آرشيو پيامها
پيامهاي ارسالي بازديدكنندگان 17201 از تا 17400
تعداد كل پيامها : 18554

پيام

فرستنده
مي دوني مترسك به كلاغ چي گفت؟ گفت: هرچي مي خواي نوك بزن ولي تنهام نذار.
[18184]
...
06:15:35
9/22/2010
فقط همينو ميدونم كه سهرابها هميشه قرباني پيش داوري ما هستند.
[18185]
امير

13:47:44
9/23/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام


سالهاست تورا مي شناسم...


سالهاست از خودم مي پرسم؟


این همه عشق از کجا آوردی؟

ماهیچ مانگاه
رام
[18186]
رام
19:27:1
9/25/2010
va on zaman ke sohrab nevesht (( ta shagayeg hast zendegi bayad kard)) khabari az dele por khone gole yas nadasht salam be hameye sepehriha. man ashegesham az vagti ke avalin sheresho khondam ke mige: ab ra gel nakonim... kash bod o midid
[18187]
asal

02:20:39
9/26/2010
دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟



فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف هرزه كين پوشانده ست



هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست



و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست



[18188]
آسمان آبي

16:04:43
9/26/2010
vagean delam nemiad ke har roz be inja sar nazanam. sohrab tanha kesie ke harfash o sherash aromama mikone
[18189]
asal

17:03:38
9/26/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

رشته ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

وچرا ...
هيچكس از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
و چرا
تا ميخوري زمين بهت ميخندن؟ چرا؟
دنبال جواب اين سوالها بودم كه ديدم
ما براي خوردن يك سيب چقد تنها مانده ايم
ما با خودمون غريبه شديم.يادمون رفته انسانيم
يادمون رفته تعهد داديم
ما ابر انكار به دوش اورديم
باد را نازل كردتا كلاه از سرمان بردارد


ماهيچ مانگاه
رام
[18190]
رام
11:54:9
9/27/2010
سلام
دوباره من اومدم.دلم واسه سهراب تنگ شده بود.
حدود یک سال میشه که نيومده بودم.
الان حدود 6 ساله که من با این سایتم.به عشق سهراب.
شور و حال سهراب از بین نمیره
دوستش دارم.ممنونم از همه بچه ها که اومدن تو این سایت و یاد سهراب رو زنده نگه ميدارن.
راستی ؟
دارم تو فیس بوک یه گروه تشکیل میدم براي سهراب،چند روز دیگه آدرسشو میزارم اینجا تا همه اونجا هم به صورت آنلاین دور هم باشيم.
مرسی.مرسی
[18191]
ميثم

02:48:43
9/28/2010
گلي ترقي ، نويسنده و دوست سهراب درباره ي انگيزه ي نوشتن يكي از داستانهايش به نام " بزرگ بانوي روح من " خاطره اي را نقل مي كند كه اينچنين مي گويد :
در داستان بزرگ بانوی روح من انگار دو دنيا در مقابل هم هستند ولی دنيای دوم عالم ملکوت و جبروت و هپروت نيست. يعنی جايی خارج از اينجا نيست. آن نگاه و رابطه ای که ما با هستی برقرار می کنيم، تعيين کننده چگونگی انتخاب اين دنياهاست.
اين داستان به اين صورت واقعی است که من اوايل انقلاب با چند نفر از دوستان به دعوت سهراب سپهری به کاشان رفتيم. سهراب همواره از شهر و هياهوی آدمها می گريخت. وقتی به کاشان رفتيم خانه سهراب سپهری واقعا يک دنيای ديگری بود در مقابل دنيای بيرون. در آن زمان شور انقلابی شديدی در کاشان در جريان بود. برخلاف خانه سپهری که گويی خارج از اين دنيا بود، کاشان پر بود از شعارها و تظاهرات و سينه زنی و ... قيامت بود از شور انقلابی و هياهو. سهراب خانه کوچکی داشت که هيچ چيز در داخل آن نبود. بی اندازه تميز بود چون او به تميزی علاقه داشت. يک گليم سفيد و يک گل شمعدانی اينجا، يک گلدان آنجا، به ديوار هم چند تا نقاشی آويزان بود که فروغ فرخزاد کشيده بود. اين خانه يک باغ بهشت بود و دور بود از هياهوی روزانه و تاريخ."
گلی ترقی در ادامه خاطرات خود گفت: "روز بعد با سپهری آمديم بيرون. دوربينی داشتم که می خواستم فيلم بگيرم. همان موقع کاميونی رسيد که از دهکده ای می آمد و از آدم پر بود. آدم ها همه با لباس سياه و ريش، های، هوی ... گوسفندی را جلو کاميون سر بريدند و خونش را به جلو کاميون ماليدند. سپهری خيلی حالش بد شد. او از جمعيت هراسان می شد. شروع کرد به لرزيدن و گفت برويم، از اينجا برويم. راه افتاد و جلو جلو می رفت. بيابان بود. در بيابان که می رفتيم اين هياهوی جمعيت و گوسفند قربانی و تمام آن رنگها و ... يک مرتبه توی اين بيابان ديدم باغی هست. شايد امامزاده بود. در کوچکی باز بود و درختهای سرو از سر ديوارش بالا آمده بود و من اگر حشيش هندی کشيده بودم لابد فکر می کردم اين خيالات است. دارم خواب می بينم. همچه چيزی که نمی تواند واقعيت داشته باشد."
خانم ترقی افزود: "داخل که شديم باغ کوچکی بود و انگار هزاران هزار سال بود که هيچ کس از آن گذر نکرده. يک جای غيرواقعی بود. انگار از آسمان نازل شده بود. بالای باغ، خانه سفيدی قرار داشت که نمی شود گفت جالب بود، ملکوتی بود و نمی شد گفت که انسان در آن زندگی می کند. ديوارهای سفيد، پلکانها، آينه کاری وبی خبری مطلق از هياهوی انقلاب و تاريخ."
گلی ترقی در پايان سخنان خود گفت: "اين اتفاق شکل داستان مرا به خود گرفت و بزرگ بانوی روح من شد. تصوير آن خانه هنوز در من زنده است. زيبايی مطلقی بود که يک آن آمد و تمام آن هياهو را منکر شد. فکر کردم اينها همه می گذرد ولی ماندگار منم و خاطراتم."
.
بزرگ بانوی روح من از داستان هايی است که در سال 58 و در بحبوحه انقلاب نوشته شد و قصه کسی است که از ازدحام و هياهوی زندگی روزمره می گريزد، به سفری به کاشان می رود، اين سفر به سلوکی درونی منجر می شود و آميزه ای از لحظه های انقلابی و تجربه های عرفانی در آن نمود پيدا می کند.
اين داستان کوتاه نخست بار، در سال 58 در"کتاب جمعه" انتشار يافت و سال 1379 در مجموعه "جايی ديگر" جای گرفت.
[18192]
تنها
10:20:12
9/29/2010
shisheye panjere ra baran shost, az dele man amma che kasi naghshe tora khahad shost.....
[18193]
asal

19:21:56
9/29/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام به دوست داران سهراب
سلام به تنها عزيز

من كتاب بزرگ بانوي روح من رو خوندم. از حال وهواي كتاب از مفاهيم عرفانيش و چند تا از شعرهاي سهراب حدس ميزدم خانم ترقي بايد با سهراب در ارتباط باشه يا حداقل از دوستداران انديشه سهراب باشه .

ممنون

دشت هاي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه ...

ماهيچ مانگاه
رام

[18194]
رام
12:03:53
9/30/2010
به تماشا سوگند وبه اغاز كلام

سلام

به سهراب

به دوستان پرتقالي
راستي
دوستان من كجا هستند؟

روزهاتون پرتقالي دلاتون خوش لباتون خندون....

پاي ني زاري ماندم.باد مي امد گوش دادم.
خوبه بعضي وقتا بمونيم وگوش بديم به ....


ماهيچ مانگاه
رام
[18195]
رام
20:00:58
10/1/2010
چون بغضم و با شکست نسبت دارم

با هرچه خراب و مست نسبت دارم

من حسّ غریب رفتن از خویشتنم

با هر چمدان به دست نسبت دارم...


درود دوستان سهرابي ام.. درود رام و تنهاي عزيز.. سهرابي بمونيد و پاك
[18196]
آسمان آبي

17:08:22
10/2/2010
عشق و عرفان در شعر سهراب رابطه ي تنگاتنگي با يكديگر دارند . سهراب عشق را از دل سنگ كه نماد سختي و خشم است هم استخراج كرد . از ديدگاه سهراب طبيعت با تمام اركان و تنوعاتش وحدت است در عين كثرت .
[18197]
ليلا خاكپور
11:39:19
10/3/2010
با سلام
بي شك آثار طراحي و نقاشيهاي مرحوم زنده ياد بايد بيشتر از اينها باشد .در صورت امكان آثار بيشتري از استاد در سايت بگزاريد.
با سپاس فراوان
www.abazari.blogfa.com
[18198]
علي

00:37:27
10/5/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

فردا افتاب كاشان جور ديگري ميتابد
فردا صداي پاي اب مي ايد است
فردا شهر كاشان جور ديگريست
فردا آغاز مردي است از جنس آب از جنس پاكي از جنس صداقت...

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست

و خدايي كه در اين نزديكيست


گوش كن
جاده صدا ميزند از دور قدمهاي تورا...

فردا آغاز توست:
سهراب كبير


سهرابم بياد تو شمع كيك تولدت رو با عاشقات فوت ميكنم
82 سالگي ات مبارك...
تولد شاعر اب گل ايينه رو به همتون تبريك ميگم

ماهيچ مانگاه
رام
[18199]
رام
19:35:18
10/5/2010
سلام دوستان . سلام به دوستداران سهراب .
14 مهر سالروز تولد سهراب سپهري رو به همه ي دوستدارانش تبريك عرض مي كتم .
.
درست سر ساعت 12 . مادرم صداي اذان را مي شنيده است .
.
اين روز مبارك.
سهراب تولدت مبارك .
[18200]
تنها
11:17:50
10/6/2010
من تمام لحظه هاي شاعرانه ام را مديون تو ام سهراب من،ام كاري از من و دستانم ساخته نيست.اينجا عشق معنايي ندارد و تو عاشقي ... و عاشق هميشه تنهاست...
[18201]
مژگان

12:09:51
10/7/2010
و تو آمدي و مهر را معنا كردي...
سهراب من ميلادت مبارك
[18202]
مژگان

12:37:29
10/7/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

چه حالم خوش است وقتي واژه واژه از تو پر مي شوم

چه زيباست زماني كه تورا ميخوانم

چه پر از غرورم بواسطه نام تو در جهان


سهراب كبير


تولدت مبارك...



ماهيچ مانگاه
رام
[18203]
رام
12:53:42
10/7/2010
درود بر سهراب
كه روحش همچون اب زلالی جاریست
جاودانه باد روح پاکش
نام نیکویش زمزمه نیمه شب مستان باد
سهرابم آغاز شقایقی شدنت مبارک
MRARSALAN. BLOGFA.COM
[18204]
ریحانه

17:29:49
10/7/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام

سلام به دوستان پرتقالی
تنها.اسمان ابي.رهاو...

سلام به ریحانه
وبلاگ تو دیدم .عاليه. اميدوارم روز به روز پر بار تر بشه.
تولد سهراب بهت تبریک میگم...

يه انتقاد کوچولو:
من از طراحان سایت سهراب میخوام که به روز باشند
مطالب جدید بنویسند.برای مثال مطلب فردا اول اردیبهشت است بیشتر از يکسال است که نوشته شده
ممنون...


ماهیچ مانگاه
رام
[18205]
رام
19:42:36
10/7/2010
ورودت به اين دنبا آنقدر زيبا بود كه هنوز بعد 82 سال صداي پايت را همگان مي شنوند .

تولدت مبارك سهراب
[18206]
آزيتا
19:50:51
10/7/2010
خدا رو شكركه سايت دوباره باز شد.
.
سلام.
شايد سهراب تعبيرخوابهاي ديده نشده ي همه ي آرزومندان جهانه.
[18207]
تنها
15:35:38
10/20/2010
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
سلام و درود بر شما كه اينقدر باذوق هستين.اگه دوست داشتين به وبلاگ ماهم سر سربزنيد.http://orkideh1.persianblog.ir/


