آرشيو پيامها
پيامهاي ارسالي بازديدكنندگان 801 از تا 1000
تعداد كل پيامها : 18554

پيام

فرستنده
سلام به همه دوستداراي سهراب. همتون رو دعوت مي كنم به وبلاگم. اونجا امكان دانلود يه نرم افزار كوچيك به نام : گزينه اشعار سهراب سپهري رو گذاشتم + ... .ببخشيد سوئ استفاده شخصي نيست اونجا هم مال سهرابه...
شورم را زيبا كن...
واقعن اشعار سهراب بي نزيرند
[808]
ثنا

1:47:38 PM
8/23/2003
سلام به همه دوستاي عزيزم من خودم عاشق سهراب و تشبيه هاي اون هستم اگه از من ميش نويد شعر شاسوسا را بخوانيد
[809]
الهه

2:33:04 PM
8/23/2003
ياد من باشد تنها هستم ...
ماه بالاي سر تنهائي هاست ...

6 روز ديگر ...
[810]
فرهاد

12:05:00 A
8/24/2003
حق با كيست كه مي بيند مثل من حس گمشدگي وحشت آورم اما خداي من چگونه مي شود از من ترسيد ؟من ، من هيچگاه جز بادبادكي سبك و ولگرد بر پشت بام هاي مه آلود آسمان چيزي نبوده ام و عشق و ميل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان موشي به نام مرگ جويده است .
سهرآب چون آب پاك و صاف بود.
خسته ¡باشيد.
[812]
حامد

2:21:09 AM
8/24/2003
سلام بر دوستان سهرآب
و به قول فروغ:
تا به كى بايد رفت
از ديارى به ديارى ديگر
¡توا¡م، ¡توا¡م جستن
هر زمان عشقى و يارى ديگر
[813]
حامد

2:32:30 AM
8/24/2003
تنها مانده ام آيا ؟
نه ....
بخوان حروف قلبم را ،ببين، بفهم، ببخش .
باران مي آيد . در انتهاي كوچه نشسته ام و نگاه خسته ام آرزوي عبورت را گره زده است بر وسعت بي منتهاي انتظار ، آيا كوچه ي بن بستم طنين گام هاي مهربانت را خواهد شنيد ؟
ثانيه هايم را به يغما ميبرد اين زمانه ي پست
كو آن عاشقانه ها و آن لبخند هاي خالي از اغراق
پنجره را بگشا ببين كه دست هاي سردم از پس ابرها آن نور يگانه را مي جويند
باران مي آيد
عبور كن مسافر كوچه ي بن بست
....


" چه درونم تنهاست "

سبز باشيد
[814]
باران

8:05:44 AM
8/24/2003
سوخته ام
از تكرار عادتي سياه
عادتي بي وزن
اعسار شكستنم
اما چگونه؟ با كدامين نيرو؟
جسمي بي روحم
و شكستن تنها راه رسيدن
پرم از عادتي به رنگ گناه
سياه شده ام
و پنجره ها در به روي من مي بندند
خواهم شكست
سپيد خواهم شد
دور خواهم شد از اين پنجره ها
كه تمامي بوي غربت مي دهند
شكستن تنها راه رسيدن
اما چگونه؟ با كدامين نيرو؟



... خواهم شكست ...
[815]
مرتضي
2:40:17 PM
8/24/2003

غريبه جان كجايي پس


دلمون تنگ شده!!!!!!!!
[816]
هيوا
11:25:54 A
8/25/2003
كوچه باغهاي نارنج بود و امتداد خياباني كه غريبه را به آن سوي غربت مي برد، “سفر مرا به كجا مي برد”، دراز بود و هنوز مانده بود تا بندهاي كفش با انگشتهاي نرم فراغت گشوده شود ….
من در پي يافتن تكه هايي از يك رؤياي پاره ذهن افسرده ام را مي كاويدم، صداي سگها از آن سوي كوچه باغهاي نارنج رؤياي غريبه را خراش مي دادند، پاي پنجره اي شمعي روشن بود و اجاق شقايق گرم، پروانه با لباسي نازك بر گرد شمع طواف مي كرد، آوازي خواندم و منتظر ماندم، نمي دانم كه آيا انتظار پشيماني مي آفريد؟ نگاهم مصلوب بود بر شمع و شقايق و پروانه ….
باران بي آخرين واژه آنشب بوي ديوارهاي كاهگلي را بيدار كرده بود و يك مرد گريسته بود، ندائي از پنجره به مانند صداي پارسائي پير به من گفت:
“تنها و صميمانه گريستن را بياموز”
و صميمانه به من گفت:
“تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد”

كوچكترين ذره خدا: غريبه
[817]
غريبه
11:53:21 A
8/25/2003
كاش مى شد كه آ سمون كمى بباره
شايد اون بتونه سيل اشكم و بند بياره
كاش مى شدكه همه جاده هاي دنيا
تموم بشن برسيم به آخر دنيا
كاش مي شد قصه غم در دلها بميره
جاش قصه خوبي و محبت جون بگيره
كاش مى شد آسمون آفتابي باشه
خورشيد خانم از خواب قصه پاشه.
[818]
حامد

5:31:35 PM
8/25/2003
سفرت بخير اما تو ودوستي خدا را چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي به شوكوفه ها به باران برسان سلام ما را ............. تنهائي عجيبي است
[819]
كمال مجاوري

1:13:19 AM
8/26/2003
سلام غريبه .بازم بنويس
[820]
مهسا

1:57:03 AM
8/26/2003
سلام غريبه .بازم بنويس
[821]
مهسا

1:57:03 AM
8/26/2003
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد امشب دلي كشيدم شبيه نيمه سيبي كه به خاطر لرزش دستانم در زير آواري از رنگها ناپديد ماند . جامانده است چيزي جايي ديگر هيچ گاه ديگر هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد . نه دندانهاي سفيدو نه موهاي سياه ...


از همه معذرت ميخوام ولي

هر كس اهل دله به اين وبلاگ هم سر بزنه بد نيست


اهوراهميشگي.پرشين بلاگ.كام
[823]
هيوا

4:27:13 AM
8/26/2003
كاش همه دلها به بزرگي دل سهراب بود....
[824]
آرزو

8:33:38 AM
8/26/2003
سايتتون عا ليه دستتون درد نكنه
از متن هاي باران خيلي لذت بردم
باران ازت ممنونم اميدوارم بازم بنويسي

موفق باشيد
[825]
علي
1:51:35 PM
8/26/2003
سايتتون عا ليه دستتون درد نكنه
از متن هاي باران خيلي لذت بردم
باران ازت ممنونم اميدوارم بازم بنويسي

موفق باشيد
[826]
علي

1:52:13 PM
8/26/2003
سلام به همه كسانيكه در اين وادي سبز مي گريند و مي نگارند....
دلم نيومد كه قبل از رفتن به كاشان از شما خداحافظي نكنم، من رو ببخشيد اگه وسعتي از سايت رو سياه كردم، شايد مي تونست نورهاي بهتري جاي اون رو بگيره...
مرتضي، مهسا، باران، آرزو، حامد، روبن، بهار، فرهاد، الهه و ....
هر كدوم از شما اگه كاشان كاري داريد با كمال ميل انجام ميدم، هر حرفي كه براي سهراب شنيدنيه برام بنويسيد تا به سهراب بگم، اگه غريبه رو قابل بدونه و حرفهام رو بشنوه...
غريبه چهارشنبه بعدازظهر داره ميره برام دعا كنيد...
با آرزوي بهترينها براي شما دوستداران سهراب كه با نفس شما زنده ام و با عشق سهراب

روزهاتان پرتقالي باد ...
كوچكترين ذره خدا: غريبه
[827]
غريبه

2:19:09 PM
8/26/2003
برم قربون اون پروردگاري كه عاشق كرده مارا ازقراري
تو خورشيدو بيارو چشمه هارو
منم اون كوله بار قصه ها رو
هواش از تو نگاهش از تو خوبه
هلال روي ماهش از تو خوبه
دلش با تو صفاش با تو
مرام با خداش با تو
محبت كردنش با من
به خاك افتادنش با من
برم قربون اون پروردگاري
كه عاشق كرده ما را از قراري
[828]
مرتضي
2:42:05 PM
8/26/2003
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت...زير كدام شهر،نگفته بودي؟با كدامين مردم،...؟
[829]
فريانه

5:53:47 PM
8/26/2003
http://iranscope.ghandchi.com/Anthology/Amil/baraye_sohrab.pdf
[830]
اميمل

6:10:54 PM
8/26/2003
سلام به همه ي به سوگ نشستگان سهراب
من عاشق شعرهاي سهرابم
سهراب!!!!!!!!!!! دوستت دارند
[831]
MME

11:54:09 P
8/26/2003
با سلام

سايت بي نظيره از هر نظر

از نظر محتوا
شكل و قيافه
مطالب
جذابيت
و ....



موفق باشيد
[832]
بابك

3:06:13 AM
8/27/2003
بسيار سايت زيبا و با محتوا مرسي
[833]
فرح

4:40:12 AM
8/27/2003
با سلام
غريبه خيلي با معرفتي به سهراب بگو خيلي دلم برات تنگ شده و بهش بگو ترو خدا منو ببخشه . (دوماهه كه ديگه از كاشانم دورم يعني آرامگاه سهراب )
هر چيري مرا به اندوه مي آورد حتي خوشي ها به سبب فقدان دوامي كه دارند روح مرا بيش از مصائب مي آزارد و از پا در مي آورد .واي بر من واي بر بدبختي من كه در سراسر روزگارگذشته ام حتي يك روز هم كه از آن خودم بوده باشم نمي يابم . ميكل آنژ
غريبه جان
محبتت چشمم را شكست
ودلگير شدم از بي مهري پر غرور خويش
بالاخره شكستم اما تا رسيدن هنوز فاصله هست
مي خواهم آنجا يادي از من نكني كه با ياد من دلش آزرده خواهد شد ومي دانم با نام من خلوتت با او
نا پاك خواهد شد من بارها دلش را شكسته ام
اي مسافراني كه پا به اين معبد مي نهيد
او عاشقي مي خواست همچون شماها و من نبودم
مسافري مي خواست ساده
و من صد رنگ بودم
اكنون اين نوشته را همراه با چشمي اشك بار و روحي دلگير از خويش مي نگارم
از اين شكستن به بعد تنها به يك كار مشغول خواهم :بود
طلب بخشش
اول از او بعد سهراب و بعد همه اهالي اين دهكده مقدس
به اميد روزي كه دوباره توان نوشتن در ميان شما بيابم
:پس تقديم به صفاي بي پايانتان
يكي بود و نبود قصه هاش با من
دل تنگ غروب و غصه هاش با من
طلا و خوشه هاي گندمش با تو
خداوندا رضاي مردمش با تو


...روزهاتان پرتقالي
[836]
مرتضي
10:26:39 A
8/27/2003
و اي باد هاي همواره آيا شنيديد صداي يگانه مسافر كوچه باغ سبزمان را ؟
خطوط جاده را خوا هي پيمود چه طولاني است اين مسير كه انتهايش اتصالي ست به هبوط رنگ ها به تپش سايه ي دوست . گوش كن خوا هي شنيد صداي ديدار را ، صداي پاك آب مي آيد در آن دنج ترين گوشه ي مقدس ، همانجا كه ممنوع است شكستن چيني نازك تنهاييش و تو مسافر اين ميعاد گاه خواهي بود ، از ژرفاي خستگي ها در آ غوش گرم سهراب آرام خواهي شد و طنين اين آرامش با اشك هايت پيوندي ابدين خواهد بست . پس زمزمه كن در اوج خويشتن واژه هاي مصور هشت كتاب را ....
كاسه آبي پر از مريم و اقاقيا بدرقه ي راهت باد كه سفر بي خطر باشد ، سرشار و ماندگار ...


اگر به خاطر آوردي چشماني باراني را ، نجوا كن حروف دلتنگي هايم را برايش كه من دچارم بر او و " دچار يعني عاشق "

سبز باشيد
[837]
باران

10:29:10 A
8/27/2003
انگار تا اذان صبح چيزي نمانده بود.... سبد را برداشتم
در گوشم طنين دف بود و ني و اشكي كه مجالم نمي داد، بغضي كه شكسته بود و رهايم نمي كرد، شيرين بود، لبهايم را به هم مي دوختم تا شايد كه اشكم ....
قلبم مي دانست كه امروز غريبه به پيشواز تنها معشوق خود مي رود و او سهراب است، هنوز صداي آن پارساي پير در گوشم نجوا مي كرد كه :
"تنها و صميمانه گريستن را بياموز"
سه تار غوغا مي كرد و نواي دف سرم را به اين سو و آن سو مي كشانيد، "هو" مي گفتم ...
نازك شده بودم مثل چيني نازك تنهايي دل، انگار قلبم مي گفت: كه آنجاست "جاي رسيدن" و "پهن كردن يك فرش"، بغض امانم را بريده بود، ماه ديگر نمي خنديد، در اتاقم امشب نور بود و غوغايي از مقياس فاصله ها كه لحظه لحظه كم مي شدند...
اللهم اني اسئلك و برحمتك التي ...
در فضا پخش بودم، غوغاي نام علي بود و وصفش...
انگار كه ماضي و مستقبل نبود، مي شد ماه را بو كرد، مي شد تا ستاره فكر كرد، مي شد جور ديگر ديد
"خواب روي چشمهايم چيزهايي را بنا مي كرد، يك فضاي باز، شنهاي ترنم، جاي پاي دوست"

خداوندا از تو مي خواهم مرا كمك كني كه اين بار بغض و تنهايي را خود به تنهايي حمل كنم ...
وديگر نگو:
"تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد"

كوچك همه شما: غريبه
دعا كنيد مرا
[838]
غريبه
10:34:48 A
8/27/2003
غريبه جان سلام
از همون روز كه اسمت رو توي اين سايت ديدم شيفتت شدم.
شيفته اسمت حرفات شعرات وهمه چيزت
خوش به حالت كه اين قدر حالت خوبه...
تو كاشان جاي ما رو هم خالي كن.

دگر بار بينمت شاد بينم
سرت سبز و تنت آباد بينم....
[839]
حامد

3:30:41 PM
8/27/2003
يك نفر بايد از اين حضور شكيبا با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد ....
يك نفربايد اين حجم كم را بفهمد !!!!
دست او را برايي تپش هاي اطراف معني كند
قطره اي وقت روي ايني صورت بي مخاطب بپاشد
يك نفر بايداين نقطه محض را در مدار شعور عناصر بگرداند
يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.....

