پيام |

فرستنده |
سلام به همه دوستداراي سهراب. همتون رو دعوت مي كنم به وبلاگم. اونجا امكان دانلود يه نرم افزار كوچيك به نام : گزينه اشعار سهراب سپهري رو گذاشتم + ... .ببخشيد سوئ استفاده شخصي نيست اونجا هم مال سهرابه...
شورم را زيبا كن... |
|
واقعن اشعار سهراب بي نزيرند |
|
سلام به همه دوستاي عزيزم من خودم عاشق سهراب و تشبيه هاي اون هستم اگه از من ميش نويد شعر شاسوسا را بخوانيد
|
|
ياد من باشد تنها هستم ...
ماه بالاي سر تنهائي هاست ...
6 روز ديگر ... |
|
حق با كيست كه مي بيند مثل من حس گمشدگي وحشت آورم اما خداي من چگونه مي شود از من ترسيد ؟من ، من هيچگاه جز بادبادكي سبك و ولگرد بر پشت بام هاي مه آلود آسمان چيزي نبوده ام و عشق و ميل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان موشي به نام مرگ جويده است . |
|
سهرآب چون آب پاك و صاف بود.
خسته ¡باشيد. |
|
سلام بر دوستان سهرآب
و به قول فروغ:
تا به كى بايد رفت
از ديارى به ديارى ديگر
¡توا¡م، ¡توا¡م جستن
هر زمان عشقى و يارى ديگر |
|
تنها مانده ام آيا ؟
نه ....
بخوان حروف قلبم را ،ببين، بفهم، ببخش .
باران مي آيد . در انتهاي كوچه نشسته ام و نگاه خسته ام آرزوي عبورت را گره زده است بر وسعت بي منتهاي انتظار ، آيا كوچه ي بن بستم طنين گام هاي مهربانت را خواهد شنيد ؟
ثانيه هايم را به يغما ميبرد اين زمانه ي پست
كو آن عاشقانه ها و آن لبخند هاي خالي از اغراق
پنجره را بگشا ببين كه دست هاي سردم از پس ابرها آن نور يگانه را مي جويند
باران مي آيد
عبور كن مسافر كوچه ي بن بست
....
" چه درونم تنهاست "
سبز باشيد |
|
سوخته ام
از تكرار عادتي سياه
عادتي بي وزن
اعسار شكستنم
اما چگونه؟ با كدامين نيرو؟
جسمي بي روحم
و شكستن تنها راه رسيدن
پرم از عادتي به رنگ گناه
سياه شده ام
و پنجره ها در به روي من مي بندند
خواهم شكست
سپيد خواهم شد
دور خواهم شد از اين پنجره ها
كه تمامي بوي غربت مي دهند
شكستن تنها راه رسيدن
اما چگونه؟ با كدامين نيرو؟
... خواهم شكست ... |
[815] مرتضي 2:40:17 PM 8/24/2003 |
غريبه جان كجايي پس
دلمون تنگ شده!!!!!!!!
|
[816] هيوا 11:25:54 A 8/25/2003 |
كوچه باغهاي نارنج بود و امتداد خياباني كه غريبه را به آن سوي غربت مي برد، “سفر مرا به كجا مي برد”، دراز بود و هنوز مانده بود تا بندهاي كفش با انگشتهاي نرم فراغت گشوده شود ….
من در پي يافتن تكه هايي از يك رؤياي پاره ذهن افسرده ام را مي كاويدم، صداي سگها از آن سوي كوچه باغهاي نارنج رؤياي غريبه را خراش مي دادند، پاي پنجره اي شمعي روشن بود و اجاق شقايق گرم، پروانه با لباسي نازك بر گرد شمع طواف مي كرد، آوازي خواندم و منتظر ماندم، نمي دانم كه آيا انتظار پشيماني مي آفريد؟ نگاهم مصلوب بود بر شمع و شقايق و پروانه ….
باران بي آخرين واژه آنشب بوي ديوارهاي كاهگلي را بيدار كرده بود و يك مرد گريسته بود، ندائي از پنجره به مانند صداي پارسائي پير به من گفت:
“تنها و صميمانه گريستن را بياموز”
و صميمانه به من گفت:
“تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد”
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[817] غريبه 11:53:21 A 8/25/2003 |
كاش مى شد كه آ سمون كمى بباره
شايد اون بتونه سيل اشكم و بند بياره
كاش مى شدكه همه جاده هاي دنيا
تموم بشن برسيم به آخر دنيا
كاش مي شد قصه غم در دلها بميره
جاش قصه خوبي و محبت جون بگيره
كاش مى شد آسمون آفتابي باشه
خورشيد خانم از خواب قصه پاشه. |
|
سفرت بخير اما تو ودوستي خدا را چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي به شوكوفه ها به باران برسان سلام ما را ............. تنهائي عجيبي است
|
|
سلام غريبه .بازم بنويس |
|
سلام غريبه .بازم بنويس |
|
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد امشب دلي كشيدم شبيه نيمه سيبي كه به خاطر لرزش دستانم در زير آواري از رنگها ناپديد ماند . جامانده است چيزي جايي ديگر هيچ گاه ديگر هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد . نه دندانهاي سفيدو نه موهاي سياه ... |
|
از همه معذرت ميخوام ولي
هر كس اهل دله به اين وبلاگ هم سر بزنه بد نيست
اهوراهميشگي.پرشين بلاگ.كام
|
|
كاش همه دلها به بزرگي دل سهراب بود....
|
|
سايتتون عا ليه دستتون درد نكنه
از متن هاي باران خيلي لذت بردم
باران ازت ممنونم اميدوارم بازم بنويسي
موفق باشيد |
[825] علي 1:51:35 PM 8/26/2003 |
سايتتون عا ليه دستتون درد نكنه
از متن هاي باران خيلي لذت بردم
باران ازت ممنونم اميدوارم بازم بنويسي
موفق باشيد |
|
سلام به همه كسانيكه در اين وادي سبز مي گريند و مي نگارند....
دلم نيومد كه قبل از رفتن به كاشان از شما خداحافظي نكنم، من رو ببخشيد اگه وسعتي از سايت رو سياه كردم، شايد مي تونست نورهاي بهتري جاي اون رو بگيره...
مرتضي، مهسا، باران، آرزو، حامد، روبن، بهار، فرهاد، الهه و ....
هر كدوم از شما اگه كاشان كاري داريد با كمال ميل انجام ميدم، هر حرفي كه براي سهراب شنيدنيه برام بنويسيد تا به سهراب بگم، اگه غريبه رو قابل بدونه و حرفهام رو بشنوه...
غريبه چهارشنبه بعدازظهر داره ميره برام دعا كنيد...
با آرزوي بهترينها براي شما دوستداران سهراب كه با نفس شما زنده ام و با عشق سهراب
روزهاتان پرتقالي باد ...
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
|
برم قربون اون پروردگاري كه عاشق كرده مارا ازقراري
تو خورشيدو بيارو چشمه هارو
منم اون كوله بار قصه ها رو
هواش از تو نگاهش از تو خوبه
هلال روي ماهش از تو خوبه
دلش با تو صفاش با تو
مرام با خداش با تو
محبت كردنش با من
به خاك افتادنش با من
برم قربون اون پروردگاري
كه عاشق كرده ما را از قراري |
[828] مرتضي 2:42:05 PM 8/26/2003 |
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت...زير كدام شهر،نگفته بودي؟با كدامين مردم،...؟ |
|
http://iranscope.ghandchi.com/Anthology/Amil/baraye_sohrab.pdf |
|
سلام به همه ي به سوگ نشستگان سهراب
من عاشق شعرهاي سهرابم
سهراب!!!!!!!!!!! دوستت دارند |
|
با سلام
سايت بي نظيره از هر نظر
از نظر محتوا
شكل و قيافه
مطالب
جذابيت
و ....
موفق باشيد |
|
بسيار سايت زيبا و با محتوا مرسي |
|
با سلام
غريبه خيلي با معرفتي به سهراب بگو خيلي دلم برات تنگ شده و بهش بگو ترو خدا منو ببخشه . (دوماهه كه ديگه از كاشانم دورم يعني آرامگاه سهراب ) |
|
هر چيري مرا به اندوه مي آورد حتي خوشي ها به سبب فقدان دوامي كه دارند روح مرا بيش از مصائب مي آزارد و از پا در مي آورد .واي بر من واي بر بدبختي من كه در سراسر روزگارگذشته ام حتي يك روز هم كه از آن خودم بوده باشم نمي يابم . ميكل آنژ |
|
غريبه جان
محبتت چشمم را شكست
ودلگير شدم از بي مهري پر غرور خويش
بالاخره شكستم اما تا رسيدن هنوز فاصله هست
مي خواهم آنجا يادي از من نكني كه با ياد من دلش آزرده خواهد شد ومي دانم با نام من خلوتت با او
نا پاك خواهد شد من بارها دلش را شكسته ام
اي مسافراني كه پا به اين معبد مي نهيد
او عاشقي مي خواست همچون شماها و من نبودم
مسافري مي خواست ساده
و من صد رنگ بودم
اكنون اين نوشته را همراه با چشمي اشك بار و روحي دلگير از خويش مي نگارم
از اين شكستن به بعد تنها به يك كار مشغول خواهم :بود
طلب بخشش
اول از او بعد سهراب و بعد همه اهالي اين دهكده مقدس
به اميد روزي كه دوباره توان نوشتن در ميان شما بيابم
:پس تقديم به صفاي بي پايانتان
يكي بود و نبود قصه هاش با من
دل تنگ غروب و غصه هاش با من
طلا و خوشه هاي گندمش با تو
خداوندا رضاي مردمش با تو
...روزهاتان پرتقالي |
[836] مرتضي 10:26:39 A 8/27/2003 |
و اي باد هاي همواره آيا شنيديد صداي يگانه مسافر كوچه باغ سبزمان را ؟
خطوط جاده را خوا هي پيمود چه طولاني است اين مسير كه انتهايش اتصالي ست به هبوط رنگ ها به تپش سايه ي دوست . گوش كن خوا هي شنيد صداي ديدار را ، صداي پاك آب مي آيد در آن دنج ترين گوشه ي مقدس ، همانجا كه ممنوع است شكستن چيني نازك تنهاييش و تو مسافر اين ميعاد گاه خواهي بود ، از ژرفاي خستگي ها در آ غوش گرم سهراب آرام خواهي شد و طنين اين آرامش با اشك هايت پيوندي ابدين خواهد بست . پس زمزمه كن در اوج خويشتن واژه هاي مصور هشت كتاب را ....
كاسه آبي پر از مريم و اقاقيا بدرقه ي راهت باد كه سفر بي خطر باشد ، سرشار و ماندگار ...
اگر به خاطر آوردي چشماني باراني را ، نجوا كن حروف دلتنگي هايم را برايش كه من دچارم بر او و " دچار يعني عاشق "
سبز باشيد
|
|
انگار تا اذان صبح چيزي نمانده بود.... سبد را برداشتم
در گوشم طنين دف بود و ني و اشكي كه مجالم نمي داد، بغضي كه شكسته بود و رهايم نمي كرد، شيرين بود، لبهايم را به هم مي دوختم تا شايد كه اشكم ....
قلبم مي دانست كه امروز غريبه به پيشواز تنها معشوق خود مي رود و او سهراب است، هنوز صداي آن پارساي پير در گوشم نجوا مي كرد كه :
"تنها و صميمانه گريستن را بياموز"
سه تار غوغا مي كرد و نواي دف سرم را به اين سو و آن سو مي كشانيد، "هو" مي گفتم ...
نازك شده بودم مثل چيني نازك تنهايي دل، انگار قلبم مي گفت: كه آنجاست "جاي رسيدن" و "پهن كردن يك فرش"، بغض امانم را بريده بود، ماه ديگر نمي خنديد، در اتاقم امشب نور بود و غوغايي از مقياس فاصله ها كه لحظه لحظه كم مي شدند...
اللهم اني اسئلك و برحمتك التي ...
در فضا پخش بودم، غوغاي نام علي بود و وصفش...
انگار كه ماضي و مستقبل نبود، مي شد ماه را بو كرد، مي شد تا ستاره فكر كرد، مي شد جور ديگر ديد
"خواب روي چشمهايم چيزهايي را بنا مي كرد، يك فضاي باز، شنهاي ترنم، جاي پاي دوست"
خداوندا از تو مي خواهم مرا كمك كني كه اين بار بغض و تنهايي را خود به تنهايي حمل كنم ...
وديگر نگو:
"تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد"
كوچك همه شما: غريبه
دعا كنيد مرا |
[838] غريبه 10:34:48 A 8/27/2003 |
غريبه جان سلام
از همون روز كه اسمت رو توي اين سايت ديدم شيفتت شدم.
شيفته اسمت حرفات شعرات وهمه چيزت
خوش به حالت كه اين قدر حالت خوبه...
تو كاشان جاي ما رو هم خالي كن.
دگر بار بينمت شاد بينم
سرت سبز و تنت آباد بينم.... |
|
يك نفر بايد از اين حضور شكيبا با سفرهاي تدريجي باغ چيزي بگويد ....
يك نفربايد اين حجم كم را بفهمد !!!!
دست او را برايي تپش هاي اطراف معني كند
قطره اي وقت روي ايني صورت بي مخاطب بپاشد
يك نفر بايداين نقطه محض را در مدار شعور عناصر بگرداند
يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.....
خداجونم
نكنه من و دوست نداشته باشي
خودت مي دوني كه فقط خودت رو دارم
اگه تو هم تنهام بذاري .......
كمكم كن آدم باشم
هموني كه تو مي خواي باشم
يه چيزي رو دلم بدجورسنگيني ميكنه
خدايا ...........
|
|
غريبه ....
اگر بروي ...مي شوي ... اگر بماني ...مي پوسي..
سلام مرا به خاك آن ديار برسان ... دلم ار درد فراق طپيد ...طپيد...طپيد..
