پيام |

فرستنده |
به صداقت آن روزها
وبه گرماي وجود
وبه پهناي كلام
در ميان جذبه گل مي شود ترديد كرد
يا صداي ابر را
با صداي وحشتي تعبير كرد
مي شود ترديد كرد |
[1209] مرتضي 1:21:25 PM 10/21/2003 |
بار هم صداي يك دوست مرا بر آن مي دارد تا ميدان را براي اينان خالي نكنم .
حال كه شما به هيچ صراطي مستقيم نيستيد
حد اقل حرمت سهراب را نگه داريد |
[1210] نيما 1:49:14 PM 10/21/2003 |
باغ بي برگي روز و شب تنهاست
با سكوت پاك و غمناكش
و...........
باغبان و رهگذري نيست
باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست
اما باغ بي برگي كه ميگويد زيبا نيست؟
دشتها و سرزمينهاي من
در خوابي تيره و پر دوام فرو رفته اند
ما بي تفاوت به تماشا ننشستيم
ما خود درديم اين نگاهي گذرا نيست. |
[1211] بيتا 2:08:27 PM 10/21/2003 |
عالي بود.....ممنون |
|
شكر و سياس مخصوص ان بزرگي ست كه ياك است و مهربان...
و بالاخره او مرا ياسخ داد...
سارا به هوش امد...
بعد از 16 روز بسر بردن در بي هوشي كامل و در نا اميدي تمام
او در برابر چشمان حيرت زده ي يزشكان چشم گشود ...
دوستان خوبم!
دكترا معتقد بودن كه اين بيشتر به يك معجزه شباهت دارد تا...
و اين معجزه را در درجه اول مديون پروردگار بزرگ و در وهله ي بعد مديون شما دوستان خوبم هستم
از همه ي شما دو ستان خوبم براي دعا هاي خلصانه ي تان و قلب هاي ير مهر و هميشه سبزتان يك دنيا سياسگذارم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نيماي عزيز از شما هم سپاسگذارم
معذرت مي خوام شما چند روز ييش سوالي از من كرديد كه متاسفانه انقدر گرفتار بودم كه فرصت پيدا نكردم پاسخ بدهم.
من متن شما رو روي سايت خوندم كه راجب بيماري سارا يرسيديد و با شرمندگي تمام از شما عذر خواهي ميكنم كه فرصتي يدا نكردم كه ياسخ شما رو بدهم...
دوست خوبم ! بيماري سارا يك بيماري تنفسي كه با برونشيت مزمن (عفونت ناي) شروع ميشه و پس از گذشت زمان به امفيزم (عفونت كيسه هاي هوايي)تبديل ميشود و اگر درمان نشود ممكن است ريه ها سرطاني شود
متاسفانه 27% از يكي از ريه هاي سارا ...
ولي به لطف خداوند متعال اگر به موقع تشخيص داده شود جاي اميدواري هست...
باز هم از همه ي شما دوستان خوبم سپاسگذارم و براي همه ي شما عزيزانم سلامتي و شاد كامي روز افزون را ارزو مندم...
سبز باشيد در پناه خالق خوبي ها...
اشكان معيري
|
|
بنام تنهاي بي همتا
با آرزوي بهترين عشقها براي سهرابيان
سهراب را با سادگي، مي توان فهميد. نمي دانم چون تنها بود ، تا هميشه عاشق بود و شايد چون عاشق بود براي هميشه عاشق ماند ، چون در قياس با او نيستم ، سرنوشت من هم بي شباهت با او نيست ، اين سايت زيبا مي تواند عاشقي سهراب را منور سازد .
شايد من هم چون جرمم اين بوده كه مي خواستم عاشقي را تجربه كنم ، نه هوس را ولي هيچكس باور نكرد .
گرچه در مكتب عشق قسمتم مردودي است
باز هم مي خوانم تا تو پيروز شوي
مي نشينم بر سر كوچه تنهايي خويش
چه تصور شايد ...
روزي عشق آمد در زد ، گفت :
من هستم عشق ، در را باز كن... |
|
- تق تق تق
- كيه؟
- منم ديگه، باباي خونه، درو با كنين.
- دختر پاشو چادرت و سر كن، بابات اومد.
- آخه خنگ خدا برا بابا كه چادر سر نمي كنن، واسه خواستگار بايد چادر سر كني.
- خنگ خدا خودتي، اين كه باباي راس راسَكي نيست كه، ديوونه.
- باباي خودته با اون داداش دزدت.
- ….
- ….
يادش بخير دلم تنگ شده براي خاله بازيهاي بچگي، براي خواستگاري رفتن دختر همسايه كه بجاي چايي توي استكان بلور، برامون توي ليوان پلاستيك مدرسه آب مي ريخت و مي آورد، يواش يواش سر هيچ چي دعوامون مي شد، خواستگاري كه سَهله، همه بازي بهم مي خورد، فحش و بد و بيراه بود كه به همديگه مي داديم، بيچاره بابا ننه ها رو هم بي نصيب نمي ذاشتيم و چقدر باعث دعواي بزرگترها و حتي قهر كردنشون مي شديم، اما خودمون:
- تق تق تق
- كيه؟
- منم، خواستگارتون.
- خواستگار من نه كه خره، تو خواستگار دخترموني.
- خر خودتي.
- …
باز روز از نو و روزي از نو،
چقدر دلم براي دل دل كردن دلهاي بي كينه بچگي تنگ شده، براي وقتي كه اشتباه من فقط براي يه لحظه بود، لحظه بعد چشماي منتظرم به در كوچه بود:
- محسن، غريبه يه توپ نو خريده، ميگه: بياين بازي كنيم. |
[1215] محسن محترمي 7:55:20 PM 10/21/2003 |
ساراي عزيزم :
چه قدر خوش حالم ، بايد پرواز كرد شايد ، سرشارم از اين كه ديگه جاي تو بين ما خالي نيست هر چند كه هميشه جاري بودي و روان ، اميد كه همواره همين طور باشه ، ببين زمان چه طور به گردي بدل مي شه . ديگه چيزي نمونده ! ( لحظه ي ديدار نزديك است ) .
هميشه سالم باشي و در پناه حق .
همين ... |
[1216] باران 10:38:02 P 10/21/2003 |
ساراي عزيز
فقط خوشحالم
همين
...
يعني همه دنيا خوشحال هستن
خوش اومدي |
[1217] غريبه 11:40:39 P 10/21/2003 |
آيا روزي
تو
به كينه
به شكل ديگر عشق خواهي پرداخت؟
- نمي دونم …
- من كه در اعماق شب، پيش آن شب پره ها، در كنار بوف كور، سيل اشكم در كنار چشم تو، پاي آن كاج سياه، سر بسر هر شب نگاهم بي نگاه، بي نگاه و بي رمق با خودم مي گفتم:
ياد آن موي سياه، ياد آن نرگس مست، ياد آن ياد قشنگ، ياد آن فرصت سبز.
….
…
پست و بيخود گونه، احمق وار، در كنار شب پره، در كنار بوف كور، باز هم در كنار آن دو چشم، با خودم خنديدم.
- وه كه او مي ترسيد
نمي دانم چرا پيرمرد خنزر پنزري مي خنديد،
نيلوفر به دست، بر بالينم نشست و نيلوفر تر شد…
لا لا لا لا
لالا
لالالالايي
….
- محسن اومدي، من و احمد خيلي وقته منتظريم
- آخه مي خوام برم خواستگاري
- خواستگاري كي؟
- شايد واسه يه پرنده كه عاشق برفه
- محسن، برف كيه؟
- برف كيه نه، برف چيه
- خب برف چيه؟
- بذا بعدا مي گم.. كار دارم، بچه ها خدافظ
- خدافظ
…
كوچكترين ذره خدا : غريبه |
[1218] غريبه 11:42:05 P 10/21/2003 |
...دچار بايد بود
دچاربايد بود و مبتلا تا دنياي سياه وخاكستري را سبز وروشن ديد.
دچاربايد بود تا از پائيز عبور كرد زمستان را ديد و با بهار روئيد./
پاسدار شب |
|
سلام سارا جان خوش آمدي ..
خواندن اسم تو در كتار متن كوتاهت به ما اميد بودن و خواستن ميده ... و ما هنوز هستيم و مي خواهيم كه تو در كنار ما باشي ... و باور كن قلب باغچه در هرم آفتاب مي سوزد و نگاه ژوشيده گياه به سمت وسعت ابريست تا ببارد ...
دوستت داريم ....و چشم به راه تو هستيم ، شب و روز... |
|
با تشكر از كساني كه در راه اندازي اين سايت سهراب سپهري را ياري نمودند. |
[1221] حشمت 4:42:46 AM 10/22/2003 |
”بر گستره دو مزرعه همجوار، دو كشاورز دوست زندگي مي كردند. يكي تنها بود و ديگري همسري داشت و فرزنداني. محصول خود را برداشت كردند. و شبي آن مرد كه خانواده اي نداشت چشم گشود و بافه هاي محصول خود را در كنار ديد و انديشه كرد: خدا چه مهربان بوده است با من، اما دوستم كه خانواده اي دارد، نيازمند غله بيشتري است. چنين بود كه سهمي از خرمن خود برداشت و به مزرع دوست برد.
و آن ديگر نيز در محصول خود نگريست و انديشه كرد: چه فراوان است آنچه زندگي مرا سرشار مي كند و دوست من چه تنهاست و از شادماني دنياي خويش سهمي نمي برد.
پس به زمين دوست رفت و قسمتي، از غله ي خويش بر خرمن او نهاد.
و صبح روز بعد چونكه باز به درو رفتند، هر يكي خرمن خويش را ديد كه نقصان نيافته است.
و اين تبادل همچنان تداوم يافت تا آنجا كه شبي در مهتاب دوستان فرا روي هم آمدند هر دو با يك بغل انباشته ي غله و راهي كشتزار ديگري. آنجا كه اين دو به هم رسيدند، افسانه مي گويد كه، معبدي بنياد شد.“
كوچكترين ذره خدا: غريبه
|
[1222] غريبه 12:06:31 P 10/22/2003 |
سارا و باران
امروز از حضور ابي تان ، نارنجي ام
*************
توپ قشنگم ،قشنگي و نازي
حالا من ميخوام برم به بازي
بازي چه خوبه با بچه هاي خوب
بازي ميكنيم با يه دونه توپ.............................
...........................................
كودكانه ميدوم در پي خردسالي ام
ميدود ، ميدوم................
ميدود،ميدوم...............
|
[1223] بيتا 1:41:48 PM 10/22/2003 |
امروز گويي پرندگان آسمان همگي در آمدنش هلهله شادباش سر داده اند .امروز چكاوكها هم با ما هم صدا شده اند تا نداي سبز دوستي بر دلها طنين افكند .
تو امروز با وجود خودت دوستي آ وردي وثابت كردي كه هنوز قلبهايي هست كه براي همديگر مي تپند ودر اين محور بي عاطفگي نقطه اي بر آ مده از عشق خود نمايي مي كند .
انگار كه سالهل منتظر آمدنت بوده ايم ، در اين كوير خيال كه هيچ كس به ديگري بهايي نمي دهد ، تو با مهر و با عشق آمدي .
باشد كه اين عشق به يكدگر سر آغازي باشد براي يك پرواز.
نيما |
|
سارا خوشحالم كه بالاخره اومدي ، ولي خودمونيم....
________________________________________
محسن ، من و بيتا هم بازي بچه ها همتون بياين خوش ميگذره . راستي منم يه عروسك تازه خريدم. |
[1225] نازي 2:46:02 PM 10/22/2003 |
سفر بايد كرد ، بايد گريخت از اين همه بي عدالتي و شقاوتي كه هر دفترش يادگار هزار جور ظلم اندوزان بي خرد است.
روزي روزگاري ميان دشت پهناوري دو روباه زندگي مي كردند يكي گشاده دل و رفيق و ديگري ...
هنوز نميدانم...
روزها از پي هم روان، سر به كوه و بيابان تهاده و آواز عشق سر داده بودند .
با هم شكار مي كردند ، با هم مي پريدند و با هم ...
حتي با هم مريض مي شدند ...
گويي دو روح بودند در يك كالبد ...
گذشت و گذشت...
بهار و تابستان تمام مي شود زمستان مي آيد با هرم جدايي...
اي واي اين صداي كيست چقذر وحشتناك است ...
_ واي تمام بدنم از ترس ميلرزد
_ نترس ما با هميم اگر اتفاقي بيفتد براي هر دو ما مي افتد ..
_انگار صداي گرگ است
_ هر چه باشد... مادامي كه ما با هميم هيچ كس نمي تواند به ما آسيبي برساند
و گرگ آمد با رعب با وحشت با قدرت....
او به خود اطمينان داشت (گرگ نه ، روباه دوست را مي گويم)
: ما با هم او را رام مي كنيم ، او را تحت تاثير خود قرار مي دهيم ..
با او مدارا مي كنيم ...
به هر صورت را بطه خويشاوندي كه با هم داريم ...
و اما يگانه رفيقش : امسال كه هوا سرد تر از هميشه است ، تازه آزوقه هم به اندازه كافي نداريم
اي باب وقتي " آدم " گرسنه است دوست مي حخواد چه كار بكنه...
تازه گرگه هم هوامو بيشتر داره ، هر چي نباشه يكي كمتر بهتره....
ادامه داره.... |
[1226] عاشق 3:00:37 PM 10/22/2003 |
Thanks but I am writing it from Italy.
I wanted to introduce Sohrab to my friends in FAO Rome but I was not graduated in Litreature so I ask you if there is any kind , any kind of translation in other languages of Sohrab poems.
Of course, seting up such a good and dynamic site needs a good technical and scientific back-bone but have you been in touch with Iranians outside the country or do you know they are in need of translation of his works to show that in Iran we have Excellent poets internationally accepted and they are rally our super stars not the celebrities of western naked pornographic culture.
please reply to my e-mail address in Italy
thanks
vahid |
|
سلام
من دلم يه دوست مي خواد .
يه دوست خوب كه قدش...وزنش ....و
هيكلش...
باشه .
اين جملات حرفهايي است كه ما تقريبا تو تمام سايت ها با اون ها مواجهيم تازه جالبيش هم به اينه كسي كه با اين همه صداقت اين حرفا رو مي زنه از همه عالم وآدم دروغگو تره .
حالا خودمونيم چه عواملي باعث ميشن كه اوضاع اينجوري بشه و دنيا طوري بشه كه به قول سهراب
" دور بايد شد از اين شهر غريب "
تازه اين يه جنبه اون است كه مدينه نبي ما جووناي اينترنتي رو ترسيم مي كنه ، همه مون اكثريتمون همينجوري هستيم.بي تعصب يا با تعصب...
حالا بزرگاي ما هم خيلي بهتر از ما نيستن ...
چرا سهراب گوشه گير شد؟
براي من خيلي مبهم مونده ، شايد اونم به يه سري نتايج مشابهي رسيده بود .
نه بگم حتما بخاطر اين مسائل ، خيلي چيزاي ديگه هم هستن كه تو لفافه قرار مي گيرن .
سهراب آزاد بود راحت فكر مي كرد اون همه چيز رو احساس مي كرد ، درد ، رنج سادي غم ، خوشي
خيلي از چيزاي رو كه ما از ديدنش محروم بوديم اون حس مي كرد
"ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.
كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.
كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم."
و اين است كه من و ما را از سهراب متمايز مي كند .
بينش عميقي كه نسبت به طبيعت دارد و رابطه نيان عناصر طبيعت..
اميدوارم كه به كمك هم بتوانيم سهراب را بهتر بشناسيم
|
[1228] عاشق 6:51:41 PM 10/22/2003 |
اگه همه موافقا هر هفته يكي از اشعار سهراب رو نقد كنيم |
[1229] عاشق 6:56:05 PM 10/22/2003 |
سهراب را
در عمق نفسها دوست بايد داشت |
|
با تو تمام رنگهاي اين سرزمين را آشنا ميبينم.
با تو تلسم سكوت وتنهائي م..................
نگهبان سكوت |
|
با تو من با بهار ميرويم..............
پاسدار شب kamal_mojaveri@yahoo.com |
|
ميان گلزار لحظه ها تورا به انتظار نشسته ام |
[1233] هيوا 2:30:33 AM 10/23/2003 |
درون یک جنگل دور از از این غوغا کنج یک خلوت یه برکه تنها کنار این برکه کی تنها میمونه یه ساقه خشک با یه جوونه
سهراب من اون ساقه خشک کنار برکه هستم و شعر تو مثل یک جوونه است که رو تن خشک و بی اخساس من روئیده و منو از تنهایی و ÷وچی رها میکنه
سهراب من با شعر تو به اوج اخساسم میرسم و
بی شعر تو من فقط یک ساقه خشک و تنها کنار آب برکه هستم |
|
امروز بر انيم تا در حد وتوان خود او را بشناسيم، با او زندگي كنيم و در او هضم شويم.
امروز سهراب را با تمام وجود احساس مي كنيم وبرايش كف مي زنيم .
سالها و قرنها بايد بگزرد تا بتوانيم كم كم معرفت سهراب شناسي را بدست آوريم .
سهراب از دل عامه مردم بيرون مي آيد از دل فقر ، از دل احساس ، از دل رنج و از دل كار ...
سهراب با عشق نيز بيكانه نيست، او با عشق زاده شده است و با عشق رشد كرده است و ترنم روح بخش زندگي را با با دستهاي كوچكش با تمام وجود احساس كرده...
او با مهر زاده شده و بدرستي كه سهراب نماد ريباشناسي طبيعت است .
سهراب رنگ را در رنگ مي بيند و گل واژه هاي رنگيني كه در شعر سهراب يافت مي شود از چنان قدرت و تحكمي بر خوردار است كه خواننده وشنونده را مسحور كلام اعجاز انگيز خود مي كند .
"نرسيده به درخت كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است"
و اين است آ شتي ميان ادبيات و طبيعت و اين معجون سحر آميز سهراب است كه هر تن و احساس مرده اي را چون دم مسيحا نجات مي بخشد و شعر سهراب به معناي احساس ناطق طبيعت است.