خداجونم
نكنه من و دوست نداشته باشي
خودت مي دوني كه فقط خودت رو دارم
اگه تو هم تنهام بذاري .......
كمكم كن آدم باشم
هموني كه تو مي خواي باشم
يه چيزي رو دلم بدجورسنگيني ميكنه
خدايا ...........
[840]
سحر

1:43:26 AM
8/28/2003
غريبه ....
اگر بروي ...مي شوي ... اگر بماني ...مي پوسي..
سلام مرا به خاك آن ديار برسان ... دلم ار درد فراق طپيد ...طپيد...طپيد..
يادم نميره آخرين باري كه قدم حقيرم با فضاي آرامگاهش آشنا شد... ميدوني چه چيزي روي چيني نازك سهراب بود..؟ پوست تخمه ... و يك مشت آدم كه نميدانستند زير قدمهاي كوچكشان چه وسعت عظيمي آرميده است... دلم گرفت...(( دلم عجيب گرفت)) .. غريبه جان از قول ما در آن فضاي پاك و عارفانه به حر زبوني كه بلدي ..فرقي نميكنه ... سلام بگو.. و بخواه كه سلام ما در آن فضاي عرفاني طنيني ...فريادي ...زمزمه اي ..باشد در فراق او كه دوستش داريم .. و بدان كه نه جسم ما ...بلكه روح ما همراه تو است ..
به تو حسوديم مي شود .. كه تو هميشه به او نزديكي و من دور....
غريبه جان ...اگر روي قبر سهراب باز هم پوست تخمه ديدي ...پاكش كن .. كه او هميشه پاك بود ...پوست تخمه ...خراشي است بر صورت احساس ... هيچوقت حتي تا دم مرگم آون صحنه يادم نميره ... با اشكهام شستمش... با اشك... واي از اين مردم... واي از اين مردم... كه هيچوقت نخواهند دانست كه لادن اتفاقي نيست ..ميدانم كه دوستان ما با من هم عقیده اند ... به خاطر اینهمه پر حرفی از همه آرزوی بخشش دارم ...
پایدار باشید..
دوست همه شما
روبن
[841]
روبن

2:00:19 AM
8/28/2003
صدايي نجوا كرد اسم مرا
وبه هم زد روياي پر زدنم را
در گشودم راه ديدم پر صدا...
فرياد كردم كه خواند اسم مرا؟
نسيمي آمد كه بوي حقيقت ميداد...

و صدايي آمد كه تكان داد تمام دلم را...
كه پرواز در روياها تا كي
چشم بستن در به روي حقيقت بستن تا كي؟...
چشم دل بگشا تا حقيقت بيني
صد راز پيدا و پنهان بيني

دل خود صاف كن آئينه اي باش
با حقيقت آئينه اي آهني باش.

[842]
حامد

2:13:11 AM
8/28/2003
به نام او كه روح دميد در قفسي به اسم تن....
غريبه سفرت بي خطر و به سلامت.......
دوست خوبم از اين كه مارو هم سفرت كردي سباس..
شايد تو هم فهميدي من ناقابل سالهاست در زيارت خاك دوستم....
رفتي اروم زير لب نجوا كن.....
سهراب.شاعر باراني شبهاي غربتم
عشق تو.شعر تو تنها همدم شبهاي غربتم
و....تو تنها غريب بي همتايي....
رنگ ها به هم آميختم..... تا غربتم را بكشم...
نتوانستم...
سازم را با صداي باران كوك كردم تا بزنم از هجر وطنم....
نتوانستم....
قلمم را برداشتم تا وصف كنم غم دوري از وطنم...
نتوانستم.....
فقط اروم با موسيقي بارون مثل هميشه گريستم...
سهراب عاشق تو و روح بزرگت چه بود؟
كه هجر و فراغ يارو و غم عشق .........رااينگونه زيبا توصيف نمود.....
كه ذر اوج بي بناهي ها تو و يادت ارامش دلهايي....
سهراب من نتوانستم.... مثل تو روي نتهايي هايم نقش يك برنده بكشم.......
و اين چه حماقت است كه من كجا تو كجا شاعر باران...
ولي يكروز مثل تو مثل مرشدم خواهم شد.....
ان روز مثل تو......
قايقي خواهم ساخت...
ذور خواهم شد از خاك غريب.......
دورها اوازي است كه مرا مي خواند........
مثل اواز تنهايي من...........
مثل اواز خدا................
سهراب..... اي مرد اسماني....
هميشه ايراني ماندنم را از تو دارم......
كه روح بزرگ تو ....... ايران را.وطنم.خاكم را به من ياد داد......................
اتاق ابي من هميشه خاي تو و يادت است....
ارزو دختري از شهر باران......

دوستان عزيز.... منو ببخشيد كه اين فارسي ضعيفم اين صفحه بر بها را خط زدم.....
لطف غريبه وادارم كرد تا حرف دل به مرشذم بگويم و از او طلب حاجت.....
قصور مرا به كرم خوذتون ببخشيد......
غريبه بازم سباس گذارم از لطفت..... سباس

التماس دعا از همه دوستان....
[843]
آرزو

8:13:34 AM
8/28/2003
چه درونم تنهاست ...
[844]
كلاغ

11:13:32 A
8/28/2003
باغ بود
وتا افق شلوغي درختان
همهمه صدا بود گوش دادم
صدايي نزديك شد
:مي شنيدم كه مي گفت
.نه موهاي سياه ونه دندانهاي سپيد
!چه نداي آشنايي
برگشتم اما
در بهبهه باغ گم شده بود
:فرياد زدم
آهاي صداي روشن
پيغامت زمزمه هميشه من بوده
اما هنوز همهمه صدا بود
:دوباره گفتم
آهاي درختان اين عادت زندگي است
ناگهان صدايي در گوشم لغزيد
اين بار از درونم بود
:صدايم زد و گفت
مگر فراموش كرده اي
مجاز صحبت است و شنيدن ممنوع
اما من آن صدا را شنيدم
[845]
مرتضي
11:13:51 A
8/28/2003

غريبه عزيزم

سفر بي خطر

زير اون ابر سفيد كه رسيدي

هر لحظه كه تنفس برگها رو شنيدي



ياد من باش
به رسم زيباي رفاقت
[846]
هيوا
9:59:07 PM
8/28/2003

غريبه عزيزم

سفر بي خطر

زير اون ابر سفيد كه رسيدي

هر لحظه كه تنفس برگها رو شنيدي



ياد من باش
به رسم زيباي رفاقت
[847]
هيوا
9:59:09 PM
8/28/2003

غريبه عزيزم

سفر بي خطر

زير اون ابر سفيد كه رسيدي

هر لحظه كه تنفس برگها رو شنيدي



ياد من باش
به رسم زيباي رفاقت
[848]
هيوا
9:59:11 PM
8/28/2003

اين همه تكرار براي اين بود كه............
[849]
هيوا
10:00:23 P
8/28/2003
ريگ باد اورده اي را باد برد..........

وقتي سهراب رو تفسير مي كنيم

به شعر مي رسيم و لابه لاي همين شعر هاست

كه عشق معني پيدا ميكندو

مرگ زيبا مي شود.

ياحق
[850]
بي نشان
12:19:04 A
8/29/2003
سلام
امشب يه چيزه جالب ديدم توي سايت
كسي با اسم كلاغ
اسمي كه من واسه خودم انتخاب كردم !!!!!
فقط خواستم بگم : كاش همه كلاغ رو جدي ميگرفتن
كلاغ خيلي تنهاست خيلي خيلي تنها...
كاش يكي باورش مي كرد
[851]
سحر

2:35:56 AM
8/29/2003
كلاغ!؟
او در باور ماست
من نيز دچارش شدم
هنگامي كه وسعت نوشته اش را
با زمزمه هميشه خود برابر يافتم
كاش باغ تنهاييم لبريز كلاغ بود
با صدايش سكوتم آب مي شد
و چشمانم به دنبال پروازش به راه مي افتاد


تنهاييش لبريز درخت باد
[852]
مرتضي
4:50:49 AM
8/29/2003
دوستان عزيز .. يه بنده خداي سر خود مصاحبه اي با سهراب تدارك ديده و ادعا هاي بيربطي در مرد مصاحبه اش كرده .. پيشنهاد مي كنم به عنوان ياران سهراب حتما سري به اين سايت بزنيد .. نظر من در سايت دوستمون هست.. بد نيست شما هم مصاحبه رو بخونيد و نظر بدين .. تا لااقل اين دوستمون وقتي در مورد سهراب حرف مي زنه كمي محتاط تر باشه ...با تشكر فراوان از همه دوست داران سهراب
كوچك شما روبن
http://persianblog.com/؟date=13820509&blog=hajiabadi
[853]
روبن

5:30:55 AM
8/29/2003
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاريست...

[854]
سحر

8:04:51 PM
8/29/2003
باور كن كه تنهايي ...

كه ماه بالاي سر تنهاييست ...
يادت نرود ...
به ياد خواهم داشت .....

[855]
سحر
8:08:20 PM
8/29/2003
سلام شب خوش
غريبه سفرث بي خطر ....
ما چشم براهيم تا سرمه كنيم خاك ره دوست....

اهاي كلا غها كجاييد . دلم ميخواست حتي براي لحظه جاي كلاغي بودم....
تا عوض مي كردم غصه كهنه كتاب فارسيم را.....
تا براي لحظه بر مي كشيدم لب بام دوست......
تا براي دمي با صداي بلند مي خواندم .......
غصه تلخ تنهايي را........
غريبه منتظريم...........
در بناه حق
[856]
آرزو

8:49:10 PM
8/29/2003
چه سود كه ماه بالاست
و من اسير خاك
ماه بالاي سر من است
و من همچنان سوره تنهايي را مي خوانم
اما به راستي چه درد آور مي شد
اگر ماه هم بالاي سر تنهايي نبود


...تنهاييتان لبريز نور ماه
[857]
مرتضي
12:22:36 A
8/30/2003
كوچه باغ چه تنهاست امروز...
و زمان در پشت ديوارهاي آن مرده

رهگذري مى خواند:مرگ آغاز زيبايست
آيا او ايمان دارد به آن چه كه مي خواند؟...
و دلم ميگويد ...نه

كوچه باغ چه اندازه پير است
اما سيب در آن جاري است...
و (صداي پاي آب)
و خاطرات در آن در پروازند
و صداها موزون
و دلها نزديك...

اما باز هم كوچه باغ تنهاست
دل من به يك باره فرو ريخت...
كوچه باغ تنهاست...؟

آه چه اندازه بزرگ است تنهايي او
كاش دلم اين قدر كوچك نبود.

غريبه جان بيا كوچه باغ تنهاست.
[858]
حامد

2:00:38 AM
8/30/2003
دوستان عزيز من چند سطر پايين تر پيغامي در مورد دوستي كه ادعاي مصاحبه با سهراب رو كرده بود نوشتم كه بدين وسيله لينك اين دوست كوچك رو اصلاح مي كنم ..و از همه دوستداران سهراب خواهش ميكنم كه متن اين مصاحبه رو بخونن .. و نظرشونو بنويسن ..چون من فكر مي كنم اين آقا برداشتي كاملا غلط و شخصي از سهراب رو در قالب مصاحبه قرار داده شايد بخاطر جلب مشتري براي وبلاگش..و حس مي كنم نبايد اجازه بديم كه هر كسي با دستكاري متن كتاب اطاق آبي ... برداشت هاي كاملا سطحي خودش رو به اسم سهراب درج كنه .. ميدانم بعد از خواندن مقاله آن حضرت قطعا شما هم به نتايج قابل ملاحظه اي خواهيد رسيد كه در نظرات شما در سايت ايشان قطعا خالي از لطف نخواهد بود.. بياييد اجازه ندهيم هر كسي اسم كوچكش را با نام سهراب همراه كند...
ادرس دوستمون هست
hajiabadi.persianblog.com
دوست كوچك دوستداران سهراب ..
روبن
[859]
روبن

5:27:56 AM
8/30/2003
لحظه هايم شده ازترديد پر
در ميان سايه اي وامانده ام
هيچ راهي نيست در چشمان من
از ميان كاروان جامانده ام

ميكنم هرلحظه شك بر خويشتن
اعتباري نيست بر اين روح من
شاخه اي را بي گمان پژمرده ام
كين چنين نفرين شدم بر سوختن

در تمام روح من تاريكي است
ليك سوسو مي كند فانوس من
مرده ام از وهم وز تنهايي ام
بي صدا مانده است اين ناقوس من
[860]
مرتضي
6:23:41 AM
8/30/2003
اين سايت بسيار فوق العاده وخيلي زيبا است.حيف از اين كه الان كه در كنار هم هستيم قدر همديگه رانميدونيم.زماني ارزش اصلي همديگه را مي دونيم كه ديگه وجود نداريم مثل سهراب سپهري كه ديگه در ميان ما نيست.هميشه روحش شاد باشد.مقبره اين عزيز ازدست رفته مشهد اردهال كاشان زيارت سلطان علي است.
از دست اندركاران اين سايت خيلي ممنون هستيم.بااميد پيروزي تكاتك دوستان.متشكرم.
[861]
فرهآدعبدلى

9:53:20 PM
8/30/2003
سلام آقا مرتضي
امشب دل تنهاييم رو با حرفات تازه كردي
آره راست مي گي
خوبه كه ماه لااقل بالاي سر تنهايي هست وگر نه تنهايي ديگه مهتابي نبود ..
چقدر سوت و كور مي شد !