[18208]
غزل

11:42:6
10/21/2010
بحر طویل در فضائل حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)
مرحوم محمد کاظم غالب تراش «چاووش» اصفهانی مرحوم محمد کاظم غالب تراش «چاووش» اصفهانی
ابتدای سخنم نام خدایی است که غواص خرد با همه فهم و فراست به یم فکرت اگر غوص کند مدت بسیار بخواهد گهری از صدف مرحمت او به کف آرد نتواند کرمش غرقهی گرداب بلا را سوی ساحل بکشاند ز وفا گم شدهی جور و ستمدیدهی بیچارهی آوارهی بی برگ و نوا را به مطالب به مراتب به مقاصد به مشاهد به مساکن به مواطن به دو پیغمبر نامی زوفا ساغری از آب بقا داده که در بحر و بر آن کس که گرفتار شود در خطری یاوری و در حق آن کس پدری کرد و به مقصود رسانند حکیمی است که چون حکمت او مقتضی آید که کند حکمت خود ظاهر و پیدا تن شخصی به بحار الم اندازد و در ورطهی غم رحمت او تختهای از زورق بشکسته فرستد که مر، آن شخص به دو دست زند تا نچشد زهر فنا را. ابتدای سخنم نام خدایی است که غواص خرد با همه فهم و فراست به یم فکرت اگر غوص کند مدت بسیار بخواهد گهری از صدف مرحمت او به کف آرد نتواند کرمش غرقهی گرداب بلا را سوی ساحل بکشاند ز وفا گم شدهی جور و ستمدیدهی بیچارهی آوارهی بی برگ و نوا را به مطالب به مراتب به مقاصد به مشاهد به مساکن به مواطن به دو پیغمبر نامی زوفا ساغری از آب بقا داده که در بحر و بر آن کس که گرفتار شود در خطری یاوری و در حق آن کس پدری کرد و به مقصود رسانند حکیمی است که چون حکمت او مقتضی آید که کند حکمت خود ظاهر و پیدا تن شخصی به بحار الم اندازد و در ورطهی غم رحمت او تختهای از زورق بشکسته فرستد که مر ، آن شخص به دو دست زند تا نچشد زهر فنا را.
*** ***
بود یک مرد پسندیدهی بگزیدهی نیک و بد گردنده فلک دیده که در دور زمان، سود و زیان، دیده بسی مثل نبودیش کسی مرد گزین، بحر و بر روی زمین، داشت همه زیر نگین، ساز سفر ساز، به امید حق انباز، بدش اقشمه ممتاز، چنان مرغ به پرواز، به شیب و به فراز آمده بهر سفر بحر شد او عازم و موجود مطاعی که بدش لازم آهنگ سفر کرد و شد از خاک وطن دور، به سر ز آتش سودای سفر شور، سفینه به سوی آب کشانید چنان باد دوانید مکان کرد به دریا، چه ز دریا بسرایم که در او بود ز یک موج دو صد فوج ندم درد و الم ظاهر و پیدا و ز عرضش نتوان فرض و ز طولش چه کنم عرض دو صد حلقهی سیماب، ورا بود به گرداب، چو مستان شده او عربده جو نادرگو زهرهی خاک شده آب از او دل به تب و تاب از او، همچون جمل کف به لبش بود هویدا کربش چین به جبین بر سر کین وه زترشرویی آن کان شدی زهره جان موجهی او، کرد چه سر نوح از او، کرد حذر داغ دل ساحل از آن بود هویدا وعیان نغمهی موجش به فنون برده ز سر هوش برون شد به خیالش چو سمک، گفت همین است فلک، آب دو صد رود از او بود به بدرود از او بحر معلق زکفش منفعل آمد، صدفش عاقل و دیوانه پرید از سرشان هوش، که در زورق آن بحر گذراند به یک مرتبه پا را. بود یک مرد پسندیدهی بگزیدهی نیک و بد گردنده فلک دیده که در دور زمان ، سود و زیان ، دیده بسی مثل نبودیش کسی مرد گزین ، بحر و بر روی زمین ، داشت همه زیر نگین ، ساز سفر ساز ، به امید حق انباز ، بدش اقشمه ممتاز ، چنان مرغ به پرواز ، به شیب و به فراز آمده بهر سفر بحر شد او عازم و موجود مطاعی که بدش لازم آهنگ سفر کرد و شد از خاک وطن دور ، به سر ز آتش سودای سفر شور ، سفینه به سوی آب کشانید چنان باد دوانید مکان کرد به دریا ، چه ز دریا بسرایم که در او بود ز یک موج دو صد فوج ندم درد و الم ظاهر و پیدا و ز عرضش نتوان فرض و ز طولش چه کنم عرض دو صد حلقهی سیماب ، ورا بود به گرداب ، چو مستان شده او عربده جو نادرگو زهرهی خاک شده آب از او دل به تب و تاب از او ، همچون جمل کف به لبش بود هویدا کربش چین به جبین بر سر کین وه زترشرویی آن کان شدی زهره جان موجهی او ، کرد چه سر نوح از او ، کرد حذر داغ دل ساحل از آن بود هویدا وعیان نغمهی موجش به فنون برده ز سر هوش برون شد به خیالش چو سمک ، گفت همین است فلک ، آب دو صد رود از او بود به بدرود از او بحر معلق زکفش منفعل آمد ، صدفش عاقل و دیوانه پرید از سرشان هوش ، که در زورق آن بحر گذراند به یک مرتبه پا را.
*** ***
آن هنرمند به کشتی چو مکان کرد در آن بحر روان، کرد و خرد آه و فغان، کرد چو لختی بگذشتی ز قضا باد مخالف بوزیدن شد و زو دل گرم طپیدن که به یک مرتبه از چار طرف موج به موج آمد و در موج نهنگان بلا منتظر مردم کشتی که به خوبی و به زشتی همه را طعمهی خود کرده که ناگاه یکی موج به موج آمد و زد بر کمر کشتی بشکسته دل طایفهی خستهی از قید جهان رسته، به اقلیم بقا بار سفر بسته، هر آن چیز که بد غرقهی گرداب فنا مرد هنرور به شنا آمده و روی توکل به خدا کرده یکی گفت همی لاتخفش، تختهی بشکسته کشتی به کفش، آمده یا بخت بدو رخت کشانید چو طفلان که به بازی شده آن چوب ورا مرکب تازی شده بر چوب سوار و به یمین و به یسار آمده با زوزق بیلنگر و بی شرطه در آن ورطه، سیه روز و به سرشب به سرآورده به ساحل برسانید و شد آن مرد زبازی فلک خیره که او را شده چیره به زبان شکر خدا کرد بیان گشت روان تا به جزیره چه جزیره که شد از دیدن آن دیدهی هر پیر و جوان تیره زاشجار و زانهار وزاثمار فزون تا به کنون دیدهی آن مرد ندیده به شجر زامر خدا بلبل شیدا به نوا طوطی و قمری زپی جلوهگری، زاغ زخود گشته بری، رفته به که کبک دری ، سار برآورده نوا، مرغ سحر نغمه سرا، باز همانندهما، اوج گرفته به هوا، ریخت زبس مانی چین، نقش همامش به زمین، هدهد فرخنده لقا، آمده از شهر صبا، بافر و شاهین ز شعف هر طرفی کرده بیان شکر خدا را. آن هنرمند به کشتی چو مکان کرد در آن بحر روان ، کرد و خرد آه و فغان ، کرد چو لختی بگذشتی ز قضا باد مخالف بوزیدن شد و زو دل گرم طپیدن که به یک مرتبه از چار طرف موج به موج آمد و در موج نهنگان بلا منتظر مردم کشتی که به خوبی و به زشتی همه را طعمهی خود کرده که ناگاه یکی موج به موج آمد و زد بر کمر کشتی بشکسته دل طایفهی خستهی از قید جهان رسته ، به اقلیم بقا بار سفر بسته ، هر آن چیز که بد غرقهی گرداب فنا مرد هنرور به شنا آمده و روی توکل به خدا کرده یکی گفت همی لاتخفش ، تختهی بشکسته کشتی به کفش ، آمده یا بخت بدو رخت کشانید چو طفلان که به بازی شده آن چوب ورا مرکب تازی شده بر چوب سوار و به یمین و به یسار آمده با زوزق بیلنگر و بی شرطه در آن ورطه ، سیه روز و به سرشب به سرآورده به ساحل برسانید و شد آن مرد زبازی فلک خیره که او را شده چیره به زبان شکر خدا کرد بیان گشت روان تا به جزیره چه جزیره که شد از دیدن آن دیدهی هر پیر و جوان تیره زاشجار و زانهار وزاثمار فزون تا به کنون دیدهی آن مرد ندیده به شجر زامر خدا بلبل شیدا به نوا طوطی و قمری زپی جلوهگری ، زاغ زخود گشته بری ، رفته به که کبک دری ، سار برآورده نوا ، مرغ سحر نغمه سرا ، باز همانندهما ، اوج گرفته به هوا ، ریخت زبس مانی چین ، نقش همامش به زمین ، هدهد فرخنده لقا ، آمده از شهر صبا ، بافر و شاهین ز شعف هر طرفی کرده بیان شکر خدا را.
*** ***
آن جوان مرد زنویافته جان سوی جزیره چو روان شد، همه دم حمد حقش ورد زبان شد، به جوانب نگران شد، همه جا صنع خدا دید، به پنهان و ملا دید، به صبح و به مسا دید، یکی روز ز تنهایی خود کرد بنا نوحه و زاری ، زنی از جوف درختی به نوا شد پی یاری، چو نوا مرد شنود آه برآورد که ای صاحب افغان، به حق ایزدمنان، ملکی یا که تو انسان؟ آن جوان مرد زنویافته جان سوی جزیره چو روان شد ، همه دم حمد حقش ورد زبان شد ، به جوانب نگران شد ، همه جا صنع خدا دید ، به پنهان و ملا دید ، به صبح و به مسا دید ، یکی روز ز تنهایی خود کرد بنا نوحه و زاری ، زنی از جوف درختی به نوا شد پی یاری ، چو نوا مرد شنود آه برآورد که ای صاحب افغان ، به حق ایزدمنان ، ملکی یا که تو انسان؟ منما روی تو پنهان، زمن مضطر حیران، که چنان مهر درخشان، رخ ماهی شده تابان، که یقین روضهی رضوان، نُبدش جور بدینسان، رخ او بود گلستان، لب او غنچهی خندان، شدش از موی پریشان، به جهان او بود گلستان، لب او غنچهی خندان، شدش از موی پریشان، به جهان مشک شد ارزان، چو قدش سرو به بستان، نبُدی شد چو خرامان، نگران مرد سخنران، چو بدان خوش لب و دندان، بشد از چشم شدش جان، غم آن موجهی طوفان، همه از یاد شدش هان، زکمانخانهی ابروی کجش جست یکی تیر قضا بر دل آن مرد مهین آمد و بنشست کشید آهی و مدهوش شده بعد زمانی چو به هوش آمده گفت ای دُر رخشنده بگو کیستی و خوف تو از چیست که در جوف شجر خوش متمکن شدهای زن به جوابش ز وفا گفت که من دخت بزرگانم و از مرد هراسانم و روزی گذر افتاد به عمانم و کشتی که در او بود مکانم بشکست و به یکی تخته زده دست و زغم رسته و خود را سوی این منزل نیکو برساندم بود الحال بسی سال که من یکه و تنها، به همین منزل و مأوا، شدهام ساکن و از شهر و مواطن خبری نیست مرا چون بکنم زآنکه نباشد به جهان چاره قضا را. منما روی تو پنهان ، زمن مضطر حیران ، که چنان مهر درخشان ، رخ ماهی شده تابان ، که یقین روضهی رضوان ، نبدش جور بدینسان ، رخ او بود گلستان ، لب او غنچهی خندان ، شدش از موی پریشان ، به جهان او بود گلستان ، لب او غنچهی خندان ، شدش از موی پریشان ، به جهان مشک شد ارزان ، چو قدش سرو به بستان ، نبدی شد چو خرامان ، نگران مرد سخنران ، چو بدان خوش لب و دندان ، بشد از چشم شدش جان ، غم آن موجهی طوفان ، همه از یاد شدش هان ، زکمانخانهی ابروی کجش جست یکی تیر قضا بر دل آن مرد مهین آمد و بنشست کشید آهی و مدهوش شده بعد زمانی چو به هوش آمده گفت ای در رخشنده بگو کیستی و خوف تو از چیست که در جوف شجر خوش متمکن شدهای زن به جوابش ز وفا گفت که من دخت بزرگانم و از مرد هراسانم و روزی گذر افتاد به عمانم و کشتی که در او بود مکانم بشکست و به یکی تخته زده دست و زغم رسته و خود را سوی این منزل نیکو برساندم بود الحال بسی سال که من یکه و تنها ، به همین منزل و مأوا ، شدهام ساکن و از شهر و مواطن خبری نیست مرا چون بکنم زآنکه نباشد به جهان چاره قضا را.
*** ***
مرد گفتا که تو گستاخ ازاین شاخ به زیر آی و بیاسای که بگذشت که فردی شده وقتی زن مردی و اگر میل تو باشد به طریقی که بود شرع پیمبر، به حباله منت ایدر، به در آرم تو زن من مرد گفتا که تو گستاخ ازاین شاخ به زیر آی و بیاسای که بگذشت که فردی شده وقتی زن مردی و اگر میل تو باشد به طریقی که بود شرع پیمبر ، به حباله منت ایدر ، به در آرم تو زن من شدمت شوی بشوی از رخ خود گرد الم، دور کن از خویش ندم، زن به جز از این نبدش چاره به زیر آمد و آن زن شد واین شوی زمانی به هم آورده به سر، خالق اکبر دو پسر، کرده کرامت رخ آن هر دو، قمر لب چو شکر قد چو صنوبر، به یکی روز پسرها ز پدر حال بپرسیده پدر قصّه بیان کرد که ما راست دیاری که در او هست بسیاقشمه و البسه واطعمه و امتعه از گردش افلاک گرفتار شد استیم دراینجا پسران کرده تمنا ز پدر خیز تو ما را بسوی کشور خود بر، پدر از بهر دل آن دو پسر، زورقی از چوب و خس و خار بیاراست به خوبی رسنی سخت بر او بست، رسن را به کف همسر خود داد و با هر دو پسر کرد به کشتی چو مقر، موج در افتاد به دریا و رسن از کف زن گشت رها باد به زورق بوزید و شده در آب روان، زن به جزیره به غم و آه و فعان، ماند قضا کشتی مرد و دو پسر راند پس از چند صباحی سوی ساحل برسیدند، در او رخت کشیدند، بدی مرد به فکر زن و آن هر دو پسر، گرم ابر شیون تا اینکه یکی شدمت شوی بشوی از رخ خود گرد الم ، دور کن از خویش ندم ، زن به جز از این نبدش چاره به زیر آمد و آن زن شد واین شوی زمانی به هم آورده به سر ، خالق اکبر دو پسر ، کرده کرامت رخ آن هر دو ، قمر لب چو شکر قد چو صنوبر ، به یکی روز پسرها ز پدر حال بپرسیده پدر قصه بیان کرد که ما راست دیاری که در او هست بسیاقشمه و البسه واطعمه و امتعه از گردش افلاک گرفتار شد استیم دراینجا پسران کرده تمنا ز پدر خیز تو ما را بسوی کشور خود بر ، پدر از بهر دل آن دو پسر ، زورقی از چوب و خس و خار بیاراست به خوبی رسنی سخت بر او بست ، رسن را به کف همسر خود داد و با هر دو پسر کرد به کشتی چو مقر ، موج در افتاد به دریا و رسن از کف زن گشت رها باد به زورق بوزید و شده در آب روان ، زن به جزیره به غم و آه و فعان ، ماند قضا کشتی مرد و دو پسر راند پس از چند صباحی سوی ساحل برسیدند ، در او رخت کشیدند ، بدی مرد به فکر زن و آن هر دو پسر ، گرم ابر شیون تا اینکه یکی روز بگفت هاتف غیبش زوفاگیر تو دامان شه طوس رضا را. روز بگفت هاتف غیبش زوفاگیر تو دامان شه طوس رضا را.
*** ***
مرد بخرد پی این مقصد عظمی، به سوی طوس روان با پسران اشک فشان گشت وبه غم بود هم آغوش، ببردی پسران را به سر دوش، بکابود رفیقش، بنوردید طریقش، به طریقی که نمیبود ازاو صعب تر آمد به طرق شب شد و او دور ز مردم شد و محروم زانجم شد و ره گم شد وابر سیهی آمد و بارید، بسی رعد بغرید، به فریاد و فغان گفت به سلطان خراسان، که بکن مشکلم آسان، نه من زار ز زوّار تو هستم، تو نگیری ز چه دستم، ز شه طوس اشاره به یکی خادم خود شد که مناره بنما زود چراغان ، که شد اینک به بیابان، غم زوّار پیاده ز همه خلق زیاده زوفا خادم شه آمد و گلدسته چراغان بنمود و در احسان بگشود آنکه رهش گم شده بود روشنیاش دید سوی طوس روان شد ز قضا باد وزان گشت چراغی که به گلدستهی شه بود فروزان شده خاموش، برفت از سر آن مرد حزین هوش، که گردید دوباره ز شه طوس اشاره به چراغان مناره غرض این واقعه رو داد سه نوبت، که شه روم برافراشته رایت، زوفا خادم شه گفت که الحال مستقبال به زوّار نمایم، به جلال خود از آن قدر وجلالی که ورا هست فزایم، به رهش آمد ایستاده او آمد و بر خاک رهش بوسه زد و بر سوی منزلگه خود برد و غمش خورد و شد آن مرد حزین با پسران درحرم محترم خسرو دین، بوسه همی زد به زمین دید چو آن روضه که میبود به از خلدبرین، گشت در او خاک نشین، سر بنمود او زالم نوحه و افغان و بکا را. مرد بخرد پی این مقصد عظمی ، به سوی طوس روان با پسران اشک فشان گشت وبه غم بود هم آغوش ، ببردی پسران را به سر دوش ، بکابود رفیقش ، بنوردید طریقش ، به طریقی که نمیبود ازاو صعب تر آمد به طرق شب شد و او دور ز مردم شد و محروم زانجم شد و ره گم شد وابر سیهی آمد و بارید ، بسی رعد بغرید ، به فریاد و فغان گفت به سلطان خراسان ، که بکن مشکلم آسان ، نه من زار ز زوار تو هستم ، تو نگیری ز چه دستم ، ز شه طوس اشاره به یکی خادم خود شد که مناره بنما زود چراغان ، که شد اینک به بیابان ، غم زوار پیاده ز همه خلق زیاده زوفا خادم شه آمد و گلدسته چراغان بنمود و در احسان بگشود آنکه رهش گم شده بود روشنیاش دید سوی طوس روان شد ز قضا باد وزان گشت چراغی که به گلدستهی شه بود فروزان شده خاموش ، برفت از سر آن مرد حزین هوش ، که گردید دوباره ز شه طوس اشاره به چراغان مناره غرض این واقعه رو داد سه نوبت ، که شه روم برافراشته رایت ، زوفا خادم شه گفت که الحال مستقبال به زوار نمایم ، به جلال خود از آن قدر وجلالی که ورا هست فزایم ، به رهش آمد ایستاده او آمد و بر خاک رهش بوسه زد و بر سوی منزلگه خود برد و غمش خورد و شد آن مرد حزین با پسران درحرم محترم خسرو دین ، بوسه همی زد به زمین دید چو آن روضه که میبود به از خلدبرین ، گشت در او خاک نشین ، سر بنمود او زالم نوحه و افغان و بکا را.
*** ***
چون که شب آمد وابواب حرم بسته شد آمد بر او خادم و گفتا که زجا خیز که تا رو سوی منزل بنمائیم، در عیش گشائیم، بگفتا که مرا هست یکی عرض بدین شاه شب ازاین جا به دگر جا نروم تا که از او مطلب خود خواسته، الحال تو برخاسته و روسر خودگیر، زمن عذر تو بپذیر، شد آن خادم و او با پسران مانده به جا دست به دامان شه طوس زد و همسر خود مادر آن هر دو پسر خواست و را، بد به میان راز که ابواب حرم باز شد و خادمکی آمد و گفتا که ترا یک زنی آواز کند خیز و ببین کیست، به تو مطلب او چیست، زجا خاست سوی زن شد ودید او که بود مادر طفلان بسرائید که ای زن به کجا بودی اینجا تو چسان آمدهای گفت که من دوش بدم واله و حیران به جزیره که به ناگاه سواری بر من آمده کز نور رخش ارض و سما بود منور، به من غمزده گفتا که زجا خیز که طفلان تو و شوهر تو منتظر روی تو هستند ترا خواستهاند از من و باید که ترا من برایشان برسانم، چو از آن سبز قبا این بشنیدم به رکابش زده دستی به ردیفش بنشستم به یکی لمحه از آن بحر گذشتیم و مرا او برسانید بدین جایگه نغز پسندیده و گفتا که ترا شوهر و آن هر دو پسر، کرده در این روضه مقر در برایشان برو شاد و فرحناک بزی گفتمش ای خسرو خوبان تو بگو کیستی این لطف به من کردی و فارغ زمحن کردی و بر وجه حسن کردی و و احسان بنمودی به بسرائید که من یار غریبانم و سر کردهی خوبانم و مسموم ز عدوانم و سلطان خراسانم و گفت این سخنان از نظر من شده غایب تو مکن دامنش از دست رها، تا شودت کام روا، صبح و مسا، مدحسرا، شوکه چو «چاووش» از او حاجت خود را طلبی بردر او بار دگر روکنی و خوش نگری بارگه وگنبد و ایوان طلا را. چون که شب آمد وابواب حرم بسته شد آمد بر او خادم و گفتا که زجا خیز که تا رو سوی منزل بنمائیم ، در عیش گشائیم ، بگفتا که مرا هست یکی عرض بدین شاه شب ازاین جا به دگر جا نروم تا که از او مطلب خود خواسته ، الحال تو برخاسته و روسر خودگیر ، زمن عذر تو بپذیر ، شد آن خادم و او با پسران مانده به جا دست به دامان شه طوس زد و همسر خود مادر آن هر دو پسر خواست و را ، بد به میان راز که ابواب حرم باز شد و خادمکی آمد و گفتا که ترا یک زنی آواز کند خیز و ببین کیست ، به تو مطلب او چیست ، زجا خاست سوی زن شد ودید او که بود مادر طفلان بسرائید که ای زن به کجا بودی اینجا تو چسان آمدهای گفت که من دوش بدم واله و حیران به جزیره که به ناگاه سواری بر من آمده کز نور رخش ارض و سما بود منور ، به من غمزده گفتا که زجا خیز که طفلان تو و شوهر تو منتظر روی تو هستند ترا خواستهاند از من و باید که ترا من برایشان برسانم ، چو از آن سبز قبا این بشنیدم به رکابش زده دستی به ردیفش بنشستم به یکی لمحه از آن بحر گذشتیم و مرا او برسانید بدین جایگه نغز پسندیده و گفتا که ترا شوهر و آن هر دو پسر ، کرده در این روضه مقر در برایشان برو شاد و فرحناک بزی گفتمش ای خسرو خوبان تو بگو کیستی این لطف به من کردی و فارغ زمحن کردی و بر وجه حسن کردی و و احسان بنمودی به بسرائید که من یار غریبانم و سر کردهی خوبانم و مسموم ز عدوانم و سلطان خراسانم و گفت این سخنان از نظر من شده غایب تو مکن دامنش از دست رها ، تا شودت کام روا ، صبح و مسا ، مدحسرا ، شوکه چو «چاووش» از او حاجت خود را طلبی بردر او بار دگر روکنی و خوش نگری بارگه وگنبد و ایوان طلا را.
*** ***
مرحوم محمد کاظم غالب تراش «چاووش» اصفهان