سهراب از دل هنر مي تراود
"به سراغ من اگر مي آيي نرم و آهسته بيا كه مبادا ترك بر دارد چيني نازك تنهايي من"
و اين نمونه بارز رد پاي هنر در شعر سهراب است.
و اما احساسات ناب او ( و مجهول براي من)
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."
او دل شكسته است و در حالي كه تجربه فراوان دارد و بسيار سفر كرده است ولي هنوز هم هيچ چيز او را از هجوم خالي اطراف نمي رهاند .
دلتنگي سهراب از چيست ؟
دلش گرفته !!!
عجيب هم گرفته!!!
- عجيب يعني چه؟؟؟
- ماورا تصور.
چرا دلتنگي سهراب ماورا تصور است؟؟؟
در شعر سهراب رنج و درد از مولفه هاي اصلي آن است و" اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد"
چرا اين همه درد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا تا ابد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمي دانم ...
و همين نمي دانم هاست كه مرا بر آن مي دارد كه است نياز به سوي همه سهراب دوستان دراز كنم.
منتظر ياري سبزتان خواهم ماند.
|
|
درخت، كوه ،جنگل و جاده را در اغوش ميكشم
صميمانه
و هيچ نشده صورتم را بخراشد.
|
[1236] بيتا 6:48:23 PM 10/23/2003 |
كودكان احساس
جاي بازي اينجاست؟
... |
[1237] مرتضي 10:05:04 P 10/23/2003 |
دچار بايد بود وگرنه زمزمه ............
پائيز
پاسدار شبkamal_mojaveri@yahoo.com |
[1238] كمال مجاوري 4:02:24 AM 10/24/2003 |
سلام چه سايت قشنگ وباحال و پر باري دستتون درد نكند عجب نوشته هاي جالبي ايكاش دنيا به همين قشنگي ميبود به منهم سر بزنيد خوشحال ميشوم |
|
پارسايي است كه تورا خواهد گفت ...........
تقديم به نگهبان سكوت يا پاسدار شب
من وتو چه بيكسيم وقتي تكيمون به باده |
|
اري تا شقايق هست زندگي بايد كرد ...
سايت خيلي پربار و قشنگيه ولي افسوس كه عكسهاي قسمت كارت پستالها زياد خوانا نيستند و هنگام ارسال كارت پستال مشكل فونت فارسي دارند و تعداد كارت پستالها خيلي محدود و كم هستند |
[1241] فرامرز 9:54:34 PM 10/24/2003 |
مي خواهم بگويم
از هرچه دارم
از تمام دلتنگيهايم
كه اول ، حق بود
و بعد ...
بيا تا بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است
|
[1242] Unknown 9:59:30 PM 10/24/2003 |
بي تو من از ادامه ميترسم من از ماندن "تنهائي انعكاس آئينه نعره سكوت و اين پائيز ميترسم
.................................................
پائيز
نگهبان سكوت |
|
با سلام . اين سايتي كه لطف كرديد و زحمت كشيديد براش، اگه تنها صداي به يادگار مانده از آقا سهراب رو هم زمينش داشته باشه خيلي جذاب تر نمي شه؟؟؟ |
|
تولدش سهراب نيمه مهر نيست
ان زماني است كه او شعر مي گفت
دران هنگام كه به ما مي انديشيد نه به من |
|
سلامي به اندازه تمام فصول جدايي سلامي براي تنديسهاي سياه عصر نيرنگ .
امروز حواصيلهاي آبي نيز براي من مي گريند و براي ما كه قرباني بي مزه ترين شوخي آفرينشيم.
اي واي بر اين پستي سخاوتمندان جاهل پيشه ، اينان كه وجود مبارك خود را نيز به بازار مكاره ميبرند
واي خدايا در اين انسانيت مدفون شده باز هم زمرد خيال را در كوچه پس كوچه هاي غريب و مرموز ومتعفن هزاره ها به گردش آوردم و باز هم نبود آشنايي تا مرا از اين برزخ نجات دهد .
خدايا مگر بزرگترين آرزوي من نبودي پس به همان حقانيت خودت قسم مرا در اين آشفته بازار حل و نابود كن.
خدايا كمالم بودي ،معبودم بودي و سترگ ترين آرزوي محال ، تو را دست نيافتني ترين ستاره آسمانها مي |
[1246] Unknown 6:55:43 PM 10/25/2003 |
مرگ پايان كبوتر نيست
به نگهبان سكوت: چرا به صليب سكوت مصلوبي اي دوست لطفا جواب ايميلهايم رابده آقاي كمال مجاوري اين رسم ادب نيست . |
[1247] ليلا 12:36:25 A 10/26/2003 |
دوست دآرت فرهآد و ملردآمآد |
[1248] فرهآد طرزمى فتهى 1:48:33 AM 10/26/2003 |
دهانم باز مي سوزد
زبانم را به كام خويش مي خواند
و من سردم و از آغاز خود دورم
و بغضي در گلو دارم
به ابعاد تمام دردودلهايم
به ابعاد هزاران ماهي تنها به ابعاد تمام آبي دريا
به ابعاد تمام سالهاي دور تمام ابرهاي خشك
تمام مردهاي مرد تمام دوست هاي دوست
و از اين درد بي پروا چنان رنجور و سر در گم
كه گويا من زمين را در گلو دارم
و حجمش در وجودم جا نمي گيرد
ومن ديگر نمي خواهم كه بغضم را بپوشانم
گلويم سخت مي سوزد
و من تنها براي خويش مي خوانم و مي دانم
كه با اين حرف پژمرده فقط در پيشگاه خويش مسئولم
ومي دانم خيالي جز خيال دوستي با آن درخت پير در من نيست
و مي دانم تمامي گناهانم به رنگ عشق آلودست
و مي بارم چنان پر رنگ گويي در حصار تن
خيالي را به ابعاد تمام رودهاي وحشي و سر مست
تمام سيلهاي سرد و ويرانگر
تمام بارش ابر كهنسال نباريدن
و دريا را درون خويشتن دارم
و مي بارم چنان تاريك و سر در گم
چنان سر خورده و مغموم
كه هر مردي كه از آغاز خود دور است
خود را در ميان اشكهاي من رها سازد
صداي آب مي آيد مگر در نهر تنهايي چه مي شويند
لباس لحظه ها پاك است... |
|
بايد شكست وهيچ نگفت
بايد شنيد و دم نزد
بايد مرد وسكوت كرد
وبايد نوشت براي ماندن
در هجوم باد هاي سرد
بايد كه لرزيد
بايد كه خورد و نزد
واين رسم زندگي است
بايد سكوت كرد و دم نزد
بايد گريست و هق هق نكرد
وبراي ماندن
آري
بايد نوشت
... |
[1250] مرتضي 12:39:50 P 10/26/2003 |
پشت درياها
تفاوت ميان خير و شر به اندازه فاصله بين دو درياست و اين زلال آب است كه خباثت شر را مي پوشاند.
در اين جاده عرفاني حتي مدينه فاضله نيز در آن سوي آب است ، همانگونه كه نفت است ، همانگونه كه تكنولوژي است همانگونه كه پيشرفت است!!؟؟
دريا نماد پاكيست نماد صداقت است نماد يكرنگي است و نماد مهر و خشم با هم.
دريا نماد بزرگي و تمام نشدن است دريا هميشه جريان دارد ، دريا همه كثافات را در خود حل مي كند.
دريا همه چيز را فيلتر مي كند...
براي عبور از دريا عشق لازمست و عشق قايق است
و اما خاك غريب ...
؟؟؟؟
؟؟؟؟
|
[1251] عاشق 12:43:53 P 10/26/2003 |
قايقي خواهم ساخت ،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آروزي مرواريد ،
همچنان خواهم راند.
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا
پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
" دور بايد شد.دور "
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري ، سرخوشي ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي ، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد ، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دريا ها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي كبوترهايي است ، كه به فواره هوش بشري
مي نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر ، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله ، به يك خواب لطيف.
خاك ، موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
پشت درياها شهري است !
قايقي بايد ساخت.
|
[1252] عاشق 12:46:16 P 10/26/2003 |
سحر مي داند
........سحر |
[1253] ......... 1:06:36 PM 10/26/2003 |
براي او كه ماهي ها را دوست داشت
بي تو ، بي تو
كه يك گلبرگ زود رنجي
اينچنين دلتنگم امشب
وقتي كه رفتي
وقتي كه قصه تلخ خداحافظي رو با لبان بسته خواندي
شمعدونيها پژمردند
گنجشكهاي لب ايون بي پناه شدند
كوچه ها ساكت و يغما زده بودند
بوي رخوت همه جا رو گرفت
بر استانه در، گرد مرگ مي باريد
از اسمان شب زده در شب تگرگ مي باريد
از تمام درختان بيد، با وزش باد برگ مي باريد
و من........
افسوس افسوس..........
درد تنهايي خود را در كدوم چاه فرو برده سر
و گريه كنم
و تو.....
و ديدگان تو ، در قاب اندوه
سرد و خاموش خفته بودند
در سينه گور.......
ارام بخواب
پلكهاي خيس من ،تا سحر بيدار است.
|
[1254] بيتا 3:32:11 PM 10/26/2003 |
سردمه! مثل اغاز حيات گل سرخ چه كنم چه كنم او هميشه هست فقط گاهي كه خورشيد غروب مي كند دوباره گم مي شود ان وقت همه سراغش را ...... بايد تاصبح صبر كنيم جاي همين اطراف است......... |
|
عاقبت خط جاده پايان يافت
من رسيدم زره غبار الود:تشنه بر چشمه ره نبرد
ودریغ
شهر من گور ارزویم بود. |
|
...
It does not matter where I am.
The sky is always mine.
Windows, ideas, air, love,
earth, all mine.
Why does it matter if sometimes,
the mushrooms of nostalgia grow؟
This site is a great window
to a new world. I really
love Sohrab and his great
poems. Sorry, I can not
type persian(Farsi).
Be successful.
Javid from(Greece-Yonan) |
|
آدم اينجا تنهاست ودر اين تنهائي سايه ناروني تا ابديت
جاريست.................................................
ليلاي عزيز يا ... در جمع پرسيديد ومن هم در جمع ميگويم:
ببين ديگر ديوار بن بست روزني ندارد ديگر چشم پرستو به زمين نيست در قانون اساسي ما نوشته پرواز ممنوع اينجا قهرمانان يا خوابند يا ... يا زير خاك
در قرون وسطا به خاطر عشق و ... به صليب سكوت مصلوبم ش..
نگهبان سكوت |
[1258] كمال مجاوري 12:52:45 A 10/27/2003 |
اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاء و کل بهائک بهی
اللهم انی اسئلک ببهائک کله
اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل ....
...
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جادارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی وازه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد سهراب
کفشهایم کو
الله اکبر
الله اکبر
اشهد ان لا اله الا الله
اشهد ان محمد رسول الله
اشهد ان علی ولی الله
...
به میهمانی معشوق هر که پای نهاد
به غیر هیچ نشد در خیال خاطر او |
[1259] غریبه 7:01:05 AM 10/27/2003 |
درود
به همه . همه آدم_____________________ا
همه پاكان . همه دريا صفتان . همه سهرابيها.
دوستتون دارم . و دوستياتونو ميپرستم.
سرتون سبزو دلتون خوش باد |
|
راستي
ماه رمضونتون مبارك و دريايي |
|
بهار جون ما هم تو را دوست داريم |
|
كجاست سهراب
دلم از تپش مي سوزد
اه سهراب من
اگر روزي تو را ................. |
|
سلامي چو بوي خوش اشنايي |
|
”بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد
روي صورتهاي ما تبخير مي شد شب
و صداي دوست مي آمد به گوش دوست“
قبول باشه ....
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[1266] غريبه 7:55:59 PM 10/27/2003 |
در اسارت چرا بياموزم
در فراقت چرابياموزم
يا تو با درد من بياميزي يا من از تو دوا بياموزم
ميگريزي زمن كه نادانم يا بياميز يا بياموز
چون خدا با تو است در شب وروز بهداز اين از خدا بياموزم
در وفا كس نيست تمام استاد پس وفا از وفا بياموزم
پايئز
نگهبان لحظه هاي ترديدkamal_mojaveri@yahoo.com |
|
در اسارت چرا بياموزم
در فراقت چرابياموزم
يا تو با درد من بياميزي يا من از تو دوا بياموزم
ميگريزي زمن كه نادانم يا بياميز يا بياموز
چون خدا با تو است در شب وروز بعد از اين از خدا بياموزم
در وفا كس نيست تمام استاد پس وفا از وفا بياموزم
پايئز
نگهبان لحظه هاي ترديدkamal_mojaveri@yahoo.com |
[1268] كمال مجاوري 10:29:20 P 10/27/2003 |
يك قاصدك تازه براي تمامي همسايگانم
اين كوچكترين امشب مي خواهد در گوش خودش نجوا كند تمام آنچه را كه از درون ياخته هاي بي بعدش ميتراود و مي خواهد بر هم زند تمام چرخ هايي را كه از ديروز تا امروز مي چرخد و مي خواهد تن را به هجوم مبهم افكار كودكانه خويش بسپرد
به ياد آن روزهايي كه تمامي مفاهيم بزرگ روي زمين
به اندازه چرخش مواج فر فره هاي كودكي اهميت نداشتند
به ياد مي آورم روزهايي را كه با كودكانه افكارم به مفهوم صريح E=MC^2 رسيدم و فهميدم كه
عشق مساويست با ضرب مورچه ها در صداقت ديدن به توان دوباره شدن
وفهميدم كه سالها حجمهاي ماده و انرژي در جريان هماره تبديل توانسته اند كه سيب را به زمين تقديم كنند و به حجم باران طراوت تكرار بخشند
و فهميدم كه از بين بردن فاصله هايي كه سال ها در عبور هندسي خود تمام زمين را تحت الاشعاع قرار داده اند به سادگي جمله دوستت دارم است
و فهميدم كه فاصله بين سنجاب و جنگ جها ني دوم به اندازه ابعاد دوباره ديدن و سيع است
من با تمام ذره ذره سلول هايم قسم مي خورم كه تمامي ارقام تعريف شده و نشده رياضي امروز نمي تواند ابعاد يكي از سيمهاي سه تار را محاسبه كند
و مي خواهم دوباره و دوباره تمامي حجم زمين را در يك مقابله رياضي رو در روي قاصدك هاي كودكيم بگذارم تا از اين تساوي وزن لذت هنوز بودن وهنوز ماندن را دوباره تجربه كنم
امشب من بياد كودكي خود مي خواهم به شما ثابت كنم كه هنوز هم در عصر يخزده آهن و كامپيوتر مي شود براي همسايگان خود به جاي ايميل قاصدك فرستاد
امشب مي خواهم دوباره و براي چند صدمين بار به سراغ همسايه قديمي خود سهراب بروم تا ديدگانم از صداقت حرفي كه در ميان دو برگ اين گل شب بوست تر شوند
|
[1269] همسايه 3:10:56 AM 10/28/2003 |
همسايه روزهاي دورم در روز سلاخي احساسات مرا هم به جلاد سپردند . من هم در اين برهوت بي وجداني بدنبال ماوايي امن براي تنها قاصدك روزهاي بچگي ام مي گردم .
" قاصدك هان چه خبر آوردي
از كجا وز كه خبر آوردي
انتظار خبري نيست مرا
.
.
.
قاصدكها هم ديگر نمي پرند بالهاي پرواز آنها هم شكسته است ..
و اين زمانه آنها را هم بي غيرت كرده است
در اين مسموميت فضا و در اين كوير حادثه كه همه انديشه هاي بشر امروزي ، من ، ما ، شما و همه
به پيشرفت كاذب سوق پيدا كرده است ، قاصدك كوچك ما هم پريشان است .
پس براي او هم دعا كنيم. |
|
فرا رسيدن ماه مهر ، مودت و دوستي را به تمام سهرابي هاي عزيز تبريك مي گويم |
[1271] نيما 1:25:27 PM 10/28/2003 |
بيا نپرسيم از
شهرهايي كه
خاكشان چراگاه جرسقيل شود................. |
|
من براي ضيافت خدا
ابي ترين شعر دنيا را سروده ام
و بر بال هر قاصدك
شاخه گلي را سوار كرده
و به سمت خورشيد ميفرستم
خوب ميدانم
خدا
چشم به رفتار من بسته است |
[1273] بيتا 9:53:59 PM 10/28/2003 |
اين جا كجاست؟ سرايي را پيش چشمانم مي بينم كه برايم نا اشناست...
پرده هايي سپيد ا ز ديوارهايش اويزان و نسيمي مطبوع بر ادراك هوا در جريان
همه چيز سپيد است و كمي سرد و گنگ...
به خود مي نگرم تن پوشي سپيد و بلند در زورقي از عطر ياس بر تن دارم و نفسهايم چه سبز است و پر توان...
اين جا همه چيز ترنم زيستني ديگر است...
از دور صداي شيهه ي بي شكيب اسبي مي رسد به گوش
سر بر مي گردانم
كمي دور تر از من اسبي سپييد خسته و زخمي بر زمين افتاده است و در خاك و خون مي غلتد...
با ترسي مبهم نزديكش شدم...
زخمهاي تير و نيزه قامت تنومندش را غرق در صپشهاي سرخ خون كرده بود...
چشمهاي زيبايش به نقطه اي خيره بود و معصو مانه ناله مي كرد
غربت نگاهش غمي تلخ را ميهمان خانه ي دل مي كرد...
به نزديكش رسيدم و ارام پرسيدم:تو كيستي؟
با صدايي طنين انداز غرق در اندوهي سرد گفت:من ذوالجنانم اسب حسين حسين خون خدا...
قلبم لرزيد و اشكهايم به قطره نشست...
ايا درست مي شنيدم ...
در برابرش زانو زدم و سرش را در ا در اغوش كشيدم و يال سپيدش را بوسيدم و گريستم...
ذوالجنان: تو كيستي ؟ اينجا چه مي كني؟
بغضي تلخ سينه ام را مي سوزاند...