يادم نميره آخرين باري كه قدم حقيرم با فضاي آرامگاهش آشنا شد... ميدوني چه چيزي روي چيني نازك سهراب بود..؟ پوست تخمه ... و يك مشت آدم كه نميدانستند زير قدمهاي كوچكشان چه وسعت عظيمي آرميده است... دلم گرفت...(( دلم عجيب گرفت)) .. غريبه جان از قول ما در آن فضاي پاك و عارفانه به حر زبوني كه بلدي ..فرقي نميكنه ... سلام بگو.. و بخواه كه سلام ما در آن فضاي عرفاني طنيني ...فريادي ...زمزمه اي ..باشد در فراق او كه دوستش داريم .. و بدان كه نه جسم ما ...بلكه روح ما همراه تو است ..
به تو حسوديم مي شود .. كه تو هميشه به او نزديكي و من دور....
غريبه جان ...اگر روي قبر سهراب باز هم پوست تخمه ديدي ...پاكش كن .. كه او هميشه پاك بود ...پوست تخمه ...خراشي است بر صورت احساس ... هيچوقت حتي تا دم مرگم آون صحنه يادم نميره ... با اشكهام شستمش... با اشك... واي از اين مردم... واي از اين مردم... كه هيچوقت نخواهند دانست كه لادن اتفاقي نيست ..ميدانم كه دوستان ما با من هم عقیده اند ... به خاطر اینهمه پر حرفی از همه آرزوی بخشش دارم ...
پایدار باشید..
دوست همه شما
روبن |
|
صدايي نجوا كرد اسم مرا
وبه هم زد روياي پر زدنم را
در گشودم راه ديدم پر صدا...
فرياد كردم كه خواند اسم مرا؟
نسيمي آمد كه بوي حقيقت ميداد...
و صدايي آمد كه تكان داد تمام دلم را...
كه پرواز در روياها تا كي
چشم بستن در به روي حقيقت بستن تا كي؟...
چشم دل بگشا تا حقيقت بيني
صد راز پيدا و پنهان بيني
دل خود صاف كن آئينه اي باش
با حقيقت آئينه اي آهني باش.
|
|
به نام او كه روح دميد در قفسي به اسم تن....
غريبه سفرت بي خطر و به سلامت.......
دوست خوبم از اين كه مارو هم سفرت كردي سباس..
شايد تو هم فهميدي من ناقابل سالهاست در زيارت خاك دوستم....
رفتي اروم زير لب نجوا كن.....
سهراب.شاعر باراني شبهاي غربتم
عشق تو.شعر تو تنها همدم شبهاي غربتم
و....تو تنها غريب بي همتايي....
رنگ ها به هم آميختم..... تا غربتم را بكشم...
نتوانستم...
سازم را با صداي باران كوك كردم تا بزنم از هجر وطنم....
نتوانستم....
قلمم را برداشتم تا وصف كنم غم دوري از وطنم...
نتوانستم.....
فقط اروم با موسيقي بارون مثل هميشه گريستم...
سهراب عاشق تو و روح بزرگت چه بود؟
كه هجر و فراغ يارو و غم عشق .........رااينگونه زيبا توصيف نمود.....
كه ذر اوج بي بناهي ها تو و يادت ارامش دلهايي....
سهراب من نتوانستم.... مثل تو روي نتهايي هايم نقش يك برنده بكشم.......
و اين چه حماقت است كه من كجا تو كجا شاعر باران...
ولي يكروز مثل تو مثل مرشدم خواهم شد.....
ان روز مثل تو......
قايقي خواهم ساخت...
ذور خواهم شد از خاك غريب.......
دورها اوازي است كه مرا مي خواند........
مثل اواز تنهايي من...........
مثل اواز خدا................
سهراب..... اي مرد اسماني....
هميشه ايراني ماندنم را از تو دارم......
كه روح بزرگ تو ....... ايران را.وطنم.خاكم را به من ياد داد......................
اتاق ابي من هميشه خاي تو و يادت است....
ارزو دختري از شهر باران......
دوستان عزيز.... منو ببخشيد كه اين فارسي ضعيفم اين صفحه بر بها را خط زدم.....
لطف غريبه وادارم كرد تا حرف دل به مرشذم بگويم و از او طلب حاجت.....
قصور مرا به كرم خوذتون ببخشيد......
غريبه بازم سباس گذارم از لطفت..... سباس
التماس دعا از همه دوستان.... |
|
چه درونم تنهاست ... |
|
باغ بود
وتا افق شلوغي درختان
همهمه صدا بود گوش دادم
صدايي نزديك شد
:مي شنيدم كه مي گفت
.نه موهاي سياه ونه دندانهاي سپيد
!چه نداي آشنايي
برگشتم اما
در بهبهه باغ گم شده بود
:فرياد زدم
آهاي صداي روشن
پيغامت زمزمه هميشه من بوده
اما هنوز همهمه صدا بود
:دوباره گفتم
آهاي درختان اين عادت زندگي است
ناگهان صدايي در گوشم لغزيد
اين بار از درونم بود
:صدايم زد و گفت
مگر فراموش كرده اي
مجاز صحبت است و شنيدن ممنوع
اما من آن صدا را شنيدم |
[845] مرتضي 11:13:51 A 8/28/2003 |
غريبه عزيزم
سفر بي خطر
زير اون ابر سفيد كه رسيدي
هر لحظه كه تنفس برگها رو شنيدي
ياد من باش
به رسم زيباي رفاقت
|
[846] هيوا 9:59:07 PM 8/28/2003 |
غريبه عزيزم
سفر بي خطر
زير اون ابر سفيد كه رسيدي
هر لحظه كه تنفس برگها رو شنيدي
ياد من باش
به رسم زيباي رفاقت
|
[847] هيوا 9:59:09 PM 8/28/2003 |
غريبه عزيزم
سفر بي خطر
زير اون ابر سفيد كه رسيدي
هر لحظه كه تنفس برگها رو شنيدي
ياد من باش
به رسم زيباي رفاقت
|
[848] هيوا 9:59:11 PM 8/28/2003 |
اين همه تكرار براي اين بود كه............
|
[849] هيوا 10:00:23 P 8/28/2003 |
ريگ باد اورده اي را باد برد..........
وقتي سهراب رو تفسير مي كنيم
به شعر مي رسيم و لابه لاي همين شعر هاست
كه عشق معني پيدا ميكندو
مرگ زيبا مي شود.
ياحق |
[850] بي نشان 12:19:04 A 8/29/2003 |
سلام
امشب يه چيزه جالب ديدم توي سايت
كسي با اسم كلاغ
اسمي كه من واسه خودم انتخاب كردم !!!!!
فقط خواستم بگم : كاش همه كلاغ رو جدي ميگرفتن
كلاغ خيلي تنهاست خيلي خيلي تنها...
كاش يكي باورش مي كرد
|
|
كلاغ!؟
او در باور ماست
من نيز دچارش شدم
هنگامي كه وسعت نوشته اش را
با زمزمه هميشه خود برابر يافتم
كاش باغ تنهاييم لبريز كلاغ بود
با صدايش سكوتم آب مي شد
و چشمانم به دنبال پروازش به راه مي افتاد
تنهاييش لبريز درخت باد |
[852] مرتضي 4:50:49 AM 8/29/2003 |
دوستان عزيز .. يه بنده خداي سر خود مصاحبه اي با سهراب تدارك ديده و ادعا هاي بيربطي در مرد مصاحبه اش كرده .. پيشنهاد مي كنم به عنوان ياران سهراب حتما سري به اين سايت بزنيد .. نظر من در سايت دوستمون هست.. بد نيست شما هم مصاحبه رو بخونيد و نظر بدين .. تا لااقل اين دوستمون وقتي در مورد سهراب حرف مي زنه كمي محتاط تر باشه ...با تشكر فراوان از همه دوست داران سهراب
كوچك شما روبن
http://persianblog.com/؟date=13820509&blog=hajiabadi |
|
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي سايه ناروني تا ابديت جاريست...
|
|
باور كن كه تنهايي ...
كه ماه بالاي سر تنهاييست ...
يادت نرود ...
به ياد خواهم داشت .....
|
[855] سحر 8:08:20 PM 8/29/2003 |
سلام شب خوش
غريبه سفرث بي خطر ....
ما چشم براهيم تا سرمه كنيم خاك ره دوست....
اهاي كلا غها كجاييد . دلم ميخواست حتي براي لحظه جاي كلاغي بودم....
تا عوض مي كردم غصه كهنه كتاب فارسيم را.....
تا براي لحظه بر مي كشيدم لب بام دوست......
تا براي دمي با صداي بلند مي خواندم .......
غصه تلخ تنهايي را........
غريبه منتظريم...........
در بناه حق |
|
چه سود كه ماه بالاست
و من اسير خاك
ماه بالاي سر من است
و من همچنان سوره تنهايي را مي خوانم
اما به راستي چه درد آور مي شد
اگر ماه هم بالاي سر تنهايي نبود
...تنهاييتان لبريز نور ماه |
[857] مرتضي 12:22:36 A 8/30/2003 |
كوچه باغ چه تنهاست امروز...
و زمان در پشت ديوارهاي آن مرده
رهگذري مى خواند:مرگ آغاز زيبايست
آيا او ايمان دارد به آن چه كه مي خواند؟...
و دلم ميگويد ...نه
كوچه باغ چه اندازه پير است
اما سيب در آن جاري است...
و (صداي پاي آب)
و خاطرات در آن در پروازند
و صداها موزون
و دلها نزديك...
اما باز هم كوچه باغ تنهاست
دل من به يك باره فرو ريخت...
كوچه باغ تنهاست...؟
آه چه اندازه بزرگ است تنهايي او
كاش دلم اين قدر كوچك نبود.
غريبه جان بيا كوچه باغ تنهاست. |
|
دوستان عزيز من چند سطر پايين تر پيغامي در مورد دوستي كه ادعاي مصاحبه با سهراب رو كرده بود نوشتم كه بدين وسيله لينك اين دوست كوچك رو اصلاح مي كنم ..و از همه دوستداران سهراب خواهش ميكنم كه متن اين مصاحبه رو بخونن .. و نظرشونو بنويسن ..چون من فكر مي كنم اين آقا برداشتي كاملا غلط و شخصي از سهراب رو در قالب مصاحبه قرار داده شايد بخاطر جلب مشتري براي وبلاگش..و حس مي كنم نبايد اجازه بديم كه هر كسي با دستكاري متن كتاب اطاق آبي ... برداشت هاي كاملا سطحي خودش رو به اسم سهراب درج كنه .. ميدانم بعد از خواندن مقاله آن حضرت قطعا شما هم به نتايج قابل ملاحظه اي خواهيد رسيد كه در نظرات شما در سايت ايشان قطعا خالي از لطف نخواهد بود.. بياييد اجازه ندهيم هر كسي اسم كوچكش را با نام سهراب همراه كند...
ادرس دوستمون هست
hajiabadi.persianblog.com
دوست كوچك دوستداران سهراب ..
روبن |
|
لحظه هايم شده ازترديد پر
در ميان سايه اي وامانده ام
هيچ راهي نيست در چشمان من
از ميان كاروان جامانده ام
ميكنم هرلحظه شك بر خويشتن
اعتباري نيست بر اين روح من
شاخه اي را بي گمان پژمرده ام
كين چنين نفرين شدم بر سوختن
در تمام روح من تاريكي است
ليك سوسو مي كند فانوس من
مرده ام از وهم وز تنهايي ام
بي صدا مانده است اين ناقوس من
|
[860] مرتضي 6:23:41 AM 8/30/2003 |
اين سايت بسيار فوق العاده وخيلي زيبا است.حيف از اين كه الان كه در كنار هم هستيم قدر همديگه رانميدونيم.زماني ارزش اصلي همديگه را مي دونيم كه ديگه وجود نداريم مثل سهراب سپهري كه ديگه در ميان ما نيست.هميشه روحش شاد باشد.مقبره اين عزيز ازدست رفته مشهد اردهال كاشان زيارت سلطان علي است.
از دست اندركاران اين سايت خيلي ممنون هستيم.بااميد پيروزي تكاتك دوستان.متشكرم.
|
|
سلام آقا مرتضي
امشب دل تنهاييم رو با حرفات تازه كردي
آره راست مي گي
خوبه كه ماه لااقل بالاي سر تنهايي هست وگر نه تنهايي ديگه مهتابي نبود ..
چقدر سوت و كور مي شد !
خواستم ايميل براتون بفرستم البته اگه جسارت نبوده باشه اما آدرسي پيدانكردم
ممنون مي شم اگه به آدرس من نامه بديد .
من و تنهايي تنهاييم
ماه اما اينجا نيست
منو تنهايي بي تابيم....... |
|
دوستان عزيز من ...باران...مرتضي... از اين همه حسن نيت شما باور كنيد گريه ام گرفت ...
از هر دوي شما متشكرم كه براي حرفهاي دوستتون ارزش قايل شديد.. به وجودتان افتخار مي كنم ..و خوب مي دانم كه با وجود شما ..و دوستاني همچون شما ..نام سهراب در يادها و دلها هميشه زنده خواهد ماند...
نمي خواستم بگويم ولي دلم نيامد .... (( جاي غريبه در بين ما خاليست ))
هميشه سبز باشيد ..
دوست كوچك شما ..
روبن |
|
كاش از ذهن خسته ام و از قلم ناتوانم كاري بيش از اين ساخته بود تا اين چنين ملول و خجل نمي گشتم براي ستيز با اين " ميوه چيني بي گاه "
در محدوده ي كلام نمي گنجد زواياي ژرف اندوهم ...
واي كه چگونه به درد مي آورد قلب را نگاه تند و بي مهر اين به اصطلاح آشنايان هم پيمان همانا از ديد بي مقدار من هزار ارج و احترام بر غريبان بي مدعا كه دست كم اين گونه تفصير به راي نمي نمايند
لا اقل اگر نمي شناسيمش اين گونه چهره اي به دور از حقيقت را در ذهن ديگران به تصوير نكشانيم ....