[18209]
رها
00:43:21
10/22/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام
يه سلام گرم و باحال به دوستان گل وگلاب

"؟>}فكر كردم سايت بسته شده ميخوان به روزش كنن؟"{

بگذريم
از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است...

دوست...دوست
دوستي به نام سهراب
دوستي با سهراب دوستي با بشريت با مهرباني
با طبيعت با آب است...

چه دوستي پاكي روان است در ضمير من...

نقاش نيستم
ولي سهرابم
تمام لحظه هاي بي تو بودن را درد ميكشم...

اي همه من
روح بلندت غرق نور خداوندي باد...

ماهيچ مانگاه
رام
[18210]
رام
12:03:37
10/22/2010
فقط میتونم بگم متاسفم...
[18211]
بهار
13:21:33
10/23/2010
وقتی تو نیستی دیگه یک تیکه سنگ ارزشی نداره سهراب
سلام
تشكر از شما . خيلي از اين قسمت بهره بردم .
عكسها هم جالب بودند .
موفق باشید
[18213]
شهلا -ف

01:06:52
10/24/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام


كمي با خودم:

ديروز شدم...
يك نفر گفت :يار امام زمان باشي ونفر بعد گفت:انسان ساز است ويك نفر هم گفت چه كار بيخودي...
هر كس چيزي گفت و رفت .
من ماندم و دراز نشت.بشين پاشو.عقبگرد.وهزار فكرو خيال...

ترسي شفاف مرا فرا مي گيرد...


ياد من باشد تنها هستم

ماه

بالاي سر تنهايي است...


ماهيچ مانگاه
رام
[18214]
رام

16:59:34
10/24/2010
( يك بار سهراب وقتي از كناره ي اقاقيا هاي خانه ي قديمي پدري ام – كه يادش هميشه با من است - براي خداحافظي به طرف در مي رفت ، شنيدم كه با صداي زمزمه مانندي گفت :
عجب اقاقيا هايي ! من را ياد باغ كاشان مي اندازد . بعد سرش را كمي به طرف فروغ برگرداند و گفت : عرعر چه طور ، نداريد ؟ ... و من خنده كنان گفتم : اختيار داريد خانه ي ما هميشه پر از عرعر است ! ... و هر سه با هم خنديديم . وقتي به جلوي در رسيديم سهراب بدون آن كه به من نگاهي بيندازد گفت : البته خانه ي ماهم دست كمي از خانه ي شما ندارد . سري تكان داد و سپس به راه افتاد .


از سهراب نازنين و كلمات كوتاهي كه گاه به زحمت از لبان اش بيرون مي آمد ديگر چيزي را به ياد نمي آورم ، ولي خبرهاي اش را گاهي از فروغ مي شنيدم او به نبوغ سهراب ايمان داشت و چند بار شنيدم كه مي گفت : روح عميقي دارد ، اصلا دنياي اش جور ديگري است ، نمي داني چه حرف هايي مي زند ، بيشتر وقت ها اين جا نيست!
يك بار هم مي گفت : خيلي ها سهراب را نمي فهمند ، يك عده هم مسخره اش مي كنند ، اما من خوب مي فهمم اش!


سهراب در يكي از نامه هايش به مهري رخشا مي نويسد : " آشنايي تو براي من بزرگ بود . " )

( كتاب زن شبانه ي موعود – پوران فرخزاد )
[18215]
تنها
17:51:52
10/25/2010
سلام واقعا ممنون....بينظيريد
[18216]
سونيا

11:38:16
11/2/2010
سلام . به نظر شما سهراب عارف بوده ؟
[18217]
Unknown
12:54:51
11/3/2010
خيلي زيبا بود.. نمي دونم چرا دلم گرفت...
[18218]
شبنم

11:34:58
11/6/2010
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است...

برای شادی روح سهراب عزیز فاتح قلب ها یک فاتحه.
[18219]
حميد

14:44:55
11/6/2010
سلام وخسته نباشید خدمت شما که یاد سهراب را همواره زنده نگه می دارید. سایت خیلی خیلی مفیدی دارید ومن از مطالب سایتتون خیلی بهره بردم. به امید موفقیت روز افزون شما.
در پناه حق
هی فلانی
شاید زندگی همین باشد
[18221]
sedaye paye ab

23:10:0
11/7/2010
سلام من درباره صدای سهراب با مدیر محترم این سایت می خواستم صحبت کنم مرحمت کنید با من تماس بگیرید
09127542328

از شما متشکرم به خاطر برپایی این سایت خوب و ارزنده.ایروان ارمنستان.کاوه توفیقی.آبانماه1389
[18223]
کاوه توفیقی
23:55:43
11/9/2010
یادش ونامش همیشه جاودان باد
[18224]
حسین عابدی

10:35:19
11/10/2010
سهراب هميشه جاودانه مي ماند وآثارش روزشمارعمر آدمي را به همراه دارد وقابل تامل ودرنگ به اندازه تمام عمر آدمي . پيروز باشيد.
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام سهراب
سلام دوستان سهراب

خيلي دلم واستون تنگ شده بود...
خيلي وقت بود نيومده بودم .دلم گرفته بود.

سهراب
رام وقف توست...

ماهيچ مانگاه
رام
[18226]
رام
12:43:24
11/11/2010
سهراب عاشق بود.
[18227]
هادی

15:01:13
11/11/2010
به تماشا سوگند وبه اغاز كلام

درود خداوند به روح بلندو پاكت اي سهراب
سلام عاشقانه من بر وسعت وجود پاك ارغواني تو


روح ما گره خورده با روح تو.
عشق ما پيوند عميقي دارد با عشق تو.
صداي تو در گوش ما هنوز زمزمه ميشود.
نگاه عاشقانه ات به زمين را هنوز حس ميكنيم.
احساسات ما از احساس تو سيراب ميشود...