با صدايي لرزان گفتم:امانتي در سينه دارم بهر صاحب ان امانت امده ام...
نگاه غمگينش باراني شد ...
با چشماني سريز از اشك و با نفسهايي پريده رنگ گفت:
انجا محراب خونين ((علي)) ست ان زمان كه شمشيري زهر اگين فرقش را شكافت و او براي هميشه رستگار شد... اينجا مصلوب گاه ((مسيح ))است اري اينجا(( مسيح ))به صليب كشيده شد...اينجا تصوير ان اتشي ست كه در قعر بيابان هاي بي سمت و سو چشمان ((موسي)) را نوازش كرد و دل او براي هميشه بي تاب شد...در طپش لحظه لحظه هاي اين سرا نداي اناالحق اناالحق حلاج جاري ست... اينجا قتل گاه ((سين)) است ان هنگام كه خون پاكش بهشت برين را سيراب نمود و پيام ((محمد )) ر ا بر پيكر ابديت پيوند زد...
تمام وجودم را رعشه اي بي امان فرا گرفت...
او بي صدا اشك مي ريخت و من به هق هق در امدم...
با چشماني غرق در گل بوسه هاي اشك و با نفسهايي كم رنگ زير لب گفتم: من كجا و اشنايي با حريم پاك وصال كجا...
او صبورانه بر من مي نگريست
ذوالجنان:ا تو نيز امانتي بس عزيز در سينه داري ارام باش...
نسيمي خنك شروع به وزيدن گرفت
با صدايي نمناك پرسيدم: اين نسيم چيست كه گه گاه وزيدن مي گيرد؟
ذوالجنان:اين نسيم نسيمي ست كه با هر بار تكان كمند او وزيدن مي گيرد و جان سوخته دلان را مرحم مي شود اين نسيم بشارت دهنده ي نزديكي مراد است...
_مراد چيست؟
قامت خسته اش به لرزه در امدو در چشمان زيبايش تشويشي مبهم نمودار شد گويا نگاهش به جايي ديگر رفته بود...
الماس اشك در چشمانش در خشيدو با نفسهايي نيمه جان زمزمه كرد:زمان رفتن است...
_به كجا؟
ذوالجنان: به ان سو بنگر خيمه حسين را اتش زدند...
به ان سو كه اشاره مي كرد نگريستم
واي بر من...
ان سو خيمه هايي را ديدم كه در اتش مي سوخت...
فرياد زنان و كودكان دل اسمان سيه پوش را پر كرده بود...
شعله هاي اتش بر اشك هايم تصوير مي شد و اشك هايم بي صدا جاري...
به سويش باز گشتم
او هم گريه مي كرد...
ذوالجنان: گاه وداع است...
_ نرو ذوالجنان لحظه اي ديگر با من باش...
تو نيز بايد بروي او در انتظار توست... من بايد بروم حسين تنهاست ... حسين من تنهاست...
اين را گفت و قامت تنومندش را رعشه اي خفيف در بر گرفت و نگاهش را به اسمان خيره كرد...
او رفت و اين بار من به زجه در امدم...
چشمان زيبايش را بر هم نهادم و براي اخرين بار يال زيبايش را بوئيدم و بو سيدم...
از جا بر خاستم و راه را از سر گرفتم
توان از پاهايم مي شد...
بادي سرد وزيدن مي گرفتو اشك هايم را با خود مي برد...
باد به طوفان شن تبديل مي شد و تن زخمي ام را تازيانه مي زد...
باز گشتم
ذوالجنان پوشيده در ابري سپيد و چه ارام خوابيده بود...
طوفان غران و هاله ي اشك تصويرش را در چشمانم تار مي كردو از رخ زيبايش پرده مي گرفت...
********************************************************************************
هم چنان مي رفتم
طوفان شدت مي گرفت...
برگهاي زرد و خشكي را مي ديدم كه زير تازيانه هاي طوفان خرد مي شدندو تكبير ميگفتند:
الله اكبر الله اكبر...
اشهد ان لا اله الا الله...
ان سو درختان سر به اسمان كشيده اي را ميديدم كه خشم طوفان كمرشان را تبر ميزد و صداي سهمگين بر زمين افتادنشان با تكبير الله اكبر برگها مي اميخت و فرياد مي كرد:
اوست يگانه مهربان ماندني...
صدايي در درونم مي جوشيد و با طنيني شور انگيز وجودم را به لرزه در مي اورد
صدا لحظه به لحظه سبز تر مي شد...
(("همانا من الله هستم و خدايي غير از من نيست پس مرا پرستش كن و نماز را به پا دار تا مرا ياد كرده باشي ...قيامت حتما خواهد امد ميخواهم زمانش را پنهان كنم تا هر كس به انچه مي كند برسد(سوره ي طه)
و همانه كسي كه براي نخستين بار انسان را افريد همان كس دوباره او را زنده خواهد كرد و او بر هر افرينشي داناست...(سوره ي يس)
صدا به فرياد نزديك ميشد و در وجودم طنين مي افكند گويا از من مي خواست كه با او تكرار كنم:
بگو خدا بزرگتر از ان است كه به وصف در ايد بگو اوست خالق اسمان و زمين(سوره ي الرحمان)
بگو او بي نياز است
بگو خدا يكتاست...(سوره ي توحيد)
بگو خدا يكتاست"...))
چشمانم را بر هم نهادم
سيل اشك بر گونه هاي تبدارم جاري گشت...
بغضم در سينه شكست و به صدا در امد و انچه كه صدا گفت را فرياد مي كرد:
خدا يكتاست...
ان طوفان سرد ارام مي گرفت و گرماي وصف نا پذيري سردي وجودم را در اغوش مي گرفت...
چشم گشودم
در برابرم اتشي عظيم زبانه مي كشيد
ارام نزديكش شدم ...
بر زمين زانو زدم و دست به سويش دراز كردم...
دستانم گرم مي شد گويا جاني دوباره بر من جاري مي گشت...
چشمانم را بستم...
سكوت....
نمي دانم چه اندازه زمان سپري شد گويا در ان سرا زمان حلقه اي گم شده بود...
گرماي اتش اندك اندك كم رنگ مي شد...
چشمانم را گشودم
اتش ديگر رفته بودولي من هم چنان گرم وسوزان بودم ...
به اطراف نگاه كردم
ان سو دخترك رنجوري را ديدم كه بر بستري سرد ارميده بود...
نزديكش شدم
اه...اي واي من...
گويا اين من بودم كه سر بر ان بالين داشتم...
دستش را گرفتم چه سرد و بي روح بود
قامت ضعيفش به لرزه در امد و دستانش گرم شد و قطره اشكي درشت از ان چشمهاي بسته اش بي هيچ صدا جاري گشت...
صداي زيباي ذوالجنان در گوشم به طنين در امد و ارام نجوا كرد:
صاحب امانت باري ديگر ان امانت را بر سينه ات به يادگار نهاده است
و اين است ان مراد كه مي جستي...
يا حق...
سارا فروهيده
|
|
درود و صد سلام بر قلبهاي پر مهرتان
نمي دانم از كجا شروع كنم و چه بگويم واي اجازه بديد قبل از هر چيز ماه ميهماني حق را به تمام شما دوستان خوبم تبريك عرض كنم و اميدوارم كه ماهي سر شار از بركت و رحمت را پيش رو داشته باشيد و طاعات و عبادات شما عزيزانم مورد قبول پروردگار واقع شود و حتما هم اين چنين خواهد شد چرا كه او بي نياز است و مهربان...
هرگز در باورم نمي گنجيد باري ديگر خود را در جمع شماعزيزانم ببينم. متنهاي همه ي شما خوبان را خواندم و فقط خدا مي داند كه چه حالي شدم...
غريبه ي عزيزم:
دلتنگيهاي غريب و شب گريه هاي نجيبت را بوئيدم و گريستم...
ياور درد اشنايم!باز هم عطر مهر و صفاي تو خلوت بي كسي ام را مي ارايدو من غرق در شرمي بي وصف شده ام كه ياراي گفتنش را ندارم...
اكنون از نرگس نگاهت عطر اگين شده ام و طپشهاي پر رنگ احساسي گرم كه از مهر تو جان مي گيرد مرا به زمزمه در اورده است كه:چه سبزم امروز ...چه اندازه تنم هشيار است...
روبن عزيزم: از تو چه بگويم كه كلام در وصف بزرگي و لطفت به زانو در امده است...پيوسته از خود مي پرسم ايا تا اين اندازه مهر و عشق در وجود ادمي توان گنجيدن دارد؟
روبن جان!اكنون زير نور مهتاب نسيم محبتت بر روان خسته ام جاري ست و من سر مست از اين شور بي پايان غزل وفا و دوستيت را دوره مي كنمو ذره ذره ي وجودم كلامي شده است و فرياد مي كند :سپاسگذارم...
باران عزيزم خواهرم مونسم:
امشب بر ادراك تنها ستاره ي اين اسمان تب ذار تصويري از تو پيداست ... تصويري از تو و نگاه پر سبز تو...
اكنون از اسمان تك ستاره اش را مي چينم و با فروغ گرمش كلبه ي نمورم را اذين مي بندم
امشب ياد تو ميهمان من است...
باران خوبم :چشمهايم را سنگ فرش قدوم سبزت كرده ام... دير زماني ست كه زير حجم انتظار مي سوزم...من چشم به راهم...
نيماي عزيزم دوست خوب و مهربانم:
از بهار دستان تو به وسعتي سبز رسيده امو سر شارم از مهر و عطوفتي كه از كلامت به يغما برده ام...
و اكنون به نظاره نشستم پرواز شور انگيزت را بر پيكر شكسته ي اين ابر هاي تيره و تار .گرچه كه ابي پريده رنگ اسمان شايسته ي به اغوش كشيدن شكوه پروازت نيست...
نيما جان!طپشهاي قلب مهربانت هميشه گرم زمزمه گر يكتايي حضرت حق...
اشكان عزيزم:
كلام بي مقدارم چگونه بزرگيت را فرياد كند...
در برابر درياي بي كران وجودت قطره اي كوچك شده ام چون هميشه بزرگوارانه بنگر بر حقارتم كه از چشمهاي نمناكت تا مرز دريا شدن ترانه بخوانم و بگريم...
اشكان جان!هزار حرف نگفته در اين سكوت تلخ به مردن مي نشيند . نگاه سرريز از كلامم پيشكش صفاي وجودت...
برايم برادري كردي ...
عطر نفسهايت هميشه سبز باد و ان جايي كه نام مادرت به نيكي ياد مي شود نامت جاودان...
از اقاي محترمي عزيز و از ارزو و بيتا و نازي ومحمد و ونوس و يواي عزيز....و تمام دوستان خوب و وفا دارم در( كانون گفتمان جوان ) بين نهايت سپاسگذارم...
دوستان عزيزم در برابر اين همه خوبي شما هيچ چيز ندارم بر فقيري ام ببخشائيد...
از اتشي كه ديدم شعله اي چيدم و برايتان به سوغات اورده ام...
گرماي شور انگيزش نثار قلبهاي پاك و بزرگ و پر مهرتان...
سبز باشيد و التماس دعا
يا حق...
سارا فروهيده
|
|
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم.
خدا مي داند كه هلهله اي دارد دل غريبه امشب
همه جاي دلم آزين بسته ست انگار
سارا به جمع خودت خوش آمدي
سارا ...
همه دوستت داريم
...
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[1276] غريبه 11:50:11 P 10/28/2003 |
احساس خوبی دارم از این فضا
یه عده دوست |
|
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند
This site is really nice. I love all the poems.Hope you to be successful in this presious way! From Greece
|
|
ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت كلامي و سلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيكي ندوانيد و پيامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهو روشي كبك خرامي نفرستاد
دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامي نفرستاد
فرياد كه آن ساقي شكر لب سر مست
دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد
چندانكه زدم لاف كرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش كه وا خواست نباشد
گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد |
[1279] مرتضي 1:11:26 AM 10/29/2003 |
و عشق مرا برد به امكان پرنده ...
باز سكوت شب يك آغوش پائيز غربت درخت گيلاس حياطمان ومن............................
سر نهادم به بالين شبي كه فريبم ندهد عشوه خونين سحر ... ببين ديگر زنده ماندن زندگي كردن نيست من ماندم ماندم ماندم واين همدم لحظه هاي سكوتم تنهائي........................................
پاسدار شب |
|
......
........ و فراموشي كيمياست....... |
[1281] ............ 1:42:20 AM 10/29/2003 |
سارا جان....
خوش اومدي عزيز
اميدوارم هميشه سلامت و سرزنده و سبز باشي.
خودت ديدي كه جات چقدر خالي بود.
چه نعمتي از اين بهتر براي يه آدم، كه خودش نباشه و آدمهاي ديگه توي اين همه سرشلوغي و گرفتاري و هزار جور فكر و حالا هرچي.... توي اين همه دلمشغولي، به ياد اون شخص باشند.
ميدونم قدرش رو ميدوني..... خوش يه حالت |
|
سياهي شب چشماشو واكرد ستاره من توروصداكرد.
|
[1283] شبنم 1:49:57 AM 10/29/2003 |
خدايت تو را بيامرزد
براي رسيدن به يك وادي سرسبز بايد از كوير گذر كرد
يا علي مدد |
|
تو اي آفتاب ....
غروبت را به نظاره نشستم ...
طلوعت با كدامين ضرباهنگ ساعت عجين شد ؟... كه من خواب بودم .... و ناگاه ... هجوم گرم شعاعت طپش های خواب سرد مرا ذوب کرد ...
سارا جان ... .سلام
به خانه خودت خوش آمدی ... نمیدونم چی بگم ... فقط از این که خدای مشترکمان که دستهای کوچک من و ما رو نادیده نگرفت شاکرم ...
روح این باغچه کوچک تشنه کلام تو بود ... شاید خدا خواست که ما ناگاه از کلام تهی شویم تا معانی را در وجود دوباره تو بازیابیم ...
حرف بزن حوری تکلم بدوی که بی تو حظور آنیما در وسعت کوچکمان مبحوس است ..
حرف بزن سارا که جای تو در این میان سبز بود و با حضورت سبز تر گشت ...دیرگاهیست که این دیار به چشم حقیر من خاکستریست .... |
|
نازي جان ...
از تو خواهشي دارم شايد از من كينه به دل داشته باشي ... ولي از تو مثل برادر كوچكتر خواهش مي كنم به بازي گرفتن شعر سهراب رو تموم كني ... من از تو معذرت مي خوام اگه توهيني به تو رواداشتم ... اينجا در جمع دوستانم از تو معذرت مي خوام ولي ازت خواهش مي كنم اين بازي رو تمومش كني ...
نازي جان توي اين سايت دوستاني ميان از ديار دور وغريب ... آدمهايي كه توي اينترنت به دنبال سهراب و دوستدارانش هستن ... و باور كن صورت قشنگي نداره اگه ما كه ادعاي شعر و ادب و فرهنگ خاور رو داشته باشيم و كسي از اونور دنيا بياد و ببينه كه اينجا ما حرفهاي بزرگانمون رو مسخره مي كنيم ...
از تو دوستانه التماس مي كنم شعر سهراب رو به سخره نگيري ... و اگه هنوز از من دلگيري مي توني هر چي دلت خواست به من بگي ...
از دوستان عزيزم تمنا مي كنم مراقب باشن ... حرفهايي كه تو اين سايت مي نويسن در خور شان سهراب باشه .....آقاي كمال مجاوري عزيز و سركار خانم ليلا دوستان خوبم ... از شما هم دوستانه تمنا مي كنم بحث مولانا و شمستون رو به نحو ديگري حل كنيد ... به روح سهراب قسم همتون مي دونيد كه سهراب اهل تقدير و تمجيد نبود ... پس اينجا هم تمجيد و تعريف رو فراموش كنيد ..بياين همه حرفهاي قسنگمون رو به سمت همديگه كوچ بديم ... و احساس پرواز رو تو اين وسعت در ظاهر كوچك بهمديگه القا كنيم كه شاعرانه زيستن در اين عصر معراج پولاد به تنهايي كار سختيه ...
يا او
روبن |
|
امروز شادترين ترانه آزادي را برايم سروده اند ، امروز از اعماق زمين براي اين خسته دل پيغام شادباش رسيده است .
آهاي قمريك تنهايم بخوان كه بار ديگر او آمده است و بخوان كه اگر نخواني ماهيان هم مي خوانند .
آهاي يگانه هالي هميشه پنهان تو هم براي اين خوشبختي سر فرود آر، تو هم بيرون بيا كه خواهرك كوچك ما باز آمده است و باز آمده است تا زنگار جهالت را از افكارمان بزدايد
و او دوباره مي آيد تا گرهي باشد بزاي اين قلبهاي پاره پاره .
سارا جان از آمدنت و بيش از آن از بهبوديت بسيار خوشحاليم اميدوارم در پناه حضرت حق مستدام و پاينده باشيد
.
.
.
خوش آمدي سارا |
|
روبن جان نميدانم چگونه براي خبطي كه مرتكب شده ام تقاضاي عفو و بخشش بكنم .
در آن برهه تاريك كه از هر طرف بوي خيانت به مشامم ميرسيد ناخواسته تئوري خيانت جديدي را در مغزم پروراندم . نه ، اشتباه نكن خودم فاعل نبودم
و در اين تفكرات مطلقا پليسي پرونده اي بسيار احمقانه را ساختم .
من به طور كلي شناختي از شما نداشتم به همين دليل آنچنان به اعتقادات شما حمله كردم و بعد از اين كه توسط يكي از بچه ها به سن و سال اصلي شما واقف شدم از خودم هم خجالت كشيدم كه چرا اين قدر زود قضاوت كردم .
به هر صورت از قديم و نديم گفته اند كه بخشش از بزرگتر است و شما هم به بزرگواري خودتا ن اين حقير در مانده را ببخشيد |
[1288] نيما: فقط براي روبن عز 12:59:57 P 10/29/2003 |
شعر من قد يه كتابه با يه عالم گفتني
در شعر من حرفي از درياچه رنگين و قوي زيبايش نيست
حرفي از مي و ساغر و ززلف يار و يار نيست
شعر من مثل حافظ طرب انگيز نيست
كه خوانند و رقصند تركان سمرقند
در شعر من دنبال گل سرخ و شقايق يا بوي اقاقيا نگرديد
من با اسب سفيد و شاهزاده اش بيگانه ام
ماه پيشوني تو شعر من نيست
نه نه حرف من اين نيست...........