فقط مي دانم براي عاشق سهراب بودن بايد عاشق نور بود گياه و درخت و حيات ....
آري بايد چشم ها را شست بايد جور ديگر ديد
كاش اگر عاشق نيستيم ، خراشي نباشيم روي صورت احساس ...
" خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود "
سبز باشيد و چون سدي استوار در برابر هر آنچه از جنس پاك حقيقت نيست
دعا كنيد مرا ... |
|
مانده برصاحل ترديد به جا
رد پايي از عشق
رد يك تنهايي
ردآهنگ صدايي خسته |
[865] كيان 11:35:37 A 8/31/2003 |
از دور صدا مي آيد
كه برو كه جاده منتظر توست
قدم بگذار در اين وادي عشق
تجربه كن خوب بودن را
من تو را اينگونه مي خواهم اي دوست
http://moryabdi.persianblog.com |
|
.ساحل بود
.و آرامش خورشيد
.وسينه داغ دريا در خواب موجها مي سوخت
دستم را در خونسردي زمان برده بودم
وبازيهاي كودكانه ام را نقاشي مي كردم
گاهي از پي مرغي بالا مي رفتم
وگاهي روي گهواره دريا
به شعر لالايي فكر مي كردم
آنجا هيچ چيز بوي ثانيه نمي داد
انگار لحظه ها خوابشان برده بود
.وگذري در زمان نبود
ناگهان نسيمي وزيد
موجها را بيدار كرد
ودرختان را به رقص آورد
ودوباره تپش را به قلب زمان ريخت
انگار صدايي بود كه مرا مي خواند
.ومن از جنس شنيدن بودم
شناختن چه تلخ بود برايم
كاش دودها رهايم ميكردند
اما گريزي نيست از آن
...كه من از جنس شنيدنم |
[867] مرتضي 10:47:15 P 8/31/2003 |
زندگي زيباست با تمام خوبيها و بديهايش
بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه ناگه ز يكديگر نمانيم |
|
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند.... |
[869] سحر 1:02:14 AM 9/1/2003 |
من حديث بودنم اي عشق و غروب عمر من اندازه يك برگ غم انگيز است. مانند برگي فرو ميروم و مانند فانوسي خاموش ميشوم .
باور نميكنيد كه غربت و اينجا ماندن چه اسان مرا زرد و خسته كرده و نميدانيد كه مرگ من چه ارزان است و وجودم مانند شاخه خشكيده چقدر سست و لرزان است.
مادرم اي كه دستت براي من اعجاز و براي تنم مرهم است من حظور گرم و اغوش بي دغدغه ات را ارزومندم بيا و از نو مرا برويان بيا تا فرصتي دارم بيا.
اگر خاكستر سرد وجودم اجاق نوشته هاي من است بيا و گرم كن اجاق وجودم را تا از نو بنويسم
از عشق از زندگي از اينجا ماندن در غربت از تنهاي و........ و نيز ميدانم كه صفحه ذهن كبوتر ابي است
پس رهايم نكن و مرا باور كن
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد زخمهايم از تنهاايست از بي كسي. جرا انشب كسي نگاه نكرد انگار ان شب مادرم گريسته بود ان شب را ميگويم كه من به درد رسيدم.
من مادرم را در اينه ديدم كه مثل اب پاك بود و روشن و ناگهان صدايم كرد و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم.
ديگر مطمئنم مادرم گريسته بود ان شب.
مرسي از دوست خوبم غريبه كه مرا از اخر به اول رساند . و اميدواري را به من هدييه كرد
و تقديم به مادرم كه هيچگاه فرصت نكردم لمسش كنم اما حسش كردم .
|
|
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
...
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم
...
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر كسي نگماشتيم |
[871] مرتضي 5:20:10 AM 9/1/2003 |
نه از آشنايان وفا ديده ام
نه در باده نوشان صفا ديده ام
ز نامردميها نرنجد دلم
كه از چشم خود هم خطا ديده ام
به خاكستر دل نگيرند شراب
من از برق چشمي بلا ديده ام
صفاي تو را نازم اي اشك غم
كه در ديده عمري تو را ديده ام
...
طبيبا مكن منعم از جام مي
كه درد درون را دوا ديده ام |
[872] مرتضي 6:03:15 AM 9/1/2003 |
اونا كه تو زندگيشون قصه هاي خوب شنيدن
تو قمار زندگاني همه جور بازي رو ديدن
اونا كه تو خلوت شب شعراي حافظو خوندن
همه راه و رفتن اما بر سر دو راهي موندن
بهشون بگين كه اينجا يه نفر هميشه مسته
يه نفر هميشه تنها سر اين كوچه نشسته
حالا قصه هاشو مستا توي ميخونه ها ميگن
اما اين هميشه مستو توي اونجا راه نميدن
بذارين همه بدونن كه بدست غم اسيره
آخرش يه روز همينجا سر اين كوچه ميميره |
[873] مرتضي 6:21:45 AM 9/1/2003 |
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته
مي خواهم صدايم را از سينه آزاد كنم
:و فرياد بزنم
سهراب
ولي افسوس كه شهر در خواب است
ديريست كه شهر در خواب فرو رفته
ومن ماندم و چند ورق سفيد دفتر
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته |
[874] مرتضي 6:26:57 AM 9/1/2003 |
انگار كه خورشيد با سوزن ته گردي در انحناي آسمان آويز بود، حركت نداشت و بيايان كاشان در تف گرما مي سوخت….
چنار، گلستانه، امامزاده سلطان علي، و ديوانگي و جنون آمد..
باران بود كه مي باريد، خواهرم تاب نداشت و نشستيم …
تا درازاي شب مانديم اما هنوز مانده بود تا چند عدد خرما از بشقابي ساده چيده شوند، شايد عابران نفهميدند، شايد نمي دانستند، برايم غم انگيز بود كه حتي واژه اي از مردم بالا دست نمانده بود ….، هشت كتاب را بر سبزه زار آرامگاهش گذاشتم و غزل مي خواندم، مي گريستم، دوشاخه آفتابگردان بود و اناري قرمز و خرمايي كه مفهوم ”مبهم ادراك مرگ“ برايش مضحك بود…!!، مثل اسمم غريب بودم، در حسرت صداي پايي بودم كه بشكند چيني تنهايي غريبه را، بخدا كه آدمي را تواناي عشق نيست، دلم گرفته بود از دياري كه حتي سنگ مزارش را نيز شكسته بودند، افسوس كه هميشه دير مي رسيم و ما هم…
…
كوچكترين ذره خدا : غريبه
|
[875] غريبه 11:25:24 A 9/1/2003 |
رفته بودم لب حوض
تا ببينم عكي تنهايي خود را در آب ..
آب در حوض نبود ......
غربيه رسيدن به خير ..
خوش اومدي
حال واحوال سهراب چطور بود ؟ حالش كه خوب بود؟!! |
[876] سحر 1:38:09 AM 9/2/2003 |
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهائ من بزرگ است.وتنهائ من شبیخون غم ترا پیش بینی نمیکرد.و خاصیت عشق این است...... |
|
دل و ديده را روانه
كردم امشب سوي خانه
خانه ها ديدند آن دو
همه تاريك و بي نشان از آشيانه
گم گشتند در ضلمت
بي پناه و بي آشيانه...
حال من ماندم و
آرزوي خانه
گر بار دگر يابم خانه
دگر ندارم ديدهاي براي ديدن و دلي براي پر كشيدن
زين پس مي بويم اين دشت ضلمت را
به اميد بوي خانه
كاش دوستي داشتم كه بگيرد دستم
در اين دشت بي آشيانه
زين پس فريادها ميزنم تا كه يابم
يا دوست يا آشيانه
مي دانم كه روزي اين تن زخمي باز هم
با دل و ديده مي يابد راه خانه
يا كه دوستي كه پر كشد با او
تا انتها تاخانه
حامد. |
|
سلام به همه عاشقان سهراب و سهرابي ها.....
غريبه جان رسيدن به خير.....
جايت سبز بود بين كلاغهاي باغ سهراب.......
خوش امدي مسافر شهر باران........
مرتضي. باران.سحر.روبن.حامد....... و تو غريبه از همتون براي نوشته هاي ياسيتون سباس گذارم. اين شبها تنها چيزي كه بعد از كار خستگي غربت ارامش وجودم اين سايت....... يه دنيا سباس
ذكتر علي شريعتي:
با تو همه ی رنگهای اين سرزمين را آشنا می بينم .
با تو همه ی رنگهای اين سرزمين مرا نوازش می کنند .
با تو آهوان اين صحرا دوستان همبازی منند .
با تو زمين گاهواره ايست که مرا در آغوش خود می خواباند ;
ابر حريری است که بر گاهواره ی من کشيده اند .
با تو دريا با من مهربانی می کند .
با تو سپيده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند .
با تو نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه می کند .
با تو من با بهار می رويم .
با تو من در عطر ياسها پخش می شوم .
با تو من در هر شکوفه می شکفم .
با تو من در طلوع ، لبخند می زنم ;
در حلقوم مرغان عاشق می خوانم ;
در نای جويباران زمزمه می کنم .
با تو من در خلوت اين صحرا ،
در غربت اين سرزمين ،
در سکوت اين آسمان ،
در تنهايی اين بی کسی ،
غرقه ی فرياد و خروش و جمعيتم .
بی تو ، من ...
دل تنگ...
استو من جوياي تو........
مرا عز ديايتان محروم نكنيد ... نه من هر كه مثل من غريب است |
|
آرزو دوست عزيز
دلم روشن شد ممنون كه ما رو ياد دكتر شريعتي انداختي.
اميدوارم هميشه دلت آئينه اي باشه.
|
|
آرزو دوست عزيزم
دلم را روشن كردي ممنون كه ما را به ياد دكتر شريعتي انداختي.
از تو وهمه دو ستان سهرابي و تمام كساني كه به ياد سهراب هستند متشكرم.
روزهاي من با وجود شما دوستان عزيز زيبا شده
دلهاتان آئينه اي.
حامد |
|
آرزو دوست عزيزم
دلم را روشن كردي ممنون كه ما را به ياد دكتر شريعتي انداختي.
از تو وهمه دو ستان سهرابي و تمام كساني كه به ياد سهراب هستند متشكرم.
روزهاي من با وجود شما دوستان عزيز زيبا شده
دلهاتان آئينه اي.
حامد |
|
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع با ش و تنها و سر به زير وسخت ..... |
|
در دلم باران مي بارد
و تمام خاطراتم خيس شده
راستي كسي ميخرد خاطرات خيسم را...؟
دختر بچهاي ديدم...
كه خاطرات خيس شده اش را مي فروخت
يكي را خريدم به قيمت غمهايم...
او خاطره خيس تنهائيش را به من داد
و چه خيس و سنگين بود آن
هنوز هم آن را دارم...
آن را كنار خاطرات سبزم نگه داشته ام
تا از خيسي او آبياري شوند
من پر از حس جوانه زدنم
آيا كسي مي فروشدخاطرات خيسش را
من خريدارم
حامد... |
|
دوستان عزيز سهراب...دوستداران واقعي سهراب..كجاييد...؟
من از مصاحبت آفتاب مي آيم ... كجاست سايه..؟
مطلبي چند در مورد دوستي حقير در وبلاگي مختصر نوشتم... و از همه سهراب دوستان- دست ياري و تمنا خواستم...
دريغا كه جز ياراني چند سواري نبودند پشت باره اين شهر...
ادعاي سهرابي بودن و عاشق سهراب بودن آسان است ...
حتي چون مسيح ادعاي نوازش سيلي بر سطح جسم آسان است ...
ولي خراشي بر صورت احساس...!!!!! وااي
باران .... ببار بر قبر اين تهي كه ديگر جز تو هيچ ياري نيست...
درها بسته ...و كليدشان در تاريكي دور شد....
ديگر هراس از براي چيست..؟
لولوي شيشه ها ...شيشه عمرش شكسته است ...
برويد و در مرثيه خويش .. گريه سر دهيد كه در قاموس شما.. بودن و ندانستن ..به ز نبودن و دانستن است....در صدد حرفي هستم در جواب دوستي دور... كه چون به هم آيد.. خواهم گفت ...
اين سايت و عمال اش شايسته شما...لذت ببريد از حرف هاي غريبه ها ...
بدرود... |
|
با سلام به دوستداراي سهراب. شما عزيزان مي تونين براي دانلود نرم افزار گزينه اشعار سهراب سپهري به وبلاگ زير مراجه كنيد. من نيز دچار سهرابم و نرم افزاري كوچك از آثارشان ساخت هام... اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن/ جذبه تو مرا همچنان برد... (سهراب) |
|
******* دانلود نرم افزار گزينه اشعار سهراب سپهري ******** : www.hameddtm.persianblog.com |
|
شعر " سايبان آرامش ما ، ماييم " از ديد اين حقير يكي از زيبا ترين اشعار سهراب محسوب مي شود
آنجا كه مي گويد :
" در هواي دو گانگي ، تازگي چهره ها پژمرد .
بياييد از سايه روشن برويم
....
بياييد از شور زار خوب و بد برويم ... "
سبز باشيد |
|
و خدايي كه در اين نزديكي ست .... |
|
ياد من باش تنها هستم. ماه بالاي سر تنهايهاست.....
سلام به همه دوستان سهراب.......
حامد عزيز دوست خوبم...... خودتم به لطيفي نوشته هات هستي... مهربون و دل بزرگ مثل سهراب......
هز لطفت ممنون تو هين غريبي مرحم بود...... و وبلاگت عالي.....
باران و مرتضي از شما بي خبريم عزيزان كجاييد؟
غريبه تو كجايي ؟
سحر جان دلت هميشه گرم از عشق و حامد عزيز هميشه اسموني باشي......