تو عشق را براي ما معني كردي
اما
ما براي رسيدن به تو چقد تنها مانده ايم...

"كنار قبر انتظار چه بيهوده است" سهراب كبير

ماهيچ مانگاه
رام
[18228]
رام
12:03:44
11/12/2010
فقط ميشه بابت اين خطاها گريست و گريست
سلااااااااااااااااااااااااااام.صبح بخير.هرانساني با اين ژيام به دنيا ميايد كه خدا هنوز از انسان نوميد نيست
[18237]
هديه
08:47:26
11/14/2010
خورشيدباش كه اگه خواستي به كسي نتابي نتوني
[18238]
هديه
08:55:3
11/14/2010
-
[18241]
هديه
09:04:48
11/14/2010
-
[18243]
هديه
09:16:9
11/14/2010
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
[18244]
ارام
09:18:15
11/14/2010
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابر ها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دستمالم را اما افسوس
نان ماشینی
در تصرف دارد
...
...
...
آبروی ده ما را بردند !
[18245]
ارام
09:22:23
11/14/2010
درود دوستان سهرابي ام

بعد از مدت ها اومدم.... دلم براي همتون بي نهايت تنگ شده بود.... دوستان جديد من و سهراب درود گرم منو پذيرا باشيد....


واژه ها كه رديف مي شوند
تازه يادشان مي آيد
چقدر بدهكار چشمان تو هستند.......
[18247]
آسمان آبي

11:20:41
11/14/2010
خطاب به تازه واردين بايد عرض كنم اينجا چت روم نيست... اگه صحبت هاي خصوصي داريد لطف كرده به آيدي هاي يكديگر بفرستيد.... اينجا مكاني پاك تنها براي درد دل و دل نوشته هاي دوستداران سهراب مي باشد....
با تشكر
[18250]
مدير
18:48:20
11/14/2010
خطاب به بعضي دوستان كه فكركردن ما تازه وارديم.من خواستم دوستموبااين سايت خوب اشنا كنم همين.شماببخشيدجناب مديرررررررررررررررررررررررررررر
[18251]
هديه
12:10:11
11/15/2010
يادمان باشد اگر خاطرمان تنهاشد طلب عشق ز هر بي سر وژايي نكنيم
[18252]
هديه
12:12:54
11/15/2010
در كرمان نمايشگاه اين بزرگوار بر پاست با اطاق ابي چقدر حضورش را احساس كردم با چمدان و كفشهايش
[18253]
سياهپوش
12:23:20
11/15/2010
-که می خواستی برگردی به کودکی ؟
-آره.
-آره خب
...
کی تاحالا برگشته به کودکیش ؟
کی؟
کجا ؟
کی ؟
کجا ؟
می خواستم .
می خواستم .
اما مقدورم نشد.
باید مقدورم بشه.
-آه.
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیرگی ها
خیرگی ها
خیرگی
خیرگی هاو سکوت
خیرگی و افق سرخ غروب
خیرگی و علف ترد بهار
خیرگی و شبح کوه و درختان در شب
خیرگی و چرخش گردن جو
خیرگی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیره ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر
من باید برگردم
تا تو قبرستون ده قش قش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق سنگ کوچیک بزنم .
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم .

آخه تنها من می دونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده ؟
آخه تنها من می دونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده ؟
کلید کهنه ی صندوق عجایب لای دستمال چه پیرزنی پنهونه ؟
راز خاموشی فانوس کجاست ؟
...
چه گلی رو اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه ؟
من باید برگردم تا به مادرم بگم من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم
من بودم . من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم باشه باشه نمی خواد کولم کنی گندما رو تو ببر من به دنبالت میام ...
من می خوام برگردم به کودکیم
من می خوام برگردم به کودکیم .
"حسین پناهی"
[18254]
تنها

11:35:23
11/16/2010
سلااام به همه دوستانم و سهراب دوستان عزيز.
.
درآ كه كران را برچيدم خاك زمان رفتم. آب نگر پاشيدم
[18255]
تنها
11:41:17
11/16/2010
سلام بر سهراب

سلام بر دوستان سهراب

سلامي به گرمي آفتاب جنوب

سلامي به پهناي خليج هميشه فارس

به اميد موفقيت روز افزون پايگاه

دوست شما : پايگاه مذهبي- فرهنگي فانوسبان
[18256]
فانوسبان

11:55:10
11/17/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام به سهراب و عاشقانش

يه تشكر ويژه از مدير بخاطر تذكر به بعضي از ...

[18257]
رام
12:20:51
11/17/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام

محمد برهانی مولوی‌شناس و پژوهشگر قرآنی بر این عقیده است که: اگر سه آیه‌ی «و نفقت فيه من روحي» یعنی «من از روح خودم در انسان دميدم» در سوره‌ی «حجر» و «يسبح لله ما في السموات و ما في الارض» با اين معني که «هر آن چه در آسمان‌ها و زمين است، خداوند را تسبيح مي‌گویند» در سوره‌ی «جمعه» و نیز «نحن اقرب من حبل الوريد» یعنی«ما انسان را آفريديم و وسوسه‌های نفس او را مي‌دانیم و از رگ قلب‌اش به او نزديك‌تريم» در سوره‌ی «ق» را در كنار يك‌ديگر قرار دهیم؛ در مقابل ما آيينه‌ای از زيبائي‌های شعر سهراب نمايان مي‌شود.





ماهیچ مانگاه
رام
[18258]
رام
12:21:30
11/18/2010
با سلام
از تلاش عوامل مديريتي و پشتيباني سايت و نيز وبلاگ متشكرم .
سهراب براي ما ، براي من ، هميشه زنده است .
اشعار ايشان با روح زندگيهامان عجين شده .
رحمت بر روح پاك و بلند او باد .
[18259]
آرغين

23:29:51
11/19/2010
درود دوستان سهرابي ام

رام عزيز... دوست سهرابي خوبم... به خاطر مطلب زيبا و دلنشينت سپاسگذارم

پيروز و سربلند باشي
[18260]
آسمان آبي

19:38:58
11/20/2010
سهراب تو هیچ وقت غروب نمی کنی
به نام خدایی که در این قلب تپشگاه دارد....
.......................................................
اگر سکوت این گستره ی بی ستاره مجالی دهد میخوام بگویم سلام..!
................................
همین...
اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید ...
یادتون نره هاااااااااااااااااااااااااا
[18262]
$ميلاد$ cortix
20:22:7
11/22/2010
او ( سهراب ) شعر را در سیاست یک حزب و یا آرمان یک سازمان و طبقه و قشر خاصی از اجتماع محدود نمی کند، چه آنان که با چنین اندیشه ای به سرایش اشعار سیاسی از این دست می پردازند، اگر بتوانند در کوتاه مدت جذبه و شوری در آحاد مردم ایجاد کنند – که فکر نمی کنم – در دراز مدت شعرشان رنگ و جلایی ندارد و به قول حضرت مولانا :
بشنوی از قال، های و هوی را /کی ببینی حالت صد توی را
سپهری معتقد است که انقلابی بودن شاعران و افکار آنها برای رهایی جوامع بشری کافی نیست ، مگر این که افرادی که از این شعر ها تغذیه می شوند. خود دگرگون گردند و انقلابی در اندیشه و عمل آن ها پدید آید و این شدنی نیست مگر آن که شاعر به فطرت انسان ها چشم داشته باشد و به تعبیری دیگر تا موقعی که افراد جامعه از صفات و خصایصی که متناسب با افکار سیاسی و فرهنگی فرزانگان و دست اندر کاران اصلاح جامعه می باشند ، بهره مند نشده اند ، هر نوع تلاشی برای تغییر کنش و طرز زندگی انسان ها بی حاصل خواهد ماند و هر انقلابی ، کودتایی بیش نیست و برای همین است که سفارش می کند:
در تب حرف ، آب بصیرت بنوشیم.
"طه حجازی "
.
سلام بر آقا ميلاد گل و آسمان آبي عزيز
رام عزیز , ممنون از نوشته ی زیبات
[18263]
تنها
10:06:30
11/24/2010
..نزدیک تو که می آیم بوی بیابان می شنوم...
.............به تو که می رسم تنها می شوم...
.......................کنار تو تنها تر شده ام...
*****************************************
از میان کبود آهن و دود میفرستم به اهل عشق درود.
سلام تنها جان و یه سلام به همه ی سهرابیای عزیز
امیدوارم همتون خوب و سر زنده باشین.
مدیره این سایت من به نوبه ی خودم بهت افتخار میکنم من عاشقه شعرای سهرابم من وقتی شعراش رو میخونم از درون لذت میبرم این عشقه من به سهراب عشقیست فراموش نشدنی.
فقط این errorهایی که سایت میده رو یه جوری درست کنید الان تو بیشتره قسمتها اررور های مختلف میده یه چیزه دیگه منم میتونم تو سایته سهراب دخالتی داشته باشم یعنی بتونم ویرایش کنم خلاصه کنم شرمنده یه خورده نظرم زیاد شد من از سایته سهراب که روحه سهراب رو شاد میکنید با قرار دادن اشعارش در این سایت واقعا میگم لذت بردم آقا دستتون دردنکنه به یاده سهراب.
[18265]
داوود

00:01:40
11/25/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام به سهراب
سلام به دوستان سهرابي عزيز
آسمان آبي.تنها.داوود.ميلاد و رهاو...
از لطفتون ممنون

يه مدته اخر هر هفته فقط ميتونم به سايت بيام
واسه همين تو طول هفته دلم بد مي گيره كه نميتونم كنار شما دوستاي خوبم باشم
از خدا واسه همتون ارزوي سلامتي ميكنم ...

راستي

عشق صداي فاصله هاست
فاصله هايي كه غرق ابهامند...

ماهيچ مانگاه
رام
[18266]
رام
12:24:28
11/25/2010
خدا و سهراب

سهراب تمام هستی را دارای حیات می‌داند

: نقش تفسير اين آيات در مفهوم شعر سهراب به وضوح ديده مي‌شود چراکه سهراب بين انسان و گياه و بين جماد و سنگ ارتباط برقرار مي‌کند و تمام هستي را دارای حيات و خداوند را از هر چيزي در جهان نزديك‌تر به خود مي‌داند.

سهراب خدا را نزديك خود می‌بيند
سهراب بين انسان و گياه و بين جماد و سنگ ارتباط برقرار می‌كند و تمام هستی را دارای حيات و خداوند را از هر چيزی در جهان نزديك‌تر به خود می‌داند.

فرازمانی و فرامکانی در شعر سهراب باعث شده ‌پاره‌ای از افرادی که آشنا با آیین بودا و مذاهب هند هستند، اشعار این شاعر را متأثر از این مذاهب عنوان کنند و این در حالی است که بر اثر آشنایی سهراب با این مذاهب او به یک بینش خود‌آگاه و خردی نیکو، دست‌یافته بود. او از آیین بودا آموخته که اجسام و تصاویر موجود در جهان هدف‌مند آفریده شده است؛ بر همین اساس او برای کشف حقیقت به جلو گام برمی‌دارد.






ما هيچ مانگاه
رام
[18267]
رام
12:33:26
11/25/2010
خدا وسهراب

سهراب بودایی نبود



نگاه سهراب عارفانه و برخاسته از قرآن است و این موضوع باعث می‌شود که او به دنیا‌ی اطراف خود عاشقانه و از روی هدف بنگرد و این‌گونه به تماشای هستی رفتن هم به آیین بودا و هم به هر مکتب الهی و عارفانه‌ای نزدیک است.

سهراب در تمام عمر خود به دنبال رساندن این پیام به انسان ها بوده است که در راه کمال ورشد و پویایی گام بردارید و هر آن‌چه که در عرصه‌ی زندگی برای ما اتفاق می‌افتد نتیجه‌ی کردار ما است و این پیام سپهری را می‌توان از تفسیر آیه‌ی «و عسی ان تکر‌هوا شیئا و هو خیر لکم و عسی تحبوا شیئا و هو شر لکم» به دست آورد که پروردگار می‌فرماید: ای انسان چه بسا چیز‌هایی را بد می‌شماری در حالی‌که برای شما بهتر است و چه بسا چیزهایی را خوب می‌شماری که برای شما بد است و شما را گرفتار می‌سازد.

سهراب بودايی نيست
سهراب پيرو آيين بودا و يا هر آيين ديگری از مكاتب بشری نبوده است، بلكه او همواره فطرتی خدا‌جو داشته است و همين فطرت الهی باعث سرودن اين اشعار می‌شود: «قرآن بالای سرم/ بالش من انجيل/ و بستر من تورات/ و زيرپوشم اوستا/...».

...این آیه به انسان‌ها می‌گوید: از ظاهربینی خارج شوید و به سوی ژرف‌اندیشی گام بر‌دارید و سهراب همواره سعی داشته است این پیام را به مردم دنیای خود برساند و سهراب از انسان‌ها می‌خواهد که قبل از این‌که در زندگی خود مصیبت به‌بار بیاورند، نگاه خود را از سطحی‌نگری خارج کنند و در شعر «سرگذشت» نیز به دنبال بیان این پیغام است.




ماهيچ مانگاه
رام
[18268]
رام
19:20:43
11/25/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام دوستاي سهرابي...
آدينه روزتون بخير و شادي...

امروز ميروم تا فردا را آغاز كنم...

بازم بايد يه هفته ازتون دور باشم
دلم واسه همتون تنگ ميشه
به اميد روزهاي سهرابي...

"كمي با خودم:
ثانيه ها پشت هم ميروند ومن در ارزوي خوابيدن عقربه هاي ساعت
دنگ...دنگ...
وقت رفتن رسيده رام
بايد بروي
باز هم يه هفته نظم و دستور
هم خوب .هم بد.