در شعر من كركسها وجود دارند گرگهاي از بند رسته
، ديوها ، زاغهاي سياه،جغدها ،
من براتون ميگم از لطافت خار،
از افسردگي گل يخ
از ديو سياه پشت پنجره،
كابوس شبهاي بچگيم، ما با هم خاطره ها داشتيم
اي جغدها ،اي زاغها چرا غمگينيد؟
اگر شما رو با سنگ از باغ رانده اند
و اوازتان شوم است در شعر شان
من قصه پرداز نفس هاي سياهم
فرخنده ميدانم سرود تلختان را
بياييد ، بياييد شما قهرمانان شعر منيد
من رانده شده ام از بارگاه شاعران
بياييد ، بياييد
اينبار اگه ادمكها
باز هم ازتون غيبت كردند
بهشون ميگم: دارند با دستاشون واسه دلم گور ميكنند
|
[1289] بيتا 2:51:30 PM 10/29/2003 |
هي آقا...
باور كن دست خودم نيست...
من از بوي ماه خوشم مي آيد
و طعم كاهگل را زير پاي باران مي پسندم
من تك تك گنجشكهاي حياطمان را مي شناسم
و براي تمامي درختان خيابانمان اسم گذاشته ام
من گاهي روي خط ممتد خيابانمان لي لي بازي مي كنم
خيابان ما هميشه شاهد تصادف ماشينها با عبور احساس من از عرض خود است
خيابان ما نقطه تلاقي ايجاز پاييز با صداي كاميونهاست
در خيابان ما گاهي يك عابر پياده هم قدم مي زند
گاهي مردي سوار تاكسي مي شود
و گاهي هم بچه گنجشكي از درخت پايين مي افتد
در خيابان ما هنوز ابعاد آسفالت تا منتهي اليه درختان كشيده نشده است
هي آقا....
در خيابان ما هنوز قدم زدن و سيگار كشيدن لذت بخش است....
....... |
[1290] همسايه 10:08:15 P 10/29/2003 |
سلام...
ديگر بار به سكوت نشسته است كلام بي فروغ اين خسته ترين ترانه ي پائيزي...
و اين ترانه ي غمگين پيوسته در اين پندار است كه چگونه غزلهاي شور انگيز بهاري را كه هم رنگ و بوي محبت بي پايان شما گلهاي هميشه زيباي اين باغ پر بهار است را به سرود بنشيند...
روبن عزيز محمد عزيز نيماي مهربان و..... اي همه ي شما نفسهاتان پر توان اي خورجين قلبهاي پرمهرتان سر ريز از از صداقت و ايمان...
چگونه سرايم شما خوبان را به ترانه ي خويش...
باز هم رو سيهم چون هميشه چون گذشته هايي دور...
به شكوه قلبهاي پر سبزتان سوگند كه بر اين حقيرترين ببخشائيد چرا كه ترانه ي غمگين او نا چيز تر از ان است كه بتواند وسعت لطافت و محبت دستان نوراني شما عزيزان را در كلام خود بگنجاند...
بر اين خسته ترين ببخشائيد چرا كه دستان رنجورش چون هميشه ياراي سپاسگذاري به گونه اي كه شايسته صولت وجود پر مهر شما خوبان باشد را هرگز ندارد...
در پايان عرض كوچكي دارم و بعد از گفتنش از حضورتان مرخص مي شوم
هفته ي حمايت از كودكان سرطاني را پشت سر گذاشتيم
سرطان يك درد است و بي توجهي به ان هزار درد...
و امروز بر اين عضم استوار شده ايم كه لبخندي هر چند كوچك را بر لبان اين نوگلان معصوم به تصوير در اوريم....
براي به بهار نشستن اين عضم راسخ نيازمند ياري سبز شما عزيزان هستيم...
براي دوستان خوبم در داخل كشور شماره حساب44 44 موسسه ي محك(بانك صادرات شعبه ي قائم مقام فرهاني) به كد 1445 قابل پرداخت در تمامي شعب بانك صادرات سراسر كشور اماده ي دريافت كمكهاي سبزتان است و براي ان دسته از دوستان خوبم در خارج از وطن عزيزمان (ايران) شماره حساب 125050 (به ادرس مركزي دبي) اماده ي دريافت كمكهاي پر مهرتان است...
چشم به راهتانيم
بر ما بباريد...
هميشه سبز باشيد و روان
يا حق ...
سارا فروهيده
|
|
ساراي عزيزم :
مي دونم كه براي خوش آمد گويي و احساس آرامشي كه با اومدن دوباره ي تو تمام وجودم و پر كرد شايد دير شده باشه ، اينجا كامپيوتر نداشتن هم دردسر بزرگي شده براي من ...
به هر حال خواستم بگم كه كه حضورت برام امنيت و عشق رو به ارمغان مياره و وجود پاك و خالصت برام مثل يه هديه است از جانب حضرت حق
چيزي ندارم كه پيشكش كنم جز يه بغل شقايق و يه عالمه آرزوي قشنگ .
سلامت باشي و در پناه حق همواره
خواهرت: باران |
[1292] باران 11:21:19 P 10/29/2003 |
چرا مردم نميدانند كه لادن اتفاقي نيست .....
پائيز
چشم به راه پيامي پيكي گرمي بازوي مهري نيست
خفته در سراي آغوش پرآرامش ياس
كه نه بيدار شود از نفس گرم اميد
سر نهادم به بالين شبي كه فريبم ندهد عشوه خونين سحر
نگهبان سكوت |
|
روبن عزيز سلام
خواستم برايتان ايميل بفرستم اما ديدم در جمع مطرح
كرديد وبعداز نصيحت نازي...
من متوجه منظورتان از شمس و مولانا نشدم
ليلا هم در خاطرم نيست هرچند 100 بار برايم ايميل فرستاده ولي در اين سايت وهم به من آدرس ايميلش را اشتباه داده
برادر بزگوارم آقاي روبن لازم بود در جمع مطرح كنيد؟
kamal_mojaveri@yahoo.com
اين سايت برايم مثل سيبي است كه به آن خوشنودم
هرگز هم به خاطر ندارم به مقدسترين شاعر
لحظه هاي بارانيم توهيني كرده باشم مثل..
لا اقل بگذاريد لحظه هايمان آلوده به پائيز نشده و از سبز به زرد نگرايد........
فردا هم عازم امام زاده سلطان علي هستم در مشهد اردهال از طرف شما هم شقايقي بر مزارش خواهم گذاشت .
اگر تنها ترين تنها شوم باز خدا بامن است
او جانشين تمام نداشتنهاست
برادر كوچكت كمال مجاوري |
|
گوش كن آواي تلنگر باران را روي شيشه نازك پنجره .... نجوايي از پشت پرده مرا مي خواند ... (باز كن پنجره را)....
بوي ادراك باران ، تو را می کاود ... باز کن پنجره را ...
زه آهنین قاب شیشه ای به روی لولای زنگار بسته غلطید .... هجوم سیاهی اطاق کوچکم را آكنده كرد ...
ندایی دوباره مرا خواند ....(کجایی؟)....
نگاهم پشت این قاب خشکیده در سنگ ...بدنبال فرسایش خاک ...
و فریاد .... من اینجام ... پس پرده شب میان سیاهی ... و تنها و تنها و تن های تنها ...
غریو شیون خاک تشنه ، هجوم اشک باران، ...
صدای روشن آب میان سیاهی و پیدا گشتن روح از پس دیوار مرطوب .....
سلام .. دوستتون دارم ....
نیما جان اگه قراره کسی تو جمع لطیف این محفل عذرخواهی کنه اون منم ... و من آکنده از خطا هستم ... دلم می خواد بدونی من در مقام بخشودن نیستم ... هجوم گرم احساس گفتارت بارها شبنم افکارم رو بخار کرده و هنوز تو کوچه پس کوچه های این دیار وا مانده ام ... باور کنن تنها مانده ام......
دوستتون دارم از صمیم قلب ... و هنوز به انتظار بازی بی نهایت شما با کلمات هستم ... خدا منو ببخشه بخاطر اینکه اسم دوستامو میارم ... باران ... مرتضی...غریبه (آشنا) و .... سارا که قلب این باغچه از رنگ سبز وجودت سبزینگی آموخت ... بحث کلوروفیل و فتو سنتز رو به کاردان اش واگذار کنیم ... کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ... دور هم جمع هستیم تا از بازتاب رنگ سبز وجود آدمها حرف بزنیم نه از چرا سبز بودن آنها..
از اینکه در جواب دادن به شما کوتاهی کردم همینجا از روح بزرگتون عذر می خوام این زندگی ماشینی آنقدر چیزها از من گرفته که نگو و نپرس...
باور کنین دستم می لرزه وقتی دلم می خواد از وسعت رنگ سبز بگم ... روح ما همیشه در جریانه ... گاهی زیر سایه نارونی نفس می گیره و دوباره حرکت ... بچه ها منو ببخشید اگه در خور شان شما نمی تونم بنویسم ... ((عاشق)) هنوز دوستت دارم و فکر می کنم که روح ما آدما خطا نمی کنه ... این جسم خاکی ماست که گاهی از روح بلندمون پس می مونه ... به قول دوست اینتر نتی ام ..((نهایت در بی نهایت دیدن است ))
مو لانا می فرماید :
((گر خرقه تو چاک شد نام تو بر افلاک شد ...
گر جسم تو در خاک شد ... جان تو را نبود فنا ))...
حقیر تر ازاونم که دوستتون داشته باشم ... ولی دوستتون دارم
روبن |
|
دوست عزيزم كمال ...
حرفهايم تنها برداشتي بود از آنچه مي بينم و آنچه حس مي كنم ... شايد مقصود هردويمان يكيست و تنها راه ها با هم تلاقي نمي كنند.
آنچه فرموديد كه چرا در جمع مطرح مي كنم ... تنها به اين خاطر است كه اين جمع رو صميمي تر از صميميت مي بينم و باور كن كه در جمع درگوشي حرف زدن خطاست ... آدرس ايميل شما را دارم و داشتم ... ولي با هيچ كدام از دوستانم خارج از صميميت اين محفل سخن خاصي ندارم و باور كن من بر اين باورم كه تو هرگز به هيچ ساحت مقدسي توهين نكردي ... نگاه من صرفا به حظور گنگ بعضي واژه هاست ... بحث شمس و مولانا كه فرمودي تنها ديدگاه حقير من به گفتمان دوستمان ليلا با تو بود كه او سعي در جلب راي مثبت داشت ... به هر حال اگر خطايي كردم منو به بزرگي خودت ببخش و سلام من رو به آن چيني نازك كاشان برسان ..
و اما دوست عزيزم نازي ...
به تو بزرگوار حق مي دهم كه از متن من تعجب كني .. چون يقينا تو من رو موجودي خودخواه و بي ادب مي داني...
از من پرسيدي كه چرا ميل نمي زنم ؟ جواب من همانست كه به دوست گراميم كمال گفتم... اينجا چيزي براي پوشيده نگاه داشتن نيست ... و هر چه هست همه در طبق اخلاص گذاشته ايم ...
من از تو خواهش كردم ... دوستانه التماس كردم كه به نوشتن شعر با اين سبك و به قول خودت طنز آميز پايان بدي ... (كه اينچنين نشد)... گر چه بسيار بهتر از من تفاوت بين هجو و طنز را مي داني ....!!!
و دليل من اين بود كه نوشته هاي ما تحت نام بزرگ ((سهراب)) است ... من هر وقت دلم مي خواد اينجا چيزي بنويسم دستم مي لرزد ... ولي تو استدعاي منو باور نكردي ... و بر اين عقيده هستي كه اين سايت بوي خود خواهي مي دهد ... !!!! شايد نوشته هاي باران ...سارا ...غريبه ... من و يا ديگر دوستانم اين حس رو در تو پرورانده اند كه ما خودخواهيم ....
من فكر مي كنم اگر حق با تو باشد و ما خودخواه باشيم سنجيده تر آنست كه تو مستقيما نام ببري... تكرار توهين به شعر سهراب شايسته تو نيست ...و در ثاني من فكر مي كنم تعيين خط مشي براي افكار و عقايد موجود و تصميم گرفتن در مورد خانه تكاني اين سايت در خور من و تو نيست ...!!ما مي تونيم پيشنهاد بديم ... ابطال و و تاييد اين پيشنهاد به عهده جمع است و من فكر مي كنم با پيش زمينه اي كه تو خواهر گرامي در مورد شناخت در زمينه شعر و ((سهراب)) داري ( و اذعان نموده بودي كه در اين زمينه هيچ شناختي نداري)تميز خوب و بد در اين مقال قطعا به عهده تو نخواهد بود ... پس بهتر آنست كه اين خانه تكاني را به دست تواناي دوستاني بسپاريم كه در اين جمع از تعداد انگشتهاي من و شما بيشترند ...
باز هم با اين كه خواهش دوستانه منو باور نداري از وجود عزيزت خواهش مي كنم لااقل اين محفل شعر رو به بازي نگيري... باور كن حرفهاي من بحث و جدل نيست حرف دل است ... اما اگر منظور تو چيز ديگريست ....چه بگويم ؟
روبن |
|
باز هم در اين ديار مخوف و نا آشنا رهگزري با گامهاي خسته مي آيد و تبلور آمدنش را ستاره ها به نظاره مي نشينند .
اي قاصدك غريب و تنها سلام مرا به بادهاي مشرقي برسان و هرم گرم نفسم را براي تنها كاج عصر يخبندان ببر و به آنها بگو كه امروز نقاره شادباش ما را پيش دفتر هزاران غزل عاشقانه خواهند گذاشت .
امروز كه بار ديگر سراچه دل را با اندوه ديدگان باز كردم ، از آنچه كه مقابل ديدگانم بود ، به شدت تعجب كردم و شايد اين خواب وخيال بود و شايد وهمي ناپايدار ....
ولي نه....
درست ميبينم...
و اين سرود تقدس قلبهاي عاشق يكدگر است.
باورم شده است كه اينبار خانواده اي گرم و صميمي شده ايم .
روبن جان از اين همه عزت نفس و تواضع شما واقعا حيرت زده شده ام و از اين همه درك و شعور من هميشه هر چه كه در افكارم مي گزرد را بدون تعارف بيان مي كنم .
به هر حال به عنوان يك برادر بزرگتر به شما احترام مي گزارم و براي همه...
با آرزوي سلامتي و كاميابي براي همه
نيما |
|
درود و بدرود
نظرات شما عزيزان را مرور كردم و ديدم اوج سپيدي روح بزرگوار سهراب را در ان.
زندگي سبزي احساس ماست...
پاينده باشيد. |
|
كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ...كار ما ((حتما)) - با اجازه بزرگترا - اينست كه در افسون گل سرخ شناور باشيم |
|
سلام دوباره.نميدونم اينجا جاي گفتن اين حرفا هست يا نه. ولي بدونين كه بالاخره من يكي از جنس خودم پيدا كردم.يكي كه كارش شناسايي راز گل سرخ نيست.يگي كه هر روز صبح متولد ميشه.خوشحالم و مي خوام كه خوشحاليمو با شما هم قسمت كنم.دستامو به طرف همتون دراز مي كنم.چيز خاصي ازتون نمي خوام.دستمو بگيريد برام كافيه.مطمئنم كه اين يه شروع خواهد بود.هيچ وسيله و امكاناتي هم نمي خوايم.كافيه با هم باشيم.با هم قدم برداريم به سمت او.بريم همونجا كه سهراب مي خواست بره.شايد هم ازش جلو زديم...هر كي مرد راه بگه يا علي ! |
|
بيا با او سهراب دنيايي بسازيم |
|
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن ميگفت شما
سلام به همراه صميمي وعاشق سهراب روبن
حق با شماست كه رفتار بچه گانه اي داشتم وعامل تحريك آقاي كمال مجاوري شدم
از ديروز متنش را كه براي شما نوشته بود خواندم و لرزش دستانش را در لابلاي متنش ديدم فهميدم كه قلبش را شكسته ام واحساس گناه كردم.
صبح به بهانه اي براي صحبت با مادرش رفتم خانه اشان تا اگر اورا هم ديدم ازش معذرت بخواهم و با ترفندي پرسيدم كه او كجاست ومادرش گفت از طرف اداره به اصفهان رفته كه فكر ميكنم از آنجا به كاشان سري بزند و چند روزي نيست. تقصير من بود كه برايش با كامپيوتر دوستم ايميل ميفرستادم و هنگام جواب دادنش دوستم در جواب ايميل بهش ميگفت اشتباه است. در سال 74 در دانشگاه همكلاسيش بودم وخانه اشان روبه روي خانه خواهرم است و به خاطر
موقعيت خانه خواهرم او را شبها ميديدم كه در حياطشان به آسمان زل زده و به قول سهراب ماه را بو ميكند پسر ساده اي كه هيچ وقت متوجه ديد من نميشد يا كه شرم وحيايش باعث مشد كه من رانبيند
به هر حال حق با شما بود ومن از اينكه فهميدم چند روزي نيست ودسترسي به كامپيوتر احتمالا نخواهد داشت و با آمدنش اين متن نيز پاك ميشود راجه به او گفتم.