تقديم به همه دوستان......
.دلم تنگ خنده های بی ریاست
دلم تنگ دنیای کوچک عروسکهاست.
دلم تنگ بی خیالی هاست.
دلم تنگ شادیهاست.
دلم تنگ آسمان آبی است.
ذلم تنگ هوای آفتابی است.
دلم تنگ زندگی است
دلم تنگ اغوش مادرم. دست نوازش بدرم هست...
كه آن دو فرشته خدا معني زندگي هستند.....
كاش بار دگر زنذگي را لمس كنم......
آسموني باشيد........
|
[890] آرزو 6:31:13 PM 9/3/2003 |
همچنان منتظر بودم. چشم در چشم سهراب داشتم و اناري كه به يادگار از چنار چيدم، دلم تنگ بود، نه تاري داشتم نه سه تاري كه بسوزانم غم دل را، كه بشكنم چيني تنهاييم را كه تاب نداشتم...
نمي دانستم چه بگويم، از كدامين بغضم ...
از شبي مهتابي كه چروك احساس تا خورده بود، يا از طنين دفي كه سرم را به اين سو و آن سو مي كشانيد، يا كه از كوچه باغهاي نارنج....
واژه هايم مي دانستم كه همه به مانند حوض بي ماهي هستند و لطافت ندارند پس بغضم را با هشت كتاب برايش سرودم ....
از ميترا گفتم : از غم و غربتش، از زخمهايش...
از فرهادي كه 6 روزش برايم مجهول ماند و ديگر نديديمش …!!!!!!!
از مرتضي كه نامش خلوتم را آزين داد ...
از يار قديمي و وفادارم كه هميشه دوستش خواهم داشت...آري از روبن گفتم ...
از بهار كه نامش لطافت داشت ...
از باران كه به ياد آوردم چشمان باراني او را ....
از آرزو كه همچنان با موسيقي باران مي گريست ...
از هيوا كه تكرار جملاتش مر ا به رسم زيباي رفاقت انداخت ...!!!
و ميدانستم كه كوچه باغ تنها نيست پس حامد را به ياد آوردم و ميدانستم كه دلش به اندازه درياست ...
دعا كردم و گريستم با خود زمزمه مي كردم :
دير گاهيست مانده ايم بيدار و خموش
پس بياييد:
ديار مه آلود نفرت ها و نژاد پليدي ها را گذر كنيم .
زمزمه سبز درختان را
در بعد كلام
بر قلبهايمان حك كنيم
و عشق را آغاز كنيم!
اما من
در گلستانه بر درختي نوشتم خطي زدلتنگي
كوچكترين ذره خدا : غريبه
بدرود
|
[891] غريبه 10:29:31 P 9/3/2003 |
امشب دستهايم نهايت ندارند
امشب از شاخه هاي اساطيري ميوه مي چينند
امشب هر درختي به اندازه ترس من برگ دارد .
جرات حرف دلم در هرم ديدار حل شد.
اي سر آغاز هاي ملون
چشم هاي مرا در وزش جادو حمايت كنيد
من هنوز موهبت هاي مجهول شب را خواب مي بينم
من هنوز تشنه آب هاي مشبك هستم ....
و آرزو سهراب براي تو گفت كه بگويم :
آرزو دور بود
مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند ....
لحظه هايت تازه ... |
|
هميشه به ياد دارم به فراموشي بسپارم انچه را كه اندوهگينم ميسازد . اما....هرگز فراموش نميكنم انچه را شادمانم ميكند.
عبور بايد كرد . صداي باد مي ايد و اي بادها.....همواره مرا... به وسعت تشكيل برگها ببريد مرا.. به كودكي ام مرا به اغوش مادرم ببريد.
صداي همهمه ميايد حس ميكنم مخاطب بادهاي جهانم و رودهاي جهان رمز محو پاك شدن را به من مياموزند.
انانكه افتاب را به زندگي ديگران ارزاني ميكنند نميتوانند خود بي بهره باشندو اگر افتاب را به نظاره بنشينيم نميتوانيم سايه را ببينيم.
تا چندي ديگر دمي بر بال باد مي اسايم و انگاه زني ديگر مرا خاهد زاييد.
ابي ترين ستاره ها را داشته باشيد
ميترا بهداد
|
|
گوش دادم ، برگي افتاد انگار ، زرد است يا سرخ ؟ باد مي آمد ، دويدم ، مي خواستم صداي خش خشش را زير پاهايم حس كنم ، صداي پاييز را ....
زهي خيال باطل ، اينجا همه چيز سبز است اما بي روح ، عابرانش هرگز براي شنيدن ناله ي برگي بي تاب نگشته اند
باران اما هميشه برگ هاي سرخ و زرد چنار را براي مادرش هديه مي برد ، بر دست هاي خويش كه مملو از هيچ است مي بارم
عجيب دلم تنگ است
مي خوانم از خود براي خويشتن ، مي گريم ، ماه را مي بينم ، هست ، آري بالاي سر تنهايي است .
گوش كن ، باد مي آيد ، سر انجام فرو افتاد برگي ، مي دوم به سويش غرق در اين خيالم كه براي مادرم هديه برمش يا بگذارم طنين شكستنش روح خسته ام را مرحمي باشد ...
آه ...
ميشكند ، اما زير گام هاي عابري ديگر كه بي شك اين گونه دلتنگ پاييز نيست
باد مي آيد و من هنوز خزان سبز را به تماشا نشسته ام ....
دعا كنيد مرا |
[894] Unknown 6:17:47 AM 9/4/2003 |
ديشب دوباره به كناره حوضي رفتم كه روزي پر از ماهي بود.پر از خاطره...
حوضي كه در دل خود صدها ستاره را جاي ميداداما....
اما چشمان من ديگر ان زيباي گذشته را نميديد.
خبري از ان ستاره هاي زيبا كه هر كدام هزاران راز را در دل نگه ميداشت نبود.....
اري رسم روزگار چنين است. |
|
بايد كتاب را بست
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه كرد
ابهام را شنيد
بايد دويد تا ته بودن
بايد به بوي خاك فنا رفت
بايد به ملتقاي درخت و خدا رسيد
بايد نشست
نزديك انبساط
جايي ميان بيخودي وكشف .... |
|
به نام لطيف ترين
كاش دلم اين قدر كوچك نبود
وسعت محبتتان از دلم لبريز گشته...
غريبه اي آشنا ،كوچه باغ را روشن كردي پس بر ديوار آن رنگ دلت را نقاشي كن.
آرزوي عزيز تو هم بر ديوار روياها نقشي بكش
نزديكي دلهاتان را حس ميكنم
مرتضي عزيز از آبي دلت باز هم برايم بگو
سحر چقدر رنگ دلت زيباست
ميترا حرقهايت هم مثل دلت سبز است
روبن يار وفادار سهراب به دوستداران سهراب هم سري بزن
حامد پائيز باروني وبلاگت هميشه دريايي باشه
آرزو دوست عزيز من مثل حامدپائيز باروني
وبلاگ به اون زيبايي ندارم...
كوچه باغ تنها نيست
دل او پر از خاطره است
دل او سر شار از روياهاست
رنگها درآن جاري است
و سكوت آهنگ با هم بودن را زمزمه ميكند
كاش كه من خطي از گستاخي برآن نزنم
كه بر هم زند نقاشي زيباي دلها را
حامد...
|
|
سلام بر همگي از اشنايي با ان سايت خوش حالم:ي
|
|
بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود و گريه ات ديگر دليلي محكمتر.
بهشت سبز دلم بي تو سراپا درد است....تنور داغ است و عطش.
شبي كه خسته تر از سايه امدي ديدم رد حادثه در چشمانت مجسم بود.
و اشك.................. آي دمش گرم اين عصاره درد... به روي زخم عميق دلم مرحم...
شبي كه بارش باران نم نم بود مرا به دست غرورت سپردي ورفتي.
كاش... ميماندي و اكنون دلم نواي خوش تري مينواخت.
مهم نيست كه مرا رهسپار غربت كردند يا عواطفم را منجمد كردند يا احساساتم را كشتندو لگد مال كردندو مرا كه تنها ... دلم به مزار مادرم خوش بود راندند.
مهم ان است كه من براي هميشه تنهايم.
اي كش ميفهميدي.
ميترا بهداد |
|
اي عبور ظريف
بال را معني كن........ |
[900] سحر 3:04:58 AM 9/5/2003 |
به نام خدا
از اينكه باز مزاحم اوقات شما مي شوم من رو ببخشيد.. خوب مي دانم كه لياقت سياه كردن اين
دفتر سپيد را ندارم .. ولي چه كنم؟ كه من دچارم ...
قطعا دوستان عزيز من- مطالبي را كه در مورد وبلاگ دوست خبرنگارمان به عرض رسانده بودم به ياد دارند.. به عنوان آخرين حرف اين جوابيه را در اين سايت مينويسم زيرا...
اولا مجال نوشتن جواب در سايت آقاي رضا حاجي آبادي را نخواهم يافت و...
ثانيا حجم اين مطلب در قالب كوچك وبلاگ ايشان نمي گنجد ...
از تمامي ياران واقعي سهراب تمنا مي كنم منت گذاشته ...اين مطلب را تا انها بخوانند .. باشد كه شما پرده دار حرم آن حضرت باشيد...
والسلام...
آقا رضاي عزيز...
خسته نباشيد...
سعي فراواني كرده ايد... ومسلما.. ياد آوري افرادي چون زنده ياد سهراب سعي است مشكور ..اما...
با نگاهي به آنچه كه شما بعنوان سوالات ذهني افراد و دوستداران سهراب مطرح كرده ايد ...متاسفانه به نا اميدي رسيدم .. و با خود انديشيدم كه چگونه ممكن است بعضي از اين سوالات ..ذهن دوستداران سهراب را اشغال كرده باشد؟ .. اينكه او در كودكي از چيزي هراس داشته يا نه نمي تواند سوال مهمي درباره يك شخصيت ادبي و هنري باشد...چرا كه او داعيه شجاعت و بي باكي و حمله به دشمنان پيدا و پنهان ..با دشنه و ساطور را نداشته كه حال ما بخواهيم بدانيم كه اين فرد شجاع در كودكي مي ترسيده يا نه؟ ..و يا در مثلا !!! تنها بخت خودمان براي مصاحبه با چنين شخصيتي از او سوال كنيم تنبيه را قبول دارد يا خير ؟.. چه اگر چنين سوالاتي در ذهن فرد كنجكاو نسبت به سهراب وجود داشت با مراجعه اي كوتاه به كتاب اتاق آبي آن مرحوم به تمامي جوابهاي خود دست مي يافت و شما را از رنج تنظيم چنين مصاحبه اي!!! معاف مي داشت.
با اين حال بعضي از پاسخها كه عينا از فرمايشات ايشان آورده شده و شايسته تر آن بود كه در گيومه قراربگيرد جالب و دلكش است.. و اي كاش در كنار نثر شما (كه متاسفانه) فاقد پختگي و توان لازم براي همنشيني با گفته هاي استاد سپهري است ... لطف و صفاي خود را از دست نمي داد و جنابعالي ..دوستداران سهراب را از هنر نويسندگي خود بي بهره مي گذاشتيد.
دوست عزيز ...در هيچ جاي تاريخ ادبيات معاصر كشور...و از دهان هيچ منتقدي(حتي كج انديش ترين آنها) اتهام بي ديني و بودائي گري به سهراب وارد نشده كه شما در صدد تبرئه ايشان بر آمده ايد. شايد مطرح كردن چنين مسئله اي از جانب شما به خاطر اين باشد كه بعضي از منتقدان كوته فكر دهه 50 و 60 سهراب را به بي توجهي نسبت به مسائل سياسي و اجتماعي و بي دردي متهم مي كردند و با توجه به علاقه و استغراق او در عرفان شرق به او لقب (بچه بوداي اشرافي) را داده بودند و اين بدين معني نيست كه سهراب نامسلمان و يا بودائي بوده....
رضاي عزيز...
كيست كه نداند؟ شاعر گوشه گير و با حياي ايران معاصر...مرحوم سپهري... اهل شعار...بيانيه وبدو بيراه گفتن به اين و آن نبوده و حتي در طول زندگي هنري اش به منتقدان بي انصاف خود نيز هرگز پاسخي نداد.
پس شايسته نيست كه از دهان چنين فردي كه اگر مي خواست در زمان حياتش هم بيشتر و هم بهتر از من و شما مي توانست مسائل را حلاجي كرده و حرف بزند... بيانيه سياسي مطابق با سليقه شخصي شما و آن هم بر پايه برداشتي كاملا منحصر به فرد خودتان از يك نامه نوستالژيك ايشان به يك دوست و آن هم با نثري ناموزون و بريده و سرهم بندي شده اقدام نماييد...
ودر پايان بياييم شخصيت هاي هنري و ادبي و ملي خود را به خودي و غير خودي تقسيم نكنيم و بدانيم كه لزومي ندارد در صدد انجام كارهايي فراتر از توان و انديشه خود برآييم چرا كه (( هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود)) ...
و بدانيم كه اگر سهراب حافظ گونه در لفافه تمثيل سخن گفته و در جايي فرموده:(( من مسلمانم ... قبله ام يك گل سرخ)) منظورش به احتمال قريب به يقين پوسته ظاهري دين با سجاده سوغات مشهد و تربت اعلا نبوده ...همانطور كه يقينا منظور بابا طاهر همداني از مصرع(( خوشا آنان كه دائم در نمازند)) افرادي نبوده كه سجاده اي در جيب دارند و هر چند دقيقه يكبار آن را در خيابان پهن كرده و به ركوع وسجود مي پردازند....
و يادمان نرود كه همان شاعر مسلمان با قبله يك گل سرخ در جايي ديگر مي فرمايد:(( من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد ...وقتي از پنجره مي بينم حوري... دختر بالغ همسايه ... پاي كمياب ترين نارون روي زمين ..فقه مي خواند)))
موفق باشيد...