بلند ميگم:
فرمانده درود


ماهيچ مانگاه
رام
[18269]
رام
12:07:12
11/26/2010
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید!....
وسعت نگاه هایمان باید خیلی بیش از این ها باشد مهم خود سهرابه که همیشه زنده و جاویده سنگ قبر و مقبره مهم نیست خودش هم بیشتر تنهایی رو دوست داشت تا هیاهو و جنجال!
[18270]
امامی

08:16:59
11/27/2010
درود دوستان سهرابي ام

زخم ها بسيار اما نوش داروها كم است

دل كه مي گيرد تمام سحر و جادوها كم است

هر نسيمي با خودش بوي ترا آورده است

بادها فهميده اند اعجاز شب بوها كم است.

[18271]
آسمان آبي

16:10:28
11/27/2010
[18272]
meysam
00:16:9
11/28/2010
سلام به همه دوستداران سهراب به همه دوستداران شعر سهراب به همه عاشقان احساسات سهراب ممنون از همه به جهت درج احساسات عميق خودشون نسبت به سهراب. سهرابو اشعارش متعلق به همه عاشقان دنياست همه كساني كه عشق به پاكي و دوستي رو تو دل خودشون پرورش داده و زنده نگه داشته اند
مرسي ممنون از همه دوستان در پناه حق
[18273]
هاتف

23:33:38
11/30/2010
چیزی نمونده که بگم
اشک چشمام جاری شد
[18274]
متی
13:29:40
12/1/2010
به تماشا سوگند و به آغاز كلام


سلام سهرابي ها
اميد از خدا دارم حال همتون خوب باشه و روزگار بر وفق مراد...

دارم ياد ميگيريم كه از بازيهاي روزگار كه بعضي هاشو خودم بازي مكنم و بعضي هاشو ديگرون نارحت نشم و خيلي منطقي از كنارشون رد شم...

دارم سعي ميكنم بزرگ شم ومثه سهراب فكر كنم و دنيا رو ببينم...

به من نخندين ...

نه بعضي وقتا ميشه ميگم نميشه مثه سهراب زندگي كرد و ميشينم كلي با خودم فكر ميكنم وبه اين نتيجه ميرسم كه قرار نيست من سهراب باشم ولي ميتونم مثه سهراب ...
ماهيچ مانگاه
رام
[18275]
رام
12:45:28
12/3/2010
سلام
سلام بر هه دوستان
امیوارم هنوز گرفتار بازی زمونه نشده باشید
امیوارم هنوز عاشق باشید

[18276]
جواد عاشق

15:13:24
12/3/2010
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
----------------------
اما آیا با اینکار دل سهراب......(بماند!)
[18277]
بی دا ری

17:47:4
12/3/2010
این دوره , دوره ی مرگ تمام ارزوها و خاطرهاست.افسوس...
[18278]
شیوا

18:31:58
12/6/2010
سلام .مي خواهم دباره وبلاگ بنوسيم كه خليي زيبابود. من مي خواهم يك ويلاگ نويس بشوم مي شود كمك كني
[18279]
سحر

00:50:1
12/8/2010
زمستان


تا زمستان آمد پیش پایش برخیز

مهربان باش و پذیرایش شو

دست در دامن بی رنگش زن

او خود آبستن فروردین است



قرار


یادت آمد که شبی فصل بهار

گفته بودی که بیایم لب بام ؟

سال و ماهی ست که من بر لب بامم نگران

زیر پایم علف رسوایی سبز شد

سنبله داد و پژمرد

خا طرت نیست قرار ؟
ياد
چه فرح بخش و نشاط آور و شور انگيز است
اينکه در سينه ی پر مهر و دل چون دريات
خاطر کوچک من مانده هنوز
دل دريايي ات از عشق لبالب گردد
خانه ات پر رونق از بساط شادي
چشمهايت روشن با چراغ لبخند
اشک ها مرواريد از سر شوق
چو باران جاري
صدف خاطرهايت پر دُر
باغ سرشار نگ
غیرت ازهیبت غارت خاموش
[18283]
ZAKHMI
18:40:11
12/8/2010
کاش ...
قبل از صراط ، رستاخیزی بود

و خدایی که در همین نزدیکی

اقامه ی عدل کند ....

قیامت چه قیام دور ...

وچه مرهم دیری ست

بر زخم های به استخوان رسیده ...

برای " من "

که نه وعده ی بهشت مجابم می کند

ونه غوغای هیزم به دوشان جهنم ...

خدایا

نزدیک تر بیا

آیا حق السکوت تو ...

تباهی سرنوشت ماست ؟؟
[18284]
آسمان آبي

20:37:31
12/8/2010
سلآم به دوستان مهربانم بسيا ر زيبا نوشته
[18285]
سحر

21:23:53
12/8/2010
سلام دوستان / يتهرين را برايتان ارزو دارم . مو فق باشيد/



[18286]
سحر

20:20:42
12/10/2010
كجاست سمت حيات/رسيدن /بندكفش به انگشت فراغت باز كردن/وساعتي بي خيال نشستن.
چقدردلم براي خودم وتنهايي هاي بزرگ وپر آرامشي كه درسطر سطر شعر ها ونوشته هاي سهراب موج ميزند تنگ ميشود. خسته نباشيد.
[18287]
داود

15:35:25
12/11/2010
زندگي شستن يك بشقاب است.
تازه دارم از سهراب ياد ميگيرم كه زندگي همين چيزهاي معمولي است. زندگي حتما اتفاقات عجيب و مهيج را تجربه كردن نيست بلكه زندگي خياباني است كه هر روز زني زنبيل به دست از آن ميگذرد
[18288]
نسرين

13:23:10
12/13/2010
سهراب رو خیلی دوست دارم
[18289]
زینب اسلامی
13:22:45
12/14/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام
سلام به حسين (ع) ويارانش
سلام به سهراب كبير و دوستدارانش
سلام به شما دوستان پرتقالي
سلام به دوستان جديد
عزاداري هاتون قبول درگاه حق...

دوستان
تو اين هفته قراره برم كاشان
پيش سهراب كبير
نميدونيد چه احساس خوبي دارم...

سهرابم
عاشقانه دوست دارمت
در روح و در دلم پاس ميدارمت...

ماهيچ مانگاه
رام
[18290]
رام
19:15:45
12/18/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

در گوشه ي شهر غريب و دور افتاده
افتاده اي هستم كه از تو دور افتاده

تقدير من مرگ است ويا سرباز خواهم شد
در قهوه ام تصويري از كافور افتاده

با عقل و منطق مشكل ما حل نمي گردد
حالا كه دنيا دست حرف زور افتاده

شوري نمانده تا برايت شعر بنويسم
وقتي دلم از دوري تو شور افتاده

آن ماهي تنگم كه تا ساحل دويد اما
فهميد دريايش درون تور افتاده

ماهيچ مانگاه
رام
[18291]
رام
11:31:1
12/19/2010
سهزاب انگار فقط تويي كه مي شنويومي فهمي
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
[18292]
روح الله

21:35:22
12/19/2010
خدا.....
[18293]
بی دا ری

23:02:13
12/20/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام

سلام سهراب
سلام دوستان سهرابی

سلام به امروز
خدارو شکر تونستم امروزم دنیا رو ببینم واز خوبیهاش لذت ببرم و با بدی هاشم سر کنم...
میگن این ادمان که خوب وبد رو به وجود می آرن.
سهراب تو یه جا گفته بود 100 سال کمه اگه بشینی و به خواهی یه منظره از گلستانه رو تفسیر کنی...

نظر شما چیه؟

ما هیچ ما نگاه
ر ا م
[18294]
رام
12:17:13
12/21/2010
سلام به دوستای گل خودم ، سلام به آسمان آبی ، جواد عاشق ، رام و میلاد عزیز که دلم برای نوشته هاشون تنگ شده .
رام عزیز ، باز هم ممنون از نوشته های زیبا و مفیدت .
تقدیم به دوستای خودم که از کشفیات خودمه ، به نظرتون درسته ؟:
" عاشق شدن یه فایده داره : انقدر آدمو به خدا نزدیک می کنه که فاصلش با او به اندازه ی یک پرده می شه .
یه ضرر هم داره : اون پرده همون عشقه ، اگر بتونیم این پرده رو کنار بزنیم ( از عشقی که مال و حق خودمون می دونیم بگذریم ) می تونیم خدا رو ببینیم ( از نزدیک ) .. خدا پشت همین پرد
[18295]
تنها

10:41:15
12/22/2010
رفتم از پله مذهب بالا/ تا ته کوچه شک/ تا هوای خنک استغنا". کسی می تواند به هوای خنک استغنا برسد که از پله های مذهب بالا رفته باشد و رسیده باشد نه تنها به کوچه شک که کوچه شک را هم تا ته آن رفته باشد.
همان کاری که حافظ می کند و به همان جایی برسد که حافظ رسیده است: جنگ هفتاد و دو ملت همه راعذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند. و کسی که بدین جایگا رسیده باشد دیگر در اسارت بایدها و نبایدهای ایدیولوژیکی نمی ماند و می داند که از هیچ سری نیست که راهی به خدا نیست و می داند که از تمام راه ها می توان
[18296]
تنها

10:41:52
12/22/2010
بله رام عزيز. من هم موافقم .
به قول خودسهراب: قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال
[18297]
تنها
10:43:28
12/22/2010
بنام خدا
سلام برخدا و حجتش نبی اکرم و ائمه هدی و انبیاء الهی و همه ی دوستان حاضر و غایب سهراب
دست همه ی تلاشگران این سایت بی زحمت و رنج و قابل باشیم بوسه بارانش کنیم

عشق من سهراب است و کسی نیست نداند آن در این شهر
شهر سهراب
شهرگم گشده او
شهر کودکی های پر هیجان او و کودکی آرام من
گاهی دلم می گیرد برای آن زمانش نبودم و گاهی این دل تنگی حسادت می آورد برای انان که او را دیده اند
گاهی به حضرت استاد دکتر بهنیا حسودیم می شود که سهراب را دوست بوده و با او زندگی داشته است گاهی به سهراب هم حسودیم می شود که فروغ را دیده است
چه کنم با این همه عشقی که به این دو شاعر عزیزم دارم
کاش می شد کمی درک حضورش بکنم
کاش می شد کمی فهم شعورش بکنم
آه و افسوس که در کودکی ام سهراب رفت
کاش می شد کمی وصف سرورش بکنم
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام

سلام به سهراب کبیر
سلام به دوستدارن سهراب

تنها جان سلام
ممنون از مطلبت و نظراتت

اشنای قدیمی
این مطلبی که نوشتی حرف دل خیلی از عاشقای سهرابه...

دوستان من کجا هستند روزهاشان پرتقالی
تو این روزای سرد سال با حضور گرمتون اینجا که یه جاییه برای با هم بودن دوستداران سهراب رو گرم کنید...
یه مدته اینجا سرده...

ماهیچ مانگاه
رام
[18299]
رام
20:25:9
12/24/2010
سلام "رام" نوشته هات به دل آدم ميشينه.
[18300]
امين
22:40:56
12/25/2010
من سهرابو خیلی دوست دارم، خیلی شعراش بهم نزدیکن
بنظرم همه چیزو خیلی شفاف می بینه مثل جمله :
به صمیمیت انتهای حوض
خلاصه آنقد دوسش دارم که بهش میگم سهراب جون.
[18301]
مریم
11:52:54
12/26/2010
سلام با کافه خاطره به روزم خوشحال میشم یادگاریتونو بخونم
[18302]
بهاره

12:57:12
12/27/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام به سهراب
سلام به دوستان سهراب

سلام به تو
به تو اي دوست من امين...

اگه حرفهاي من يه خورده روح قشنگتو آروم ميكنه و به دلت ميشينه بدون واسه اينه كه قلباي كسايي كه سهراب رو ميشناسن و دوسش دارن بهم نزديكه وتقريبا ميشه گفت احساسات شبيه هم دارن...
ما وقتي ميتونيم سهرابو درك كنيم كه ته ته هاي وجودمون سهرابي باشه...
وقتي سهراب ميخوني اشك ميريزي يعني ذاتت مثه سهرابه
پاك و پر ازاحساس

ماهيچ مانگاه
رام
[18303]
رام
19:13:45
12/27/2010

"لحظه ها"رو گذرونديم تا به خوشبختي برسيم

غافل از اينكه "لحظه ها" همان خوشبختي بودند...

دكتر شريعتي

دنگ...دنگ
لحظه هارو دريابيد...


ماهيچ مانگاه
رام
[18304]
رام
19:19:24
12/27/2010
شنیدم که سهراب نوشت
تا شقایق هست زندگی باید کرد
آری رنگ عشق قرمز است
همچو شقایق دل ما
[18305]
هادی

18:02:47
12/28/2010
salam,
man ahle neveshtehaye , naghashihaye , filmaye .......
khubam
goftam shayad beshe injaa neveshto khund , ba hammsalighehaa.
hamin
mamnun
[18306]
saeid

03:47:42
12/30/2010
درمن این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تواین قصه ی پرهیز که چه . . . . ؟
[18307]
رقص باد

16:23:42
12/31/2010
سلام به همه ی دوستان
[18308]
تنها
17:33:20
12/31/2010
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام

سلام سهراب

سلام شاعر احساس
سلام ای حس تازه زندگی

خیلی وقتا دلم میگره؟
نه ازدنیا و بازیهاش.نه از دست بعضی از آدماش
از دست خودم
که چرا گاهی وقتا از خودم دور میشم...
که چرا کاری میکنم که به ضرر کسی دیگه باشه
یا طرف مقابلمو آزار بده
میخوام بزرگ بشم..میخوام بفهمم..یا بعضی چیزا رو زود تر ببینم
اصلا یه موقع از خودم نا امید میشم
بعد میگم عیبی نداره انسان جایز که خطا کنه
گول میزنم... با همینا خودمو گول میزنم



تو اگر در تپش باغ خدارا دیدی همت کن
وبگو ماهیها حوضشان بی آب است..