خواستم ايميل براتون بفرستم البته اگه جسارت نبوده باشه اما آدرسي پيدانكردم
ممنون مي شم اگه به آدرس من نامه بديد .
من و تنهايي تنهاييم
ماه اما اينجا نيست
منو تنهايي بي تابيم.......
[862]
سحر

1:22:07 AM
8/31/2003
دوستان عزيز من ...باران...مرتضي... از اين همه حسن نيت شما باور كنيد گريه ام گرفت ...
از هر دوي شما متشكرم كه براي حرفهاي دوستتون ارزش قايل شديد.. به وجودتان افتخار مي كنم ..و خوب مي دانم كه با وجود شما ..و دوستاني همچون شما ..نام سهراب در يادها و دلها هميشه زنده خواهد ماند...
نمي خواستم بگويم ولي دلم نيامد .... (( جاي غريبه در بين ما خاليست ))
هميشه سبز باشيد ..
دوست كوچك شما ..
روبن
[863]
روبن

4:45:14 AM
8/31/2003
كاش از ذهن خسته ام و از قلم ناتوانم كاري بيش از اين ساخته بود تا اين چنين ملول و خجل نمي گشتم براي ستيز با اين " ميوه چيني بي گاه "
در محدوده ي كلام نمي گنجد زواياي ژرف اندوهم ...
واي كه چگونه به درد مي آورد قلب را نگاه تند و بي مهر اين به اصطلاح آشنايان هم پيمان همانا از ديد بي مقدار من هزار ارج و احترام بر غريبان بي مدعا كه دست كم اين گونه تفصير به راي نمي نمايند
لا اقل اگر نمي شناسيمش اين گونه چهره اي به دور از حقيقت را در ذهن ديگران به تصوير نكشانيم ....
فقط مي دانم براي عاشق سهراب بودن بايد عاشق نور بود گياه و درخت و حيات ....
آري بايد چشم ها را شست بايد جور ديگر ديد
كاش اگر عاشق نيستيم ، خراشي نباشيم روي صورت احساس ...

" خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود "

سبز باشيد و چون سدي استوار در برابر هر آنچه از جنس پاك حقيقت نيست

دعا كنيد مرا ...
[864]
باران

8:55:04 AM
8/31/2003
مانده برصاحل ترديد به جا
رد پايي از عشق
رد يك تنهايي
ردآهنگ صدايي خسته
[865]
كيان
11:35:37 A
8/31/2003
از دور صدا مي آيد
كه برو كه جاده منتظر توست
قدم بگذار در اين وادي عشق
تجربه كن خوب بودن را
من تو را اينگونه مي خواهم اي دوست
http://moryabdi.persianblog.com
[866]
مرتضي

10:27:31 P
8/31/2003
.ساحل بود
.و آرامش خورشيد
.وسينه داغ دريا در خواب موجها مي سوخت
دستم را در خونسردي زمان برده بودم
وبازيهاي كودكانه ام را نقاشي مي كردم
گاهي از پي مرغي بالا مي رفتم
وگاهي روي گهواره دريا
به شعر لالايي فكر مي كردم
آنجا هيچ چيز بوي ثانيه نمي داد
انگار لحظه ها خوابشان برده بود
.وگذري در زمان نبود
ناگهان نسيمي وزيد
موجها را بيدار كرد
ودرختان را به رقص آورد
ودوباره تپش را به قلب زمان ريخت
انگار صدايي بود كه مرا مي خواند
.ومن از جنس شنيدن بودم
شناختن چه تلخ بود برايم
كاش دودها رهايم ميكردند

اما گريزي نيست از آن
...كه من از جنس شنيدنم
[867]
مرتضي
10:47:15 P
8/31/2003
زندگي زيباست با تمام خوبيها و بديهايش
بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه ناگه ز يكديگر نمانيم
[868]
ستاره_ك

11:21:20 P
8/31/2003
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند....
[869]
سحر
1:02:14 AM
9/1/2003
من حديث بودنم اي عشق و غروب عمر من اندازه يك برگ غم انگيز است. مانند برگي فرو ميروم و مانند فانوسي خاموش ميشوم .
باور نميكنيد كه غربت و اينجا ماندن چه اسان مرا زرد و خسته كرده و نميدانيد كه مرگ من چه ارزان است و وجودم مانند شاخه خشكيده چقدر سست و لرزان است.
مادرم اي كه دستت براي من اعجاز و براي تنم مرهم است من حظور گرم و اغوش بي دغدغه ات را ارزومندم بيا و از نو مرا برويان بيا تا فرصتي دارم بيا.
اگر خاكستر سرد وجودم اجاق نوشته هاي من است بيا و گرم كن اجاق وجودم را تا از نو بنويسم
از عشق از زندگي از اينجا ماندن در غربت از تنهاي و........ و نيز ميدانم كه صفحه ذهن كبوتر ابي است
پس رهايم نكن و مرا باور كن
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد زخمهايم از تنهاايست از بي كسي. جرا انشب كسي نگاه نكرد انگار ان شب مادرم گريسته بود ان شب را ميگويم كه من به درد رسيدم.
من مادرم را در اينه ديدم كه مثل اب پاك بود و روشن و ناگهان صدايم كرد و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم.
ديگر مطمئنم مادرم گريسته بود ان شب.

مرسي از دوست خوبم غريبه كه مرا از اخر به اول رساند . و اميدواري را به من هدييه كرد
و تقديم به مادرم كه هيچگاه فرصت نكردم لمسش كنم اما حسش كردم .








[870]
ميترا

2:02:17 AM
9/1/2003
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
...
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
...
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر كسي نگماشتيم
[871]
مرتضي
5:20:10 AM
9/1/2003
نه از آشنايان وفا ديده ام
نه در باده نوشان صفا ديده ام
ز نامردميها نرنجد دلم
كه از چشم خود هم خطا ديده ام
به خاكستر دل نگيرند شراب
من از برق چشمي بلا ديده ام
صفاي تو را نازم اي اشك غم
كه در ديده عمري تو را ديده ام
...
طبيبا مكن منعم از جام مي
كه درد درون را دوا ديده ام
[872]
مرتضي
6:03:15 AM
9/1/2003
اونا كه تو زندگيشون قصه هاي خوب شنيدن
تو قمار زندگاني همه جور بازي رو ديدن
اونا كه تو خلوت شب شعراي حافظو خوندن
همه راه و رفتن اما بر سر دو راهي موندن
بهشون بگين كه اينجا يه نفر هميشه مسته
يه نفر هميشه تنها سر اين كوچه نشسته
حالا قصه هاشو مستا توي ميخونه ها ميگن
اما اين هميشه مستو توي اونجا راه نميدن
بذارين همه بدونن كه بدست غم اسيره
آخرش يه روز همينجا سر اين كوچه ميميره
[873]
مرتضي
6:21:45 AM
9/1/2003
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته
مي خواهم صدايم را از سينه آزاد كنم
:و فرياد بزنم
سهراب
ولي افسوس كه شهر در خواب است
ديريست كه شهر در خواب فرو رفته
ومن ماندم و چند ورق سفيد دفتر

دلم گرفته
دلم عجيب گرفته
[874]
مرتضي
6:26:57 AM
9/1/2003
انگار كه خورشيد با سوزن ته گردي در انحناي آسمان آويز بود، حركت نداشت و بيايان كاشان در تف گرما مي سوخت….
چنار، گلستانه، امامزاده سلطان علي، و ديوانگي و جنون آمد..
باران بود كه مي باريد، خواهرم تاب نداشت و نشستيم …
تا درازاي شب مانديم اما هنوز مانده بود تا چند عدد خرما از بشقابي ساده چيده شوند، شايد عابران نفهميدند، شايد نمي دانستند، برايم غم انگيز بود كه حتي واژه اي از مردم بالا دست نمانده بود ….، هشت كتاب را بر سبزه زار آرامگاهش گذاشتم و غزل مي خواندم، مي گريستم، دوشاخه آفتابگردان بود و اناري قرمز و خرمايي كه مفهوم ”مبهم ادراك مرگ“ برايش مضحك بود…!!، مثل اسمم غريب بودم، در حسرت صداي پايي بودم كه بشكند چيني تنهايي غريبه را، بخدا كه آدمي را تواناي عشق نيست، دلم گرفته بود از دياري كه حتي سنگ مزارش را نيز شكسته بودند، افسوس كه هميشه دير مي رسيم و ما هم…

كوچكترين ذره خدا : غريبه
[875]
غريبه
11:25:24 A
9/1/2003
رفته بودم لب حوض
تا ببينم عكي تنهايي خود را در آب ..
آب در حوض نبود ......

غربيه رسيدن به خير ..
خوش اومدي
حال واحوال سهراب چطور بود ؟ حالش كه خوب بود؟!!
[876]
سحر
1:38:09 AM
9/2/2003
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهائ من بزرگ است.وتنهائ من شبیخون غم ترا پیش بینی نمیکرد.و خاصیت عشق این است......
[877]
مهرنوش

3:07:06 PM
9/2/2003
دل و ديده را روانه
كردم امشب سوي خانه
خانه ها ديدند آن دو
همه تاريك و بي نشان از آشيانه
گم گشتند در ضلمت
بي پناه و بي آشيانه...

حال من ماندم و
آرزوي خانه

گر بار دگر يابم خانه
دگر ندارم ديدهاي براي ديدن و دلي براي پر كشيدن
زين پس مي بويم اين دشت ضلمت را
به اميد بوي خانه
كاش دوستي داشتم كه بگيرد دستم
در اين دشت بي آشيانه

زين پس فريادها ميزنم تا كه يابم
يا دوست يا آشيانه
مي دانم كه روزي اين تن زخمي باز هم
با دل و ديده مي يابد راه خانه
يا كه دوستي كه پر كشد با او

تا انتها تاخانه
حامد.
[878]
حامد

5:15:30 PM
9/2/2003
سلام به همه عاشقان سهراب و سهرابي ها.....
غريبه جان رسيدن به خير.....
جايت سبز بود بين كلاغهاي باغ سهراب.......
خوش امدي مسافر شهر باران........

مرتضي. باران.سحر.روبن.حامد....... و تو غريبه از همتون براي نوشته هاي ياسيتون سباس گذارم. اين شبها تنها چيزي كه بعد از كار خستگي غربت ارامش وجودم اين سايت....... يه دنيا سباس

ذكتر علي شريعتي:
با تو همه ی رنگهای اين سرزمين را آشنا می بينم .
با تو همه ی رنگهای اين سرزمين مرا نوازش می کنند .
با تو آهوان اين صحرا دوستان همبازی منند .
با تو زمين گاهواره ايست که مرا در آغوش خود می خواباند ;
ابر حريری است که بر گاهواره ی من کشيده اند .
با تو دريا با من مهربانی می کند .
با تو سپيده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند .
با تو نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه می کند .
با تو من با بهار می رويم .
با تو من در عطر ياسها پخش می شوم .
با تو من در هر شکوفه می شکفم .
با تو من در طلوع ، لبخند می زنم ;
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ;
در نای جويباران زمزمه می کنم .
با تو من در خلوت اين صحرا ،
در غربت اين سرزمين ،
در سکوت اين آسمان ،
در تنهايی اين بی کسی ،
غرقه ی فرياد و خروش و جمعيتم .
بی تو ، من ...
دل تنگ...
استو من جوياي تو........
مرا عز ديايتان محروم نكنيد ... نه من هر كه مثل من غريب است
[879]
آرزو

5:47:32 PM
9/2/2003
آرزو دوست عزيز
دلم روشن شد ممنون كه ما رو ياد دكتر شريعتي انداختي.
اميدوارم هميشه دلت آئينه اي باشه.
[880]
حامد

7:09:10 PM
9/2/2003
آرزو دوست عزيزم
دلم را روشن كردي ممنون كه ما را به ياد دكتر شريعتي انداختي.
از تو وهمه دو ستان سهرابي و تمام كساني كه به ياد سهراب هستند متشكرم.

روزهاي من با وجود شما دوستان عزيز زيبا شده
دلهاتان آئينه اي.
حامد
[881]
حامد

7:51:11 PM
9/2/2003
آرزو دوست عزيزم
دلم را روشن كردي ممنون كه ما را به ياد دكتر شريعتي انداختي.
از تو وهمه دو ستان سهرابي و تمام كساني كه به ياد سهراب هستند متشكرم.

روزهاي من با وجود شما دوستان عزيز زيبا شده
دلهاتان آئينه اي.
حامد
[882]
حامد

7:51:12 PM
9/2/2003
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع با ش و تنها و سر به زير وسخت .....
[883]
سحر

1:00:09 AM
9/3/2003
در دلم باران مي بارد
و تمام خاطراتم خيس شده

راستي كسي ميخرد خاطرات خيسم را...؟

دختر بچهاي ديدم...
كه خاطرات خيس شده اش را مي فروخت
يكي را خريدم به قيمت غمهايم...

او خاطره خيس تنهائيش را به من داد
و چه خيس و سنگين بود آن

هنوز هم آن را دارم...
آن را كنار خاطرات سبزم نگه داشته ام
تا از خيسي او آبياري شوند

من پر از حس جوانه زدنم

آيا كسي مي فروشدخاطرات خيسش را
من خريدارم

حامد...
[884]
حامد

2:01:40 AM
9/3/2003
دوستان عزيز سهراب...دوستداران واقعي سهراب..كجاييد...؟
من از مصاحبت آفتاب مي آيم ... كجاست سايه..؟
مطلبي چند در مورد دوستي حقير در وبلاگي مختصر نوشتم... و از همه سهراب دوستان- دست ياري و تمنا خواستم...
دريغا كه جز ياراني چند سواري نبودند پشت باره اين شهر...
ادعاي سهرابي بودن و عاشق سهراب بودن آسان است ...
حتي چون مسيح ادعاي نوازش سيلي بر سطح جسم آسان است ...
ولي خراشي بر صورت احساس...!!!!! وااي
باران .... ببار بر قبر اين تهي كه ديگر جز تو هيچ ياري نيست...
درها بسته ...و كليدشان در تاريكي دور شد....
ديگر هراس از براي چيست..؟
لولوي شيشه ها ...شيشه عمرش شكسته است ...
برويد و در مرثيه خويش .. گريه سر دهيد كه در قاموس شما.. بودن و ندانستن ..به ز نبودن و دانستن است....در صدد حرفي هستم در جواب دوستي دور... كه چون به هم آيد.. خواهم گفت ...
اين سايت و عمال اش شايسته شما...لذت ببريد از حرف هاي غريبه ها ...
بدرود...
[885]
روبن

2:12:23 AM
9/3/2003
با سلام به دوستداراي سهراب. شما عزيزان مي تونين براي دانلود نرم افزار گزينه اشعار سهراب سپهري به وبلاگ زير مراجه كنيد. من نيز دچار سهرابم و نرم افزاري كوچك از آثارشان ساخت هام... اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد... (سهراب)
******* دانلود نرم افزار گزينه اشعار سهراب سپهري ******** : www.hameddtm.persianblog.com
شعر " سايبان آرامش ما ، ماييم " از ديد اين حقير يكي از زيبا ترين اشعار سهراب محسوب مي شود
آنجا كه مي گويد :
" در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد .
بياييد از سايه روشن برويم
....
بياييد از شور زار خوب و بد برويم ... "

سبز باشيد
[888]
باران

8:34:54 AM
9/3/2003
و خدايي كه در اين نزديكي ست ....
[889]
سحر

5:05:55 PM
9/3/2003
ياد من باش تنها هستم. ماه بالاي سر تنهايهاست.....
سلام به همه دوستان سهراب.......
حامد عزيز دوست خوبم...... خودتم به لطيفي نوشته هات هستي... مهربون و دل بزرگ مثل سهراب......
هز لطفت ممنون تو هين غريبي مرحم بود...... و وبلاگت عالي.....
باران و مرتضي از شما بي خبريم عزيزان كجاييد؟
غريبه تو كجايي ؟
سحر جان دلت هميشه گرم از عشق و حامد عزيز هميشه اسموني باشي......