ا
ز همه آناني كه وقت گراميشان را در اختيار اين حقير قرار دادند متشكرم ...
دوست كوچك دوستداران سهراب ...
روبن |
|
بببببب |
[902] ناهيد 5:56:44 AM 9/5/2003 |
اه پائیز!از تو غمگینتر این منم با تمام اندوهم
دست یاری کجاست تا که کشد به نوازش به زلف انبوهم..... |
|
من چیستم؟حکایت از یاد رفته ای
تصویری از جوانی بر باد رفته ای
..
صید زدست رفته ی سر بار زندگی
با پای خویش در پی صیاد رفته ای
..
من کیستم؟ز کوی مرادی که جای تست
نا شاد باز امده ای رفته ای
..
در شوره زار هجر تو محبوس مانده ای
در گلشن خیال تو ازاد رفته ای
..
کی دیده چشم کس به خرابات عاشقی؟
چون من خراب امده اباد رفته ای
..
یاد صفا ز خاطره ها کی رود که گفت :
من چیستم؟حکایت از یاد رفته ای........ |
|
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود :
حيات غفلت رنگين يك دقيقه حواست......
روين
خسته نباشي
كاش همه مي فهميدد كه سهراب رو فهميدن
به نوشتن حرفها و الفاظ به ظاهر بزرگ نيست ...
كاش همه مي فهميدند... |
|
روين جان
سهراب و سهراب ها هيچ وقت شناخته نمي شن
حالا هر چقدر هم كه بعضي ها مثل اين دوست گرامي سهراب شناس آقا رضا شعار بدن و خطابه سر بدن
سهراب رو اگر مي فهميديم خدا نزديكتر مي شد...
|
[906] سحر 10:03:40 P 9/5/2003 |
بنده از اين شرم دارم كه درباره سهراب حرفي بزنم ولي بسيار مشتاقم كه سهراب را عميقتر بشناسم و با اثارش زندگي كنم تا بدانم كه يك سار پريد يعني چه؟ و... |
|
باد هيا هو ميكرد
فرياد مي زد و مي خروشيد...
آفتاب گرماي دستانش را از دست ميداد
و دختر بچه دلواپس سرپناهي بود
آري اين همان دختر بچه بود كه خاطره تنهائيش را به من فروخت...
فقط درختان كاج به رنگ بهار وفا دار مانده بودند
و رنگ زرد همچنان پيمان رنگ بهار را مي شكست
برگها تاب وفا داري نداشتند...
باد عصباني از پيمان شكني آنها
در هم مي شكست بدن لرزانشان را...
صداي فريادي مبهم مي آمد
و فضا سنگين و سرد بود
دختر بچه در كنجي كز كرده بود
تا خاطره تنهايي ديگر رقم بخورد
اما نه خاطره اي خيس بلكه سرد
باز صداي فريادي آمد
واين بار دخترك صدا را شناخت
و لرزان زمزمه كرد...
آمده است پائيز ...
حامد... |
|
تپه اي را دور زديم، خاك چه صميميتي داشت، مي شد نجواي بو ته ها را شنيد، نگاهم لاي علف ها گم شده بود، گلستانه در ديد ما بود و زانوي عروج خاكي شد…
هر چه بود "غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد"، پاي هر درختي آبي بود كه ميشد گيوه ها را كند…
پيري مهربان با خر فرتوتي سبدي داشت پر از انجير و سيب، دستهاي فرسوده اش جمع شد و اشاره اي كرد بر چناري قديمي، در چشمهايش باران بود و تمنايي براي گفتن
گفت:
“خانه دوست“ آنجاست...
حتما "آسمان مكثي كرد"
سيبي به يادگار از پير در دستم باقي مانده بود
بر پوستش دستي كشيدم و در آب روان شدم، مي شد پاي درخت وزن بودن را احساس كرد،
پروانه ها از جاليز خيار و يونجه زار سر راه بر گرد درخت بذر محبت مي افشاندند
پاي در آب
دست فواره خواهش
و چشمانم نظاره گر يك پرواز
خواهرم عين تماشا شده بود
“من چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هشيار است”
....
كوچكترين ذره خدا : غريبه
|
[909] غريبه 2:19:36 PM 9/6/2003 |
اي كاش قلب كودكيام را هم چون گلي لادن دز دست داشتم ان گاه هرگز بزرگ نمي شدم اين گونه تلخ
اين گونه كابوس بي انتها اگر نگاه سر شار از مهر تو مي چكيد بر خلوتم و زمزمه مي كرد" اري هرگز بزرگ نخواهي شد اين گونه تلخ"
عرض سلام و ادب دارم خدمت تمام دوستان خوبم و شيفتگان و ياوران هميشگي (اوستاد سبهري)
اميدوارم در جمع دوستانه و صميمي شما عزيزان جاي كوچكي هم براي اين خسته ي بي ستاره باشه
زير محبت بي انتهاي خالق مهربان همشه جاويد باشيد
سارا فروهيده |
|
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود :
به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي.... |
[911] سحر 1:11:59 AM 9/7/2003 |
با ديدن اين سايت به خيلي چيزا پي بردم
كه هنوز سهراب زندست
...وبه قول مريم
كاش سهراب نميرفت به اين زودي ها |
|
من مي دانستم كه "دوست همسايه دل آدميست"
پس با خود مي خواندم :
مهرباني يعني آن عمل صميمانه ...
چيزي فراتر از لبخندي دوستانه ...
كه به انساني در اين جهان آسايش تحفه مي دهد...
و اين زندگاني را ارزشمند مي كند...
شايد كه ارزاني اقبالي باشد...
يا كه حتي بخشي از يك سكه يك توماني ...
يا خدمتي كوچك كه سخاوتمندانه عرضه مي شود..
شايد كسي آن را تقاضا كند...
يا كه انديشه آن در ذهن خودمان خلق شود...
به هر تقدير راهش همين است...
بخشايش ما اين طور بروز مي كند...
اين يعني كمي فداكاري...
كه ما از انجامش خوشحال مي شويم ...
و انگار آسمان را كمي روشن تر مي كنيم...
براي خاطر كسي ديگر...
و اغلب آن را اين طور به حساب مي آوريم ..
چيزي كه از آن ماست و گسترده اش مي داريم..
چرا كه هيچ عملي فراتر از اين نيست...
ياري دادن به يك دوست...
"راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت" |
[913] واله 12:01:33 P 9/7/2003 |
اي شب سياه
اي كه ظلمتت بي انتها
تو را فرياد مي كنم
براي نبردي بي امان
تو را فرياد مي كنم
مرا از ظلمت تو باكي نيست
چرا كه قطره را از دريا شدن باكي نيست
گر مي تواني بحري را قطره كن...
براي شكستن تو از همه چيز گذشته ام
از لطافت جواني ام
و از گيسوانم...
گيسواني كه سياهي دلت در برابر ان سر تعظيم فرو
اورد
اكنون همه چيز را از من بستان
چشمانم و زيباي وجودم همه از ان تو
فروغ نگاهم در كام تو
مرا از اين سراب باكي نيست
چرا كه قلبي در سينه دارم كه بي تاب تبيدنست
اري
چشمانم را ميدهم
تا سرود ازادي چكاوك ها را با قلبم حس كنم
گيسوانم را مي دهم
تا براي بنجره ها لا لائي بيداري را بخوانم
و جواني ام را ميدهم
تا سرود بهار را در تاريك روشن حقيقت سبز كنم
مرا از چه مي ترساني !
من شب شكنم...
اندوهگين لحظه اي باش كه غرور بي بايانت را بشكنم
ترسان از ا لحظه اي باش كه اين ديوار ها را به لرزه در بياورم
من شب شكنم...
سارا فروهيده |
|
دخترك پرسيد:
عشق چه رنگي است و از تبار كدام قصه هاست؟
در سكوتي سرشار از فرياد. نگاهم به نگاهش خيره ماند. بدو گفتم:
رنگ عشق را در اشكهايم پيدا كن!
و چون خواستي بداني از تبار كدام قصه هاست
راه اشكهايم را بگير و برو!
فاصله كم است
دل نازكم را خوب احساس كن،
و آن را بشناس
...
لبخند لبانش آكنده از آهنگ تماشا شده بود
گويي حرمت عشق را لمس كرده بود،
و بانگ آزادي را در بستر زمان بيدار كرده بود!!
...
تو نيز بياغاز
كوچكترين ذره خدا : غريبه |
[915] غريبه 12:58:03 P 9/7/2003 |
سهراب مي ميرم برات !
|
[916] حميد رضا 1:09:26 PM 9/7/2003 |
مسافر همچنان ميرفت
گويي هر دم انتها را مي ديد
مرگ اين همسفر هميشه او
صبرش را از دست ميداد
اما اجازه نداشت تا مسافر ميرود او را لمس كند
مسافر هم اين را مي دانست
پاهايش ياراي رفتن نداشت...
اما چيز ديگري او را مي كشيد...
چيزي مثل نور، يا مثل آب ،يا دريا...
اميد...
اميد بود كه او را به جلو مي راند
حال مي شد تپشهاي قلبش را ديد
و ميشد احساس او را لمس كرد
اشكهايش غبار غربت را از دلش پاك مي كرد
و به قدمهايش جان تازه اي مي داد
فكرش سرشار از طراوت بود
و دلش پر از اميد
زانو زد و خاك وطنش را بوسيد
عشق در دل او جاري بود
و نور در چشمانس مي چرخيد
آري او غريبه بود با سرزمين نا اميدي
و آشناي سرزمين عشق.
حامد... |
|
من از صداي آدميان تنها ترم هيچ پرنده اي از نگاه من نمي نوشد .
من دختر قبيله باد ها يم هيچ دستي فانوس دركش را بر ايوان من نمي آويزد .
غربت بر روي اشتيا قم پرده ميكشد و استخوانهاي اجدادم خاطره اي خاكستر شده است.
و مادرم ... آه... در دورترين جغرا فيا ي خدا ست. آيا كسي سكوتم را ميشنود !!!
نمي دانم اينجا فصل چندم خداست ... بهارم اينجا گم شده!!!
بگذاريد ستاره ها بدرخشند و خورشيد ببخشد من از حقيقت خويش دور افتاده ام.
بگذاريد همه شبها بر من و بر كسي كه دوستش دارم و خواهم داشت بگريند.
بگذاريد تا با دلتنگ ترين غروبها به تشييع سرد خويش بروم تا از سياهي خاك به ياد روشن نام كسي كه دوستش دارم عاشقانه بر خيزم.
.... ميبينيد خدا هم تنها ست مثل ماه ابر بغض خدا شد كه باران باريد و ماهيان هم سكوتش ... ماهيان گريه هاي بي تاب او هستند... و من نيز مانند خدا تنها يم اما خدا بي دريغ است و خورشيد بي دروغ زاده شد.
خدا راست مي گفت - ستاره ها واژه هاي او بودند و كهكشان خط روشنش.
جهان سخن خداست و انسان تنهاترين..........
از همه شما عزيزان ممنونم براي روح هاي بلندتان - لطافت دلتان و صميمييت قلبتان و براي خواندن دردل هايم.
و ممنون غريبه عزيز با آن رنگ آبي ذهنت سبزي دلت- سپيدي قلبت و بي كران روحت.
مرا هم دعا كنيد.
ميترا بهداد
|
|
سلام .......... هميشه زيباست ............. پيروز و سربلند باشيد ........... |
|
اينجا درابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف
در ابعاد يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است......... |
[920] سحر 1:05:37 AM 9/8/2003 |
اينجا درابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف
درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است......... |
[921] سحر 1:06:36 AM 9/8/2003 |
چيست رمز اين فضاي آشنا كه فرا مي خوانيد روح خسته را هر بار ، براي تكرار عاشقانه ها
واي در باور ذهنم نمي گنجد كه ديگر چيزي نمانده است به آن لحظه ي موعود
به سهراب گفته ام آنگاه كه دستان پر مهرش بدرقه اي باشد براي پاييز و اتمام يابد نقاشي برگ هاي سرخ و قهوه اي و زرد ، به پيشگاهش خواهم رسيد
و حقيقت دارد كه مدتي است باران در تدارك مهيا ساختن خويشتن خويش است براي اين ضيافت بي مانند
كاش كه چشمانم تاب بياورند ديدار را
چه زيباست كه هر يك از ما اين چنين خالصانه و بي ريا از سفره ي بي آلايش دل هامان عشق را به يكديگر پيشكش مي كنيم و در گلدان ياد و خاطرات سهراب شقايقي مي نهيم تا هميشه پر طراوت باشد و شاداب كه ما مي دانيم :
" آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد "
سبز باشيد |
[922] باران 4:32:16 AM 9/8/2003 |
...روزي ما دوباره كبوترهايمان را بيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و انسان براي هر انسان برادري ست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
و قفل افسانه اي ست
و قلب براي زندگي بس است...
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر اخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه اهنگ هر حرف زندگي ست
تا من به خاطر اخرين شعر
رنج جستجوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه اي ست
تا كمترين سرود بوسه باشد...
روزي كه تو بيائي براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يكسان شود.
روزي كه مه دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم...
و من ان روز را انتظار ميكشم
حتي روزي كه ديگر نباشم.
سارا فروهيده
|
|
كودك از باطن حزن پرسيد :
تا غروب عروسك چه اندازه راه است ؟
هجرت برگي از شاخه او را تكان داد...... |
[924] سحر 1:17:50 AM 9/9/2003 |
شايد سهراب اين شعر را دوست ميداشت
خانه را من روفتم از نيك و بد
خانه ام پر گشت از نور احد |
|
....................................................... |
|
امروز از طرف خودم و سهراب فقط مي خوام يه چيزي بگم :
ميلاد مولا علي مبارك.....