ماهیچ مانگاه
رام
[18309]
رآم
20:15:22
1/1/2011
به نظر بنده سهراب با اين كارها و برداشتن سنگش از ياد ادب دوستان و مردم ادب دوست ايران نمي رود قبر او سينه گرم و با محبت شير مردان و شير زناني ست كه چراغ دانش را قرنها در ايران نگه داشته اند
سلام
چرا به وضع سايت نمي رسيد؟ هر کجا ميوي ارور ميده . نام کاربري و رمز مرا قبول نکرد و يک کارت پستال هم نتونستم بفرستم
[18311]
mjrad

00:40:38
1/3/2011
درود بر احساسات پاكت . رام
[18312]
تنها
12:07:8
1/3/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام سهراب
سلام دوستان سهرابي...

سلام به تنهاي عزيز
ممنون

تنها جان اين حرفا حرفاي دله يه عاشقه
حرفهاي دل كسي كه ميخواد آدم بهتري باشه
هممون واسه هم دعا كنيم تا بتونيم ادميت رو كاملش كنيم
مثه عشقمون سهراب...

خاطرمان باشد شايد سالها بعد در گذر جاده ها بي تفاوت

از کنار هم بگذريم وبگوييم

اين غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود

ياد من باشد تنها هستم

ماه

بالاي سر تنهايي است...


ماهيچ مانگاه
رام


[18313]
رام
21:23:36
1/4/2011
صداي جير جيرک ها به گوش مي رسد

سکوت را نوازش مي دهند

و جاي خالي آدم هاي شب نشين را

با نگاهي معصومانه پر مي کنند

روحت شاد ...
[18314]
سهراب

00:29:14
1/5/2011
عشق تنها عشق
تو را به گرمي يك سيب ميكند مانوس.
تورو خدا بگيد براي يوزر و پسورد عضويت بايد چكار كرد.با تشكر
هرجا صحبت سهراب است آرامش مانند اقیانسی سرازیر میشود
دوستت دارم سهراب
[18316]
پیام

00:28:48
1/9/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام

سلام سهراب
سلام به دوستان سهراب

‌* زندگی زلال و شفاف سهراب

کامران شرفشاهی می گوید راز ماندگاری سهراب را باید در چند عامل جستجو کرد. اولین مسأله، دانش‌ ادبی و احاطه شاعر به دیگر علوم و هنرهای عهد خویش و روزگار پیشین است. او مطالعات وسیعی داشت. در واقع فقط به ذوق و قریحه شاعری اکتفا نکرد. سپهری در ادبیات کهن وحال و نیز در عرفان مطالعات بسیار گسترده‌ای داشت. اندیشه‌های اسلامی،‌ مشاهیر بزرگ کشور و حتی بزرگان دیگر ملل از تیررس نگاه تیزبین و حساس او دور نماند. سهراب با سفرهای متعددی که به خاور دور و به ویژه هند و نیز غرب داشت با شرح احوال بزرگان فلسفه، عرفان و اشراق آشنا شد.‌ به علت این عزلت‌نشینی، اطلاعات ما از خصوصیات اخلاقی او فقط بسنده می‌شود به نقل‌قول‌های اطرافیان و نزدیکانش و البته آثار وی.‌ برخی شخصیت‌ها در حین فعالیت‌های خود، به نفی دیگران و یا اثبات توانایی خود می‌پردازند ولی سپهری به دور از این قیل‌وقال‌ها، زمان و عمر خود را صرف شناخت هستی کرد. وی در تأئید این نکته بارز زندگی سهراب چنین شرح داد: ما در زندگی و آثار سهراب هیچ نوع ستیزندگی نمی‌بینیم.‌ خالق هشت کتاب در پی برقرار کردن رابطه صمیمانه انسان و جهان است در تمامی آثار سهراب، محبت و دلسوزی موج می‌زند و به این دلیل است که خواننده شعرش با شعر همزادپنداری می‌کند.‌ او نیازهای عاطفی انسان امروز که سرخورده، افسرده و ملول است را با زلال آب و گلاب کاشان مرتفع می‌کند. سهراب تحولی شگرف را در عرفان شعر پارسی ایجاد کرد.‌ شعر عرفانی پیش از او دچار تکرار تعابیر می، ساغر و مطرب شده بود که با همت این شاعر نگاه تازه به عرفان، ملموس‌تر ارائه می‌شود. حتی سپهری بر این نگاه تازه تأکید می‌کند: چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید و این دلایل باعث می‌شود که شعر او نیازمند امضا نباشد و به راحتی سبک سهراب با دیگر شاعران متمایز می‌شود.
سپهری به جامعه خود پشت نکرد. تأثیر سبک شعر وی در آثار شاعران دیگر بسیار مشهود است. به ویژه در شعر مرحوم سلمان هراتی در مجموعه آسمان سبز و دفتر شعر دری به خانه خورشید کاملاً آشکار است.


ماهیچ مانگاه
رام
[18317]
رام

17:53:11
1/9/2011
سلام به همه ي دوستان عزيز
و سلام به رام عاشق ،
چند وقت پيش مستندي به اسم راز2 رو ديدم ، درباره ي فيزيك كوانتوم و ساخت سال 2004 آمريكا بود ، قسمتي از متنش رو مي نويسم :
« وقتی سؤالای عمیقتر رو از خودتون می پرسید ، راه های تازه ای برای بودن تو دنیا پیدا می کنید . هوای تازه ای به مشامتون می رسه . باعث می شه زندگیتون شادتر بشه . راز واقعی زندگی دونستن نیست بلکه در ابهام بودنه .(1)
ما از غیب چه می دانیم ؟
چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید .
چرا ما همیشه یه واقعیتو بارها می سازیم . چرا هم
[18318]
تنها

09:06:50
1/10/2011
چرا همیشه یه نوع رابطه رو تکرار می کنیم . چرا فقط یه کارو مرتب انجام می دیم ؟ چرا ما توی این دنیای بی انتها با قابلیتهایی که دور و برمون وجود داره مرتب یه جور واقعیتو خلق می کنیم ؟ حیرت آور نیست که این همه امکانات و فرصت وجود داره ، ما از وجودشون بی خبریم . امکان داره ما اونقدر دچار روزمرگی شده باشیم ، اونقدر به روش های زندگیمون عادت کرده باشیم که باور کنیم به هیچ وجه نمی تونیم اونو اداره کنیم .(2)
ماعادت کردیم باور کنیم که دنیای بیرون ما از دنیای درون ما واقعی تره . این شکل جدید علم برعکسشو می
[18319]
تنها
09:07:43
1/10/2011
این شکل جدید علم برعکسشو می گه . می گه اتفاقاتی که درون ما رخ می ده اتفاقات بیرون ما رو به وجود میاره .(3)
بذارید اینجوری بیان کنم که یه واقعیت فیزیکی هست که عین سنگ محکمه و اونم اینه که فقط زمانی واقعیت وجود خارجی پیدا می کنه که با یه واقعیت فیزیکی دیگه برخورد داشته باشه ، این واقعیت ممکنه ما باشیم و ما تو اون لحظه می تونیم زینت باشیم ، می تونیم هم نباشیم . می دونید می تونه مثل یه تیکه سنگ باشه که پروازکنان میاد و با یه حجم نامشخص برخورد می کنه . پس اون حجم نامشخص باعث می شه که سنگ به سطحی از
[18320]
تنها
09:08:33
1/10/2011
به سطحی از واقعیت برسه .(4)
آزمایشای علمی نشون داده که اگه یه فردو مورد آزمایش قرار بدیم و مغزشو به یه دستگاه اسکن PIT و یا کامپیوتر وصل کنیم و ازش بخوایم به یه شیء مشخصی نگاه کنه و اونم نگاه کنه قسمتایی از مغزش روشن می شه بعد اگه ازش بخوایم چشماشو ببنده و همون شیء و تصور کنه ، وقتی که اون شیء و تصور می کنه همون قسمتهای مغز دوباره روشن می شه انگار که داره واقعا بهش نگاه می کنه . بنابراین دانشمندا به این فکر افتادن که کدومشون می بینه ؟ مغزه که می بینه یا این چشمان که می بینن ؟ واقعیت چیه ؟ آیا و
[18321]
تنها
09:09:17
1/10/2011
واقعیت چیه ؟ آیا واقعیت چیزیه که ما با مغزمون می بینیم ؟ یا همون چیزیه که با چشمامون می بینیم ؟ ولی حقیقت اینه که مغز بین اون چیزی که در محیط می بینه و چیزی که به یاد میاره ، تفاوتی قائل نیست . چرا که همون شبکه های عصبی خاص دوباره روشن می شن . حالا یک سؤالی پیش میاد و اونم اینه که واقعیت چیه ؟ ما زیر بارش حجم زیادی از اطلاعات قرار داریم . همین طور که به سوی بدن ما سرازیر می شن ما اونا رو پردازش می کنیم توسط اعضای حسی ما جذب شده و در بدن ما رسوخ می کنن . در هریک از مراحل ما اطلاعاتی رو از بین می
[18322]
تنها
09:09:51
1/10/2011
در هریک از مراحل ما اطلاعاتی رو از بین می بریم و نهایتا اطلاعاتی که به حافظه ی خودآگاه ما می رسه همونایی هستن که ما به صلاح خودمون می دونیم .(4)
شما در درون خودتون در حال آفریدن هستید . هدف از بودن ما در دنیا اینه که چطور خالق بهتری باشیم (5) »
-
این جملات برای من آشنا بودن . یاد بعضی از جملات سهراب افتادم (البته این نظر منه ) :
(1) کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم .
(2) زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود / یا / ... جیبش
[18323]
تنها
09:10:22
1/10/2011
... جیبشان را پر عادت کردیم / یا / ... حجم انگشت تکرار روزن التهاب مرا بست ...
(3) دنیا در ما ذخیره می شود . ونگاه ما به فراخور این ذخیره است . و از همه جای آن آب می خورد . / یا / برسیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن / یا / بر خود خیمه زنیم سایبان آرامش ما ماییم
(4) ما هرگز نمی خوانیم ، صدا خود خوانده می شود ... چون خوذ به خود هست . پس بر انگشتانی می گذرد و وسوسه شان می کند . پرنده : بهانه ی پرواز است : می پرد ، چون زمانی دررسیده که باید پرواز آفریده شود . / توکیو1960
(5) برسیم
[18324]
تنها
09:10:48
1/10/2011

(5) برسیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن/ يا / ... و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم ، هر لحظه رها سازيم .
[18325]
تنها
09:11:22
1/10/2011
هو درود به تمامی دوستداران سهراب
[18326]
iman

15:22:15
1/10/2011
شعر سهراب سپهری رنگارنگ است و خواننده را به افقهای تازه می کشاند. آثار وی پُر است از صور خیال و تعبیرات بدیع، که با وجودِ زیبایی ظاهری و تصویرهای بدیع و رنگارنگ، در مجموع از جریان های زمان به دور است. در اشعار او نقد و پیام اجتماعی کم رنگ است، و در آن پراکندگی و ناهماهنگی تصاویر به چشم می خورد. اما سهراب در اشعارش به طور کلی و در بعدی وسیع نگران انسان و سرنوشت اوست. سپهری روح شاعرانه و لطیفی داشت که برای هر چیز معنی و مفهومی خاص قائل بود. تخیل وی در همه ی اشیاء باریک می شد و از آنها تصاویری زنده و حساس می ساخت، بدین علت است که اندیشه ها و تجربه های فکری و عاطفی او به حالتی دلپذیر درآمده است. سهراب سپهری دارای سبک ویژه ای است که می توان او را بنیانگذار این شیوه دانست. در واقع می توان گفت قابل توجه ترین اتفاق در عرصه ی شعر نو در سال ۱۳۳۲، چرخش سهراب سپهری از زبان نیمایی به زبان هوشنگ ایرانی است. اهمیت این اتفاق از آن جهت بود که در آن سالها، متأثرین از نیما فراوان بودند، ولی کسی به زبان هوشنگ ایرانی و زیبایی شناسی او وقوف نداشت.

[18327]
آسمان آبي

22:02:49
1/11/2011
سپهری، تنها شاعر متأثر از درک هوشنگ ایرانی بود که زبان او را تا حد چشمگیری تکامل بخشید و اگر این نبود یکی از ظریفترین و پر ظرفیت ترین دستاوردهای شعر نو، نیمه کاره و ناقص می ماند. شعر سپهری دارای تصویرهای شاعرانه و مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی و غنائی است. سهراب شاعری بود، غوطه ور در دنیای شعر و هنر خویش که به همه چیز رنگ شعر می داد. همه ی اشیاء برای او معنویت داشتند، در ژرفای هر چیز مادی فرو می رفت و به آن حیات معنوی می بخشد. گویی برای او تمام ذرات عالم دارای روح و عاطفه و احساس بودند. زبان سپهری نیز زبانی لطیف و ویژه ی خود اوست. شعرش دارای تصاویر تازه ولی مبهم است و از این رو ساده و روشن نیست. خیالات ظریف و تصویرهای زیبا سراسر اشعار وی را در برگرفته است. او البته همواره در راه تکامل خویش پیش رفته است و این نکته را از خلال شعرهای «هشت کتاب» او می توان دریافت. در کل، سهراب سپهری در شعر با زبان ساده، انسانها را به نگریستن دقیق در طبیعت و نزدیک شدن و یکی شدن با آن دعوت می کند. او محیط خود و عصری را که در آن می زیست نمی پسندید و در جستجوی عالمی والاتر و برتر بود.

[18328]
آسمان آبي

22:03:54
1/11/2011
درود دوستان سهرابی ام

دلم برای همتون تنگ شده بود... خوشحالم که هنوز هستید و می نویسید و به اسم سهراب با او و دوست دارانش صحبت می کنید....

نبودنم در این مدت کوتاه به خاطر شروع امتحانات ترم اول دبیرستانی هاست....