تقديم به همه دوستان......

.دلم تنگ خنده های بی ریاست
دلم تنگ دنیای کوچک عروسکهاست.
دلم تنگ بی خیالی هاست.
دلم تنگ شادیهاست.
دلم تنگ آسمان آبی است.
ذلم تنگ هوای آفتابی است.

دلم تنگ زندگی است
دلم تنگ اغوش مادرم. دست نوازش بدرم هست...
كه آن دو فرشته خدا معني زندگي هستند.....
كاش بار دگر زنذگي را لمس كنم......
آسموني باشيد........
[890]
آرزو
6:31:13 PM
9/3/2003
همچنان منتظر بودم. چشم در چشم سهراب داشتم و اناري كه به يادگار از چنار چيدم، دلم تنگ بود، نه تاري داشتم نه سه تاري كه بسوزانم غم دل را، كه بشكنم چيني تنهاييم را كه تاب نداشتم...
نمي دانستم چه بگويم، از كدامين بغضم ...
از شبي مهتابي كه چروك احساس تا خورده بود، يا از طنين دفي كه سرم را به اين سو و آن سو مي كشانيد، يا كه از كوچه باغهاي نارنج....
واژه هايم مي دانستم كه همه به مانند حوض بي ماهي هستند و لطافت ندارند پس بغضم را با هشت كتاب برايش سرودم ....
از ميترا گفتم : از غم و غربتش، از زخمهايش...
از فرهادي كه 6 روزش برايم مجهول ماند و ديگر نديديمش …!!!!!!!
از مرتضي كه نامش خلوتم را آزين داد ...
از يار قديمي و وفادارم كه هميشه دوستش خواهم داشت...آري از روبن گفتم ...
از بهار كه نامش لطافت داشت ...
از باران كه به ياد آوردم چشمان باراني او را ....
از آرزو كه همچنان با موسيقي باران مي گريست ...
از هيوا كه تكرار جملاتش مر ا به رسم زيباي رفاقت انداخت ...!!!
و ميدانستم كه كوچه باغ تنها نيست پس حامد را به ياد آوردم و ميدانستم كه دلش به اندازه درياست ...
دعا كردم و گريستم با خود زمزمه مي كردم :
دير گاهيست مانده ايم بيدار و خموش
پس بياييد:
ديار مه آلود نفرت ها و نژاد پليدي ها را گذر كنيم .
زمزمه سبز درختان را
در بعد كلام
بر قلبهايمان حك كنيم
و عشق را آغاز كنيم!

اما من
در گلستانه بر درختي نوشتم خطي زدلتنگي
كوچكترين ذره خدا : غريبه
بدرود
[891]
غريبه
10:29:31 P
9/3/2003
امشب دستهايم نهايت ندارند
امشب از شاخه هاي اساطيري ميوه مي چينند
امشب هر درختي به اندازه ترس من برگ دارد .
جرات حرف دلم در هرم ديدار حل شد.
اي سر آغاز هاي ملون
چشم هاي مرا در وزش جادو حمايت كنيد
من هنوز موهبت هاي مجهول شب را خواب مي بينم
من هنوز تشنه آب هاي مشبك هستم ....


و آرزو سهراب براي تو گفت كه بگويم :
آرزو دور بود
مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند ....

لحظه هايت تازه ...
[892]
سحر

12:03:21 A
9/4/2003
هميشه به ياد دارم به فراموشي بسپارم انچه را كه اندوهگينم ميسازد . اما....هرگز فراموش نميكنم انچه را شادمانم ميكند.
عبور بايد كرد . صداي باد مي ايد و اي بادها.....همواره مرا... به وسعت تشكيل برگها ببريد مرا.. به كودكي ام مرا به اغوش مادرم ببريد.
صداي همهمه ميايد حس ميكنم مخاطب بادهاي جهانم و رودهاي جهان رمز محو پاك شدن را به من مياموزند.
انانكه افتاب را به زندگي ديگران ارزاني ميكنند نميتوانند خود بي بهره باشندو اگر افتاب را به نظاره بنشينيم نميتوانيم سايه را ببينيم.

تا چندي ديگر دمي بر بال باد مي اسايم و انگاه زني ديگر مرا خاهد زاييد.
ابي ترين ستاره ها را داشته باشيد
ميترا بهداد



[893]
ميترا

2:46:20 AM
9/4/2003
گوش دادم ، برگي افتاد انگار ، زرد است يا سرخ ؟ باد مي آمد ، دويدم ، مي خواستم صداي خش خشش را زير پاهايم حس كنم ، صداي پاييز را ....
زهي خيال باطل ، اينجا همه چيز سبز است اما بي روح ، عابرانش هرگز براي شنيدن ناله ي برگي بي تاب نگشته اند
باران اما هميشه برگ هاي سرخ و زرد چنار را براي مادرش هديه مي برد ، بر دست هاي خويش كه مملو از هيچ است مي بارم
عجيب دلم تنگ است
مي خوانم از خود براي خويشتن ، مي گريم ، ماه را مي بينم ، هست ، آري بالاي سر تنهايي است .
گوش كن ، باد مي آيد ، سر انجام فرو افتاد برگي ، مي دوم به سويش غرق در اين خيالم كه براي مادرم هديه برمش يا بگذارم طنين شكستنش روح خسته ام را مرحمي باشد ...
آه ...
ميشكند ، اما زير گام هاي عابري ديگر كه بي شك اين گونه دلتنگ پاييز نيست
باد مي آيد و من هنوز خزان سبز را به تماشا نشسته ام ....



دعا كنيد مرا
[894]
Unknown
6:17:47 AM
9/4/2003
ديشب دوباره به كناره حوضي رفتم كه روزي پر از ماهي بود.پر از خاطره...
حوضي كه در دل خود صدها ستاره را جاي ميداداما....
اما چشمان من ديگر ان زيباي گذشته را نميديد.
خبري از ان ستاره هاي زيبا كه هر كدام هزاران راز را در دل نگه ميداشت نبود.....
اري رسم روزگار چنين است.
[895]
مهرنوش

1:49:20 PM
9/4/2003
بايد كتاب را بست
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه كرد
ابهام را شنيد
بايد دويد تا ته بودن
بايد به بوي خاك فنا رفت
بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد
بايد نشست
نزديك انبساط
جايي ميان بيخودي وكشف ....
[896]
سحر

4:56:45 PM
9/4/2003
به نام لطيف ترين
كاش دلم اين قدر كوچك نبود
وسعت محبتتان از دلم لبريز گشته...
غريبه اي آشنا ،كوچه باغ را روشن كردي پس بر ديوار آن رنگ دلت را نقاشي كن.
آرزوي عزيز تو هم بر ديوار روياها نقشي بكش
نزديكي دلهاتان را حس ميكنم
مرتضي عزيز از آبي دلت باز هم برايم بگو
سحر چقدر رنگ دلت زيباست
ميترا حرقهايت هم مثل دلت سبز است
روبن يار وفادار سهراب به دوستداران سهراب هم سري بزن
حامد پائيز باروني وبلاگت هميشه دريايي باشه
آرزو دوست عزيز من مثل حامدپائيز باروني
وبلاگ به اون زيبايي ندارم...

كوچه باغ تنها نيست
دل او پر از خاطره است
دل او سر شار از روياهاست
رنگها درآن جاري است
و سكوت آهنگ با هم بودن را زمزمه ميكند

كاش كه من خطي از گستاخي برآن نزنم
كه بر هم زند نقاشي زيباي دلها را

حامد...


[897]
حامد

5:50:47 PM
9/4/2003
سلام بر همگي از اشنايي با ان سايت خوش حالم:ي
[898]
ايدا

11:22:42 P
9/4/2003
بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود و گريه ات ديگر دليلي محكمتر.
بهشت سبز دلم بي تو سراپا درد است....تنور داغ است و عطش.
شبي كه خسته تر از سايه امدي ديدم رد حادثه در چشمانت مجسم بود.
و اشك.................. آي دمش گرم اين عصاره درد... به روي زخم عميق دلم مرحم...
شبي كه بارش باران نم نم بود مرا به دست غرورت سپردي ورفتي.
كاش... ميماندي و اكنون دلم نواي خوش تري مينواخت.
مهم نيست كه مرا رهسپار غربت كردند يا عواطفم را منجمد كردند يا احساساتم را كشتندو لگد مال كردندو مرا كه تنها ... دلم به مزار مادرم خوش بود راندند.
مهم ان است كه من براي هميشه تنهايم.
اي كش ميفهميدي.

ميترا بهداد
[899]
ميترا

2:29:14 AM
9/5/2003
اي عبور ظريف
بال را معني كن........
[900]
سحر
3:04:58 AM
9/5/2003
به نام خدا
از اينكه باز مزاحم اوقات شما مي شوم من رو ببخشيد.. خوب مي دانم كه لياقت سياه كردن اين
دفتر سپيد را ندارم .. ولي چه كنم؟ كه من دچارم ...

قطعا دوستان عزيز من- مطالبي را كه در مورد وبلاگ دوست خبرنگارمان به عرض رسانده بودم به ياد دارند.. به عنوان آخرين حرف اين جوابيه را در اين سايت مينويسم زيرا...
اولا مجال نوشتن جواب در سايت آقاي رضا حاجي آبادي را نخواهم يافت و...
ثانيا حجم اين مطلب در قالب كوچك وبلاگ ايشان نمي گنجد ...

از تمامي ياران واقعي سهراب تمنا مي كنم منت گذاشته ...اين مطلب را تا انها بخوانند .. باشد كه شما پرده دار حرم آن حضرت باشيد...
والسلام...


آقا رضاي عزيز...
خسته نباشيد...
سعي فراواني كرده ايد... ومسلما.. ياد آوري افرادي چون زنده ياد سهراب سعي است مشكور ..اما...

با نگاهي به آنچه كه شما بعنوان سوالات ذهني افراد و دوستداران سهراب مطرح كرده ايد ...متاسفانه به نا اميدي رسيدم .. و با خود انديشيدم كه چگونه ممكن است بعضي از اين سوالات ..ذهن دوستداران سهراب را اشغال كرده باشد؟ .. اينكه او در كودكي از چيزي هراس داشته يا نه نمي تواند سوال مهمي درباره يك شخصيت ادبي و هنري باشد...چرا كه او داعيه شجاعت و بي باكي و حمله به دشمنان پيدا و پنهان ..با دشنه و ساطور را نداشته كه حال ما بخواهيم بدانيم كه اين فرد شجاع در كودكي مي ترسيده يا نه؟ ..و يا در مثلا !!! تنها بخت خودمان براي مصاحبه با چنين شخصيتي از او سوال كنيم تنبيه را قبول دارد يا خير ؟.. چه اگر چنين سوالاتي در ذهن فرد كنجكاو نسبت به سهراب وجود داشت با مراجعه اي كوتاه به كتاب اتاق آبي آن مرحوم به تمامي جوابهاي خود دست مي يافت و شما را از رنج تنظيم چنين مصاحبه اي!!! معاف مي داشت.
با اين حال بعضي از پاسخها كه عينا از فرمايشات ايشان آورده شده و شايسته تر آن بود كه در گيومه قراربگيرد جالب و دلكش است.. و اي كاش در كنار نثر شما (كه متاسفانه) فاقد پختگي و توان لازم براي همنشيني با گفته هاي استاد سپهري است ... لطف و صفاي خود را از دست نمي داد و جنابعالي ..دوستداران سهراب را از هنر نويسندگي خود بي بهره مي گذاشتيد.
دوست عزيز ...در هيچ جاي تاريخ ادبيات معاصر كشور...و از دهان هيچ منتقدي(حتي كج انديش ترين آنها) اتهام بي ديني و بودائي گري به سهراب وارد نشده كه شما در صدد تبرئه ايشان بر آمده ايد. شايد مطرح كردن چنين مسئله اي از جانب شما به خاطر اين باشد كه بعضي از منتقدان كوته فكر دهه 50 و 60 سهراب را به بي توجهي نسبت به مسائل سياسي و اجتماعي و بي دردي متهم مي كردند و با توجه به علاقه و استغراق او در عرفان شرق به او لقب (بچه بوداي اشرافي) را داده بودند و اين بدين معني نيست كه سهراب نامسلمان و يا بودائي بوده....
رضاي عزيز...
كيست كه نداند؟ شاعر گوشه گير و با حياي ايران معاصر...مرحوم سپهري... اهل شعار...بيانيه وبدو بيراه گفتن به اين و آن نبوده و حتي در طول زندگي هنري اش به منتقدان بي انصاف خود نيز هرگز پاسخي نداد.
پس شايسته نيست كه از دهان چنين فردي كه اگر مي خواست در زمان حياتش هم بيشتر و هم بهتر از من و شما مي توانست مسائل را حلاجي كرده و حرف بزند... بيانيه سياسي مطابق با سليقه شخصي شما و آن هم بر پايه برداشتي كاملا منحصر به فرد خودتان از يك نامه نوستالژيك ايشان به يك دوست و آن هم با نثري ناموزون و بريده و سرهم بندي شده اقدام نماييد...
ودر پايان بياييم شخصيت هاي هنري و ادبي و ملي خود را به خودي و غير خودي تقسيم نكنيم و بدانيم كه لزومي ندارد در صدد انجام كارهايي فراتر از توان و انديشه خود برآييم چرا كه (( هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود)) ...
و بدانيم كه اگر سهراب حافظ گونه در لفافه تمثيل سخن گفته و در جايي فرموده:(( من مسلمانم ... قبله ام يك گل سرخ)) منظورش به احتمال قريب به يقين پوسته ظاهري دين با سجاده سوغات مشهد و تربت اعلا نبوده ...همانطور كه يقينا منظور بابا طاهر همداني از مصرع(( خوشا آنان كه دائم در نمازند)) افرادي نبوده كه سجاده اي در جيب دارند و هر چند دقيقه يكبار آن را در خيابان پهن كرده و به ركوع وسجود مي پردازند....
و يادمان نرود كه همان شاعر مسلمان با قبله يك گل سرخ در جايي ديگر مي فرمايد:(( من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد ...وقتي از پنجره مي بينم حوري... دختر بالغ همسايه ... پاي كمياب ترين نارون روي زمين ..فقه مي خواند)))
موفق باشيد...
ا
ز همه آناني كه وقت گراميشان را در اختيار اين حقير قرار دادند متشكرم ...
دوست كوچك دوستداران سهراب ...
روبن
[901]
روبن

3:13:30 AM
9/5/2003
بببببب
[902]
ناهيد
5:56:44 AM
9/5/2003
اه پائیز!از تو غمگینتر این منم با تمام اندوهم
دست یاری کجاست تا که کشد به نوازش به زلف انبوهم.....
[903]
مهرنوش

7:53:08 PM
9/5/2003
من چیستم؟حکایت از یاد رفته ای
تصویری از جوانی بر باد رفته ای
..
صید زدست رفته ی سر بار زندگی
با پای خویش در پی صیاد رفته ای
..
من کیستم؟ز کوی مرادی که جای تست
نا شاد باز امده ای رفته ای
..
در شوره زار هجر تو محبوس مانده ای
در گلشن خیال تو ازاد رفته ای
..
کی دیده چشم کس به خرابات عاشقی؟
چون من خراب امده اباد رفته ای
..
یاد صفا ز خاطره ها کی رود که گفت :
من چیستم؟حکایت از یاد رفته ای........
[904]
مهرنوش

8:04:40 PM
9/5/2003
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود :
حيات غفلت رنگين يك دقيقه حواست......