اي كاش همه بتونيم علي وار زندگي كنيم.. |
[927] سحر 5:15:32 PM 9/9/2003 |
زندكي چيست؟
چه روشن بود ستاره وقتي اين سوال را از ماه مي پرسيد
ماه در خود انديشيد چه بگويد كه ستاره آن را درك كند
...
وگفت:
آن روشني نور من و تو...
ستاره پرسشگرانه نگاه كرد
ماه گفت:
شايد جاده اي بر فراز آسمان...
اما باز ستاره پرسشگرانه نگاه كرد
و اين بار ماه گفت:
زندگي راز بودن ماست...
زندگي رنگ نور ستاره هاست...
زندگي حس بودن و لمس آسمان خداست
ستاره لبخندي از سر رضايت زدو با تمام وجود...
درخشيد.
آري ، زندگي سيبي است گاز بايد زد با پوست...
تولد مولا علي مبارك
حامد...
|
|
.... و در زير درخت من بودم برگ زرد...
قامت نحيفش خشكيده بود و نگاهش به دور دست
سردي نگاهش تا اعماق وجودم را مي سوزاند...
تنهائي اش غريبانه بود
برسيدم:
اي برگ زرد عشق چگونه ست؟
نگاه بي روحش چرخيد و در نگاهم گره خورد. با ناتواني
به ته دشت اشاره كرد و درخت خشكي را نشان داد كه بي برگ و نيمه جان سر به سوي اسمان داشت
با صدائي كم رنگ ارام گفت:
عشق رسيدن به اوج زيبائي ست...
_ در قامت اين درخت خشك چه چيز زيبائي مي بيني؟
برگ زرد: اين زيبائي را هر چشمي توان ديدن نيست...
_ عاشقي چگونه ست؟
برگ زرد : بايد از عشق مرد و به عشق زنده شد تا عاشق بود...
_ تو عاشقي؟
با اين جمله بيكر نحيفش تكاني خرد و چشمان بي بهارش نمناك شد...
بعد با همان صدا ادامه داد:
ساهاست كه براي فرياد جمله اي در اين ديار منتظر رهگذري هستم
_ فرياد؟!
برگ زرد: هر كس به طريقي به اوج زيبائي مي رسدو براي من فرياد ان جمله رسيدن به نهايت زيبائي ست...
_ ان چه فريادي ست؟ چگونه مي توان ان را سر داد؟
نگاه خسته و نمناكش در چشمانم خيره شد و گفت:
صداي خش خش خرد شدنم نجوائي از ستايش اوست...
مرا به اين ارزو مي رساني؟
_ من...من... چگونه...
در باغ نگاهش شدت تمنا بود و شوق وصال
برگ زرد: گر مرا زير باهايت خرد كني ان جمله را مي شنوي..
_ من نمي توانم...
نگاه باراني اش اجازه ي هر سخني را از من مي گرفت...
از جا بر خاستم
ديگر نگاهش نمي گريست بلكه لبخدد مي زد...
و اكنون اين من بودم كه مي گريستم...
او را زير باهايم خرد كردم...
صداي خش خش خرد شدنش فريادي شد و دل اسمان رآ به لرزه در آورد.
فرياد لحظه به لحظه جان مي گرفت
خدا بزرگ است...
خدا بزرگ است...
اري اين جمله جمله اي بود كه او سالها از براي فرياد ان تلخي انتظار را به قيمت سبزي بهار خريده بود...
و من...
قلبم هم همراه چشمانم مي گريست...
در دل از او برسيدم:
من چگونه اين جمله را فرياد كنم؟
ولي...
فقط مبخند او را در امتداد ابي اسمان ديدم...
سارا فروهيده
|
[929] Unknown 9:28:42 PM 9/9/2003 |
ميلاد مولا اميرالمومنين علي (ع) رابه تمام شما دوستان خوبم تبريك عرض مي كنم
دوست هميشگي شما عزيزان _سارا فروهيده |
[930] Unknown 10:08:16 P 9/9/2003 |
در رؤياي تابش يك انديشه گرم بودم و غرق در پرواز خيالي كه بوي آبي عشق را ميداد، مدهوش نامش بودم و مي دانستم كه واژه توصيفش نخواهد كرد، كه بي كلام زيباتر مي نمود، كه دنياي كرم بود و رحمت، چه بايد مي گفتم در وصف علي ....
علي آبي عشق بود و يك انديشه گرم .....
نامش مرا روان مي كرد در كوچه باغي
" كه در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است"
...
آنجا كه نام علي است، نامم مباد |
[931] غريبه 1:28:39 PM 9/10/2003 |
بر سنگفرش پائيز در فصل هجرت بهار و جراحت جنگل زير ركبار آسماني دختري تنهايي اش را با درختان جنگلي قسمت ميكند و بغضش را با آسمان.
پدر....... اي كاش بيداري سبز چمانت را به تن خفته جنگل ميبخشيدي آنگاه درختان بيشه تو را باور داشتند.
پدر......من تو را و حظور تورا ميخواهم.
پدر من شبهاي سرد زمستان را كه با آغوشت مرا گرم مي كردي و نبود مادر را برايم پر ميكردي ميخواهم.من تو را ميخواهم و با تو همسفرم در فراز شبهاي روشن و نشيب روزهاي تاريك هر چند اگر شيرين نبض تيشه فرهاد را از ياد برده باشد.
پدر از ياد مبر كه چاه بيژن تاريكتر از گيسوي من است
هميشه دوست دارم وهميشه دلم براي بهار تو تنگ است.
ميترا بهداد
|
|
عشق
وتنها عشق
تو را به گرمي يك سيب مي كند مانوس...... |
[933] سحر 12:49:34 A 9/11/2003 |
بهترين مكان ممكن تا سهراب را درست تر بشناسيم...! ايول به گردانندگان اين سايت....! |
[934] آرش خسرونژاد 3:13:18 AM 9/11/2003 |
سلآم به همه عزيزان
با كلي تاخير.... روزبدر مبارك و ميلاد امير المومنين بر همه ميمون و خجسته
به بركت اين روز بزرگ رحيم بي همتا بازم آفتاب زندگيم را به من هديه كرد....
مادرم ...اميدم... برهي هفته در بستربيماري بود و من خسته اينجا اسير مانند برنده در قفس بال بال مي زدم.....
ميتراي عزيزم.... اون روزهاهمش به ياد تو و زخم دلت بودم
واي كه چه كشيدم تا باز صدهي مهربانش نامم را صدا زد.....
ميترا دوست خوبم.... تو واقعا صبوري...... و اميدوارم بزرگ توانا دلت را بر از نور الهي كند...
حامد.غريبهوسحر.مرتضي.باران.ميترا جان.......
نوشته هايتان در شبهاي سياهم نور اميد بود...
هميشه در بناه حق باشيد....
التماس دعا |
[935] ارزو 9:40:19 PM 9/11/2003 |
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد . |
|
هميشه
از انچه نيست سخن مي گوئيم
از آب در بيابان
و
در خانه
عشق و نان
اينگونه
انگار زندگاني را زيباتر مي يابيم .
|
|
ب¡آم خدآ
درود برهمه دوستآ¡ سهرآب
بوى برآ¡ .خبر تآزه فصل
آمىدوآرم همگى بآارآمش ز¡دگى رآ آدآمه دهىد
و همىشه همدىگر رآ دوست دآشته بآشىم.
به آمىد موفقىت هم شمآ عزىزآ¡ |
|
هميشه زيبا وهميشه ماندگار |
|
چرا تا شقايق هست زندگي بايد كرد ؟ يكي به من جواب بدههههههههههههه |
|
و خدايي كه در اين نزديكيست...... |
[941] سحر 2:08:35 PM 9/12/2003 |
چه درونم تنهاست
هنوزهم منتظرم انتظار انتظار انتظار كه روزي بيايد وبگويد آي شبنم شبنم سيب آوردم سيب سرخ....
نمدانم منتظرم
|
|
و آسمان بي تاب بود
و شب مغلوب...
حتي باد هم توان شكستن اين سكوت ابدي را نداشت...
آسمان دردي را در سينه اش حس مي كرد
اين درد فريادي بود كه او
آن را در سينه حپس كرده بود
...
زمين هيچ تلاشي براي پنهان كردن چروكهاي صورتش نمي كرد
و تك درخت آنجا سالها بود كه از سخاوت زمين چيزي نديده بود...
و فريادي اسير ، در چهره او موج مي زد
...
ناكه صداي بال پرنده اي آمد
آسمان در اعماق وجودش صداي تپشي را حس كرد
و شب كه ترسي عميق در چهره اش پيدا بود به دنبال صدا مي گشت...
باد متعجب و بي صدا در فضا چرخي زد
و زمين نگاه خسته اش را آرام به بالا چرخاند...
درخت در دل خود گفت:
يعني به پايان خواهد آمد اين شب ابدي...
پرنده در هوا چرخي زد
و در خود فكر كرد: نشاني از طراوت صدا نيست اينجا...
و رو ي شا خه تك درخت نشست
و نگاهي به زمين كرد كه چشمانش در تمناي صدا بود
و درخت كه مي خواست با صداي او فرياد كند
و آسمان كه ميشد صداي تپشهاي قلبش را شنيد
و باد كه به دور او مي چرخيد و تمناي دلش پيدا بود
...
پرنده از ته دل فرياد كرد...
و چه آسان شكست اين طلسم هزار ساله شب...
حامد...
|
|
يا هو
ز ليلي مي شنيدم يا علي گفت
به مجنون هم رسيدم يا علي گفت
مگر اين وادي دار الجنون است
كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت
افسوس كه سعادت نبود تا در روز ميلادش خطي
به نام تبريك بنگارم
اين را نيز مي دانم كه او فراتر از روز زمان و مكان است
:پس با وجود همه عقب ماندگي ام
شبي در محفلي ذكر علي بود
شنيدم عارفي فرزانه فرمود
اگر آتش به زير پوست داري
نسوزي گر علي را دوست داري
وگر مهر علي در سينه ات نيست
بسوزي گر هزاران پوست داري
مهر علي يارتان |
[944] مرتضي 3:12:10 PM 9/12/2003 |
اي دوست شبهاي اندوهگينت را از من بپرس كه تا كوچه عاشقان تا سحرگاه رقصيده ام.
من انم ... ان كنايه مرموز كه در نهضت عشق روان است دانستنش ضرور و گفتنش محال من انم...
از ما گذشت بايد به ابر بياموزيم تا از عطش گياه نميرد وبه قفلها بسپاريم كه با بوسه اي گشوده شوند بي رخصت كليد.
در يك زمان و يك مكان با مرگ ميعاد خاهم داشت كاش ان زمان و ان مكان اينجا و اكنون بود.
اين روزها اين گونه ام ببين... دستم چه كند پيش ميرود انگار هر شعر نگفته اي را سروده ام.
پايم چه خسته ميكشدم ا نگار كت بسته از خم هر راه رفته ام تا زير هر كجا...
اي دوست..........
اين روزها با هر كه دوست ميشوم احساس ميكنم آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر وقت خيانت است.
آرزو جان براي بهبودي مادرت بينهايت خوشهالم اميدوارم هيچگاه و هيچوقت مانند من در حسرت لمس كردنش نباشي مادرت را از طرف من ببوس.
مبترا بهداد |
|
شعر سهراب فراتر از زمان ماست.
روحش شاد باد. |
|
...و در زير افتاب هيچ چيز تازه نيست
زمين هم چنان بار ننگين تاريخ را به دوش مي كشد
اسمان رو سياه از ابي دريا و دريا شرمگين از كوچ امواج
و خزان...
چه بي شرمانه اواز مي خواند و باي مي كوبد
گوئي از براي مرگ حقيقت اين گونه سر مست است.
واي بر من...
در مرز كدامين خود باختگي ايستاده ام...
چگونه شراب تباهي را از دستان مرگ نوشيده ام...
...امشب زير مهتاب هيچ چيز تازه نيست
مي گريم بر خود كه به هر لحظه صد بار عزم فرياد مي كنم تا حقيقت مرده را به كلام خويش ساز كنم
ولي افسوس كه حقارت سكوت شكوه فريادم را در كام خويش مي كشد...
در دياري كه شب از براي ترس چشمها به نگاه هاي باراني مزد سكوت مي دهد
مي گريم بر خود كه صداي زاده شدنش را نشنيدم
شايد شب بي صدا زاده شد...
اري امشب زير مهتاب هيچ چيز تازه نيست...
حتي صداي شبگرد بي دل كه چه غريبانه زمزمه مي كند "زندگي به رقص ادامه مي دهد...
زندگي به رقص ادامه مي دهد...
|
|
غريبه كجائي
|
[948] هيوا 12:49:06 A 9/13/2003 |
ديشب بر خود گريستم
ديشب در خود شكستم
خونابه هاي دل بي تابم زلال چون اشك سردي گونه هايم را پس مي زد و رها و پاك بر دامان شب فرو مي چكيد و با هر فرود ، فرازي بود و مرحمي اين روح تبدار را
ديشب نظاره كردم شكستن خويشتن را با همين چشمان كم سو و بي مقدار ، كه تو از راه گفتي و از انتخاب و از " او " كه لطيف است و مانا ...
بيا
نگاه كن مرا
ببين كه هيچ مي شوم
ببين كه هيچ بوده ام از ابتداي اولين كلام
مرا به مرز نا كجا رسانده اي
پلي ميان من و من
پلي ميان " او " و خويش خويشتن
مرا بخوان در امتداد ما شدن
بگو كه چشم پرده بر درد
كه پس زنم حجاب را ز آينه
كه غير از اين نباشدم سزا ، مگر
رها شدن ز همرهان قافله ...
....
دعا كنيد مرا
سبزترين باشيد |
|
خوشحالم كه همه دوباره اينجايين ..
دلم تنگ شده بود براتون ....
امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد........ |
[950] سحر 1:19:29 AM 9/13/2003 |
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ .... كجايي كوچكترين ذره خدا ؟ |
|
آن سو
حاله اي از نور زرد
مثل يك بيداري
سكوت آسمان را مي شكند
و من
اين سو
لبريز سكوتي تاريك
و چه دشوار است بودن
حاله اي نيست در اين تاريكي
اينجا بارش سخت تگرگ است به گل
حمله باد هوس به تراويدن احساس
اينجا گمنامي برخورد است
نگاهي حتي ناله درون را نمي شنود
زندگي اينجا
مثل خشم است به خود
مثل بيگاري يك بيگانه
در موطن خويش
زندگي اينجا تاريك است
زندگي شايد مثل يك بارش هيچستان است
.زندگي معني يك تنهايي است
|
[952] مرتضي 11:23:17 A 9/13/2003 |
سلام . متن كارتها و توضيحات فرستاده نمي شه.
مشكل از كجاست ؟؟؟ مرسي و موفق باشيد .ساين مهشري دارين ........خداحافظ |
|
اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن
جذبه تو مرا همچنان برد
تا هواي تكامل ؟
شايد......
|
[954] سحر 1:20:30 AM 9/14/2003 |
ا بر ي نيست بادي نيست مينشينم لب هو ض |
|
نيمه هاي شب بود،
در سكوت مبهم يك ادراك گيج بودم،
….
او را كه در آغوش كشيده بودم، دلواپسي هايم گمشده بود، همان آغوشي كه بر رويش سنگي سرد كشيده بودند، همان شبي كه خواهرم با بغض و خواهش مرا از او جدا كرد، همان شبي كه گلبرگهاي آفتاب گردان را نثارش كردم، همان شبي كه باران بود …
بخدا كه آهسته رفته بودم كه مبادا ….
دلم گرفته بود …. دلم تنگ بود….
منتظر بودم
ندايي آمد
گفتم:تو كه مانوس مني ، چرا غريبي مي كني
گفت: تو را ديگر تاب و تواني نيست
گفتم: ياراي نبودنم بخش، ياراي نگفتنم بخش
سلامي كرد و گونه هايم تر شد،
نشست ….
ميوه بغضم را در سبدي گذاشتم، خم شدم، صداي هق هقم ميوه را از سبد برچيد، من بودم و اشكي و نگاهي خيس
ياد كوچه باغهاي نارنج، ياد شبي مهتابي، ياد آن پير، ياد آن سيب …
طنين الله اكبر از مناره هاي مسجد موج زنان در گوشم پچ پچي مي كرد …
“اي دل سوي دلدار شو
اي يار سوي يار شو”
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[956] غريبه 2:21:56 PM 9/14/2003 |
صداي آب مي آيد ، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف ، نخ هاي تماشا ، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.
|
|
دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
اما ، بال از جنبش رسته است.
وسوسه چمن ها بيهوده است.
ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.
در چشم پرنده قطره بينايي است :
ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.
نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.
سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.
سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است.
|
|
زمانيكه به نظر مي رسد همه جا پر از هياهو است واطرافت پر است از ساختمان هاي سر به فلك كشيده و برجهايي كه حتي پرندگان هم قدرت ندارند در آنجا آشيانه كنند تنها خواندن اشعاري گرم ودلپذير مي تواند يخ وجود من وتو را گرم كند زمانيكه همه چيز كامپيوتري وبه اصطلاح مدرنيزه شده است مدرنيزه كردن اشعار شاعراني مثل سهراب فقط ميتواند از ذهن خلاق انساني سر بزند كه از اين هياهو ها به دور است و پليدي هاي اين دنياي ماشيني هنوز در وجود او رخنه نكرده است.
اميدوارم اين استقبالها بتواند باعث ايجاد انگيزه بيشتري باشد جهت ادامه كار
|
|
شب سرديست و من افسرده
راه دوريست و پايي خسته
ميكنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها............ |
[960] سحر 12:30:20 A 9/15/2003 |
سلام به تمامي دوستاران سهراب
من براي اولين بار سيزده دفعه وارد اين سايت شدم و واقعا تحت تاثير قرار گرفتم به طوري كه در دفعات بعدي كه با پدرم وارد اين سايت شديم با خواندن زندگينامه سهراب اشك از چشمانمان جاري شد در آخر از تمام كساني كه باعث به وجود آمدن اين سايت شدن نهايت تشكر را دارم و به اين نتيجه رسيدم كه به قول سهراب:
چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ، باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
|
|
ياد من باشد تنها هستم
ماه بالاي سر تنهايي است
از چه دلتنگ شدي دلخوشيها كم نيست
واي باران شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست
هيچكس!
چه كسي آتش زد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد
|
|
ياد من باشد
هر چه پروانه كه مي افتد در آب
زود از آب در آرم ........ |
[963] سحر 8:47:27 PM 9/15/2003 |
بايد امشب بروم
كفشهايم كو؟
... |
[964] zari 10:27:19 P 9/15/2003 |
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد
آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.
يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم. |
|
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد
آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.
يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم. |
|
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد
آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.
يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم. |
|
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد
آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.
يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم. |
|
به نام او و به ياد او
يادش گرامي و روهش شاد
آب را گل نكنيم :
در فرو دست انگار ، كفتري مي خورد آب.
يا كه در بيشه دور ، سيره اي پر مي شويد.
يا در آبادي ، كوزه اي پر مي گردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداري ، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد ، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم :
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب !
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست ، چه صفايي دارند!
چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شير افشان باد !
من نديدم دهشان ،
بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا ، مي كند روشن پهناي كلام.
بي گمان در ده بالا دست ، چينه ها كوتاه است.
مردمش مي دانند ، كه شقايق چه گلي است.
بي گمان آنجا آبي ، آبي است.
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده با خبرند .
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد !
مردمان سر رود، آب را مي فهمند.
گل نكردنش ، ما نيز
آب را گل نكنيم. |
|
سهراب سهراب سهراب و بازم سهراب ...
شايد اون تنها كسي باشه كه شعرهاشو لمس مي كنم .
روحش شاد و ياد او گرام . |
|
من چه سبزم امروز
چه اندازه تنم هشيار است .....
دوباره برگشتم دوستان...
ياعلي...
|
|
تابلوي سياه قلم رديف 12 عكس 3 از طرف چپ به راست موجود است |
|
تابلوي سياه قلم رديف 12 عكس 3 از طرف چپ به راست از البوم نقاشي وي در اختيار ما مي باشد در صورت تمايل با شماره ي 09137611132 تماس حاصل نماييد |
|
آتش يك خيال
و خفقان يك آرزو
زمان پير ميشود روي فكر من
وسياه مي شود زندگي
در ميان دودهاي پوچ
آتش يك خيال
و خفقان يك آرزو
وزمان مي داند
كه چيست پايان من
و من در ابهام علم او
همچنان مي سوزم |
[974] مرتضي 6:54:42 PM 9/16/2003 |
ر.نسيتشلرذهعبصثتالطنت |
|
ر.نسيتشلرذهعبصثتالطنت |
|
...عمري ست در بي اويم
در جست وجوي كسي كه (( سهراب )) ميگويد در همين نزديكي ست...
اين نزديكي كجاست؟
در تبش كدام اقليم تعريف شده است؟
عمري ست در بي اويم...
اه.......
كيست اين اشكار و نهان در جان و تن كز شعله ي چشمانش مي سوزم و بي بانگم
اري او بي دريغ مي سوزاند و من بي يقين مي سوزم...
سالها ست در اين انديشه ام كه چرا مرا بر گزيده است؟
من كه هنوز در مرز يقين و زوال دست و با مي زنم
من كه عمري ست در وصف اين سوختن چون طفلي بي سواد كلام را از نگاهش گدائي مي كنم...
به راستي چرا مرا برگزيده است؟
بيوسته در غم خانه ي دل از او مي برسم:
تو را زين سوختن ممقصود چيست؟
ولي...
نسيمي خنك بر جان سوخته ام مي وزد و زمزمه مي كند:
گاه ديدار نزديك است...
يا حق...
سارا فروهيده
|
|
آنچه كه ديدگانت به تو مي گويند را باور مكن، هر آنچه را كه مي تواني ببيني محدود است، با ادراك خود بنگر، آنچه را كه آموخته اي بشناس و تو مي تواني پرواز را بشناسي.
نمي دانم چرا دشوارترين كار در جهان اين است كه پرنده اي را متقاعد كني كه آزاد است، در حاليكه تنها قانون واقعي آن است كه به آزادي منتهي شود...
قانون ديگري وجود ندارد...
"گوش كن
دورترين مرغ جهان مي خواند...
پلكها را بتكان
كفش به پا كن و بيا
چشم تو زينت تاريكي نيست"
كوچكترين ذره خدا : غريبه |
[978] غريبه 9:53:51 PM 9/16/2003 |
........................................... آيا؟ |
|
هراسي عجيب تمام زواياي روح خسته ام را فرا گرفته است . ترس از رفتن ، هر چند كه از آغاز با يكديگر پيمان سفر بستيم اما گويي بخواهي پرنده ي پر شكسته اي را نويد پرواز باشي ، شايد زيبا به نظر آيد ولي بنگر مرگ بي صدايم را در آغوش بي انتهاي آسمان ....
حالا كه نقاب را ديده اي بر چهره ي اين تنها ترين مرغ مهاجر ، نگو كه اكنون است زمان سفر ، بمان حتي براي لحظه اي كوتاه كه همانا اين ثانيه ها برايم امتداد زيباي حيات را نويد مي گويند . باشد كه جسم خسته و روح تبدارم تنها يك دم ديگر را كنار گرمي دستانت و اعتماد شانه هايت ، سپري نمايند .
بفهم كه باريدن را آغاز نمودم تا از هر آنچه رنگ تعلق مي پذيرد آزاد گردم ، واي بر باران كه هنوز حتي چشمان خويشتن را از غرور پاك نكرده است
واي بر من كه براي انتظارت پاسخي از جنس بلور و حقيقت نبودم
واي ...
كاش ژرفاي اندوهم را باور مي كردي و باز چون هميشه قلم ناتوان است فقط بشنو آخرين خواهش باران را :
ببخش مرا
.....
" غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست "
دعايم كنيد
سبز باشيد
|
[980] باران 10:25:12 A 9/17/2003 |
چون بندگان من درباره من از تو بپرسند بگو كه من نزديكم و به نداي كسي كه مرا بخواند پاسخ مي دهم
پس به نداي من پاسخ دهند و به من ايمان آورند تا راه راست يابند
بقره 186 |
[981] مرتضي 11:12:01 A 9/17/2003 |
كاش ميدانستي كه براي خوردن يك سيب چقدر تنها ماندم
اگر يك روز تو را ديدم به تو خواهم گفت كه چقدر تنهايم گرچه به قول تو
دلخوشيها كم نيست.........
|
|
تابله ي رديف 12 از چپ به راست موجود ميباشد اگر مايل به خريد هستيد با شماره ي 09137611132 تماس حاصل فرماييد |
|
من هنوزهم منتظرم
تاكسي پيامي از شبنم بياورد |
|
اي وزش شور
اي شديدترين شكل
سايه ليوان آب را
تا عطش اين صداقت متلاشي
راهنمايي كن..........
|
[985] سحر 2:42:52 AM 9/18/2003 |
سحر اي سحر سوزان..........
در اين دنيا كه شعور گدايان در ورقهاي سياه اندوه بيرزني يادشاهي مي كتد و نوازش برگها نتيجه تزوير باد است باز هم اي " سحر" سوزان به دنبال شوري |
|
به نام خدايي كه در اين نزديكي است من پر از نورم و شن وپر ازدارودرخت پرم ازراه ازپل ازرود ازموج پرم سايه برگي در اب چه درونم تنهاست از زحمات بي شمار شما متشكرم واقعا كار زيبايي انجام داديد روحش شاد ويادش گرامي باد |
[987] بهناز 1:04:51 PM 9/18/2003 |
اي باران ، اي نوازشگر سكوت بركه هاي عقيق ،
اي زلال ،
اي ترنم هواي آزادگي در كوران اسارت انديشه هاي آلوده.
به دنبال كدامين همسفر خيالي بوچراه ابديت را به كام شيرينت ،زهر گردانيده اي .
از چه مي ترسي ؟
از سكوت اقاقيها يا از جنون رود ؟
از مرگ سترون يا از حماقت برگ؟
مرا نيز با خود ببر . تا آنجا كه زنگوله شادباش غم اندوزان قرنها ديريست كه سفره عشق را بر چيده است .
اي با ران ،
اي مادر اندوه ،مرا نيز با خود ببر ..........
.
.
.
نه ................
نه مرا با خود ببار
آخر غم : نيما |
|
بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود و گريه ات ديگر دليلي محكمتر.
بهشت سبز دلم بي تو سراپا درد است....تنور داغ است و عطش.
شبي كه خسته تر از سايه امدي ديدم رد حادثه در چشمانت مجسم بود.
و اشك.................. آي دمش گرم اين عصاره درد... به روي زخم عميق دلم مرحم...
شبي كه بارش باران نم نم بود مرا به دست غرورت سپردي ورفتي.
كاش... ميماندي و اكنون دلم نواي خوش تري مينواخت.
مهم نيست كه مرا رهسپار غربت كردند يا عواطفم را منجمد كردند يا احساساتم را كشتندو لگد مال كردندو مرا كه تنها ... دلم به مزار مادرم خوش بود راندند.
مهم ان است كه من براي هميشه تنهايم.
اي كاش ميفهميدي.
ميترا بهداد |
|
sohrab yani sohrab
behtarin tanha chizi ke mitoonam begma ine ke behtarin bood |
|
اي كه با يك پرش از سر شاخه
حرمت زندگي را طرح مي ريزي!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را مي شنيدم.....
|
[991] سحر 2:14:47 AM 9/19/2003 |
اي واي از ... |
[992] Unknown 2:34:39 AM 9/19/2003 |
از چه دلتنگ شدي - دلخوشي ها كم نيست ...