اگه دوست داشتید و لایق دانستید به خانه ی مجازی من هم بیاید....

www.5434sang.blogfa.com
[18329]
آسمان آبي

22:07:41
1/11/2011
قبل از هرچیزی سلام.فقط یه خواهش دارم اینکه دوستداران سهراب بیشتر به تحلیل شعرهای سهراب بپردازند سهراب از اون چیزی که من و شما فکر می کنیم پیچیده تره خیلی پیچیده تره0
[18330]
مسعود

10:34:24
1/12/2011
سلام روح سهراب شاد.سهراب وتمامي سهرابيان را دوست مي دارم وتمامي اشعارش رامي خوانم ولذت مي برم به اميد موفقيت روز افزون
[18331]
حميد

18:20:17
1/12/2011
کارشان اصلا درست نبود,همین.
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام سهراب
سلام به دوستان سهرابي

تازه ميشوم
تازه تر

زير نگاه تو من تازه ميشوم...

چشمانت را نبند كه چشمان تو پنجره اي است به سوي
تازگي من...

سهراب اي شعر ناب هستي
نام بلند تو را داد ميكشم
حرف قشنگ دلت را گوش ميكنم
آرام ميشوم...رام ميشوم...
رام نگاه تو
رام صداي تو
رام پاك بودنت
از عشق سرودنت...


سهراب
رام وقف توست


ماهيچ مانگاه
رام
[18333]
رام

18:45:10
1/14/2011
21 هرماه با کندو
دومین شماره ماهنامه تخصصی شعر کندو منتشر شد
در این شماره می خوانیم:
به قلم سردبیر ( پرده برداری از یک شبکه سانسور غیر دولتی)
کارگاه شماره1 نقد و بررسی شعر توسط مخاطبین (شعری از محرم نجف پور)
کارگاه شماره2 نقد و بررسی شعر توسط مخاطبین (شعری از آرش شفاعی)
آینه (گزیده شعر شاعران جوان و با استعداد)
نقد و بررسی کتاب‌( جهانی ترین تیتر دنیا سروده ی سینا علی محمدی)
زندگی دیگران (گزیده شعر شاعران جهان)
یادگاه 1( یک مصاحبه از فروغ به همراه نقدی به قلم خود فروغ و..)
یادگاه 2( دو مقاله /
درود دوستان خوب سهرابی ام.
درود رام عزیز
.
.
.
.
.
.

.
سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند . ارد بزرگ
[18335]
آسمان آبي

16:11:34
1/15/2011
باعث...
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
[18336]
ندا
16:33:40
1/15/2011
حنجره اي در ضخامت خنك باد غربت يك دوست را زمزمه ميكرد ازسر باران تا ته پاييز تجربه هاي كبوترانه روان بود
خيلي زيباست.لبريز از احساس
اي كاش سهراب زنده بود.اگه زنده بود الان 82 سال داشت.چنين انسانهايي الگو هستند و خيلي نادر.
روحش شاد.
[18337]
نرگس

22:17:34
1/16/2011
سلام به دوستان خوبم . سلام آسمان آبي عزيز . ممنون كه بازم مي نويسي . ممنون از نوشته هات
[18338]
تنها
10:24:3
1/18/2011
__یاد قدیم ترها به خیر ...آن روز ها هرکس که فراموش می کرد بازی کودکانه مان را می باخت و این روزها هرکس که فراموش می کند بازی زندگی را می برد __

درود دوستان سهرابی ام
درود تنهای عزیزم
[18339]
آسمان آبي

14:33:30
1/18/2011
و بهارچشمم درب باغی رادید..کودک امیدم درب ان باغ کوبید .وبه ناگه بارید
[18340]
زرتشت

21:31:13
1/18/2011
و بهارچشمم درب باغی رادید..کودک امیدم درب ان باغ کوبید .وبه ناگه بارید.سایه ی دست نسیم درب باغ را بگشود وبه حس بوییدم که کسی در باغ ست..درخودم میگشتم یابه درگاه کسی هرچه بود میگشتم تارسم به نفسی برهم از قفسی..تابش ابر ظهر برتن من چون ریخت ناگهان خواب گریخت
[18341]
زرتشت

21:56:50
1/18/2011
این نوشته روی سنگ قبر قبلی است :

به سراغ من اگر مي آييد

نرم وآهسته بياييد

مبادا که ترک بردارد چيني نازک تنهايي من

حالا این چینی ترک برنداشت پودر شد
[18342]
میلاد

22:29:15
1/19/2011
Sohrab yek ensani bod ke rohsh ra be zehn masmom alodeh nakard
[18343]
نغ
02:07:13
1/20/2011
VAGHEAN CHE DIVHAEE BAYAD ZENDEGI KONAND VA HAGHE HAYAT RA AZ DIGARAN BEGIRAN BA IN SHARAYET ASAFNAK CHE OMIDI BAYAD BE AYANDEH DASHT ؟!!!!! VAGHEAN SHARMAVAREH
[18344]
باران
10:44:57
1/20/2011
LOTFAN AGE KESI AZ FILMHAEE KE DOROST VA MONTAGE MIKONANDKHBAR DARAND LOTF KONID BE FAX 604 552 7300AND BE TELEPHONE 604 945-1550 TAMAS BEGIRID TORO KHODA BE KOMAKE SHOMA NIYAZ DARAM WE ARE LIVING IN CANADA-VANCOUVER
[18345]
باران
10:53:48
1/20/2011
ON SHOMAREHHA MALE POLICE AST AGE ETELA BEDID YEK DONYA MAMNOONETOON MISHAM
[18346]
باران
10:55:24
1/20/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

وبه سهراب كبير
وبه دوستان سهرابي گل...


هشت كتاب را زير برف خواندم
بوي زمستانهايي كه سهراب ديده بود مي آمد

سهراب را احساس كردم...

روحت شاد اي شادي روح من...


ماهيچ مانگاه
رام

[18347]
رام
20:03:51
1/20/2011
سلام به همه
به همه ي كساني كه سهراب رو درك كردند
چه خوبه كه هنوز خيلي ها هستند كه براي سهراب مي نويسند
و چه بهتر مي شد ...
[18348]
امين

10:49:54
1/21/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام



"مرگ در حنجره سرخ گلو مي خواند"

اربعين
چهل روز اسارت
چهل روز فراق
چهل روز ...


ماهيچ مانگاه
رام
[18349]
رام

21:18:15
1/24/2011
آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

سهراب سپهری
[18350]
آسمان آبي

23:37:15
1/24/2011
سلام وروحش شاد باشد
[18351]
میلاد

12:33:19
1/25/2011
شیاد دروغی می بافد که لباسی
ساخته شود و بپوشاند حقیقت را
تو خون خود را بیخودی کثیف نکن
[18352]
باران
02:16:7
1/26/2011
انسان برده نیست که ا ین بار
حماقت انسان جاهل را بدوش
بکشد
فکری کن اگر فکری در عقل بیمار
مانده باشه
[18353]
باران
22:00:46
1/26/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام سهراب
سلام دوستان سهرابي

سهراب
تو براي ما سادگي را معنا كردي
تو دوست داشتن را به ما ياد دادي
تو در تاريكترين روزها ي محبت ,صميميت را براي ما جبران كردي
اشنا كردي مارا با پشه با تابستان
و ما را ترساندي از ترك خوردن چینی نازک تنهايي...


با كدام واژه تورا تفسير كنم اي دوست ...
تو بگو؟



با كدام واژه؟





ماهيچ مانگاه
رام
[18354]
رام

18:10:10
1/27/2011
دوستی گفت صبر کن زیراک

صبر کار تو خوب زود کُند

آب رفتـــــه به جوی باز آید

کارها به از آنکـــــه بود کند

گفتم ار آب رفتــــــه باز آید

ماهی مرده را چــــه سود کند ؟
[18355]
آسمان آبي

19:26:30
1/27/2011
دوست تو اگر خوب فکر میکرد
چاره اندیش بود
وقتی تو اغاز به دروغ گفتن میکنی
جامعه اغاز به مردن میکنه
وقتی تو عدالت را یک طرفه دعوت به داوری میکنی
جامعه اغاز به مردن میکنه
ماهی مرده که با ید در دادگاهای
عدالتجو محکمه بشه
بدون حضور در در این دادگاه
اغاز به مردن میکنه
وقتی تو راستی و صداقت را حلق اویز
میکنی
انسان و انسانیت اغاز به مردن میکنه
وقتی برق پول چشم تورا کور میکند
مردم بی گناه اغاز به مردن میکنند
[18356]
باران
00:32:6
1/28/2011
مشتی شب گردان تاریک نشینند
در پی خوشبختی خود اندرون نیستی خود می گردند
ا بلهان در مستی خود غلت زنند
وقتی بیدار شوند در خون خود چنگ
زنند
نیست سیل اشک روانی که ببرد
بدبختی ما را
که بشوید دل و افکار ناپاک کثیف را
روز و شب فکر طمع,تله,طعام
فکری نیست یک دم که بسازد
زندگی ما را
تغییری نیست لحظه ها می گذرند
از پی هم
می رود در پی ابادی و باز می گردد
در پی نیستی خود
سا حلی نیست که ببرد خستگی ما را
دائما در پی انسانیم و انسان هم
اروزست می گردیم
چه حما قت ها که ندیده ایم خدایا دهن
زمین باز کن هر چه کثافت فرو ببر
[18357]
باران
05:02:19
1/29/2011
صحبت از سنگ سیاه زدی؟!!!!
هیچ نگفتی چرا به زندگی من رنگ
سیاه زدی؟؟؟!!!!
نگرانی تو صد به چند شد از بابت سنگ سیاه
نشد نگران ازبابت روزگار من دل سنگ سیاه تو
صحنه ها که گذشت ازجلوی نگاه دیگران
نشدند از روزگار خود نگران
سا لها به دنبال زندگی توی سلول
خود در پی ازادی می گشتیم
هیچ نفهمیدیم بیرون از این
خانه همان سلولی یست
که از بیرون برای خود ساختیم
[18358]
باران
00:11:34
1/30/2011
چقدر نگران سنگ سیاه بودی
صحبت از سنگ سیاه سهراب زدی
هیچ نگفتی چرا به زندگی من رنگ سیاه زدی
نگرانی تو چند به صد شد از سنگ سیاه
نشد نگران از بابت روزگار من ,دل سنگ سیاه تو
صحنه ها گذشت از نگاه دیگران
نشدند از روزگار خود نگران؟!!!!!!!
سالها به دنبال زندگی توی سلول خود در پی آزادی خود می گشتیم
هیچ نفهمیدیم بیرون از این خانه
همان سلولیست
که از بیرون برای خود ساختیم
ای که در زیر ستاره های شهر از صدا قت من حرف زدی
چه شد تاب و توان تو لبریز شدبر روی حرف خود رنگ زدی؟؟؟؟؟؟؟
از روی احتیاج بر در هر خانه ای زنگ زنی
در حقیقت به سیاه بختیی آن خانه رنگ زنی
[18359]
Unknown
00:20:44
1/31/2011
دروغ,دروغ,چه دروغها که چه نشنیدم ندیدم خدا بداد این فریادها برسه
[18360]
باران
00:25:41
1/31/2011
من بیابانم و بیابانم آرزوست
سینه ام دشتی یست پر از خار,کلوخ
که به جز زردی و درد و خزان نمی روید در اون
می روم فکری کنم نیست در آن
چیزی به جز سنگ که به روید سبزه ای
بی خیالی و بی فکری من,منو کرده دربه دری
رفته ام در اندوه خود که چه کنم در این بیگانگی
مدتی غرق در افکار زیاد,بعد از آن گل کرده هنرم در بیگانگی
ساختم درد فراوان که بدهم هدیه به
کسی
فقر,درد,فساد,اعتیاد
هر کسی را برده ام سخت به زنجیر اعتیاد
که کنم مشغول فراموش کند, سهرابی بود
هنرم سخت روشت کرد در بیگانگی
چه کنم که نبود بهتر از این فکری برای آبادگی
سهراب بود الگوی من ولی سنگش
بود یاد بود تو
همه دوستان هم ولی از پشت خنجر
به دست
[18361]
باران
11:49:19
1/31/2011
ای جوانان عزیز فریب این نابخردان
بی کسان را نخورید
اینجا مکان دوستیابی نیست
اینجا جایست که تو را بدام می اندازد که از تو قربانی برای مقاصدشان
استفاده کنند
درست اینجا به نام یک شخص متعبر است که شاید به این نام
بتوانند تو را به دام اندازند
همچنین در chat room
می دانم به من هیچ ارتباطی نداره
ولی خواستم وطیفه انسانیم را انجام بدم بعد از آن احتیات با خودتان
[18362]
باران
02:37:36
2/1/2011
برای آشنایی بد نیست این site
را از اول تا آخر بخوانی تا خوب
متوجه بشوید اینجا چه جایست
[18363]
باران
02:54:11
2/1/2011
سلام به دوستای گل سهرابی .
اخیرا تحقیقی رو در مورد اسلام در شعر سهراب انجام دادم . هر کدوم از شما دوستان می خواد بگه تا براش بفرستم .
[18364]
تنها
10:48:21
2/1/2011
درود دوستان خوب سهرابی ام

درود تنهای عزیزم که همیشه رد پاهای قشنگت تو کلبه ی سنگی من پیداست

سپاس از اینکه حوصله می کنی و دل نوشته های منو می خونی ..

خیلی دوست دارم تحقیقت رو بخونم..

سپاسگذار می شم برام بفرستیش عزیز
[18365]
آسمان آبي

10:52:12
2/1/2011
سلام "تنهـــــا"خوشحال میشم اگه نوشته ها و تحقیقاتت رو برام بفرستی.
[18366]
امين

16:02:56
2/1/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام


سلام به سهراب

دوستان سهرابی

باز باران بارید خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا

هرکجا هستی باش
آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی...



تنها جان خوشحال میشم تحقیقتو داشته باشم.