روين
خسته نباشي
كاش همه مي فهميدد كه سهراب رو فهميدن
به نوشتن حرفها و الفاظ به ظاهر بزرگ نيست ...
كاش همه مي فهميدند...
[905]
سحر

9:55:28 PM
9/5/2003
روين جان
سهراب و سهراب ها هيچ وقت شناخته نمي شن
حالا هر چقدر هم كه بعضي ها مثل اين دوست گرامي سهراب شناس آقا رضا شعار بدن و خطابه سر بدن
سهراب رو اگر مي فهميديم خدا نزديكتر مي شد...
[906]
سحر
10:03:40 P
9/5/2003
بنده از اين شرم دارم كه درباره سهراب حرفي بزنم ولي بسيار مشتاقم كه سهراب را عميقتر بشناسم و با اثارش زندگي كنم تا بدانم كه يك سار پريد يعني چه؟ و...
[907]
حميد

12:06:54 A
9/6/2003
باد هيا هو ميكرد
فرياد مي زد و مي خروشيد...
آفتاب گرماي دستانش را از دست ميداد
و دختر بچه دلواپس سرپناهي بود

آري اين همان دختر بچه بود كه خاطره تنهائيش را به من فروخت...

فقط درختان كاج به رنگ بهار وفا دار مانده بودند
و رنگ زرد همچنان پيمان رنگ بهار را مي شكست
برگها تاب وفا داري نداشتند...
باد عصباني از پيمان شكني آنها
در هم مي شكست بدن لرزانشان را...

صداي فريادي مبهم مي آمد
و فضا سنگين و سرد بود
دختر بچه در كنجي كز كرده بود
تا خاطره تنهايي ديگر رقم بخورد
اما نه خاطره اي خيس بلكه سرد

باز صداي فريادي آمد
واين بار دخترك صدا را شناخت
و لرزان زمزمه كرد...

آمده است پائيز ...

حامد...
[908]
حامد

2:26:40 AM
9/6/2003
تپه اي را دور زديم، خاك چه صميميتي داشت، مي شد نجواي بو ته ها را شنيد، نگاهم لاي علف ها گم شده بود، گلستانه در ديد ما بود و زانوي عروج خاكي شد…
هر چه بود "غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد"، پاي هر درختي آبي بود كه ميشد گيوه ها را كند…
پيري مهربان با خر فرتوتي سبدي داشت پر از انجير و سيب، دستهاي فرسوده اش جمع شد و اشاره اي كرد بر چناري قديمي، در چشمهايش باران بود و تمنايي براي گفتن
گفت:
“خانه دوست“ آنجاست...
حتما "آسمان مكثي كرد"
سيبي به يادگار از پير در دستم باقي مانده بود
بر پوستش دستي كشيدم و در آب روان شدم، مي شد پاي درخت وزن بودن را احساس كرد،
پروانه ها از جاليز خيار و يونجه زار سر راه بر گرد درخت بذر محبت مي افشاندند
پاي در آب
دست فواره خواهش
و چشمانم نظاره گر يك پرواز
خواهرم عين تماشا شده بود
“من چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هشيار است”
....

كوچكترين ذره خدا : غريبه

[909]
غريبه
2:19:36 PM
9/6/2003
اي كاش قلب كودكيام را هم چون گلي لادن دز دست داشتم ان گاه هرگز بزرگ نمي شدم اين گونه تلخ
اين گونه كابوس بي انتها اگر نگاه سر شار از مهر تو مي چكيد بر خلوتم و زمزمه مي كرد" اري هرگز بزرگ نخواهي شد اين گونه تلخ"


عرض سلام و ادب دارم خدمت تمام دوستان خوبم و شيفتگان و ياوران هميشگي (اوستاد سبهري)
اميدوارم در جمع دوستانه و صميمي شما عزيزان جاي كوچكي هم براي اين خسته ي بي ستاره باشه
زير محبت بي انتهاي خالق مهربان همشه جاويد باشيد
سارا فروهيده
[910]
سارا

10:58:43 P
9/6/2003
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود :
به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي....
[911]
سحر
1:11:59 AM
9/7/2003
با ديدن اين سايت به خيلي چيزا پي بردم
كه هنوز سهراب زندست
...وبه قول مريم
كاش سهراب نميرفت به اين زودي ها
[912]
متين

4:07:57 AM
9/7/2003
من مي دانستم كه "دوست همسايه دل آدميست"
پس با خود مي خواندم :
مهرباني يعني آن عمل صميمانه ...
چيزي فراتر از لبخندي دوستانه ...
كه به انساني در اين جهان آسايش تحفه مي دهد...
و اين زندگاني را ارزشمند مي كند...
شايد كه ارزاني اقبالي باشد...
يا كه حتي بخشي از يك سكه يك توماني ...
يا خدمتي كوچك كه سخاوتمندانه عرضه مي شود..
شايد كسي آن را تقاضا كند...
يا كه انديشه آن در ذهن خودمان خلق شود...
به هر تقدير راهش همين است...
بخشايش ما اين طور بروز مي كند...
اين يعني كمي فداكاري...
كه ما از انجامش خوشحال مي شويم ...
و انگار آسمان را كمي روشن تر مي كنيم...
براي خاطر كسي ديگر...
و اغلب آن را اين طور به حساب مي آوريم ..
چيزي كه از آن ماست و گسترده اش مي داريم..
چرا كه هيچ عملي فراتر از اين نيست...
ياري دادن به يك دوست...

"راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت"
[913]
واله
12:01:33 P
9/7/2003
اي شب سياه
اي كه ظلمتت بي انتها
تو را فرياد مي كنم
براي نبردي بي امان
تو را فرياد مي كنم
مرا از ظلمت تو باكي نيست
چرا كه قطره را از دريا شدن باكي نيست
گر مي تواني بحري را قطره كن...
براي شكستن تو از همه چيز گذشته ام
از لطافت جواني ام
و از گيسوانم...
گيسواني كه سياهي دلت در برابر ان سر تعظيم فرو
اورد
اكنون همه چيز را از من بستان
چشمانم و زيباي وجودم همه از ان تو
فروغ نگاهم در كام تو
مرا از اين سراب باكي نيست
چرا كه قلبي در سينه دارم كه بي تاب تبيدنست
اري
چشمانم را ميدهم
تا سرود ازادي چكاوك ها را با قلبم حس كنم
گيسوانم را مي دهم
تا براي بنجره ها لا لائي بيداري را بخوانم
و جواني ام را ميدهم
تا سرود بهار را در تاريك روشن حقيقت سبز كنم
مرا از چه مي ترساني !
من شب شكنم...
اندوهگين لحظه اي باش كه غرور بي بايانت را بشكنم
ترسان از ا لحظه اي باش كه اين ديوار ها را به لرزه در بياورم
من شب شكنم...

سارا فروهيده
[914]
سارا

12:07:13 P
9/7/2003
دخترك پرسيد:
عشق چه رنگي است و از تبار كدام قصه هاست؟
در سكوتي سرشار از فرياد. نگاهم به نگاهش خيره ماند. بدو گفتم:
رنگ عشق را در اشكهايم پيدا كن!
و چون خواستي بداني از تبار كدام قصه هاست
راه اشكهايم را بگير و برو!
فاصله كم است
دل نازكم را خوب احساس كن،
و آن را بشناس
...
لبخند لبانش آكنده از آهنگ تماشا شده بود
گويي حرمت عشق را لمس كرده بود،
و بانگ آزادي را در بستر زمان بيدار كرده بود!!
...
تو نيز بياغاز

كوچكترين ذره خدا : غريبه
[915]
غريبه
12:58:03 P
9/7/2003
سهراب مي ميرم برات !
[916]
حميد رضا
1:09:26 PM
9/7/2003
مسافر همچنان ميرفت
گويي هر دم انتها را مي ديد
مرگ اين همسفر هميشه او
صبرش را از دست ميداد
اما اجازه نداشت تا مسافر ميرود او را لمس كند
مسافر هم اين را مي دانست

پاهايش ياراي رفتن نداشت...
اما چيز ديگري او را مي كشيد...
چيزي مثل نور، يا مثل آب ،يا دريا...

اميد...
اميد بود كه او را به جلو مي راند
حال مي شد تپشهاي قلبش را ديد
و ميشد احساس او را لمس كرد

اشكهايش غبار غربت را از دلش پاك مي كرد
و به قدمهايش جان تازه اي مي داد
فكرش سرشار از طراوت بود
و دلش پر از اميد
زانو زد و خاك وطنش را بوسيد

عشق در دل او جاري بود
و نور در چشمانس مي چرخيد

آري او غريبه بود با سرزمين نا اميدي
و آشناي سرزمين عشق.

حامد...
[917]
حامد

3:30:32 PM
9/7/2003
من از صداي آدميان تنها ترم هيچ پرنده اي از نگاه من نمي نوشد .
من دختر قبيله باد ها يم هيچ دستي فانوس دركش را بر ايوان من نمي آويزد .
غربت بر روي اشتيا قم پرده ميكشد و استخوانهاي اجدادم خاطره اي خاكستر شده است.
و مادرم ... آه... در دورترين جغرا فيا ي خدا ست. آيا كسي سكوتم را ميشنود !!!
نمي دانم اينجا فصل چندم خداست ... بهارم اينجا گم شده!!!
بگذاريد ستاره ها بدرخشند و خورشيد ببخشد من از حقيقت خويش دور افتاده ام.
بگذاريد همه شبها بر من و بر كسي كه دوستش دارم و خواهم داشت بگريند.
بگذاريد تا با دلتنگ ترين غروبها به تشييع سرد خويش بروم تا از سياهي خاك به ياد روشن نام كسي كه دوستش دارم عاشقانه بر خيزم.
.... ميبينيد خدا هم تنها ست مثل ماه ابر بغض خدا شد كه باران باريد و ماهيان هم سكوتش ... ماهيان گريه هاي بي تاب او هستند... و من نيز مانند خدا تنها يم اما خدا بي دريغ است و خورشيد بي دروغ زاده شد.
خدا راست مي گفت - ستاره ها واژه هاي او بودند و كهكشان خط روشنش.
جهان سخن خداست و انسان تنهاترين..........

از همه شما عزيزان ممنونم براي روح هاي بلندتان - لطافت دلتان و صميمييت قلبتان و براي خواندن دردل هايم.

و ممنون غريبه عزيز با آن رنگ آبي ذهنت سبزي دلت- سپيدي قلبت و بي كران روحت.
مرا هم دعا كنيد.
ميترا بهداد





[918]
ميترا

3:46:30 PM
9/7/2003
سلام .......... هميشه زيباست ............. پيروز و سربلند باشيد ...........
اينجا درابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف
در ابعاد يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است.........
[920]
سحر
1:05:37 AM
9/8/2003
اينجا درابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف
درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است.........
[921]
سحر
1:06:36 AM
9/8/2003
چيست رمز اين فضاي آشنا كه فرا مي خوانيد روح خسته را هر بار ، براي تكرار عاشقانه ها
واي در باور ذهنم نمي گنجد كه ديگر چيزي نمانده است به آن لحظه ي موعود
به سهراب گفته ام آنگاه كه دستان پر مهرش بدرقه اي باشد براي پاييز و اتمام يابد نقاشي برگ هاي سرخ و قهوه اي و زرد ، به پيشگاهش خواهم رسيد
و حقيقت دارد كه مدتي است باران در تدارك مهيا ساختن خويشتن خويش است براي اين ضيافت بي مانند
كاش كه چشمانم تاب بياورند ديدار را
چه زيباست كه هر يك از ما اين چنين خالصانه و بي ريا از سفره ي بي آلايش دل هامان عشق را به يكديگر پيشكش مي كنيم و در گلدان ياد و خاطرات سهراب شقايقي مي نهيم تا هميشه پر طراوت باشد و شاداب كه ما مي دانيم :
" آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد "


سبز باشيد
[922]
باران
4:32:16 AM
9/8/2003
...روزي ما دوباره كبوترهايمان را بيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و انسان براي هر انسان برادري ست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
و قفل افسانه اي ست
و قلب براي زندگي بس است...
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر اخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه اهنگ هر حرف زندگي ست
تا من به خاطر اخرين شعر
رنج جستجوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه اي ست
تا كمترين سرود بوسه باشد...
روزي كه تو بيائي براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يكسان شود.
روزي كه مه دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من ان روز را انتظار ميكشم
حتي روزي كه ديگر نباشم.