خداحافظ احتمالا تا مدتي طولاني كه دچار معصيت در حق سهراب و همچنين آقاي مجاوري شدم و هرچه بگوئيد حقم است
خواهر كوچك همه شما ليلا
|
[1303] ليلا 12:07:38 A 10/31/2003 |
.... |
[1304] غريبه 12:49:29 A 10/31/2003 |
راستي
ياد من باشد فردا بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم |
[1305] ... 1:34:53 AM 10/31/2003 |
سلام غريبه
سلام همسايه
اي كاش ميشد هر روز دلتنگيمان را از هشت كتاب بيرون بكشيم و با حا فظ قسمت كنيم
و در خيابان فرياد كنيم |
[1306] رويا 2:42:50 AM 10/31/2003 |
ستام به دوستان گرامي از اينكه شرايطي فراهم نموديد تا ايرانيان بيشتر با سهراب اشنا شوند و نست حاضر با انديشه هاي وي اشنا گردند سپاسگذارم |
[1307] farvardegan@yahoo.com 3:38:45 AM 10/31/2003 |
!شيهه روشن سخره
كلبه سياهت
لبريز غبار عادت
وگردون نگاهت
.از شكار ستاره ها فرتوت
!اي علفهاي اعسار ارزاني تو
.تنت را به باد بسپار
واما اي خوب
و اما اي دوست
.كلامت آيينه ارزشهاست
درخت وجودت نثار كلاغها مباد
:كه
!!!در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
... |
[1308] مرتضي 3:46:22 AM 10/31/2003 |
سلامي گرم و پر از مهر به ايرانيان اديب ودوستار شعر وفرهنگ ايران زمين درود فراوان برشما كه نسل حاضر را با سهراب اشنا ميكنيد |
|
سلام ... بچه ها سلا م....
ليلا جان سلام ....
من از تو و از كمال معذرت مي خوام به خاطر برخورد نا شايست ام ... تو رو خدا منو ببخشيد ..خدا گواه است كه من قصد توهين به هيچكس رو ندارم ... شايد كار تو شايسته تر از حرف احمقانه من بود ....من به زلالي شما ايمان دارم و اگر حرفي زدم باور كنيد به خاطر اين نيست كه كسي عذرخواهي كنه ... ليلا جان حظور بي نهايت تو را در اين محفل صميمي ارج مي نهم ... قدمت روي چشمان من .. تو و كمال ...
چي بگم ؟خدا از گناهان من بگذره ... كاش زبانم لال مي شد وحرف نمي زدم ... ليلا جان برخورد تند منو به بزرگي روحت ببخش من از تو و از كمال معذرت مي خوام ... شايد شايسته تر مي بود كه من روح لطيف شما رو نخراشم ... آدم جايزالخطاست ... بنويسيد ... حرف دلتون رو بنويسيد و به ما مجال لذت برن از خوندن اين متنها رو اعطا كنيد ...
باور كنيد ... دوستتون دارم...
روبن |
|
سكوت كه ميكني انگار غني تر مي شود زواياي خالي روحت ، آرام مي گيري در زير سايه اي از مهري ناب و بي كينه ، رها مي شوي از سنگيني ها گويي . لحظه ها مي گذرند ، هنوز كلامي نمي گويي . اما مي بيني ، مي خواني ، شك مي كني ، دلتنگ مي شوي ، اشك مي ريزي در پس باور هايي كه پيش روي نگاهت رنگ مي بازند . مي خواهي بگويي اما سكوت پيشه كرده اي پس مرثيه ات را در دل سر مي دهي . خانه ات را مي بيني ، تنها پناهي كه در اين غربت تلخ و غمگين دقايق خاكستري ات را پناهي بود و براي چشم هاي گريانت شانه اي امن ، سايه ي سهراب را مي بيني ، او كه پدر است ، بزرگ است ، رفيق و همدرد است ، تنها كسي كه سبزيش را باور داري و خود بهتر از هر كس ميداني كه عاشقش هستي ، چه تفاوت دارد كه ديگران چه مي گويند وقتي ساعت ها بر مزارش اشك شور و عشق مي ريزي ، وقتي عكسش را در آغوش مي گيري و سكوتت را مي شكني كه مي داني او مي شنود و مي داند جنس شب گريه هاي مرغان مهاجر را ...
آري اينجا ديدي حضور دستان مهربانش را اما چرا نمي بينيم كه بركت دارد از كومه ي كوچكمان كوچ مي كند ، چه قدر بد گفتيم به مهتاب در اين شب هاي نيلوفري . مگر قرارمان اين نبود كه از شوره زار خوب و بد برويم ؟ كه بميريم اگر كسي سبزه اي را كند ؟ كه دور نباشيم از آن سوي شقايق ؟ پس چرا چند صباحي است كه اين آب روانمان گل آلود گشته است ؟
اينجا خانه ي سهراب است ، پاك و مطهر ، بي نياز از هر خانه تكاني كه حضورش تنها دليل است براي جان بخشيدن به كلام هايي مبهم و دور و ما مهمانيم اين ضيافت عاشقانه ي بي ترديد را . هر كه در چشمانش بنگرد اين روز ها آن رضايت ديروز نزديك را نخواهد ديد كه شايد بيش از حد به حاشيه ها بها بخشيده ايم و همين طور بر نوشته هايي كه حتي نيازي به نقد نيز ندارند كه بياييد از ياد نبريم : " عبور بايد كرد "
اينجا گرم است ، مهربان است ، پر اميد و زيبا تر از هر آنچه مي شود پنداشت ، دست هايمان كنار يكديگر تنها بهانه است براي ماندن و نوشتن از خويشتن براي او كه اگر روزي ديگز ميهمانانش را عاشق نيابد آن روز خواهد رفت و با خود مهر و بهانه هاي بودن را خواهد برد . پس بگذاريم هرگز آن روزي نيايد كه بسيار دلتنگ شويم و حس كنيم كه براي خوردن يك سيب چه قدر تنها مانديم ...
پس مي مانيم براي جور ديگر ديدن ، براي از راز دل سرودن ، براي با مرغ هوا دوست بودن ، براي چيدن اندوه هاي رسيده ، براي تعبير عاشقانه ي اشكال و براي ديدن چشماني كه از حادثه ي عشق تر خواهند شد ....
همين ...
سبز ترين باشيد و همواره جاري |
|
در وفا كس نيست تمام استاد پس وفا از وفا بياموزم
سلام به همه دوستان بخصوص برادر عزيزم روبن
نيمه شب رسيدم واز نوشته هاي خانم ليلا به موضوع واقف شدم. روبن عزيز عرق خجالت و اشكهايم اجازه نميداد متنهاي شما را بخوانم كه در اين قرن با سطح سيمانيش كه عاطفه را پول وعشق را نفس و مذهب را ريا به حراج گذاشته انسان عاشق
و وارسته اي چون شما وجود ... بگذريم
دست شمارا اگر لايق بدانيد به عنوان يك دوست و برارد كوچك ميفشارم. به اميد ديدار
راستي به مشهد اردهال هم سري زدم در اين ماه رمضان حياط امام زاده سلطانعلي عجب ديدني و غريب بود.
از طرف شما دوستان آرين و روبن عزيز نيما ومحسن و
خانم سارا كه حضور وبهبوديش در ما اميد را زنده كرد بيتا غريبه وباران عزيزو... دسته گل سرخي بر مزار پرنده عاشق گذاشتم. ...تنم ديوار بين ماست تنم را از ميان بردار... جاي شما خالي بود... مرتب در ذهنم شاسوسايش را مرور ميكردم:
گورستان به زندگيم تابيد
بازيهاي كودكيم روي اين سنگهاي سياه پلاسيده اند
سنگها را ميشنوم : ابديت غم
كنار قبر انتظار چه بيهوده است.....
پائيز
برادر كوچكتان كمال مجاوري |
|
شهر در غروبي نارنجي
خورشيد به خون نشسته است و جوش خونش كمرنگ تر از ان است كه كوچه باغ اين شهر را به ياد سپيده هاي روشن عطر افشان كند...
شهر تاريك است
مردمان در اين گمان كه كوچه ها در وسعت بي كسي مي سوزند و پيوسته با باور خود زمزمه مي كنند: كوچه ها تنهايند...
پس چشمانشان كو ؟ طپش هاي ننگين قلبهاي سنگييشان كو؟
در جاي جاي اين كوچه هاي تاريك و تار ادمكها ي سيه پوشي را مي بينم كه صورتك بر چهره دارند و هر يك دسته گلي سرخ به اغوش گرفته اند و با ترانه هاي شوم زاغها مي رقصند و بي رحمانه گلبرگهاي سرخ را از بطن ساقه هاي سبز مي چينند و در هوا پراكنده مي كنند...
و من در برابرشان ايستاده ام با كتابي در دست... چشمانم سريز اشك...
سوزي سرد از تبار خزان پنجه در گيسوانم مي افكند و در وجودم ريشه مي دواند و فرياد را از گلويم مي ستاند
واي بر من نجابت گلبرگهاي سرخ به نگاه هرزه ي خزان الوده شد...
اشكهايم جاري ... باور مردمان در برابرم تصوير ميشود : كوچه ها تنهايند...
اي مردم پست ! اي بي صفتان!كجائيد تنهايي كوچه هايتان لبريز از به مرگ نشستن رازقي و لاله هاي پر پر است...
به اطراف مي نگرم شهر در خواب است . پير زني را كنار پجره ميبينم كه اينه اي در دست دارد و بر گونه هاي چروكيده اش سرخاب مي مالد .فرياد مي كنم:
آي پير زن به ان سو بنگر رازقي پر پر شد...
پير زن نگاه زشتش را از اينه مي گيرد و با صدائي كريح ميگويد : دور شو ولگرد احمق...
پير زن پنجره را مي بندد همه ي پنجره ها بسته ست
گرمي اشك چشمانم را به اغوش مي كشد و من بي توان گام بر مي دارم ...
ادمكها ديگر رفته اند ... شايد به كوچه هاي نزديك
زمين پوشيده از گلبرگهاي نيمه جان است ... بر زمين زانو مي زنم گلبرگي سرخ غرق در شبنم اشك زير لب مي پرسد:عشق چيست؟
با چشماني لرزان از سنگيني اشك ارام مي گفتم:عشق صداي فاصله هاست...
_كمال عشق چيست؟
گلبرگ :شكست فاصله ها...
گلبرگي ديگر با صدايي نم زده مي پرسد؟كجاست مفر و پناهي تا در اغوشش بتوان ارام گرفت؟
در خود مي انديشم... كتاب را باز مي كنم:
خداوند اهل ايمان را وعده داده است سر منزلي را كه نهرها در ان جاري ست و سايه ي درختانش جاودان و ميوه هاي ان نزديك و خانه هايي نيكو در ان وادي...و بر تر از همه ي اين نعمتها خشنودي پروردگار كه بزرگترين رستگاري ست...(سوره ي توبه)
گلبرگ: ان وادي كجاست؟
_درختي را مي شناسم از ديار ان خاك عزيز ... با من هم سفر شويد
گلبرگها را لابه لاي برگ برگ كتابم نهادم و به راه افتادم
جرقه هاي سوزان اشك شعله مي گرفت و من با غمي به قدمت تاريخ زمين كوچه باغ جهان را پيمودم و ازشب گذشتم ...
در تاريك روشن سپيده درخت سبزي را ديدم كه سهراب از مجاورتش امده بود ...
هوا عطر اگين...
گويا اين عطر ماندگار دستان سهراب بود كه سالها پيش بر پيكر ان درخت رنجور قلمي به يادگار زده بود...
و او اكنون چه سبز و پر توان بر پا ايستاده بود
به درخت رسيدم
كتاب را گشودم گلبرگها را به پايش ريختم درخت تكاني خورد و لرزش اشكهايش را ديدم ...
قطره قطره ي اشكش بر گلبرگها چكيد و گويا جاني دگر بر كالبدشان دميده شد...
نسيمي ملايم وزيدن گرفت و خوابي مطبوع چشانم را ربود...
*******************************************************************************
چشم گشودم و باز خود را در خلوت خويش بر ان بستر سرد يافتم ايا همه چيز فقط يك رويا بود؟...
سبز باشيد و باقي
يا حق...
سارا فروهيده
|
|
روبن عزيز سلام
درست گفتي من فكر ميكنم تو ادم خود خواه وبي ادبي هستي ولي ازت بدم نمياد ،همه انسانها عيوبي دارند اگه قرار باشه به عيوبشان فكر مي كنم،
بايد با همه ترك مراوده كنم ،حتي با خودم.
ولي من به دلم دستور دادم كه حق نداره در خونشو به روي كينه باز كنه،تا اينجا كه حرف گوش كن بود و من نه از تو ونه از هيچ كس ديگه كينه اي به دل ندارم
روبن جان گفتم،اين سايت بوي خود خواهي ميده،
برات ميگم چرا؟
داداش من يك سري به ارشيو بزن مطالبو بخون و يادت باشه اين سايت سهرابه.
چي مي بيني؟
فقط اشعار زيباي بچه ها گاهي همتعريف وتمجيدي از سهراب به چشم ميخوردكه اي سهراب كجايي ودوستت دارم و.....
و خيلي اگه لطف كنند يكي از اشعار سهراب رو مي نويسند (كه همه اين اشعار در كتابهاي مختلف در دسترسمون هست).
چرا كسي نمي گه،بچه ها من متوجه نشدم سهراب منظورش از (من از سطح سيماني قرن ميترسم)چيه؟
چرا كسي نمي گه،بچه ها من شعر (در قير شب) سهراب رو نفهميدم برام توضيح بدهيد.
چرا كسي نمي گه بچه ها به نظر من سهراب منظورش از (نبض من در ميان عناصر شنا كرد)اينه.؟
شما چي فكر مي كنيد؟
چرا اجازه نمي دهيد سهراب در سايتش حضور داشته باشد ؟
يعني تمام كساني كه از تعداد انگشت من وتو هم بيشترندمعاني اشعار سهراب رو درك كرده اند.
يعني فهميدند سهراب اصلا حرفش چه بود؟
من به عنوان يك نا اشنا با شعر وشاعري ونا اشنا با شعر سهراب،هيچ اثري از سهراب در سايت شما نمي بينم .گاهي اثري از سهراب مثل يك نسيم گذرا
ديده مي شود و دوباره همان سكون وارامش قبلي.
حالا روبن جان من شعرامو مي نويسم هر چند كه ميدانم ترجيح ميدهي سر به تنم نباشد به همين خاطر لحن دو ستانه ات رو باور نكردم.
فعلا خداحافظ |
[1314] نازي 4:42:33 PM 11/1/2003 |
سلام به همه
به او كه پايه آيينه ام بود
به او كه مرا ياري نمود
اما خودش نبود
|
|
ميخواهم قصه اي را برايتان بگويم (شايد شنيده باشيد)
داستان مارسل دوشان (نقاش عصرش) كه از تكرار خسته شده بود و ميخواست كشف كند چيزهاي كه ذهنش را ازار ميداد.
اومد و روي صورت موناليزا يك سبيل چخماقي كشيد
مثل سبيلي كه نازي روي شعر سهراب كشيد
خسته ميشويد اگر بگويم ان نقاش توانست چيزهاي كشف كنند و حتي سبك جديدي به وجود اورد ........
و با اين كارش باعث شد همه نقاشان در برابرش موضع بگيرند ولي او به سبكش ادامه داد .........
و حالا نازي شده موريس مارشال دوم.
اين سايت مثل يك بركه ارام ميماند و شعر نازي مانند سنگي بود كه بر اين بركه ارام فرو افتاد بركه بايد با اين تلاطم كوچك جاري شود و چون رود به دريا ختم شود كه خود سهراب نيز رودي بود بيقرار در هواي هم اغوشي با دريا...............
من در شعراي سهراب يك جور كمال انساني را حس كردم و حس كردم با يك ادم طرف هستم نه يك مشت احساسات سطحي و حرفهاي مبتذل روزانه..........
او برايم وسعت يك نگاه را ترسيم كرد .
ريشه يكي است فقط انچه ميرويد متفاوت است چون ادمها متفاوتند
من به علت خصوصيات روحي و اخلاقي خودم ،طبيعتا مسائل را به شكل ديگري ميبينم من ميخواهم نگاه او را داشته باشم ولي در پنجره خودم نشسته باشم
بعضي شعرها مثل درهاي باز هست كه نه اين طرفشان چيزي هست نه ان طرفشان و بايد گفت حيف كاغذ!
بعضي شعرها هم مثل درهاي بسته اي هستند كه وقتي بازشان ميكني ، ميبيني گول خورده اي ! ارزش باز كردن نداشتند
اما بعضي از شعرها هستند كه اصلا در ندارند نه باز هستند نه بسته ، اصلا چارچوب ندارند يك جاده است كوتاه يا بلند (فرقي نميكند) ادم هي ميرود ، هي ميرود و خسته نميشود .
خواننده ميتواند سالها در يك شعر توقف كند باز هم حرفهاي تازه از اون شعر بيابد .
شعر سهراب از نوع سوم است .
پس نازي ، دوست قشنگم
در مورد شعرهاي سهراب به خودت اعتماد كن .