ماهیچ مانگاه
رام


[18367]
رام

18:19:10
2/1/2011
چنان در برابر طوفان های خشمگین
فریادهای دهن دره تو ایستاده ام که
فراموش کنی بردگی را
بیهوده میکشی سخت از روی جهل به زنجیر مرا
جنس من از احساس و پوست و گوشت و روح است
زیر بار فقرونادانی و حماقت های تو نمی روم اگر رفتم شکل گربه’ تنم
به موش تبدیل شود
[18368]
باران
23:50:49
2/1/2011
تو تحقیق خود را که از ریاه ودروغ است
بده من هم تحقیق خود را که بر اساس وقعییت است همراه با تاریخ
هم اینجا می نویسم
در ضمن صدای سیمای ایران
هم الان میشه هم زمان با تو
از طریقsateliy دارید منو control
مکنید
سعی نکن دروغ بگید خیلی ها با
شما دارند نگاه میکند
[18369]
باران
03:57:40
2/2/2011
در این عقوبت چرکین ملال انگیز زمان
چنان مات و مبهوت وا مانده ام
که به حال خود گریه کنم یا به حال
شما در این دنیای بی قانونی
همچنان در پی انسان و انسادیت
می گردیم
کجایی چنگیز یادت بخیر
در عصر وحشت در عصر خفقان
دز عصر تمدن چه وضیعت خوفنا کی
[18370]
باران
00:53:26
2/3/2011
در این عقوبت چرکین ملال انگیز زمان
چنان مات و مبهوت وا مانده ام
که به حال خود گریه کنم یا به حال
شما در این دنیای بی قانونی
همچنان در پی انسان و انسادیت
می گردیم
کجایی چنگیز یادت بخیر
در عصر وحشت در عصر خفقان
دز عصر تمدن چه وضیعت خوفنا کی
[18371]
باران
00:54:45
2/3/2011
غمگين شدم ازاينهمه نامهرباني. حق سهراب اين نبود.چيني نازك تنهايي سهراب نه تنها ترك برداشت بلكه تكه تكه شد. اي كاش قدر همديگه رو تا زنده هستيم بدونيم
[18372]
سپيده ع
11:34:40
2/3/2011
دیکتاتور دیر ظهور وقتی دست خود را از دل این شب سیاه بیرون می آورد و هر چند ثانیه چند نفر را می بلعد فکر می کنی جایی برای دوست داشتن باقی می گذارد؟؟؟
دیکتاتور دیر ظهور برنامه ریزی وسازمان دهی وحتی برای من و تو و دیگران دیکته وتوهم ایجاد مکند که تو به
این باور نادورست برسی که دیکتاتور
دیر ظهور درست فکرمی کنه ودیگران نه
[18373]
باران
00:56:8
2/4/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز كلام

سلام سهراب
سلام دوستان سهرابي


از چه دل تنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست
مثلا اين خورشيد
مثلا اين ابرهاي سياه
مثلا اين سرماي هوا
مثلا اين باران اين برف

چه روزهاي خوبي...باز هم زندگي...
ممنون خدا



ماهيچ مانگاه
رام
[18374]
رام

17:33:23
2/5/2011
دل خوشی؟؟؟؟؟؟؟؟
دل من آن دوستی های صدق و صداقت
را می خواست که الان جایش
را به نفرت و دشمنی داده
دل من هوای بارانی نمی خواست
دل من هوای برفی نمی خواست
دل خوشی؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانم آنقدر این دل خوشی ها زیاد است چرا از چهره ی من درد می بارد ؟؟؟؟؟؟؟
از سینه من سوز و اندوه می بارد؟؟؟؟
از زخم کهنه من خون می بارد راستی؟؟؟؟؟؟؟؟
فراموش کردی مگر تو عشق ونفرت نمی خواستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
http://baraanbaraanbaraan.persianblog.ir/
[18375]
باران
02:00:42
2/6/2011
http://baraanbaraanbaraan.persian/blog.ir
[18376]
باران
02:03:6
2/6/2011
خيلي سايت خوبيه .....دوسشدارم هوارتا
از جمله عاشقه سهرابم...قسم بر عاشقان پاك با ايمان
قسم بر اسبهاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن تكيه كن بر من.......
[18377]
شرمين

08:40:48
2/7/2011
خدا ان حس زيباييست ك در تاريكي صحرا زمانيكه هراس مرگ ميدزدد سكوتت را يكي مثل نسيم سرد ميگويد كنارت هستم اي تنها و دل ارام ميگيرد فقط برام دعا كنيد مرررررررررررررررررررررررررررررررررررررسي
[18378]
فاطمه
18:24:22
2/7/2011
سهراب رفت و میدانست که روزی ترک برمیدارد چینی نازک تنهائیش.

برای سهراب شهرت مطرح نبود،همین که ما در اینجا به یاد او هستیم و یاد سهراب در دل ها،برایش کافیست.
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
روحش شاد هر جا باشد باشد آسمان مال اوست
[18380]
حامد فراهاني
13:29:36
2/8/2011
عشقبازی
عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمي
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلمات شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است.
[18381]
Unknown
16:38:26
2/8/2011
تمام مافیا های دنیا به همین آسانی راهشان را پیدا می کند و احدولنا سی به رمز و راز شون پی نمی برنند
یادش به خیر یکی از همکاراتون در این سایت نوشته بود و منظورش به من بود
گفت : می رویی ای حسرت من صبر کن
لاشی فردای ما را قبر کن
یادتون می یاد؟//
از این حرف چند سالی می گذرد
و هنوز شما منو به بازی گرفتی؟؟؟؟؟
این فقط سرنوشت من نیست اینطور به بازی گرفته میشه
با سرنوشت یک ملت داری بازی می کنی
[18382]
باران
05:28:0
2/9/2011
بايد گرفتارم شوي تا من گرفتارت شوم
از جان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران
اول به دامت اورم انگه گرفتارت شوم
[18383]
Unknown
17:27:26
2/9/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام


سلام سهراب
سلام دوستان سهرابی

کتاب تحت عنوان واحه سبز در سال 1982 در پاریس چاپ ومنتشر شد.شعرهای سهراب سپهری گذشته از زبان انگلیسی
,فرانسه,آلمانی و عربی,در سال های اخیر به زبان های اسپانیولی,ترکی,سوئدی هم ترجمه شده است.برگردان شعرها به زبان اسپانیولی توسط خانم کلارا جینز شاعر نویسنده ومترجم صورت گرفته است
به اعتقاد مترجم سروده های سپهری شعر عرفانی ایران را به شعر امروز جهان میپیوندد.
پروفسور بو اُتاس نیز منظومه صدای پای آب را به زبان سوئدی برگردانده است.همچنین خانم ایشیک تابار گنچر ترجمه ترکی اشعار را انجام داده است

و این سر آغاز مردی است که حقیقتش جهانی است

سهراب کبیر


ماهیچ مانگاه
رام

[18384]
رام

13:43:19
2/10/2011
به تماشا سوگند وبه آغاز کلام


سلام سهراب
سلام دوستان سهرابي

کتاب تحت عنوان واحه سبز در سال 1982 در پاريس چاپ ومنتشر شد.شعرهاي سهراب سپهري گذشته از زبان انگليسي
,فرانسه,آلماني و عربي,در سال هاي اخير به زبان هاي اسپانيولي,ترکي,سوئدي هم ترجمه شده است.برگردان شعرها به زبان اسپانيولي توسط خانم کلارا جينز شاعر نويسنده ومترجم صورت گرفته است
به اعتقاد مترجم سروده هاي سپهري شعر عرفاني ايران را به شعر امروز جهان ميپيوندد.
پروفسور بو اُتاس نيز منظومه صداي پاي آب را به زبان سوئدي برگردانده است.همچنين خانم ايشيک تابار گنچر ترجمه ترکي اشعار را انجام داده است

و اين انسانی است که حقيقتش جهاني است

سهراب کبير


ماهيچ مانگاه
رام

[18385]
رام

17:01:2
2/10/2011
خدایا


آلودگی آدمها از حد گذشته
.
.
.
.
.
دنیا رو چند روز تعطیل نمی کنی؟؟؟؟
[18386]
آسمان آبی

21:30:17
2/10/2011
آلودگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا باید دنیا را تعطیل کنید
اگه این دنیا نباشه چطور تو نان بخوری؟؟؟؟
اگه از همکاراتون برای montage
استفاده نکنید چطور از خودتان انتظار دارید دنیا را تعطیل کنید
دنیا را تعطیل کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تما م تلویزن و رادیو را چطور خرجشان را بدهید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
تو به این دنیا نیاز دارید چون زندگیتون از همین مردم می گذ رد
[18387]
باران
23:29:34
2/11/2011
زندگي بر شما سخت ميگيرد چون ....
مردمي كه سرشان در كار خودشان است راحت تر نفس مي كشند.
[18388]
Unknown
10:26:21
2/12/2011
در مورد خاطرات سهراب بهتر نیست که به صورت یک فایل باشد که دریافت ومطالعه ان راحت تر صورت بگیرد
[18389]
Shahin

19:44:6
2/12/2011
من دارای عقل و شعور و اراده هستم
و با نفسم مبارزه می کنم که روحم را به ابلیس نفروشم تا آخر دنیا می کشانمت که یاد بگیری دیگران را نمی توانی زیر بار حماقت ها و بلهوسی هایت بکشانی تو باید یاد بگیری نه تنها این درس را درسها ی دیگر را هم نباید فراموش کنی حال من هستم و توی ابلیس
[18390]
باران
00:17:35
2/13/2011
سلام به همه ی دوستان
یک نامه از سهراب :
تهران ، دی ماه 43 1964
-ما بزرگ شده ایم و کارهای بزرگ در خور ماست . سنگ ، *انسان* معمولی ، گلدان – نه این ها مال بچه هاست . وقتی بچه بودیم .
نقاشی ما از این ها پر بود . حیف از نگاه ما که روی این چیزها بنشیند . پس در پی « سرمشق » برویم . در پی myth ها مثلا فرانسوا آدم بزرگی است . درست به کار ما می خورد . مگر ما از gioto** چه کم داریم ؟
شور مذهبی ، ایمان ، عشق ، معرفت ، ... نه . اینها لازم نیست .
در قرن آزادی بیان هستیم و حق داریم از همه چیز ح
[18391]
تنها
00:32:17
2/13/2011
از همه چیز حرف بزنیم . قدیمی ها از تجربه ی شخصی حرف می زدند . ما نباید بزنیم . نیازی نیست که طعم سرگردانی را چشیده باشیم تا « یهودی سرگردان » را تصویر کنیم .
کافی است یک روز که در اتاق خود نشسته ایم تصمیم بگیریم . آن وقت می توانیم دست به کار شویم . چه زمانه ی خوبی ؟ یک زمانی آدم هایی بودند که خیال می کردند یک گنجشک برای تمامی آسمان بس است . چه آرزوی کوچکی داشتند .
آدم هایی پیدا می شدند که تمام عمر عاشق می ماندند . چه حوصله ای .
خوشا به حال ما که با چند قدم از روی همه چیز رد می شویم . بی آنک
[18392]
تنها
00:33:22
2/13/2011
بی آنکه دعا خوانده باشیم روی دیوار کلیسا نقاشی می کنیم . به همان سبکباری ... از کلیسا بر می گردیم و یقین داریم که برای مذهب نمره ی خوبی خواهیم گرفت . مثل زنبور عسل نه مثل پروانه روی تجربه ها بنشینیم و برخیزیم . تنهایی ، مراقبه ، *خویشتن داری ، ...* عشق ... از هرکدام اندکی بچشیم . هیچ چیز نباید زیاد وقت ما را بگیرد .
لئوناردو بیکار بود که چندسال یک پرده را ... بیچاره یک عمر ایمان مذهبی داشت . برای ما چند روز کار مذهبی ( بدون ایمان ) کافی است . چه عصر درخشانی .
مسافرت آسان شده است . هنر هم باید
[18393]
تنها
00:34:51
2/13/2011
هنر هم باید آسان شود . می گویند در قدیم دود چراغ می خورده اند و استخوان خورد می کرده اند . چه رسم های عجیب و غریبی داشته اند . چه خوب شد که ما در این روزگار متولد شدیم . تازه ما فقط نقاش نیستیم . پاسدار آداب و رسوم هم هستیم . اصل این است که روی سطح *...* زندگی باشیم . اما چون لحظه های ظریف هم باید داشت پس باید نقاشی هم کرد ، پیانو هم زد ، آواز هم خواند . *سزان* برای تشییع جنازه پدر خود نرفت تا یک روز از کار عقب نماند . ما چون همیشه جلو هستیم . آسان از کار دست می کشیم . سزان سیب ها را تماشا می ک
[18394]
تنها
00:36:21
2/13/2011
سزان سیب ها را تماشا می کرد . اما این روزها تماشای سیب کار کهنه ای است . ( هستند کسانی که ویتامین سیب را می بینند . *...* abstraction ) پایه ی کارها بر هم چشمی است . اگر برای تماشای سیب درنگ کنیم همکارها جایزه را خواهند برد . پس برویم دیگ زودپز احساس بخریم و در زمانی کوتاه میز زندگی را با خوراک های رنگ به رنگ بیاراییم .
سهراب
-
یه توضیح : کلماتی که بین دو ستاره قرار گرفتن، به این معنیه که(به دلایلی)،احتمال داره غلط باشن . همین طور: *...* یعنی کلمه یا کلماتی جا افتاده .
-
17/12/42
شاید بی
[18395]
تنها
00:37:56
2/13/2011
17/12/42
شاید بی خبر نباشی که به زودی بی ینال تهران به پا خواهد شد . من شرکت نمی کنم . خیال می کنم نیازی نیست که چندنفر از آن سر دنیا بیایند و به ما بگویند راهی که می روی چنین و چنان است . و نیز به گمان من باید از هر آنچه رنگ چشم و هم چشمی به خود می گیرد دوری کرد . باید کار کرد و نشان داد . اما اینکه چه جور نشان داد خود *...* است ... / سهراب
[18396]
تنها
00:38:44
2/13/2011