سارا فروهيده
[923]
سارا

9:56:05 AM
9/8/2003
كودك از باطن حزن پرسيد :
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
هجرت برگي از شاخه او را تكان داد......
[924]
سحر
1:17:50 AM
9/9/2003
شايد سهراب اين شعر را دوست ميداشت
خانه را من روفتم از نيك و بد
خانه ام پر گشت از نور احد
[925]
محمد رضا

3:17:06 AM
9/9/2003
.......................................................
[926]
روبن

3:25:55 AM
9/9/2003
امروز از طرف خودم و سهراب فقط مي خوام يه چيزي بگم :
ميلاد مولا علي مبارك.....
اي كاش همه بتونيم علي وار زندگي كنيم..
[927]
سحر
5:15:32 PM
9/9/2003

زندكي چيست؟
چه روشن بود ستاره وقتي اين سوال را از ماه مي پرسيد
ماه در خود انديشيد چه بگويد كه ستاره آن را درك كند
...
وگفت:
آن روشني نور من و تو...
ستاره پرسشگرانه نگاه كرد
ماه گفت:
شايد جاده اي بر فراز آسمان...
اما باز ستاره پرسشگرانه نگاه كرد

و اين بار ماه گفت:
زندگي راز بودن ماست...
زندگي رنگ نور ستاره هاست...
زندگي حس بودن و لمس آسمان خداست

ستاره لبخندي از سر رضايت زدو با تمام وجود...
درخشيد.

آري ، زندگي سيبي است گاز بايد زد با پوست...

تولد مولا علي مبارك
حامد...
[928]
حامد

6:37:02 PM
9/9/2003
.... و در زير درخت من بودم برگ زرد...
قامت نحيفش خشكيده بود و نگاهش به دور دست
سردي نگاهش تا اعماق وجودم را مي سوزاند...
تنهائي اش غريبانه بود
برسيدم:
اي برگ زرد عشق چگونه ست؟
نگاه بي روحش چرخيد و در نگاهم گره خورد. با ناتواني
به ته دشت اشاره كرد و درخت خشكي را نشان داد كه بي برگ و نيمه جان سر به سوي اسمان داشت
با صدائي كم رنگ ارام گفت:
عشق رسيدن به اوج زيبائي ست...
_ در قامت اين درخت خشك چه چيز زيبائي مي بيني؟
برگ زرد: اين زيبائي را هر چشمي توان ديدن نيست...
_ عاشقي چگونه ست؟
برگ زرد : بايد از عشق مرد و به عشق زنده شد تا عاشق بود...
_ تو عاشقي؟
با اين جمله بيكر نحيفش تكاني خرد و چشمان بي بهارش نمناك شد...
بعد با همان صدا ادامه داد:
ساهاست كه براي فرياد جمله اي در اين ديار منتظر رهگذري هستم
_ فرياد؟!
برگ زرد: هر كس به طريقي به اوج زيبائي مي رسدو براي من فرياد ان جمله رسيدن به نهايت زيبائي ست...
_ ان چه فريادي ست؟ چگونه مي توان ان را سر داد؟
نگاه خسته و نمناكش در چشمانم خيره شد و گفت:
صداي خش خش خرد شدنم نجوائي از ستايش اوست...
مرا به اين ارزو مي رساني؟
_ من...من... چگونه...
در باغ نگاهش شدت تمنا بود و شوق وصال
برگ زرد: گر مرا زير باهايت خرد كني ان جمله را مي شنوي..
_ من نمي توانم...

نگاه باراني اش اجازه ي هر سخني را از من مي گرفت...
از جا بر خاستم
ديگر نگاهش نمي گريست بلكه لبخدد مي زد...
و اكنون اين من بودم كه مي گريستم...

او را زير باهايم خرد كردم...
صداي خش خش خرد شدنش فريادي شد و دل اسمان رآ به لرزه در آورد.
فرياد لحظه به لحظه جان مي گرفت

خدا بزرگ است...
خدا بزرگ است...

اري اين جمله جمله اي بود كه او سالها از براي فرياد ان تلخي انتظار را به قيمت سبزي بهار خريده بود...
و من...
قلبم هم همراه چشمانم مي گريست...
در دل از او برسيدم:
من چگونه اين جمله را فرياد كنم؟
ولي...
فقط مبخند او را در امتداد ابي اسمان ديدم...

سارا فروهيده





[929]
Unknown
9:28:42 PM
9/9/2003
ميلاد مولا اميرالمومنين علي (ع) رابه تمام شما دوستان خوبم تبريك عرض مي كنم
دوست هميشگي شما عزيزان _سارا فروهيده
[930]
Unknown
10:08:16 P
9/9/2003
در رؤياي تابش يك انديشه گرم بودم و غرق در پرواز خيالي كه بوي آبي عشق را ميداد، مدهوش نامش بودم و مي دانستم كه واژه توصيفش نخواهد كرد، كه بي كلام زيباتر مي نمود، كه دنياي كرم بود و رحمت، چه بايد مي گفتم در وصف علي ....
علي آبي عشق بود و يك انديشه گرم .....
نامش مرا روان مي كرد در كوچه باغي
" كه در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است"
...

آنجا كه نام علي است، نامم مباد
[931]
غريبه
1:28:39 PM
9/10/2003
بر سنگفرش پائيز در فصل هجرت بهار و جراحت جنگل زير ركبار آسماني دختري تنهايي اش را با درختان جنگلي قسمت ميكند و بغضش را با آسمان.
پدر....... اي كاش بيداري سبز چمانت را به تن خفته جنگل ميبخشيدي آنگاه درختان بيشه تو را باور داشتند.
پدر......من تو را و حظور تورا ميخواهم.
پدر من شبهاي سرد زمستان را كه با آغوشت مرا گرم مي كردي و نبود مادر را برايم پر ميكردي ميخواهم.من تو را ميخواهم و با تو همسفرم در فراز شبهاي روشن و نشيب روزهاي تاريك هر چند اگر شيرين نبض تيشه فرهاد را از ياد برده باشد.
پدر از ياد مبر كه چاه بيژن تاريكتر از گيسوي من است

هميشه دوست دارم وهميشه دلم براي بهار تو تنگ است.
ميترا بهداد
[932]
ميترا

5:36:41 PM
9/10/2003
عشق
وتنها عشق
تو را به گرمي يك سيب مي كند مانوس......
[933]
سحر
12:49:34 A
9/11/2003
بهترين مكان ممكن تا سهراب را درست تر بشناسيم...! ايول به گردانندگان اين سايت....!
[934]
آرش خسرونژاد
3:13:18 AM
9/11/2003
سلآم به همه عزيزان
با كلي تاخير.... روزبدر مبارك و ميلاد امير المومنين بر همه ميمون و خجسته
به بركت اين روز بزرگ رحيم بي همتا بازم آفتاب زندگيم را به من هديه كرد....
مادرم ...اميدم... برهي هفته در بستربيماري بود و من خسته اينجا اسير مانند برنده در قفس بال بال مي زدم.....
ميتراي عزيزم.... اون روزهاهمش به ياد تو و زخم دلت بودم
واي كه چه كشيدم تا باز صدهي مهربانش نامم را صدا زد.....
ميترا دوست خوبم.... تو واقعا صبوري...... و اميدوارم بزرگ توانا دلت را بر از نور الهي كند...
حامد.غريبهوسحر.مرتضي.باران.ميترا جان.......
نوشته هايتان در شبهاي سياهم نور اميد بود...
هميشه در بناه حق باشيد....
التماس دعا
[935]
ارزو
9:40:19 PM
9/11/2003
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد .
[936]
داود

11:30:44 P
9/11/2003
هميشه
از انچه نيست سخن مي گوئيم
از آب در بيابان
و
در خانه
عشق و نان
اينگونه
انگار زندگاني را زيباتر مي يابيم .
ب¡آم خدآ
درود برهمه دوستآ¡ سهرآب
بوى برآ¡ .خبر تآزه فصل
آمىدوآرم همگى بآارآمش ز¡دگى رآ آدآمه دهىد
و همىشه همدىگر رآ دوست دآشته بآشىم.
به آمىد موفقىت هم شمآ عزىزآ¡
هميشه زيبا وهميشه ماندگار
[939]
زهرا

2:05:52 AM
9/12/2003
چرا تا شقايق هست زندگي بايد كرد ؟ يكي به من جواب بدههههههههههههه
[940]
شقايق

1:33:12 PM
9/12/2003
و خدايي كه در اين نزديكيست......
[941]
سحر
2:08:35 PM
9/12/2003
چه درونم تنهاست
هنوزهم منتظرم انتظار انتظار انتظار كه روزي بيايد وبگويد آي شبنم شبنم سيب آوردم سيب سرخ....
نمدانم منتظرم
[942]
كمال مجاوري

2:52:21 PM
9/12/2003
و آسمان بي تاب بود
و شب مغلوب...
حتي باد هم توان شكستن اين سكوت ابدي را نداشت...
آسمان دردي را در سينه اش حس مي كرد
اين درد فريادي بود كه او
آن را در سينه حپس كرده بود
...
زمين هيچ تلاشي براي پنهان كردن چروكهاي صورتش نمي كرد
و تك درخت آنجا سالها بود كه از سخاوت زمين چيزي نديده بود...
و فريادي اسير ، در چهره او موج مي زد
...
ناكه صداي بال پرنده اي آمد
آسمان در اعماق وجودش صداي تپشي را حس كرد
و شب كه ترسي عميق در چهره اش پيدا بود به دنبال صدا مي گشت...
باد متعجب و بي صدا در فضا چرخي زد
و زمين نگاه خسته اش را آرام به بالا چرخاند...
درخت در دل خود گفت:
يعني به پايان خواهد آمد اين شب ابدي...

پرنده در هوا چرخي زد
و در خود فكر كرد: نشاني از طراوت صدا نيست اينجا...
و رو ي شا خه تك درخت نشست
و نگاهي به زمين كرد كه چشمانش در تمناي صدا بود
و درخت كه مي خواست با صداي او فرياد كند
و آسمان كه ميشد صداي تپشهاي قلبش را شنيد
و باد كه به دور او مي چرخيد و تمناي دلش پيدا بود
...
پرنده از ته دل فرياد كرد...


و چه آسان شكست اين طلسم هزار ساله شب...

حامد...

[943]
حامد

3:02:17 PM
9/12/2003
يا هو
ز ليلي مي شنيدم يا علي گفت
به مجنون هم رسيدم يا علي گفت
مگر اين وادي دار الجنون است
كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت
افسوس كه سعادت نبود تا در روز ميلادش خطي
به نام تبريك بنگارم
اين را نيز مي دانم كه او فراتر از روز زمان و مكان است
:پس با وجود همه عقب ماندگي ام
شبي در محفلي ذكر علي بود
شنيدم عارفي فرزانه فرمود
اگر آتش به زير پوست داري
نسوزي گر علي را دوست داري
وگر مهر علي در سينه ات نيست
بسوزي گر هزاران پوست داري
مهر علي يارتان
[944]
مرتضي
3:12:10 PM
9/12/2003
اي دوست شبهاي اندوهگينت را از من بپرس كه تا كوچه عاشقان تا سحرگاه رقصيده ام.
من انم ... ان كنايه مرموز كه در نهضت عشق روان است دانستنش ضرور و گفتنش محال من انم...
از ما گذشت بايد به ابر بياموزيم تا از عطش گياه نميرد وبه قفلها بسپاريم كه با بوسه اي گشوده شوند بي رخصت كليد.
در يك زمان و يك مكان با مرگ ميعاد خاهم داشت كاش ان زمان و ان مكان اينجا و اكنون بود.
اين روزها اين گونه ام ببين... دستم چه كند پيش ميرود انگار هر شعر نگفته اي را سروده ام.
پايم چه خسته ميكشدم ا نگار كت بسته از خم هر راه رفته ام تا زير هر كجا...
اي دوست..........
اين روزها با هر كه دوست ميشوم احساس ميكنم آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر وقت خيانت است.

آرزو جان براي بهبودي مادرت بينهايت خوشهالم اميدوارم هيچگاه و هيچوقت مانند من در حسرت لمس كردنش نباشي مادرت را از طرف من ببوس.


مبترا بهداد
[945]
ميترا

6:14:58 PM
9/12/2003
شعر سهراب فراتر از زمان ماست.
روحش شاد باد.
...و در زير افتاب هيچ چيز تازه نيست
زمين هم چنان بار ننگين تاريخ را به دوش مي كشد
اسمان رو سياه از ابي دريا و دريا شرمگين از كوچ امواج
و خزان...
چه بي شرمانه اواز مي خواند و باي مي كوبد
گوئي از براي مرگ حقيقت اين گونه سر مست است.
واي بر من...
در مرز كدامين خود باختگي ايستاده ام...
چگونه شراب تباهي را از دستان مرگ نوشيده ام...
...امشب زير مهتاب هيچ چيز تازه نيست
مي گريم بر خود كه به هر لحظه صد بار عزم فرياد مي كنم تا حقيقت مرده را به كلام خويش ساز كنم
ولي افسوس كه حقارت سكوت شكوه فريادم را در كام خويش مي كشد...
در دياري كه شب از براي ترس چشمها به نگاه هاي باراني مزد سكوت مي دهد
مي گريم بر خود كه صداي زاده شدنش را نشنيدم
شايد شب بي صدا زاده شد...

اري امشب زير مهتاب هيچ چيز تازه نيست...
حتي صداي شبگرد بي دل كه چه غريبانه زمزمه مي كند "زندگي به رقص ادامه مي دهد...
زندگي به رقص ادامه مي دهد...


[947]
سارا

10:14:37 P
9/12/2003
غريبه كجائي
[948]
هيوا
12:49:06 A
9/13/2003
ديشب بر خود گريستم
ديشب در خود شكستم
خونابه هاي دل بي تابم زلال چون اشك سردي گونه هايم را پس مي زد و رها و پاك بر دامان شب فرو مي چكيد و با هر فرود ، فرازي بود و مرحمي اين روح تبدار را
ديشب نظاره كردم شكستن خويشتن را با همين چشمان كم سو و بي مقدار ، كه تو از راه گفتي و از انتخاب و از " او " كه لطيف است و مانا ...
بيا
نگاه كن مرا
ببين كه هيچ مي شوم
ببين كه هيچ بوده ام از ابتداي اولين كلام
مرا به مرز نا كجا رسانده اي
پلي ميان من و من
پلي ميان " او " و خويش خويشتن
مرا بخوان در امتداد ما شدن
بگو كه چشم پرده بر درد
كه پس زنم حجاب را ز آينه
كه غير از اين نباشدم سزا ، مگر
رها شدن ز همرهان قافله ...
....