اين كار ديگران نيست اونها كمكي بهت نميكنند (شايد
هم گمراهت كنند ) اين خودت هستي كه بايد لمسش كني . شايد سالها طول بكشد ولي مهم نيست. به قول هارتا گئوتمه :
" حرف من را ملاك قرار ندهيد ،خود ان را تجربه كنيد"
يا " به درون خود بنگر،تويي بودا"
|
[1316] بيتا 7:22:31 PM 11/1/2003 |
جاي مردان سياست
بنشانيد درخت
تا زمين هوايي تازه كند |
|
حافظ چو آب لطف ز نظم تو مي چكد
حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت
سلام
با تشكر از صاحب سايت مي خواستم يه پيشنهاد بدم
اينكه اگه ميشه يه دفتر نقد و بررسي ترتيب بدين تا كساني كه مي خواهند نقد و بررسي كنند هم جايي .داشته باشند
.متشكرم
در ضمن اگه ممكنه لينك دفتر باز ديد كنندگان رو هم درشت تر بنويسيد تا
---- من ----
!!! دفعه ديگه اشتباهي اينجا نيام
و به نقد وبررسي بپردازم
.بي نهايت ممنون و متشكرم |
[1318] مرتضي 8:07:21 PM 11/1/2003 |
آشنا بو صدا مثل هوا با تن برگ... |
[1319] كمال مجاوري 2:43:37 AM 11/2/2003 |
.... |
[1320] غريبه 4:48:41 AM 11/2/2003 |
سلام غريبه.چرا اين قدر ساكتي؟ |
|
اگه يه مرد تو دنيا بوده اونم سهراب بوده !!!! دوستش داريم ! |
|
با تو هستم خواهرم
آري، آري …. با تو هستم
جز تو از اين پنجره،
كس نگه بر آسمان دارد؟
خواهرم ،
آن كه تو گفتي و گفتي،
از كدامين لرزش تبدار بود؟
واي بر من
وَه چه شبهايي كه من بودم و ماه
چه شبهايي كه من بودم و او
با همان گردش كنان چشم نمناكش
اما با حريمي از حجاب چشم زيبه روي طنازش
گفتمش سهراب را بار ديگر كن مسافر
و سرود تلخ و غمگين دلش را
بار ديگرهاي ديگر باز خوان
وَه كه اعجاز دارد اين سخن
كس نفهميدش چرا مي گفت:
“وصل ممكن نيست”
آري، بار ديگر باز هم بازمي گويم
كه من هم آن سخن را هرگزُ هرگز نفهميدم
چه ميداني كه من هم دوست ميدارم
كنار كودكي هاي سراسر سبز و سنجاقك گونه ديروز
بيارامم
…
واي برمن
آن چه بود آن ابر تيره
آن شمايل گونه ژنده و پستُ خالي از هر گونه احساس
به جز اين بود كاندر آن، هوس گم بود؟
نمي خواهم من اين گرما دل انگيزخماري را
بسان رهنوردان، من شرابِ راه مي خواهم
ني از آن گرما به ظاهر خوب و زيبا را
وه كه اعجاب دارد، باز هم اين سخن تنهاست:
كه عاشق در كنار اين حضور خالي اطراف
چه ميداني، شايد به دنبال صداي خش خشي باشد
“بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم
بيا اي روشني، اما بپوشان روي
كه مي ترسم تو را خورشيد پندارند
نمي خواهم ببيند هيچ كس ما را
نمي خواهم بداند هيچ كس ما را
بيا اي مهربان من
بيا اي ياد مهتابي”
وه كه خواهر جان نمي داني چه دلتنگم براي آن دو چشم
شايد در كنار اين پريشان، اين هميشه سايبان،
اين تبر خورده درخت
اين هميشه سبز و پابر جا درخت
او بيايد
و من باشم و “او”
…..
يادمان باشد بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[1323] غريبه 10:53:21 P 11/2/2003 |
از تو به خود رسيده ام
اين كه سفر ....
پائيز |
|
خيال مي كنم
هنوز
د
ر
سفر
م.............................. |
|
به باغ همسفران
صدا كن مرا صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه ان گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا
تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميكرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست ،
بيا زندگي را بدزديم
ان وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيز ها را ببينيم
ببين
عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل ميكند
بيا اب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دستانم جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد ان وقت در پشت يك سنگ
اجاق شقايق مرا گرم كرد
در اين كو چه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم
من از سطح سيماني قرن ميترسم
بيا تا نترسيم
من از شهر هايي كه خاك سياهشان چراگاه جرثقيل است
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي
در اين عصر معراج پولاد
مرا خوب كن
زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح ايد
صدا كن مرا
و من در طلوع گل ياسي از شت انگشتهاي تو بيدار خواهم شد
و ان وقت حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در ان گير و داري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودكي عبور كرد
قناري نخ زرد اواز خود را به پاي چه احساس اسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت دويد
و ان وقت مثل ايماني از تابش استوا گرم
ترا در سر اغاز يك باغ خواهم نشانيد
حسين
|
[1326] حسين 2:21:05 PM 11/3/2003 |
صداي مرا شبرنگهاي تازيانه خورده نيز نمي شنوند مرا در زير كوچه اي چاه بيژن هزاران سال است كه مدفون كرده اند .
اي خداي خداوندگان فراموش شده در اين هزاره اندوه كه سكوت مرا در جهالت برگ مي دانند ودر فريب سراب چرا هلاهل تلخ را به كامم شيرين نمي كني
بار الها در اين سفر دور و دراز كه هيچ پاياني براي آن تعريف نشده است همچنان اسير تنها راهزن عصر بي عاطفگيم ، اويي كه قرنها بر من تاخته است
امروز هم برايش اشك ميريزم |
[1327] عاشق 4:16:27 PM 11/3/2003 |
در آبهاي جهان
قايقي
ست
و من مسافر
هزارو............................................. |
|
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم...
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي تو را دريافته ام
با لبانت براي همه ي لبها سخن گفتم
و دستهايت با دستان من اشناست....
كجايي غمگين ترين ترانه ي پائيزي... |
|
من از اين دنيا چه مي خواهم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
بايد كتاب را بست
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه كرد
ابهام را شنيد
بايد دويد تا ته بودن
بايد به بوي خاك فنا رفت
بايد به ملتقاي درخت و خار رسيد
بايد نشست نزديك انبساط جايي ميان بيخودي و ...
پاسدار شب |
|
بايد كتاب را بست
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه كرد
ابهام را شنيد
بايد دويد تا ته بودن
بايد به بوي خاك فنا رفت
بايد به ملتقاي درخت و خار رسيد
بايد نشست نزديك انبساط جايي ميان بيخودي و ...
پاسدار شب |
|
امشب در يك خواب عجيب
رو به سمت كلمات باز خواهد شد
باد چيزي خواهد گفت
سيب خواهد افتاد
روي اوصاف زمين خواهد غلطيد
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت
امشب ساقه معني را
وزش دوست تكان خواهد داد
بهت پرپر خواهد شد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[1333] غريبه 3:18:04 AM 11/4/2003 |
سلام ...
بيتا جان ...
متن و داستان زيباي شما را خواندم ، از تو بخاطر یاد آوری مواردبسیاری متشکرم ... تنها چند نکته برایم مبهم مانده که به عرضتان می رسانم ....
اول اینکه من نتوانستم رابطه ای میان مارسل دوشان و موریس مارشال پیدا کنم . چون شما در مورد مارسل دوشان توضیح مختصری داده بودید ولی در مورد اینکه چرا نازی (موریس مارشال ) دوم است حرفی نزده اید.
احساس می کنم این یک اشتباه تایپی بوده و شما می خواستید نازی را مارسل دوشان دوم معرفی کنید !!!به هر حال اگر چنین است من فکر می کنم در مقایسه کردن دوشان و نازی کمی اغراق به خرج داده اید ... وشاید بهتر است بگویم زیادی اغراق به خرج داده اید ...
همانطور که شما هم خوب می دانید دوشان قبل از نقاشی تابلوی معروف مونالیزا ، با آن شکل و فرم و سبیل، با مکاتب هنری کلاسیسیسم، کوبیسم، و داداییسم آشنا بوده و همانطور که از آن تابلو پیداست ، (وی توانسته لبخند ژوكوند را با پایه و مایه ای نزدیک به داوینچی کپی کرده) و سپس تغییرات مورد نظر خود را در آن اعمال نماید، که این نشان از درک والا و چیره دستی او در هنر نقاشی دارد و نیازی نداشت تا با این کار، خود را مطرح کندو جریان ساز شود ... باور کنید ایجاد یک سبک در هنر نتیجه سالیان دراز تفکر فلسفی و تلاش فراوان بر پایه دست آورد های گذشتگان می باشد و کسی یک شبه به نو آوری و ایجاد سبک بدون هیچ پیشینه ای نمی پردازد... ایشان درآن زمان کاملا با فنون طراحی و نقاشی آشنا بودند.....
شما چطور به راحتی نتیجه گرفتید ، نازی (که به اعتراف خودش )با شعر و ادبیات عارفانه سهراب آشنا نیست می تواند مارسل دوشان دوم و جریان ساز باشد؟؟؟؟...
کسی می تواند جریان ساز باشد که به کلیات جریان آشنا، واقف و حتی دقیقتر بگوییم مسلط باشد ... که نازی فاقد این فاکتور هاست و شعر هایش حتی در مقام هجو قابل تامل نیست... پس لطفا در هنگام مقایسه کردن شخصیت ها و مثال زدن ها بیشتر دقت کنید ...
بد نیست اگر شما هم که به سبیل گذاشتن اعتقاد دارید روی صورت مبارکتان سبیل بگذارید و در مجامع و محافل حاظر شوید... با این طریق قطعا می توانید نوآوری خاص خودتان را بنا کنید و در آینده صاحب سبک شوید ... دروغ می گم ؟ شما که به این فرضیه اعتقاد دارید آنرا در وحله اول با خودتان امتحان کنید ...
مسأله دوم : شما شعر را از دیدگاه خودتان به سه قسم تقسیم کردید...
کاش لطف می فرمودید و مقام و موقعیت شعر های نازی را در این سه گانه خودتان مطرح می فرمودید.
به گفته شما ، دو گونه از شعر ها قابل بحث وتفسیر نیستند... اولی حیف کاغذ ! و دومی هم که چیزی برای گفتن ندارد... و اما سومی که سهراب را جزو آن دسته قرار دادید .......
نکند شعر نازی در ردیف سوم و در مقام شعر سهراب قرار دارد؟؟؟؟
در مورد مطالبی که می نویسید بیشتر فکر کنید ...
با تشکر و امید پیشرفت روز افزون برای شما ..
--------------------------------------------
و اما نازی ......
از اینکه می بینم تو می توانی به دلت دستور بدی که چکار کنه خوشحالم و سعی کن همینطور باقی بمونه ....
گفته بودی یه سری به آرشیو پیامها بزنم ... محض اطلاع شما باید بگویم که من هر هفته یه کپی از متون آرشیو رو ذخیره می کنم و بارها می خونم و نیازی ندارم که به گفته شما یه سری به آرشیو بزنم !!!...
ولی تو ....به قول دوست عزیزم مرتضی ...لینک بالای صفحه رو بخون فکر می کنم که سواد خوندن داری ...اینجا ((دفتر نظرات بازدید کنندگان))نام داره نه دفتر نقد و بررسی ....
هر کسی می تونه بیاد نظرشو در مورد شعر سهراب... خود سهراب ، به هر طریق ، با زبان نثر یا نظم (و البته مودبانه) بگه ، برای دوستان همفکرش پیغام بذاره ، براشون دلتنگی کنه و غیره ...
تو هم آمدی و نظرت رو نوشتی ... وحالا من به تو آبجی کوچولو می گم که یه سری به آرشیو بزن ... و ببین نظر تو در مورد سهراب و شعر سهراب چی بوده؟...
چیه خجالت کشیدی؟ ... روت نمی شه ..؟ می خوای چند تاشو برات بگم ؟...(( من این شعر رو به تمام دوستداران سهراب تقدیم میکنم:تنها توی لندور نشسته بود لندهور.....سهرابو نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو ... موهای من فرفورژه است ... بیتا می گفت خوش بحالت دندونای تو چقدر درازه اگه بشکنه یکی از اونا غمت نباشه ...ای سهراب بازیگوش تو هستی مثل یک موش .. سهرابو داد زد دندونام درازه دماغمم همینطور... ظاهر من فرنگیه یه وقت نگین کاشانیه ...من آبرو دارم ..
و بکاریم نهالی و آن را بخوریم ... عجب از این همه خوردن سهراب از چه بابت مث نی قلیان ماندی؟))و غیره ... اونوقت تو ادعای خانه تکانی این سایت رو می کنی و میگی بچه ها خودخواهن؟ ... دختر کوچولو حرفات خودخواهی تو رو نشون میده که دوست داری یه جوری تو این جمع خودت رو مطرح کنی ... و مثل بعضی ها فکر میکنی اگه لحنت با بقیه فرق داشته باشه پس حتما بیشتر از اونها میدونی...
کاش با عقل و شعور این کار رو می کردی ...
این فراز هایی از ذهنیت تو کم شعور بود در مورد شعر سهراب البته از تو بیش از این هم نمیشه انتظار داشت ...
گفته بودی سهراب تو این سایت حظور نداره ...
حضور سهراب توی این سایت شاید یک درصد دست ما باشه ولی قطعا دست تو یکی نیست...و تو در مقامی نیستی که بخواهی برای این سایت تایین تکلیف کنی(رجوع کنیم به طرز فکر تو و حرفهایت در باره سهراب) و بقول خودت خانه تکانی کنی ... اول دل خودتو خانه تکانی کن بعد برو سراغ دیگران ...
و خوندم که گفته بودی تو با شعر سهراب نا آشناهستی ولی در عین حال هیچ اثری از سهراب توی این سایت نمی بینی ... حالا من یه بار دیگه می گم به خودت زحمت بده و یه سری به آرشیو بزن و ببین چند نفر مثل تو توی این سایت از سهراب رد پا ندیده ان؟...(تو که تو حرفه ات با آمار آشنایی)... اگه تو، یک به صد باشی پس تو مشکل داری نه نودونه ...اینکه تو رد پا یی از سهراب ندیدی اولا به خاطر این است که شعور این دید رو نداری و ثانیا به قول خودت تو هنوز به دلت فرمان می دهی که چه کند و چه نکند... پس هر وقت دلت از دام تنت رها شد ردپاهایی می بینی که تا به حال تو عمرت ندیده ای ...
و در آخر یادآوری می کنم که لحن من با تو (دوستانه) نیست .... (مودبانه) است هنوز فرق بین این دو را نمی دانی ....
و دلیلش فقط و فقط این بود که من فکر می کردم... تا کید میکنم (فکر می کردم)!!!!تو به قول خودت دختر مودبی هستی و لحن مودبانه را می فهمی ....گر چه فهم تو در قالب بازی با کلمات خلاصه شده ولی بدون که به غیر از تو استادان باری با کلمات بسیارند...
یا نه ...
اصلا به دلت فرمان بده که بفهمد با نفهمد... هر طور راحتی ...
ولی...
لطف کن و دیگه منو دوست خودت خطاب نکن ... و فکر نکن که من سر سجده در راه دوستی تو بزمین گذاشته ام ...
تو ارزشت بیش از اینهاست ... بپا ندزدنت ... !!!!
من ژنده پوش رو چه به دوستی با تو؟؟؟ تو خیلی بیش از مغز کوچکت می فهمی ...دل رو ول کن ... با منطق خیلی چیزا میشه فهمید ...
آره عزیز خیلی چیزا ...ولی نه همه چیز...
اگه من از تو عذر خواهی کردم به پیروزی خودت غره مشو که به خاطر ضعفم نبود ... فقط و فقط به خاطر سهراب بود و خواستم این جنجال پایان بگیره ولی انگار نه ... تو خلاف این را می خواهی ... پس بگرد تا بگردیم....
در ضمن اگه خواستی حرف از ادب بزنی ....باز وقت ناچیزت رو بذار و یه سری به نوشته های ادیبانه ات در مورد سهراب بزن و به قول خودت یادت باشه که اینجا سایت سهرابه و دفتر نظرات بازدیدکنندگان سهراب ..
اینو آبجی کوچولو آویزه گوشش کنه و هر وقت خواست جایی وارد بشه سردرشو بخونه سرشو نندازه پایین بیاد تو بعد بگه من کجام؟
دوستدار شما
روبن |
|
فرصت سبز حيات،
به هواي خنك كوهستان مي پيوست
سايه ها بر مي گشت،
و هنوز، در سر راه نسيم
پونه هايي كه تكان مي خورد،
جذبه هايي كه بهم مي ريخت..
كوچكترين ذره خدا: غريبه
|
[1335] غريبه 5:52:54 AM 11/4/2003 |
امشب
سي
بي
افتاد............................................... |
|
سهراب
ماخيلي چاكر تيم |
|
دلم تنگ است
كي رخ مينمايد؟
نميدانم.نميدانم...... |
|
اهل كاشانم
|
|
انچه كه اينك مي شنوي ماتم نامه ي بي ستاره اي اباني ست...
او كه بها را براي همه ي ترانه ها سبزترين مي خواست و باشكوه ترين تن پوش ها را با نفسهاي كم رنگش براي تك درخت خشكيده ي احساس به تار و پود نشست...
او كه خورشيد رادر سوز زمستاني بي رحم در دستان شيرمردي بحر گونه ديد و ديگر بار همراه با تمام ترانه هايش در طپش هاي سرخ ان خورشيد زاده شد...
اري...
رادمردي اهنين پيكر از تبار زيباترين طلوع مهر با چشماني گريزناك از حادثه ي شب...
اه...ايستاده بود بر حاي در ان سرماي وحشت بار
نگاه غمگينش در لبخندي بي رنگ محو شده بود
(از او خاطره اي دور مانده...)
برف مي باريد ... سكوت برف در قهقه هاي كودكانه ام نم نم مي خشكيد
نا گاه بي هيچ خواست برفي مشت شده از دستانم رها شد و گونه اش به سرخي نشست...
(از او خاطره اي دور مانده...)
واي بر من ! واي بر من !
بر صورتش صيلي زدم و نگاه زيبايش از بي شرمي من اكنده از شرم گشت و در چشمانم بي فروغم گره خورد....
اه... انگاه ندانستم كه بهاي ان صيلي سرد و ان نگاه سوزان جان بي مقدارم خواهد شد...
(از او خاطره اي دور مانده...)
آى مردم دنيا بيائيد بيائيد تا برايتان بگويم از تقدير... تقديري زيبا و غريب
غريب از براي ان كه غزلواره هاي اين نفسكهاي كم رنگ دارد مردن مي گيرد و زيبا از براي ان كه در ادراك اين مردن تلخ لبخند شور انگيز معبود را ديده ام...
بيائيد و نظاره گر شويد كه چه بر سر وسعت روحم امد
بيائيد و اين باقيمانده ثانيه هايم رابا خود از اين خسته تن به يادگار بريد كه بدون او نه هست هاي من چونانند كه بايد__ نه بايدها...
********************************************************************************
و تو اي درياي پرخروش هر چه احساس پاك
اي بسيار با تو كوچه هاي باريك برادري و رفاقت را تا به انتها دويدم و كودكانه خنديدم...
اي كه با تو صولت پرواز را ديدم و دانستم...
بدان و ببين كه از براي تو اين اخرين نفسهايم را ترانه مي كنم
انچه كه بوئيدم و انچه كه شنيدم و به سخن راندم لرزشي بي مقدار مبود . رعشهاي بود سوزنده و داغ كز شعله ي چشمانش جان گرفت و سوزاند مرا و خاكستر وجودم را تا عرش تا رسيدن به خدا به تن خشن و بي رحم اين ابرهاي تيره و تار سپرد...