دوستان عزيزم - من تا مدتي نيستم ...
اميدوارم دوباره روزي بتونم پيامهاي زيباي همه شما رو ببينم ...
يا علي .....
|
|
سلام
باز هم فوران انديشه هاي زشت و زيبا زندگي را برايم چون شاخه بيد گردانيده است.
فضا مبهم..........
آسمان تاريك............
برچم حضيض...........
آزادي اسير..............
چشمهايم را مي بندم
خلسه ترانه هاي عاشقانه اي كه ترنم بهار را در بستوي كودكي درختان گم مي كند روح خسته ام را نوازش مي دهد .
حسته از نازكي احساس برگ ،سوار بر زورق نا اميدي ،در باران جنون آور تگرگ مسافر تزوير از راه ميرسد .او از راه ميرسد و زنگوله شادباش غم اندوزان قرنها سفره عشق را بر مي چيند.
حال كه قصيده رفتن حرام عروج برگ است ،
حال كه شكوفه بهار در غروب زمستان بدنبال ماوايي امن است ،
حال كه رستم اسير بنجه هاي نيرنگ شغاد است،
حال كه زيد در اندوه آه ليلي آواره بيابان است،
حال كه موميايي بيستون فرهاد را شاعر هزاره ها كرده است و حال كه سكوت سنگين كلام تن آواره را به مسافر سهراب مي كشاند ، من كيستم كه در اين برهوت عاطفه گدايي محبت مي كنم؟
.
.
.
.
جنگل تاريك است و انديشه مبهم احساس نسيم تنفس را براي هميشه از من مي گيرد.
نيما مهدوي |
|
به نام او و به ياد او
من يكي از دوست داران سهراب و شعر نو هستم و ارزو دارم روزي ددر ان دنيا در كنار سهراب باشم و ان وقت است كه دوباره زندگي به من روي اورد |
|
سلام غريبه
از آشنايي با سايت زيباي شما خوشحالم
من شعرامو ميگم منتظر نظرت هستم
من خواب هزاران ماهي زرد و نارنجي را ديده ام
كه از گودي كف دستانم به اوج آسمان پر كشيده اند
و من چه خوشباورانه خورشيد را سوغات مي خواهم
به خود ميگويم تو اي پر بسته مرغ بينوا
كه پرواز را داني و نتواني
ديدي ديدي ماهيها هم پريدند
و تو ماندي در آرزوي خورشيد
از خواب برخاسته و به تلخي گريستم
قلموهايم را بر ميدارم
ولي خوب ميدانم براي به تصوير كشيدن
پرواز دلتنگي ام
حتي عمودي ترين و افقي ترين كادرهاي دنيا هم
كفايت نميكنند
صبح ظهر شب زير سرماي صفر درجه ادمييت
با همه پدر سوخته هاي عالم چاي جوشيده خواهم خورد
ولي كودكانه و سرخوش خواهم خنديد
و در دل خواهم گفت فردا روز ديگريست
فردا مال من است
مال من است
فروغ مخملي عصر شعبده بازي خدا با رنگها
و بعد........
شب سكوت تفكر
صميميتي سيال با خود و اسمان.......
خسته نباشي خدا قوت .....
سلام كوچولو
كودكي قشنگت را حفظ كن
بيخبري دنياي تو موهبتي است
بزرگ نشو اينجا هيچ خبري نيست
جز قصه تكراري ادمها.....
ميتوني اژدهاي هفت سر بديها رو سر ببري ؟
و يا خواب مرداب گنديده لحظات رو اشفته كني؟
اوخ نميدوني ضربه هاي پتك بخت بعضي وقتها چه دردي دارد
همون جا بمون همچنان كودك باش سلام من رو به 5 سالگي برسون
مدتيه به ياد نمي ارمش
مدت زياديه كه دست به قلم نبرده ام
كلمات هم فهميده اند و بازيگوش شده اند
از دستم فرار ميكنند
در دالانهاي حافظه در به در دنبالشون ميدوم
دستم خاليه خسته شدم با سكوت با تو گفتگو ميكنم
سخن مرا ميشنوي؟
و تو ماندي در آرزوي خورشيد
از خواب برخاسته و به تلخي گريستم
قلموهايم را بر ميدارم
ولي خوب ميدانم براي به تصوير كشيدن
پرواز دلتنگي ام
حتي عمودي ترين و افقي ترين كادرهاي دنيا هم
كفايت نميكنند
صبح ظهر شب زير سرماي صفر درجه ادمييت
با همه پدر سوخته هاي عالم چاي جوشيده خواهم خورد
ولي كودكانه و سرخوش خواهم خنديد
و در دل خواهم گفت فردا روز ديگريست
فردا مال من است
مال من است
فروغ مخملي عصر شعبده بازي خدا با رنگها
و بعد........
شب سكوت
|
|
سيب آوردم ....................
|
[997] سحر 6:03:28 PM 9/19/2003 |
پدر........
هرگز نميتوانم با آمدنت به چشمهايت نگاه كنم و هزار شب به خاكستر نشسته را به ياد نياورم. آن دو چشم منتظري كه سرشار از بوي شرجي و نخل و تنهايست.
ديري است كه انشاهايم زخم خورده اند در مرگ خورشيدها گريستته ام و بر گهواره هزار ستاره تازه زاد لالاي بيداري خوامنده ام.
پاييز را خوب ميشناسم وقت غروب چشمهاي تو با تابستان بيگانه نبودم و در ظهر دستانت زمستان را بارها لرزيده ام كه شبهاي نبودنت سرد است.
با آ هوان بها را خنديده ام و بي آنكه سوسكها را سرزنش كرده باشم با جنگل كبوتران پرواز كرده ام اما گفته ام: آسمان بي عقاب زيبا نيست.
رود را براي خواب ماهيان خواسته ام و مرداب را دلپذير ديده ام هنگامي كه آئينه مهتاب تو باشد.
هزار جنگل باليده ام در بلوغ بهار تو و هزار كوير ناليده در غروب تبار خود.
من آخرين نسل كودكان مراتع بي دريغم
در شادي كودكان هلهله كرده ام و براي غربت آدميان فرتوت گريسته ام.
باران را دوست داشته ام براي آواز اطلسي ها . اما... اي كاش بي تو آفتاب نتابد.
آه... پدر! !
من عجز را خوب ميشناسم هنگامي كه خداحافظي ات كتاب بغض مرا ورق ميزند.
و دريغ كه نميداني خواستن نگاهها توانستن الفاظ نيست.
من از غربت سرشارم و در صبح صدايم تنفس ياسها را تنها در سخاوت دستان تو مي جويم.
.مرا به آئينه و آب بسپار!
خورشيد را به من ببخش!
( براي پدرم كه آغوشش هميشه ايمن گاه من است)
ميترا بهداد
|
|
اگه لطف كنيد يه گوشه ، فونت فارسي سيت را بگذاريد ممنون ميشم |
|
سايت خيلي ضعيفه، خيلي بهتر از اينها ميشد كار كرد. |
|
خدايا اي بزرگ مهربان قادر مرا در هبروت لحظه هاي خاكستري ام مدفون ساز .
ديريست كه چشمهايم را كران بي انتهاي افق لاجوردي آسمان در خود محو كرده است .
من امروز در گوشه قفس تنهاييم بيقرار تو را مي جويم ،بيقرار تو را مي بويم ..............
|
|
اينرو از طرف يه دوست مي نويسم (با اجازه اش)
من اينجا خيلي وقت است
چشم براه مسافري مانده ام كه انگار هرگز نخواهد آمد
و همه دلخوشيم به ترانه ايست
كه يكروز اگر بيايد سر خواهم داد
من يادم نيست همنفس روزهاي غريب تنهايي
كدام روز دلگير
در انتهاي كدام رويا پا به را رفتن
آنقدر دور شد كه هيچوقت
در هيچ خوابي هم ديده مشد
من گم مي شوم در خاطره هايم
فراموش مي شوم در آرزوهايم
و هنوز هم شعر قشنگ روز هاي باراني را زمزمه مي كنم
و در اين تنهايي واي اگر باران هم
بوي دل انگيز مسافر خسته را برايم به ارمغان نياورد
تا ابد چشم براه بي ترانه خواهم ماند
بي ترانه خواهم رفت ...
|
[1002] علي 3:56:16 AM 9/21/2003 |
به نام هماره بلند او
چند صباحي بيش نديدمش، اما دوستيم در او گم شده بود، نمي دانم شايد اين رسم زمانه بود كه او را از من مي گرفت، به او عادت كرده بودم كه هر شب بيايد و برايم بخواند و من در خاطره دوستي ديگر پنهان شوم و باران ببارم …!!!
شايد دليل بودنش برايم يك نشانه بود كه “وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت”، نمي دانم هر چه بود دوستش داشتم و او امشب خواهد رفت و غزلي را به يادگار برايم سروده بود:
“فرصتي نيست
اگر بود چه ها مي كردم
مي نشستم لب جوي
پاي در آب روان، دل لبالب شده از ياد خدا
بر لبم نور دعا، دستها پر از شاخه مهر
فرصتي هست ولي
آب روان، ياد خدا
شاخه مهر نور دعا
همگي را تك تك ، پاي آن تنها قمارم
زندگي
هي باختم، هي باختم، هي باختم”
به او كه نگاه مي كردم سهراب را مي ديدم، از سهراب مي گفت و از دلتنگيهاي اخوان، امشب نگاهش چه غريبانه بود و برايم چه سخت بود گفن واژه خداحافظ. كه او امشب لطفش را نثارم كرد و غزلش را سرود، واي بر من كه غزلي ندارم، حتي انعكاس آسمان در ليوان آبي را نتوانم كه نيوشم…ياد آن شب كه بي خيال نشستيم و چاي خورديم …
براي دوستم : محسن محترمي
سفرت سبز
نمي دانم ولي شايد دوست تو : غريبه |
[1003] غريبه 11:34:56 A 9/21/2003 |
...هر سه مقابل بنجره نشستند خيره به دريا
يكي از دريا گفت
ديگري گوش كرد
سومي نه گفت و نه گوش كرد...
او در ميانه ي دريا بود غوطه ور در اب
از بشت بنجره حركات او ارام و واضح در ابي بريده رنگ اب درون كشتي غرق شده اي چرخيد
زنگ نجات غريق را به صدا در اورد
حبابهائي ريز با صدايي نرم بر روي دريا شكستند...
ناگهان يكي برسيد:
"غرق شد؟"
ديگري گفت:(( غرق شد.))
سومي از عمق دريا نگاه شان كرد
گويي به دو نفر كه غرق شده اند مي نگرد...
يا حق...
سارا فروهيده |
|
عرض سلام و ادب دارم خدمت تمامي شما دوستان عزيزم.
خيلي خوشحالم كه نفسهاي بي رمقم مجال اين رو داد كه دو باره خودم رو در جمع سبز شما خوبان ببينم...
ديروز روي سايت جمله اي رو خوندم از دوست عزيزي كه ضاهرا تازه به جمع ما بيوسته اند...
محسن: سايت ضعيفي داريد مي شد بهتر كار كرد...
اول از هر چيز خدمت شما محسن عزيز عرض سلام دارم و حضور سبز شما رو در بين ره روان ((اوستاد سبهري)) خير مقدم عرض مي كنم.
دوست خوبم ((اوستاد سبهري)) بديده اي تكرار نابذير و فنا نشدني هستند.
شخصيتي كه نه در زمان حياتشون به طور كامل شناخته شد و نه تا حالا كه 23 سال از سفر ابدي ايشون مي گذره...
اافكار ايشون كلام ايشون و روح سبز اوستاد محدود به هيج زمان و مكاني نيست كه ما بتونيم در زمان محدودي كه اجازه ي نفس كشيدن داريم بتونيم حقيقت وجودشون رو درك كنيم...
و اين نقص به حكم بشر بودن ما به حكم محدود بودن ما در حصار زمان و مكان راه چاره اي جز گذشت زمان نداره...
دوست خوبم !
درسته كه ما گوشه ي سايه ي اوستاد هم نمي تونيم باشيم درسته كه ما توي اين قرن دود و اهن توي قرني كه وجوديت ادمكهاي يخي جايگذين حس سبز انسان بودن شده نمي تونيم حتي كور سوئي از فروغ چشمان اوستاد رو دوباره زنده كنيم
ولي همه ما يك قلب داريم و هر كدوم از ما با قلبمون كلام اوستاد رو يك جور اندازه مي گريم و سهم خودمون رو از روح سبز اوستاد گرفتيم و براي ادامه ي راه ايشون از خيلي چيزا گذشتيم...
دوست خوبم!
من نمي گم انتقاد بده...
ميگم انتقادي كه همراه با ادب و همراه با در نظر داشتن حقيقت ضعف و در راستاي يك سري دلايل و استدلال هاي منطقي و محكمه بسند باشه مي تونه سازنده باشه...
و به نظر من انتقادي كه اين فاكتور ها رو نداشته باشه تبديل ميشه به يك كلام كودكانه كه هر كسي قادر اون رو به زبان بياره...
در اخر باز هم ورود شما رو به جمع دوستاران ((اوستاد سبهري ))خير مقدم عرض مي كنم و براي شما ارزوي لحظه هاي سبز تر از سبز را دارم
از تمامي شما دوستان خوبم هم كمال تشكر رو دارم كه وقت گذاشتين و به عرايضم توجه كرديد.
در بناه حق و التماس دعا...
سارا فروهيده |
|
لحظه ها در قفسند تو به فكر گذر خاطره ها مي ماني
لحظه ها در اثرند تو بر شبزده اي مي خوابي
يادها بي وطنند تو سر كمسدهاي مي اري
ساحل اكنون به تماشاي تو گمگشته شده
منم اكنون سر تنگم را به در طاق حقيقت بردم |
|