دعا كنيد مرا

سبزترين باشيد
[949]
باران

1:02:42 AM
9/13/2003
خوشحالم كه همه دوباره اينجايين ..
دلم تنگ شده بود براتون ....
امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد........
[950]
سحر
1:19:29 AM
9/13/2003
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ .... كجايي كوچكترين ذره خدا ؟
آن سو
حاله اي از نور زرد
مثل يك بيداري
سكوت آسمان را مي شكند
و من
اين سو
لبريز سكوتي تاريك
و چه دشوار است بودن
حاله اي نيست در اين تاريكي
اينجا بارش سخت تگرگ است به گل
حمله باد هوس به تراويدن احساس
اينجا گمنامي برخورد است
نگاهي حتي ناله درون را نمي شنود
زندگي اينجا
مثل خشم است به خود
مثل بيگاري يك بيگانه
در موطن خويش
زندگي اينجا تاريك است
زندگي شايد مثل يك بارش هيچستان است

.زندگي معني يك تنهايي است
[952]
مرتضي
11:23:17 A
9/13/2003
سلام . متن كارتها و توضيحات فرستاده نمي شه.
مشكل از كجاست ؟؟؟ مرسي و موفق باشيد .ساين مهشري دارين ........خداحافظ
[953]
زهرا شاهين

1:22:28 PM
9/13/2003
اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن
جذبه تو مرا همچنان برد
تا هواي تكامل ؟
شايد......









[954]
سحر
1:20:30 AM
9/14/2003
ا بر ي نيست بادي نيست مينشينم لب هو ض
[955]
ميلا د

4:32:12 AM
9/14/2003
نيمه هاي شب بود،
در سكوت مبهم يك ادراك گيج بودم،
….
او را كه در آغوش كشيده بودم، دلواپسي هايم گمشده بود، همان آغوشي كه بر رويش سنگي سرد كشيده بودند، همان شبي كه خواهرم با بغض و خواهش مرا از او جدا كرد، همان شبي كه گلبرگهاي آفتاب گردان را نثارش كردم، همان شبي كه باران بود …
بخدا كه آهسته رفته بودم كه مبادا ….
دلم گرفته بود …. دلم تنگ بود….
منتظر بودم
ندايي آمد
گفتم:تو كه مانوس مني ، چرا غريبي مي كني
گفت: تو را ديگر تاب و تواني نيست
گفتم: ياراي نبودنم بخش، ياراي نگفتنم بخش
سلامي كرد و گونه هايم تر شد،
نشست ….
ميوه بغضم را در سبدي گذاشتم، خم شدم، صداي هق هقم ميوه را از سبد برچيد، من بودم و اشكي و نگاهي خيس
ياد كوچه باغهاي نارنج، ياد شبي مهتابي، ياد آن پير، ياد آن سيب …
طنين الله اكبر از مناره هاي مسجد موج زنان در گوشم پچ پچي مي كرد …

“اي دل سوي دلدار شو
اي يار سوي يار شو”

كوچكترين ذره خدا: غريبه
[956]
غريبه
2:21:56 PM
9/14/2003
صداي آب مي آيد ، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف ، نخ هاي تماشا ، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.

[957]
فرهاد

4:33:45 PM
9/14/2003
دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
اما ، بال از جنبش رسته است.
وسوسه چمن ها بيهوده است.
ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.
در چشم پرنده قطره بينايي است :
ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.
نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.
سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.
سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.
[958]
فرهاد

4:37:38 PM
9/14/2003
زمانيكه به نظر مي رسد همه جا پر از هياهو است واطرافت پر است از ساختمان هاي سر به فلك كشيده و برجهايي كه حتي پرندگان هم قدرت ندارند در آنجا آشيانه كنند تنها خواندن اشعاري گرم ودلپذير مي تواند يخ وجود من وتو را گرم كند زمانيكه همه چيز كامپيوتري وبه اصطلاح مدرنيزه شده است مدرنيزه كردن اشعار شاعراني مثل سهراب فقط ميتواند از ذهن خلاق انساني سر بزند كه از اين هياهو ها به دور است و پليدي هاي اين دنياي ماشيني هنوز در وجود او رخنه نكرده است.
اميدوارم اين استقبالها بتواند باعث ايجاد انگيزه بيشتري باشد جهت ادامه كار
[959]
سارا

12:18:32 A
9/15/2003
شب سرديست و من افسرده
راه دوريست و پايي خسته
ميكنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها............
[960]
سحر
12:30:20 A
9/15/2003
سلام به تمامي دوستاران سهراب
من براي اولين بار سيزده دفعه وارد اين سايت شدم و واقعا تحت تاثير قرار گرفتم به طوري كه در دفعات بعدي كه با پدرم وارد اين سايت شديم با خواندن زندگينامه سهراب اشك از چشمانمان جاري شد در آخر از تمام كساني كه باعث به وجود آمدن اين سايت شدن نهايت تشكر را دارم و به اين نتيجه رسيدم كه به قول سهراب:
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ، باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت



[961]
سارا

12:39:35 A
9/15/2003
ياد من باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است

از چه دلتنگ شدي دلخوشيها كم نيست

واي باران شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست
هيچكس!
چه كسي آتش زد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد
[962]
نازنين

11:37:11 A
9/15/2003
ياد من باشد
هر چه پروانه كه مي افتد در آب
زود از آب در آرم ........
[963]
سحر
8:47:27 PM
9/15/2003
بايد امشب بروم
كفشهايم كو؟
...
[964]
zari
10:27:19 P
9/15/2003
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد

آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.

يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم.
[965]
ميلاد

2:32:39 AM
9/16/2003
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد

آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.

يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم.
[966]
ميلاد

2:32:56 AM
9/16/2003
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد

آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.

يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم.
[967]
ميلاد

2:33:17 AM
9/16/2003
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد

آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.

يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم.
[968]
ميلاد

2:35:15 AM
9/16/2003
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد

آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.

يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.

آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.

زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.

چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم.
[969]
ميلاد

2:37:04 AM
9/16/2003
سهراب سهراب سهراب و بازم سهراب ...
شايد اون تنها كسي باشه كه شعرهاشو لمس مي كنم .
روحش شاد و ياد او گرام .
[970]
شاهين

2:58:40 AM
9/16/2003
من چه سبزم امروز
چه اندازه تنم هشيار است .....

دوباره برگشتم دوستان...

ياعلي...

[971]
فرهاد

5:33:34 AM
9/16/2003
تابلوي سياه قلم رديف 12 عكس 3 از طرف چپ به راست موجود است
[972]
حسين

5:58:50 PM
9/16/2003
تابلوي سياه قلم رديف 12 عكس 3 از طرف چپ به راست از البوم نقاشي وي در اختيار ما مي باشد در صورت تمايل با شماره ي 09137611132 تماس حاصل نماييد
[973]
حسين

6:07:16 PM
9/16/2003
آتش يك خيال
و خفقان يك آرزو
زمان پير ميشود روي فكر من
وسياه مي شود زندگي
در ميان دودهاي پوچ

آتش يك خيال
و خفقان يك آرزو
وزمان مي داند
كه چيست پايان من
و من در ابهام علم او
همچنان مي سوزم
[974]
مرتضي
6:54:42 PM
9/16/2003
ر.نسيتشلرذهعبصثتالطنت
[975]
نيما

7:17:13 PM
9/16/2003
ر.نسيتشلرذهعبصثتالطنت
[976]
نيما

7:17:16 PM
9/16/2003
...عمري ست در بي اويم
در جست وجوي كسي كه (( سهراب )) ميگويد در همين نزديكي ست...
اين نزديكي كجاست؟
در تبش كدام اقليم تعريف شده است؟
عمري ست در بي اويم...
اه.......
كيست اين اشكار و نهان در جان و تن كز شعله ي چشمانش مي سوزم و بي بانگم
اري او بي دريغ مي سوزاند و من بي يقين مي سوزم...
سالها ست در اين انديشه ام كه چرا مرا بر گزيده است؟
من كه هنوز در مرز يقين و زوال دست و با مي زنم
من كه عمري ست در وصف اين سوختن چون طفلي بي سواد كلام را از نگاهش گدائي مي كنم...
به راستي چرا مرا برگزيده است؟
بيوسته در غم خانه ي دل از او مي برسم:
تو را زين سوختن ممقصود چيست؟
ولي...
نسيمي خنك بر جان سوخته ام مي وزد و زمزمه مي كند:
گاه ديدار نزديك است...



يا حق...
سارا فروهيده
[977]
سارا

9:23:08 PM
9/16/2003
آنچه كه ديدگانت به تو مي گويند را باور مكن، هر آنچه را كه مي تواني ببيني محدود است، با ادراك خود بنگر، آنچه را كه آموخته اي بشناس و تو مي تواني پرواز را بشناسي.
نمي دانم چرا دشوارترين كار در جهان اين است كه پرنده اي را متقاعد كني كه آزاد است، در حاليكه تنها قانون واقعي آن است كه به آزادي منتهي شود...
قانون ديگري وجود ندارد...

"گوش كن
دورترين مرغ جهان مي خواند...
پلكها را بتكان
كفش به پا كن و بيا
چشم تو زينت تاريكي نيست"

كوچكترين ذره خدا : غريبه
[978]
غريبه
9:53:51 PM
9/16/2003
........................................... آيا؟
[979]
روبن

12:58:04 A
9/17/2003
هراسي عجيب تمام زواياي روح خسته ام را فرا گرفته است . ترس از رفتن ، هر چند كه از آغاز با يكديگر پيمان سفر بستيم اما گويي بخواهي پرنده ي پر شكسته اي را نويد پرواز باشي ، شايد زيبا به نظر آيد ولي بنگر مرگ بي صدايم را در آغوش بي انتهاي آسمان ....
حالا كه نقاب را ديده اي بر چهره ي اين تنها ترين مرغ مهاجر ، نگو كه اكنون است زمان سفر ، بمان حتي براي لحظه اي كوتاه كه همانا اين ثانيه ها برايم امتداد زيباي حيات را نويد مي گويند . باشد كه جسم خسته و روح تبدارم تنها يك دم ديگر را كنار گرمي دستانت و اعتماد شانه هايت ، سپري نمايند .
بفهم كه باريدن را آغاز نمودم تا از هر آنچه رنگ تعلق مي پذيرد آزاد گردم ، واي بر باران كه هنوز حتي چشمان خويشتن را از غرور پاك نكرده است
واي بر من كه براي انتظارت پاسخي از جنس بلور و حقيقت نبودم
واي ...


كاش ژرفاي اندوهم را باور مي كردي و باز چون هميشه قلم ناتوان است فقط بشنو آخرين خواهش باران را :
ببخش مرا

.....

" غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست "

دعايم كنيد

سبز باشيد

[980]
باران
10:25:12 A
9/17/2003
چون بندگان من درباره من از تو بپرسند بگو كه من نزديكم و به نداي كسي كه مرا بخواند پاسخ مي دهم
پس به نداي من پاسخ دهند و به من ايمان آورند تا راه راست يابند

بقره 186
[981]
مرتضي
11:12:01 A
9/17/2003
كاش ميدانستي كه براي خوردن يك سيب چقدر تنها ماندم
اگر يك روز تو را ديدم به تو خواهم گفت كه چقدر تنهايم گرچه به قول تو
دلخوشيها كم نيست.........





[982]
زينب

12:52:13 P
9/17/2003
تابله ي رديف 12 از چپ به راست موجود ميباشد اگر مايل به خريد هستيد با شماره ي 09137611132 تماس حاصل فرماييد
[983]
حسين

3:12:25 PM
9/17/2003
من هنوزهم منتظرم
تاكسي پيامي از شبنم بياورد
[984]
كمال مجاوري

2:05:50 AM
9/18/2003
اي وزش شور
اي شديدترين شكل
سايه ليوان آب را
تا عطش اين صداقت متلاشي
راهنمايي كن..........




































[985]
سحر
2:42:52 AM
9/18/2003
سحر اي سحر سوزان..........


در اين دنيا كه شعور گدايان در ورقهاي سياه اندوه بيرزني يادشاهي مي كتد و نوازش برگها نتيجه تزوير باد است باز هم اي " سحر" سوزان به دنبال شوري
[986]
نيما

12:59:53 P
9/18/2003
به نام خدايي كه در اين نزديكي است من پر از نورم و شن وپر ازدارودرخت پرم ازراه ازپل ازرود ازموج پرم سايه برگي در اب چه درونم تنهاست از زحمات بي شمار شما متشكرم واقعا كار زيبايي انجام داديد روحش شاد ويادش گرامي باد
[987]
بهناز
1:04:51 PM
9/18/2003
اي باران ، اي نوازشگر سكوت بركه هاي عقيق ،
اي زلال ،
اي ترنم هواي آزادگي در كوران اسارت انديشه هاي آلوده.
به دنبال كدامين همسفر خيالي بوچراه ابديت را به كام شيرينت ،زهر گردانيده اي .
از چه مي ترسي ؟
از سكوت اقاقيها يا از جنون رود ؟
از مرگ سترون يا از حماقت برگ؟
مرا نيز با خود ببر . تا آنجا كه زنگوله شادباش غم اندوزان قرنها ديريست كه سفره عشق را بر چيده است .
اي با ران ،
اي مادر اندوه ،مرا نيز با خود ببر ..........
.
.
.
نه ................
نه مرا با خود ببار


آخر غم : نيما
بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود و گريه ات ديگر دليلي محكمتر.
بهشت سبز دلم بي تو سراپا درد است....تنور داغ است و عطش.
شبي كه خسته تر از سايه امدي ديدم رد حادثه در چشمانت مجسم بود.
و اشك.................. آي دمش گرم اين عصاره درد... به روي زخم عميق دلم مرحم...
شبي كه بارش باران نم نم بود مرا به دست غرورت سپردي ورفتي.
كاش... ميماندي و اكنون دلم نواي خوش تري مينواخت.
مهم نيست كه مرا رهسپار غربت كردند يا عواطفم را منجمد كردند يا احساساتم را كشتندو لگد مال كردندو مرا كه تنها ... دلم به مزار مادرم خوش بود راندند.
مهم ان است كه من براي هميشه تنهايم.
اي كاش ميفهميدي.

ميترا بهداد
[989]
ميترا

7:41:28 PM
9/18/2003
sohrab yani sohrab
behtarin tanha chizi ke mitoonam begma ine ke behtarin bood
[990]
jinoos

9:09:18 PM
9/18/2003
اي كه با يك پرش از سر شاخه
حرمت زندگي را طرح مي ريزي!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را مي شنيدم.....
[991]
سحر
2:14:47 AM
9/19/2003
اي واي از ...
[992]
Unknown
2:34:39 AM
9/19/2003


از چه دلتنگ شدي - دلخوشي ها كم نيست ...