و تو از ان لرزشي چيدي و بر قلب تبدارت جاري ساختي
ان چه كه اينك بند بند وجودت را مي سوزاند نه ان لرزش محو بلكه اتشي ست كه هم رنگ و رخ ان رعشه ي بي امان در وجودت شعله دوانده...
اه كه چه حال و هواي سبزي ست...
عطر ان شعله را نفس كش تا در تو به فرياد در ايد كه:
در انتظار چه نشسته اي ...
انتظار وسعتي بي مفهوم است...
پنجره را باز كن انتظار بيهوده است...
سبز باشيد و باقي
يا حق ...
سارا فروهيده
|
|
اي چكش!
محكم تر از اينها بايد كوفت.
من الماسم. |
[1341] بيتا 10:17:06 P 11/4/2003 |
... سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
وايستادم
دلم قرار بگيرد
صداي پرپري آمد
ودر كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم....
پائيز هزار رنگ ...
|
|
کاش به جای جسممان ، روحمان به شفافی و زلالی الماس می بود ... پوست کلفتی بد مرضیست... |
|
چه كسي بود صدا زد سهراب
اي كاش كلمه اي فراتر از عشق وجود داشت تا نثارش نمايم او تمامي احساس شاعرانه من است او مالك تمام عشق من هز ديروز تا فرداست
او سهراب است |
|
فكر مي كردم:
در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد
... |
[1346] غريبه 3:07:51 PM 11/5/2003 |
سهراب خوب من...
تمام مدتي كه در معابد هند و طبيعت قشنگش مي گشتم
با خودم فكر مي كردم كه روزي تو هم در اين مكان ها بودي
و چه بسا كه خيلي از اشعارت رو در همين جا گفته اي
چه حس عميق و پاكي...
به دور از همه هياهوهاي اون سرزمين نفرين شده
آروم بخواب...
(عكس هام رو اينجا آپلود كردم. اگه دوست داشتين نگاهي بندازين)
http://www.photo.net/photodb/folder؟folder_id=349655
|
|
بنام دوست
از اين سايت زيبا من هر روز لذت مي برم.
اما
سخني با دوست عزيز هنرمند خانوم نازي
اگر دوستار سهراب هستيم بياييم از پليدي ها فاصله
بگيريم.
اگر در مقام استاد هستيد پس بايد با درايت خاص از اين موارد فاصله گرفت.
|
|
بابا اين فارسي تايپ كردن تو اينجا چقدر مشكله. دوباره آدرس سايت رو ميدم. اميدوارم اين يكي رو بشه استفاده كرد:
Photos
|
[1349] عليرضا 4:14:48 PM 11/5/2003 |
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمان قشنگش را
به عمق ابي درياي واژگون ميدوخت
و شعرهاي خوشي چون پرندگان ميخواند .
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودكي معصومي
دلش براي دلم ميسوخت
و مهرباني را نثار من ميكرد.
بيا ، بيا برويم
به استانه گلهاي سرخ در صحرا
و مهرباني را
ز قطره قطره باران
_ز نو بياموزيم.
|
[1351] بيتا 11:16:41 P 11/5/2003 |
بنام دوست
جيبها را پر از عشق كنيم
به بازار صميميت برويم
به هر قيمت كه شده
يك سبد اشك و محبت بخريم
و به يكديگر تعارف بكنيم
با سيب و نگاه
آنگاه
بر بستري از پرهاي طراوت
تا صبح
بيدار بنشينيم
و از آسمان شفاف زندگي
ستاره بچينيم با هم
براي فردا
رويا
ا |
|
پاكي رو به سايت برگردونيد
...... دلم پوسيد .... |
[1353] .......... 11:59:55 A 11/6/2003 |
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
نازي
بايد بگم ديگه شورشو در آوردي واقعا خجالت داره
تا قبل از اينكه تو ايجا رو پيدا كني اينجا خيلي آروم بود
ولي تو اومدي همه چيزو ريختي به هم
اگه واقعا از روانشناسي چيزي بلدي پس ميدوني كه
وقتي يه نفر مياد ميون دهها نفر ساز مخالف ميزنه و به مقدسات اونا توهين مي كنه و ميخواد جلب توجه كنه اين كارهاش در اثر چه كمبود هايي هست
ودر ضمن در مورد نظرات بايد بگم كه كسي نمي تونه به كسي بگه تو بايد نظرت اينطوري باشه
ثانيا كساني كه اينجا ميان و درد و دل مي كنند
اينجارو مثل يه خونه مي دونند يه خونه صميمي با چند تا خواهر و برادرصميمي البته اگه از اين حرفا !چيزي سر در نياوردي زياد به خودت فشار نيار
بايد بگم اين متن آخرت واقعا زشت بود خيلي زشت خيلي
واقعا منظورت از اين كارها چيه؟
.همين الان يك كم فكر كن
مي دونم كه بعد از خوندن اين متن آماده مي شي كه دوباره جبهه بگيري ولي اگه 200 خط هم بنويسي جوابي نميشنوي چون با شناختي كه از امثال تو دارم
....هر چي بيشتر
صداتون بيشتر در مياد
حالا اگه مي خواي شروع كن كه مي دونم اين كار رو مي كني ولي ديگه كسي جوابتو نمي ده چون اين كار بد ترين ضربه به امثال توست
زين خلق پر شكايت گريان شدم ملول
آن هاي هوي و نعره مستانم آرزوست |
[1354] مرتضي 12:52:46 P 11/6/2003 |
سلام به بلاگ ه من سر بزنيد ! در مورد ه سحراب طنز مينويسم !
كسي فايلي داره كه همه اشعار ه صحراب توش باشه ؟!
شگه داره واسم ميل كنه !
ا |
|
اهل بي
مرزترين
د
ر
يا
بود........................................... |
|
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده رفتني ...
پائيز |
|
بنام خالق عشق
"تقديم به هركس كه عاشقانه و سهراب گونه از كوچه كلام من مي گذرد ."
من نگفته و نمي گويم باز
تو چرا رخت سفر مي بندي
من از اين مي ترسم
كه دگر بار نيايي به كنارم ، گل من ...
من اگر سهرابم
نوش دارويي تو
گرچه در روياها ، من تو را ساخته ام
باز هم مي خوابم
تا ببينم در خواب ، گوشه چشمي از تو
تا سفر كرده ! تو از دور سفر برگردي
من اگر در رويا از تو بت ساخته ام
در عوض چشم تو بود ، كه مرا سخت شكست
من به هر حال هنوز منتظرم
گرچه رويايي تو
منتظر مي مانم ...منتظر مي مانم ...
علي |
|
من مهری از سهراب در دلم داشتم
با دیدن وب شما احساسم تشدید شد
با اجازتون چند تا شعر را برداشتم و در برد ازاد سایت
خودمون گذاشتم
واقعا خسته نباشيد
عالي بود |
|
درود بر شما....
من 4 طرح از كارهاي سهراب دارم در صورت تمايل انها را جهت اسكن و اوردن در اين سايت در اختيارتان قرار ميدم و هر كمك ديگر. ببخشيد ولي هر چي گشتم من نتونستم تماس با شما را بيابم. بسيار خوب است و... چه تازه نسيمي كه از اين پنجره بر صورت ادمي ميوزد و صداي موسيقي ادراك شما از سهراب . روزهاتان پرتقالي باد. |
|
تصحيح ادرس ايميل با عرض پوزش مجدد. |
[1362] امير حسام 6:44:03 PM 11/7/2003 |
تصحيح ادرس ايميل با عرض پوزش مجدد. |
|
مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد...
|
|
خسته ام ، واي از اين همه تشويش ، انتهاي جاده را به انتظار نشسته است گام هاي ناتوانم
با هيچ كس نگفته ام درد دلتنگي را كه با كدامين اجازه مي توانم خراشي باشم بر صورت احساس آنان كه خود عاشقند و دردمند ...
با سهراب اما سلوك آدمي دگرگون مي شود گويي ! اضطراب و خجالت رنگ مي بازد ، تو مي ماني و او كه بهترين است . مي گويي ، فرياد ميزني ، اشك ميريزي ، شكايت ميكني از هجوم اين همه واژه ي بي ترنم و نا مانوس ، هيچ نمي گويد اما از لا به لاي سكوتي عارفانه اندوهت را صورتي ديگر مي بخشد ، دچار مي شوي و عاشق ،حتي بر هر آنچه واژه ي نا مانوس مي خواندي اش .
چيست رمز اين نگاه مهربان و عميق خدايا ؟
سهراب اينجا ست
كنار ما
براي هميشه
بگذاريم لبخند مهربانش پناهي باشد و آرامشي براي كلبه ي كوچكمان
سهراب اينجاست
" چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد "
سبز باشيد
همين ....
|
[1365] باران 12:03:22 A 11/8/2003 |
00000000
0000000
من هنوز منتظرم ...
حتي دلم نمي خواد اسمي ازت بيارم
خودت و خوب مي شناسي
خودت كه خيلي ادعات مي شه ام بدون : كسي كه بتونه دل كسي و بشكنه ديگه آدم نيست و تو با اومدنت به اينجا و موندنت دل خيلي ها رو شكستي
ما مثه تو نيستيم تو خوبي معركه اي اخر هر چي هنر و شعر و درك و فهم كه بگي هستي ببين چي ميگم تو از اين جمع خيلي زيادي هستي برو يه جايي كه قدرت فهم تو رو داشته باشن ما كه آخه ......
برو و بذار اين گوشه واسه ما بمونه ما اينجا رو واسه دلهامون مي خواهيم نه براي ادعاهامون ...
برو و خدا به همراهت باشه ...
شايد موندن تو اينجا براي اين كه تا حالا هر كدوم از ما برات چيزي نوشتيم !!! اين و به همه دوستانم مي گم : من از طرف همه شما از اين دوست خوب و با كمالاتمون خداحافظي مي كنم فكر كنم بعد از خداحافظي ديگه حرفي براي زدن با اون نمونه
از اين به بعد دوباره خودمون هستيم و سهراب
به اميد بازگشت پاكي
همگي از تو خداحافظي مي كنيم برو به سلامت
اينجا ديگه كسي براي تو نمي نويسه از اين به بعد هر چه هست براي سهرابه فقط براي اون
برو به سلامت ......
|
[1366] 00000 1:32:54 AM 11/8/2003 |
اي لب تشنه ... تو طعم شور اشك را چشيده اي ، در التهاب بی امان دل ...
و خوب می دانی شوری اشک بر زخم دل چه شیرین است .... چه گوارا این اشک ....چه سزاوار این تب ...
بخوان
....بخوان آواز...
بخوان...
بخوان که در این تب چه شورانگیز است لغزش قطره ها بر گونه خشک ...
بخوان ...
بخوان که چه تب آلود است این ورطه داغ کویر در حسرت آب...
بمان ...
بمان که در ماندن تو رفتن ما یقین گشت....
بدان ....
بدان که در اندیشیدن تو ساحت فکر ما عجین گشت ...
بگو ...
بگو که ما جمله فصل سرآغازیم ....
ببین ...
ببین که هنوز در سرآغاز فصلیم ....
ببار...
ببار ای همه باران .... ای قطره پاک ابر...
بنوش ...
بنوش ای خاک تشنه ، ای ضمیرتشنه ستبر....
ببین، بخوان، بدان، برو و نخواه از راه بدر شود ....
سفیر نم نم باران اشک، بر کویر گونه سرد ...
.......
.............................
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد ...
درود بر همه سهرابیان
درود بر همه آنها که سزاوار سلامند ...
دوستتون دارم ... دوستتون دارم از ورای دل
منو ببخشید ...
روبن |
|
منو ببخشيد... |
|
بنام دوست
اگر خراش بر نميداشت صورت احساس
تر نمي شد هرگز
نوك انگشت
از لطافت خون
قلم اشك نمي ريخت
و نمي سوخت سيگار هرگز تا ته
رلم براي رويا مي سوزد
كه آنجا كنار رودخانه
تنها مانده
رويا |
|
بنام دوست
اگر خراش بر نميداشت صورت احساس
تر نمي شد هرگز
نوك انگشت
از لطافت خون
قلم اشك نمي ريخت
و نمي سوخت سيگار هرگز تا ته
رلم براي رويا مي سوزد
كه آنجا كنار رودخانه
تنها مانده
رويا |
|
بنام دوست
اگر خراش بر نميداشت صورت احساس
تر نمي شد هرگز
نوك انگشت
از لطافت خون
قلم اشك نمي ريخت
و نمي سوخت سيگار هرگز تا ته
رلم براي رويا مي سوزد
كه آنجا كنار رودخانه
تنها مانده
رويا |
|
ميتوان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
ميتوان با پنجه هاي خشك
پرده را يكسو كشيد وديد
در ميان كوچه باران تند ميبارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك طاقي
گاري فرسوده اي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك ميگويد
ميتوان بر جاي باقي ماند
در كنار پرده ، اما كور ، اما كر
ميتوان فرياد زد
با صدايي سخت كاذب ، سخت بيگانه
" دوست ميدارم"
بيش از اينها، اه، اري
بيش از اينها ميتوان خاموش ماند .
|
[1372] بيتا 1:36:16 PM 11/8/2003 |
مدتها در برابر تابلو ساكت و بهت زده ايستاد....:جوان ژوليده خودش بود .به يادش امد كه ان شب شبي كه مادرش مرد حتي ستاره اي از ميان اين همه ستاره هاي سرگردان كه در پهناي اسمان هستند واژگون نشد...مدتها همان طور بهت زده اشك ريخت.
هر كدام از اشكهايش او را تشنه ي اشك دگرش مي كرد و اشك ديگر تشنه ترش مي نمود...
در پهناي پناهگاه دل شكسته اش و در دل طوفان زده اي كه داشت از فرياد ناله هاي رميده محشري به پا بود....
باري دگر قلم خود را بر داشت و صورت زني رانقاشي كرد .مي خواست اخرين ارزوي مادرش را به صورت عمل در اورد.مادرش مي خواست عروسي او را عروسي تنها فرزندي كه داشت قبل از مردن ببيند...
نقاشي تمام شد. چند قدم به عقب رفت.خوب به تابلو نگاه كرد . چند لحظه خاموش بود. خنده ي وحشيانه ي او سكوت را به لرزه انداخت...
با خود گفت: امشب هيچ يادم نبود كه شب عروسي من است رخت خواب را بيهوده پهن كردم.
برگه هاي نقاشي شده را به گوشه اي ريخت و تابلو را برداشت...
رنگها به هم ريخت ... درها به هم خورد ...
رفت دويد .مقصدش قبرستان بود . قبرستاني كه هيچ يك از قبرها سنگ نداشتند...
نيمه ي شب به مقصد رسيد .روي قبري كه بر امدگي ان بيشتر از قبرهاي ديگر بود زانو زد....
فريادش قلب قبرها را در سكوت نيمه شب شكافت:
((مادر ... باز كن..منم...اخر امشب مادر مگر فراموش كردي شب عروسي من است..ان وقت تو لباس عروسي عروست را اشتباها بر تن خود پيچيده اي ؟بردار مادر...سر از خاك سياه بر دار ...عروس و دامادي ان طور كه دلت مي خواست در انتظار تو اند!...))
نقاش بخت برگشته ديوانه شده بود.... |
|
اهل همه جا بود |
|
من مست و تو ديوانه ما را كه برد خانه
صد بار تو را گفتم كم خور دو سه پيمانه
... |
[1375] مرتضي 7:04:57 PM 11/8/2003 |
سهراب
شهل كاشان نبود
شهل دل بود |
|
سهراب
اهل كاشان نبود
اهل دل بود |
|
بريز ....با تو ام اي ساقي ...بريز و پر كن از شراب سرخ اين جام خالي را .بريز كه اين سكوت تيره بختي كه اينقدر بي رحمانه در شبستان زندگي وحشت بارم رخنه كرده است هر چه خون در عروق در هم و بر هم وجود منقلبم بود سر كشيد و خرد!...بريز باده بريز ...بگذار اين باده ي ناب در اين شب سرسام گرفته خون عروق يخ بسته ي من باشد...
اين كه اكنون به دست تو مي رسد نامه نيست...يكپارچه ناله ست !ولي...ولي چه كار كنم؟ تو با ناله هاي من اشنائي كامل داري: از انها ان طور كه سزاوار اشنائيست پذيرائي كن...
من در چشمهاي تو كتاب زندگي را مي خواندم .هر بار كه مژگانت به هم مي خوردند يك صحفه از اين كتاب را براي من ورق مي زدند ...اگر خاطرت باشد گاهي اوقات كه اشكهاي پنهاني به خاطر فرار از تنگناي سينه ي مصيبت بارت به جان پلكهاي تو مي افتادند ! سرعت برخورد مژه هايت با يكديگر بيشتر مي شد و من در اين لحظات پاره اي از صفحات كتاب زندگي را ناخوانده رد مي كردم...فكر كردم چون تو خودت نه معذرت مي خواهم :چون چشم هاي تو مرا واقعا دوست مي داشتند ! نمي خواستند كه من صفحات سياه كتاب زندگي را خوانده باشم...
ولي اي كاش اجازه مي دادي مي خواندم : براي اين كه تمام ان صفحات سياه را كه نا خوانده رد كردم امشب قلب تنها و افسرده ي من در خاموشي خلوت سراي سينه ي در هم كوفته ام براي من مي خواند...
زندگي من يك كاسه ي خون بود ...يك كاسه خون بي دريغ ...كه زير پاي هوس نامردان شكست ! زندگي من پس مانده ي خاكستر اتش كاروان مرگ بود...!
زندگي من شب بود ...شب سحر ناميده ي سحر رميده ي سحر ناپذير...ورق بر باد رفته اي بود از خاطرات شيرازه گسيخته ي يك زندگي فقير ...زندگي من تازيانه ي سكوت بود بر ستون فقرات فرياد ...فرياد سكوت ناپذير احساسات عاصي زنجير گسل پا به زنجير .