دوستان عزيزم - من تا مدتي نيستم ...
اميدوارم دوباره روزي بتونم پيامهاي زيباي همه شما رو ببينم ...


يا علي .....





[993]
فرهاد

2:57:12 AM
9/19/2003
سلام
باز هم فوران انديشه هاي زشت و زيبا زندگي را برايم چون شاخه بيد گردانيده است.
فضا مبهم..........
آسمان تاريك............
برچم حضيض...........
آزادي اسير..............
چشمهايم را مي بندم
خلسه ترانه هاي عاشقانه اي كه ترنم بهار را در بستوي كودكي درختان گم مي كند روح خسته ام را نوازش مي دهد .
حسته از نازكي احساس برگ ،سوار بر زورق نا اميدي ،در باران جنون آور تگرگ مسافر تزوير از راه ميرسد .او از راه ميرسد و زنگوله شادباش غم اندوزان قرنها سفره عشق را بر مي چيند.
حال كه قصيده رفتن حرام عروج برگ است ،
حال كه شكوفه بهار در غروب زمستان بدنبال ماوايي امن است ،
حال كه رستم اسير بنجه هاي نيرنگ شغاد است،
حال كه زيد در اندوه آه ليلي آواره بيابان است،
حال كه موميايي بيستون فرهاد را شاعر هزاره ها كرده است و حال كه سكوت سنگين كلام تن آواره را به مسافر سهراب مي كشاند ، من كيستم كه در اين برهوت عاطفه گدايي محبت مي كنم؟
.
.
.
.
جنگل تاريك است و انديشه مبهم احساس نسيم تنفس را براي هميشه از من مي گيرد.
نيما مهدوي
[994]
نيما

1:02:12 PM
9/19/2003
به نام او و به ياد او
من يكي از دوست داران سهراب و شعر نو هستم و ارزو دارم روزي ددر ان دنيا در كنار سهراب باشم و ان وقت است كه دوباره زندگي به من روي اورد
[995]
ميلاد

1:08:36 PM
9/19/2003
سلام غريبه
از آشنايي با سايت زيباي شما خوشحالم
من شعرامو ميگم منتظر نظرت هستم

من خواب هزاران ماهي زرد و نارنجي را ديده ام
كه از گودي كف دستانم به اوج آسمان پر كشيده اند

و من چه خوشباورانه خورشيد را سوغات مي خواهم
به خود ميگويم تو اي پر بسته مرغ بينوا
كه پرواز را داني و نتواني

ديدي ديدي ماهيها هم پريدند

و تو ماندي در آرزوي خورشيد
از خواب برخاسته و به تلخي گريستم

قلموهايم را بر ميدارم
ولي خوب ميدانم براي به تصوير كشيدن
پرواز دلتنگي ام

حتي عمودي ترين و افقي ترين كادرهاي دنيا هم
كفايت نميكنند



صبح ظهر شب زير سرماي صفر درجه ادمييت
با همه پدر سوخته هاي عالم چاي جوشيده خواهم خورد

ولي كودكانه و سرخوش خواهم خنديد
و در دل خواهم گفت فردا روز ديگريست
فردا مال من است
مال من است



فروغ مخملي عصر شعبده بازي خدا با رنگها
و بعد........
شب سكوت تفكر
صميميتي سيال با خود و اسمان.......
خسته نباشي خدا قوت .....


سلام كوچولو
كودكي قشنگت را حفظ كن
بيخبري دنياي تو موهبتي است
بزرگ نشو اينجا هيچ خبري نيست
جز قصه تكراري ادمها.....
ميتوني اژدهاي هفت سر بديها رو سر ببري ؟
و يا خواب مرداب گنديده لحظات رو اشفته كني؟
اوخ نميدوني ضربه هاي پتك بخت بعضي وقتها چه دردي دارد
همون جا بمون همچنان كودك باش سلام من رو به 5 سالگي برسون
مدتيه به ياد نمي ارمش


مدت زياديه كه دست به قلم نبرده ام
كلمات هم فهميده اند و بازيگوش شده اند
از دستم فرار ميكنند
در دالانهاي حافظه در به در دنبالشون ميدوم
دستم خاليه خسته شدم با سكوت با تو گفتگو ميكنم
سخن مرا ميشنوي؟

























و تو ماندي در آرزوي خورشيد
از خواب برخاسته و به تلخي گريستم

قلموهايم را بر ميدارم
ولي خوب ميدانم براي به تصوير كشيدن
پرواز دلتنگي ام

حتي عمودي ترين و افقي ترين كادرهاي دنيا هم
كفايت نميكنند



صبح ظهر شب زير سرماي صفر درجه ادمييت
با همه پدر سوخته هاي عالم چاي جوشيده خواهم خورد

ولي كودكانه و سرخوش خواهم خنديد
و در دل خواهم گفت فردا روز ديگريست
فردا مال من است
مال من است



فروغ مخملي عصر شعبده بازي خدا با رنگها
و بعد........
شب سكوت





[996]
بيتا

2:24:27 PM
9/19/2003
سيب آوردم ....................
[997]
سحر
6:03:28 PM
9/19/2003
پدر........
هرگز نميتوانم با آمدنت به چشمهايت نگاه كنم و هزار شب به خاكستر نشسته را به ياد نياورم. آن دو چشم منتظري كه سرشار از بوي شرجي و نخل و تنهايست.
ديري است كه انشاهايم زخم خورده اند در مرگ خورشيدها گريستته ام و بر گهواره هزار ستاره تازه زاد لالاي بيداري خوامنده ام.
پاييز را خوب ميشناسم وقت غروب چشمهاي تو با تابستان بيگانه نبودم و در ظهر دستانت زمستان را بارها لرزيده ام كه شبهاي نبودنت سرد است.
با آ هوان بها را خنديده ام و بي آنكه سوسكها را سرزنش كرده باشم با جنگل كبوتران پرواز كرده ام اما گفته ام: آسمان بي عقاب زيبا نيست.
رود را براي خواب ماهيان خواسته ام و مرداب را دلپذير ديده ام هنگامي كه آئينه مهتاب تو باشد.
هزار جنگل باليده ام در بلوغ بهار تو و هزار كوير ناليده در غروب تبار خود.
من آخرين نسل كودكان مراتع بي دريغم
در شادي كودكان هلهله كرده ام و براي غربت آدميان فرتوت گريسته ام.
باران را دوست داشته ام براي آواز اطلسي ها . اما... اي كاش بي تو آفتاب نتابد.
آه... پدر! !
من عجز را خوب ميشناسم هنگامي كه خداحافظي ات كتاب بغض مرا ورق ميزند.
و دريغ كه نميداني خواستن نگاهها توانستن الفاظ نيست.
من از غربت سرشارم و در صبح صدايم تنفس ياسها را تنها در سخاوت دستان تو مي جويم.
.مرا به آئينه و آب بسپار!
خورشيد را به من ببخش!
( براي پدرم كه آغوشش هميشه ايمن گاه من است)

ميترا بهداد




[998]
ميترا

8:33:45 PM
9/19/2003
اگه لطف كنيد يه گوشه ، فونت فارسي سيت را بگذاريد ممنون ميشم
[999]
امين

9:49:15 PM
9/19/2003
سايت خيلي ضعيفه، خيلي بهتر از اينها ميشد كار كرد.
[1000]
محسن

10:49:52 A
9/20/2003
خدايا اي بزرگ مهربان قادر مرا در هبروت لحظه هاي خاكستري ام مدفون ساز .
ديريست كه چشمهايم را كران بي انتهاي افق لاجوردي آسمان در خود محو كرده است .
من امروز در گوشه قفس تنهاييم بيقرار تو را مي جويم ،بيقرار تو را مي بويم ..............
[1001]
نيما

3:12:50 PM
9/20/2003
اينرو از طرف يه دوست مي نويسم (با اجازه اش)

من اينجا خيلي وقت است
چشم براه مسافري مانده ام كه انگار هرگز نخواهد آمد
و همه دلخوشيم به ترانه ايست
كه يكروز اگر بيايد سر خواهم داد
من يادم نيست همنفس روزهاي غريب تنهايي
كدام روز دلگير
در انتهاي كدام رويا پا به را رفتن
آنقدر دور شد كه هيچوقت
در هيچ خوابي هم ديده مشد
من گم مي شوم در خاطره هايم
فراموش مي شوم در آرزوهايم
و هنوز هم شعر قشنگ روز هاي باراني را زمزمه مي كنم
و در اين تنهايي واي اگر باران هم
بوي دل انگيز مسافر خسته را برايم به ارمغان نياورد
تا ابد چشم براه بي ترانه خواهم ماند
بي ترانه خواهم رفت ...
[1002]
علي
3:56:16 AM
9/21/2003
به نام هماره بلند او
چند صباحي بيش نديدمش، اما دوستيم در او گم شده بود، نمي دانم شايد اين رسم زمانه بود كه او را از من مي گرفت، به او عادت كرده بودم كه هر شب بيايد و برايم بخواند و من در خاطره دوستي ديگر پنهان شوم و باران ببارم …!!!
شايد دليل بودنش برايم يك نشانه بود كه “وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت”، نمي دانم هر چه بود دوستش داشتم و او امشب خواهد رفت و غزلي را به يادگار برايم سروده بود:

“فرصتي نيست
اگر بود چه ها مي كردم
مي نشستم لب جوي
پاي در آب روان، دل لبالب شده از ياد خدا
بر لبم نور دعا، دستها پر از شاخه مهر

فرصتي هست ولي
آب روان، ياد خدا
شاخه مهر نور دعا
همگي را تك تك ، پاي آن تنها قمارم
زندگي
هي باختم، هي باختم، هي باختم”

به او كه نگاه مي كردم سهراب را مي ديدم، از سهراب مي گفت و از دلتنگيهاي اخوان، امشب نگاهش چه غريبانه بود و برايم چه سخت بود گفن واژه خداحافظ. كه او امشب لطفش را نثارم كرد و غزلش را سرود، واي بر من كه غزلي ندارم، حتي انعكاس آسمان در ليوان آبي را نتوانم كه نيوشم…ياد آن شب كه بي خيال نشستيم و چاي خورديم …

براي دوستم : محسن محترمي
سفرت سبز
نمي دانم ولي شايد دوست تو : غريبه
[1003]
غريبه
11:34:56 A
9/21/2003
...هر سه مقابل بنجره نشستند خيره به دريا
يكي از دريا گفت
ديگري گوش كرد
سومي نه گفت و نه گوش كرد...
او در ميانه ي دريا بود غوطه ور در اب
از بشت بنجره حركات او ارام و واضح در ابي بريده رنگ اب درون كشتي غرق شده اي چرخيد
زنگ نجات غريق را به صدا در اورد
حبابهائي ريز با صدايي نرم بر روي دريا شكستند...
ناگهان يكي برسيد:
"غرق شد؟"
ديگري گفت:(( غرق شد.))
سومي از عمق دريا نگاه شان كرد
گويي به دو نفر كه غرق شده اند مي نگرد...

يا حق...
سارا فروهيده
[1004]
سارا

12:29:01 P
9/21/2003
عرض سلام و ادب دارم خدمت تمامي شما دوستان عزيزم.
خيلي خوشحالم كه نفسهاي بي رمقم مجال اين رو داد كه دو باره خودم رو در جمع سبز شما خوبان ببينم...
ديروز روي سايت جمله اي رو خوندم از دوست عزيزي كه ضاهرا تازه به جمع ما بيوسته اند...

محسن: سايت ضعيفي داريد مي شد بهتر كار كرد...

اول از هر چيز خدمت شما محسن عزيز عرض سلام دارم و حضور سبز شما رو در بين ره روان ((اوستاد سبهري)) خير مقدم عرض مي كنم.
دوست خوبم ((اوستاد سبهري)) بديده اي تكرار نابذير و فنا نشدني هستند.
شخصيتي كه نه در زمان حياتشون به طور كامل شناخته شد و نه تا حالا كه 23 سال از سفر ابدي ايشون مي گذره...
اافكار ايشون كلام ايشون و روح سبز اوستاد محدود به هيج زمان و مكاني نيست كه ما بتونيم در زمان محدودي كه اجازه ي نفس كشيدن داريم بتونيم حقيقت وجودشون رو درك كنيم...
و اين نقص به حكم بشر بودن ما به حكم محدود بودن ما در حصار زمان و مكان راه چاره اي جز گذشت زمان نداره...
دوست خوبم !
درسته كه ما گوشه ي سايه ي اوستاد هم نمي تونيم باشيم درسته كه ما توي اين قرن دود و اهن توي قرني كه وجوديت ادمكهاي يخي جايگذين حس سبز انسان بودن شده نمي تونيم حتي كور سوئي از فروغ چشمان اوستاد رو دوباره زنده كنيم
ولي همه ما يك قلب داريم و هر كدوم از ما با قلبمون كلام اوستاد رو يك جور اندازه مي گريم و سهم خودمون رو از روح سبز اوستاد گرفتيم و براي ادامه ي راه ايشون از خيلي چيزا گذشتيم...
دوست خوبم!
من نمي گم انتقاد بده...
ميگم انتقادي كه همراه با ادب و همراه با در نظر داشتن حقيقت ضعف و در راستاي يك سري دلايل و استدلال هاي منطقي و محكمه بسند باشه مي تونه سازنده باشه...
و به نظر من انتقادي كه اين فاكتور ها رو نداشته باشه تبديل ميشه به يك كلام كودكانه كه هر كسي قادر اون رو به زبان بياره...
در اخر باز هم ورود شما رو به جمع دوستاران ((اوستاد سبهري ))خير مقدم عرض مي كنم و براي شما ارزوي لحظه هاي سبز تر از سبز را دارم
از تمامي شما دوستان خوبم هم كمال تشكر رو دارم كه وقت گذاشتين و به عرايضم توجه كرديد.
در بناه حق و التماس دعا...

سارا فروهيده
[1005]
سارا

1:29:55 PM
9/21/2003
لحظه ها در قفسند تو به فكر گذر خاطره ها مي ماني
لحظه ها در اثرند تو بر شبزده اي مي خوابي
يادها بي وطنند تو سر كمسدهاي مي اري
ساحل اكنون به تماشاي تو گمگشته شده
منم اكنون سر تنگم را به در طاق حقيقت بردم
[1006]
محمد معاصر

2:29:57 PM
9/21/2003