زندگي من طپش قلب شعرم بود ولي:شكستند...
نفسهاي نفس سوز زمانه در اين صحراي زجر بي كرانه ! به زور پول و ضرب تازيانه ! طپش را در دل شعرم شكستند...
و من مي ميرم و مرگ من مرگ زندگي من نيست ! انتقامي ست كه زندگي من از جعل كننده ي نام خويش مي گيرد! من مي ميرم تا زندگي زير دست و پاي من نمي رد !...مرگ من عصيان يك زندگي ست كه نمي خواهد بميرد ...! ((رفتنم را باور كن))
من امشب براي نخستين بار گريه مي كنم ...
طبيعت امشب براي نخستين بار گرانبهاترين چيزها را كه در دامن دارد به من هديه كرده است...گرانبها تر از اشك در دامان طبيعت هيچ نيست ! تا گرانبهاترين چيزها را از انسان نگيرد اشكي به او نخواهد داد... از من گرفت و به من داد...
جواني ام رفت ...جواني ام مرد ...
بچه بودم هنوز كه جواني من رفت.هنوز بچه بودم كه جواني من مرد ...
*****************************************************************************
تنها ارزوي من در سرتاسر زندگي ام اين بود كه تورا نه ان چنان كه من دلم مي خواست _انچنان كه بودي_بشناسم ! و شناختم سبز و بيدار...
من ديگر هيچ كاري در اين دنيا ندارم ! بر فرض اين كه اگر هم باز كاري با زندگي داشته باشم قلب من طاقت و قدرت تحمل و بلاياي بيشتري را ندارد ...
و من در اخرين لحظات زندگي افسانه اميزم تو را مي خوانم ...تنها خواهشي كه از تو دارم اين است كه در اين واپسين دم حيات سري به من بزني.. مي داني ! پس از مرگ من هيچ كس در اينجا نيست كه پيكرم را شستشو دهد ...
از تو مي خواهم با چند قطره اشك فقط چند قطره قامتم را شستشو دهي ...
بريز ساقي ! بريز و مستم كن...
اخر انجا زير ان درخت سر شكسته كه بناست مرا به خاك سپارند سرد است سرد!
اري اين شراب بدنم را گرم نگاه مي دارد...
بريز ساقي !پر كن از شراب سرخ اين ((جام خالي )) را...
اشكان عزيز روح مادرت شاد باد و ان جا كه نامش جاري ست نامت جاودان...
سبز باشيد و باقي
يا حق...
سارا فروهيده
|
|
چرا مردم نميدانند كه لادن اتفاقي نيست
خدا گفت :
(افلم ينظروا الي السما فوقهم كيف بنيناها وزيناها ومالها من فروج)
پائيز نگهبان لحظه ترديد |
|
سهراب
خوش امدي
به قلب ما خوش امدي |
|
بچه هاي خوب سايت
غريبه عزيز، باران،كمال مجاوري،محسن محترمي،آريا
نيما(عاشق)،ليلا،سارا، مرتضي ، محمد آرين عزيز و........
و روبن كه ميدونم امشب از خوشحالي خوابت نميبره
خداحافظ.
قصه تلخ خداحافظي رو ميخونم با اين كه بسته هست لبام.
بيتا ،بيتا، بيتا ،با تو خداحافظي نميكنم چون دوستت دارم به اندازه قلبت و منتظر تماست هستم.
|
[1381] نازي 3:08:07 PM 11/9/2003 |
خذاحافظ
براي تو چه اسون بود
ولي قلب ما
از اين واژه لرزون بود
خداحافظ براي تو رفتن
براي ما
ولي اين رفتن جان بود
از طرف دوستان سايت
براي مسافر(بي تا) |
|
نازي خانم
بدروووووووووووووووووووووووووووووووود |
|
هزار سال
گذشت
و صداي اب تني كردني نيامد
و عكس.........................
سهراب عزيز |
|
شبِ نگاهش مرده بود و لالايي اندوهي بر ما مي وزيد. دستهايمان اما اين بار بر بام چشمانمان بود تا خلوتي باشد بر گفتگوي اين دو يار ديرينه: اشك و گونه.
آه... چه وزن گرم دل انگيزي.... شيارهايي از نا له هايش دل آسمان را خراش مي داد, دستهايش بر آسمان بود و از شقايق مي گفت. سهراب را كه مي گشودم چه زيبا از شادماني مرگي ديگر مي گفت : "مرگ پايان كبوتر نيست"
نا له هايش نگاهم را مي شكافت. انگار واژه اي در قفس پر پر ميزد. دلش مي گفت: "سيب باغ مرا پنجه ديوي از شاخه چيد". غريبه "مثل اين است كه شب نمناك است"....
مثل بغضي لاي لباسهايم گير كرده بودم. نور و حسرت بود كه در افكارم مي دويد..
"حنجره در صراحت ودكا" و لب در عطوفت يك شاخه نور مي سوخت و ما را شستشو مي داد در سيلان بودن!
حال صبح شده بود...
صداي برخورد نرم سطح چمن با سطح سيماني قرن. گهگاهي عبور تكه اي آهن. گاهي نيز شيار روشن جتها كه زنان فاحشه شهر به دنبالش بودند...
همه خراشي بودند بر نرمي خواب. چشمان دخترك اما هنوز لبالب از اشك و گونه هايش خيس باران بود....
ندانستم قصه اش را چگونه و در كدامين كوچه در قصه خواب به قتل رساندم....
در خواب در انتهاي كوچه بن بستي نشسته بودم و انگار منتظر گامهايي بودم كه در زير باران بود نمي دانم عبورش را ديدم يا سلامش را نفهميدم...
پلكهايم را كه گشودم سايه ام كوتاه بود و صداي پرنده ها قاطي باغچه. دستهايم لاي علفها گمشده بود ...
دشمنان من كجا بودند؟
...
دخترك خنديد و گفت:
"يك نفر ديشب مرد و هنوز نان گندم خوب است"
...
شب را بيدار مانديم ...
اما ببخشاي اگر روي پيراهن ما نشان سحر نيست
ببخشاي بر ما اگر باد را به ميهماني صبح نبرديم
ببخشاي بر ما اگر از حضور فلق روي فرق صنوبر خبر نيست..
ببخشاي بر ما ...
...
تماشاي مهتاب. هزار بار به از سياه كردن اين كاغذ سپيد
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[1385] غريبه 8:58:29 PM 11/9/2003 |
شما سياه فكران ، رنگي بجز سياهي نمي شناسيد. اگر سهراب سپهري كه نقاش هم بود اين سايت را ميديد خودكشي مي كرد. |
|
((بهرام)) كه گور مي گرفتي همه عمر...
ديدي كه چگونه گور ((بهرام)) گرفت ... |
|
دلم از اين همه بي انصافي بچه هاي قديمي اينجا گرفته
بابا اين بچه هاي جديد پدر سايتو در آوردن يه تلنگري " يه تذكري " يه ..............
بماند انگار اين طرفها خيلي غريب مونديم
يا مولا .............. تا بعد |
[1388] هيوا 2:08:45 AM 11/10/2003 |
...
سنگ زدي شيشه شدم
تيشه زدي ريشه شدم
...
پائيز |
|
اگر به ديدارت نيايم دنيا با اين ادمهاي بي احساسش انچنان برايم تنگ ميشود كه گويي براي نفس كشيدن بايد اين پوسته سربي اطرافم را بتركانم تا ازاد شوم و ديدن تو هر روز برايم حكم ان كليدي را دارد كه ميتوانم دنياي غم گرفته ام را به باغ احساس تو پيوند بزنم دوستت دارم سهراب جان |
|
اگر به ديدارت نيايم دنيا با اين ادمهاي بي احساسش انچنان برايم تنگ ميشود كه گويي براي نفس كشيدن بايد اين پوسته سربي اطرافم را بتركانم تا ازاد شوم و ديدن تو هر روز برايم حكم ان كليدي را دارد كه ميتوانم دنياي غم گرفته ام را به باغ احساس تو پيوند بزنم دوستت دارم سهراب جان |
|
پشت
د
ر
ي ا ها
شهريست....................................... |
|
پيشه ام نقاشيست
گاه گاهي قفسي ميسازم با رنگ مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زندانيست
مي تنهاييتان تازه شود
چه خيالي چه خيالي...مي دانم
پرده ام بي جان است
خوب مي دانم حوض نقاشي من بي ماهيست.
منم نقاشي هستم مثل سهراب
با همون احساسات
شعر سهراب زيبا بود مثل نقاشيهايش....... |
|
چو بستي در بروي من به كوي صبر رو كردم
چو درمانم نبخشيدي به درد خويش خو كردم
چرا رو در تو آرم من كه خود را گم كنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو كردم... |
|
پاهايم
در قير شب بود
يك نفر فرياد زد
سهراب كفشهايم كو
وقتي كه داخل واژه صبح
صبح شده بود.. |
|
دلهره...
تازه ترين واژه ايست كه يافته ام
و ترديد...
همواره در حجم من جريان داشته است
باران...
آرزوي هميشگي كوير است
و خورشيد...
...
دلم براي حاصل ضرب باران و خورشيد تنگ شده است
براي جرعه اي رنگين كمان
دلم براي سفر پاره پاره است و از كفشهايم انگار بوي كپك بلند مي شود.
ساده خودم را به خودم وا گزارده ام.
در اين دادگاه مقابله مستقيم از آينه با خودم رو راست ترم و تمامي ذراتم را به ذره بين نگاهي شگرف كشيده ام.
اي كوتاه ترين ضمير مصور
اي بو دار ترين عصاره ترديد
از ابعاد خاموشم بيرون برو كه حالم از من من بودن بهم ميخورد.
دلم براي جرعه اي (او) تنگ شده است.
آي آشنا ترين ضمير غايب
آي نزديكترين (او)ي من
بيا كه پيچك چسبناك نكاهت
روي سطح سيماني ام رسوب كند
و وسعت ابعاد نگاهت ابعادم را به هيچ ميل دهد
بيا كه در دلهره اي شبيه بودن شناورم
و دلهره تازه ترين واژه ايست كه يافته ام
همسايه |
[1396] همسايه 3:38:30 PM 11/10/2003 |
نفسم راهش را گم كرده بود در لحظه هاي حسرت و افسوس و .......
انعكاس پر تلالو نور، لرزان از تشويش
و خسته از قصه تكراري آدمكهاي پشت پنجره
انسانهاي پوك
پوك و پر از اعتماد
نگاه كن كه چگونه دندانهايش هنگام جويدن ،سرود ميخواند.
ديگر كافيست.........
چشمهايم را ميبندم
شبي مهتابي گر چه ابريست
ستاره هاي سربي چه ميبينيد از ان بالا؟
_سقوط آدمها؟
_آري.
_و تولد يه قصه؟
_تولد يه قصه.
اي شب!در خود چه داري؟
كه مانند غلافي شفاف ،عاطفه ام را در بر گرفته اي هاله وار!
لحظه هايت از احساس كودكانه اي لبريز
پر شور ،مثل عطر يك صحرا شقايق
لطيف ،مثل سكوت ميان كلامهاي محبت
چه غمگينانه ، باشكوه!
يه تنهايي،يه خلوت،يه سايه بون،يه نيمكت
و بعد ....... كوزه اي سكوت، لاجرعه آن را سر ميكشم
ناگهان از خواب برخاستم........و شبيخون اشك.
كاش تا ابد خواب بودم..........چه كسي مرا صدا زد؟
قلموهايم كو؟
چه كسي صدا زد مرا بيتا............
|
[1397] بيتا 11:16:06 P 11/10/2003 |
دلم عجيب گرفته
.......... |
[1398] غريبه 12:31:35 A 11/11/2003 |
مثل آنكه تنهايي ........ |
[1399] ........ 1:25:18 AM 11/11/2003 |
چقدر هم تنها .....
|
|
خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستي |
[1401] ....... 1:56:56 AM 11/11/2003 |
دچار يعني ..... عاشق..... |
|
سالروز ميلاد پدر شعر نو نيما يوشيج برتمامي دوستداران شعر و ادب فارسي گرامي باد.
نيما يوشيج در 21 آبانماه سال 1276 قدم از وادي عدم بيرون نهاد و پا به عرصه هستي گذاشت.
ادبيات ما به او كه از سينه پردرد كوهستان برخاست و چون سرو در مقابل تمامي ناملايمات و سختي ها وكم لطفي ها قد علم كرد بسيار مديون است.
نيما با شب زنده داري و بي خوابي در دل تاريكي با شهامت ايستاد و خشت روي خشت نهاد تا نسل امروز را از تف آفتاب خواستهاي روز به روز كه در قالب گذشته نميگنجد به سايه باني بنشاند وغم اين خفته چند خواب در چشمان ترش ميشكست.
حتي هنوز هم با هر بار خواندن اشعارش احساس ميكني پير مرد زنده ميشود و با تو سخن ميگويد .
اما هنگامي كه در غبار اندوه انديشه هاي خود به داستان پردرد زندگي او ميرسي و زماني را بياد
مي آوري كه مانده بود چگونه تيرهاي زهر وتعصب ها را از دل پرخونش بيرون كشد صدايش در گوشت زمزمه ميكند كه ( كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را) وپيام نسل حاضر را كه به صورت آرزويي محال براي ديدن مجدد او از صميم قلب بر مي آيد تكرار ميكني : (ترا من چشم در راهم)
درآن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه من از يادت نمي كاهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام
پائيز نگهبان لحظه ... |
|
از سایت سهراب دیدن کردم بسیار پر بار مفید و زیبا بود - بسیار ممنون و متشکرم |
|
ازاين جمله اي قشنگ تر نيست تا شقا يق هست زند گي بايد كرد |
[1405] ميترا 10:46:57 A 11/11/2003 |
در اين هياهوي مبهم اشيا صداي گنگي بر مي خيزد و ترنمي دوباره آهنگ رفتن را برايم مي نوازد .
چشمها را بايد بست ....
نه سهراب !!
چشمها را بايد كشت ، مغزها را هم بايد كشت و خود را نيز ....
نمي دانم اين همه شكاف ميان انسانيت و ابديت با كدام نوشداروي خيالي پر خواهد شد .
آب را بايد گل كرد !!!!
حتي همين آب صاف و ساده هم معصوميت حودش را از دست داده است
نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه |
[1406] Unknown 12:26:19 P 11/11/2003 |
بنام دوست
به همسايه :
سعي كن فقط همسايه باشي
آنوقت با تمام وجود به نداي درونت گوش كن
...
...
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
وبر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابر ها همچون انبوه عزاداران
گويي لحظه باريدن را منتظرند
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
|
[1407] رويا 6:50:23 PM 11/11/2003 |
و اسب يادت هست
سفيد بود
و مثل واژه سكوت سبز ......................
آريا ارادتمند سهراب است |
|
وا سب ي ادت هست
سپيد بود
ومثل واژه پاكي....................
و اسب دچار بود |
|
به خود مي بالم كه مثل نيما 21 ابان زاد روزم است . دوستش ميدارم مثل سهراب و همتاي او .
كاش ميتوانستم با انها و براي اندو شعرهايم را بخوانم و ردپاي عاشقانه هايشان را در تارو پود شعرم و بند بند وجودم نشانشان دهم . روز ولد نيما را به شما دوستان در اين سايت تبريك مي گويم
...........يا حق............. |
|
هواي ديشب همسايه ها
يك سفر یک آغاز یک گلابی یک ساز
یک مسافر تنها جاده ها بی آواز
یک خیال مرده یک غم سر خورده
یک بغل دلتنگی کوچه ها پژمرده
دو قناري وقفس دو هوايي و نفس
دو صداي ماشين و قفس بي كركس
يك طرف سطح درخت يك طرف مردم سخت
يك طرف آزادي يك طرف مرگ درخت
يك نفر با كيسه يك نفر با زنبيل
يك نفر با احساس يك نفر با سيبيل
دو قدم تا آغاز دو قدم تا پرواز
دو قدم تا مردن دو قدم تا آواز
مردم آبادي بوي اين مهتابي
ومن زنگ زده در دلم شب تابي
و پياده و سوار و مدارا و مگار
و زمين خوردن ها و رسيدن وقرار
دو نفر يك بيمار دو نفر يك تيمار
دو تن سرخورده دو نفر يك سيگار
دو نفر يك سيگار
.....
براي تو كه شايد مي شناسمت
همسايه |
[1411] همسايه 9:28:07 PM 11/11/2003 |
خواهد آمد و پيام خواهد داد.......خوب ميدانم
چقدر گرفته دلم!
دچار خواهم شد.......... |
|
سالروز ميلاد پدر شعر نو نيما يوشيج برتمامي دوستداران شعر و ادب فارسي گرامي باد.
نيما يوشيج در 21 آبانماه سال 1276 قدم از وادي عدم بيرون نهاد و پا به عرصه هستي گذاشت.
ادبيات ما به او كه از سينه پردرد كوهستان برخاست و چون سرو در مقابل تمامي ناملايمات و سختي ها وكم لطفي ها قد علم كرد بسيار مديون است.
نيما با شب زنده داري و بي خوابي در دل تاريكي با شهامت ايستاد و خشت روي خشت نهاد تا نسل امروز را از تف آفتاب خواستهاي روز به روز كه در قالب گذشته نميگنجد به سايه باني بنشاند وغم اين خفته چند خواب در چشمان ترش ميشكست.
حتي هنوز هم با هر بار خواندن اشعارش احساس ميكني پير مرد زنده ميشود و با تو سخن ميگويد .
اما هنگامي كه در غبار اندوه انديشه هاي خود به داستان پردرد زندگي او ميرسي و زماني را بياد
مي آوري كه مانده بود چگونه تيرهاي زهر وتعصب ها را از دل پرخونش بيرون كشد صدايش در گوشت زمزمه ميكند كه ( كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را) وپيام نسل حاضر را كه به صورت آرزويي محال براي ديدن مجدد او از صميم قلب بر مي آيد تكرار ميكني : (ترا من چشم در راهم)
درآن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه من از يادت نمي كاهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام
پائيز نگهبان لحظه تنها... |
|