پيام |

فرستنده |
تقديم به دوست عزيزم غريبه
بايد كتاب را بست...
غريبه عزيز دوست خوبم سلام از متن زيبايي كه نوشته بوديد با تمام وجودم شمارا حس كرده وشناختم وبرايم مثل ماهي شديد كه از پشت ابرهاي تيره و كدر درآمد. و خوشحال شدم .
اميد دارم در تمام مراحل زندگي موفق و خوشبخت باشيد.
برادر كوچكتان______سيدكمال مجاوري
|
|
سلام خيلي خوشحالم تونستم براي اين سايت پيغام بفرستم.من اناري را ميكنم دانه وبه دل ميگويم كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدابود.......مي پرددرچشمم اب اناراشك مي ريزم |
|
امشب دلم فقط براي تو مي تپد
يا نازكي چو برگ، يا مثل پوپكي
همراز دردهايم چون نور مشرقي
با من بمان تو اي همراز بركه ها
شب مثل زهر مار از كوچه ها رسيده است
چشمان منتظر بر تركه ها خميده است
يادم نرفته است
چشمي چو ماه داري
در راه چشم تو، صبري چو آه دارم
بر شاخه هاي خشك اشك
ياد تو مرهم دل است
من مرگ سرخ ياس را
در غصه هاي زرد رنج
رخساره كرده ام
شب رفت و اشك من
در رود قهر تو
چون سيل مي رود
سرو رخ تو را در چشمه ها نديده ام
گويي كه آب نيز
درمانده بوده است
از برق چشم تو
يادت نمانده است
در روز سرخ ابر
چون روح زرد باد
قلب مرا فسرده اي
اي واي چون تگرگ
بر مرغزار سبز عشق
چاقو كشيده اي
نيما |
[1616] نيما 7:03:46 PM 12/15/2003 |
تو را من چشم در راهم
هزاران سال فرهادي
بيا اي تلخ شيرينم
چو ابر نازك مجنون
غرور عشق را بشكن
نيما |
[1617] نيما 7:06:44 PM 12/15/2003 |
سلام خد مت همه سهراب دوستان همه علاقمندان شعر وشاعري ودوستان زلالم.دنياراچه رنگي مي بينيد؟منتظر پيامهاي شماهستم.
هميشه سبز باشيد . ياحق |
|
مرا بيني و هر دم زيادت ميكني در دم
ترا مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم
به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سر داري
به درمانم نمي كوشي نمي داني مگر دردم
نه راه است اين كه بگذاري مرا بر خاك و بگريزي
گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جر در خاك و اندم هم
كه بر خاكم روان گردي بگيرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم ميدهي تا كي
دمار از من براوردي نميگوئي بر اوردم ........
|
|
بايد باور كنم كه ديگر نميشود جهان را زير چرخهاي دوچرخه عبور داد و زمين را بيحركت به حال خود گذاشت....
بايد باور كنم نه دوچرخه ميتواند جهان را زير كند و نه بادبادك ميتواند آسمان را فتح كند......
بايد باور كنم دوره اي داشت....
كجاست فاصله اي كه با نان و پنير و سبزي پر ميشد؟
ديگر رقص نور توي حوض متعجبت نميكند.....
بوي كاهگل عاشقت.....
بايد باور كنم كه خدا زورش كم شده..... |
[1620] بيتا 11:05:36 P 12/15/2003 |
سفر پنجره در سفر قاب زمان |
[1621] ... 6:13:59 AM 12/16/2003 |
زايش پنجره در سفر قاب زمان |
[1622] ... 6:14:53 AM 12/16/2003 |
"مادر شعر بی تو يتيم ماند" گرچه تعبيری شاعرانه به نظر می آيد اما در عالم واقع هم بعد از شاملو، فروغ فرخ زاد، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری که از دهه چهل در قله شعر معاصر جا داشتند کسی که قبول عام او را در مرتبه ای چنان بگذارد وارد صحنه نشده است.
ه. الف. سايه شاعر معاصر هفته گذشته در يک اجلاس شعرخوانی در لندن با درد پرسيد چرا شاعر بزرگ پنجاه، چهل و سی ساله نداريم. از ديدگاه وی اميد به بيست سالگانی است که از پس می آيند و هم اکنون نشانه هائی از آن ظاهر شده است.
آيا شعرايران نتوانست بعد از جهشی در دهه ۱۳۴۰ خود را با تحولات فکری جامعه وفق دهد که چنين بی بار و بر مانده است؟ تعداد کسانی را که امروز در ايران شعر می گويند به شش هزار رسانده اند اما چرا کسی بدان جا نمی رسد که شعرش را از بر کنند و کتاب شعرش چنان حادثه ای باشد که چهل سال پيش بود.
نقش تحولات اجتماعی در اين ميان تا چه اندازه است؟ آيا توجه بخش های عظيمی از جامعه به فرهنگ جهانی و همزمان با آن تبليغ و تشويق نوع خاصی از شعر توسط حکومت باعث توقف شعر شده است؟ محققان می گويند در تاريخ ايران شعر زمانی در اوج بوده که درد در جامعه فراگير شده و فقر و تباهی و استبداد به اوج رسيده است با اين حساب بايد رکود بازار شاعران و شاعری را به چه حسابی گذاشت؟ چرا ده ها شاعری که در سال های اخير با حمايت حکومت فرصت هائی در اجتماع و رسانه های همگانی يافتند مشهور عام نشدند و شعرشان دهان به دهان نشد چنان که معمول دوره های مختلف هفتصد ساله گذشته بوده است.
آيا چنان که بعضی محققان می گويند شعر نيمائی را همين اندازه توان و بر بود و دورانش به پايان رسيده و بايد در انتظار بازگشتی به گذشته بود؟ يا چنان که در جوامع مدرن معمول است بايد چشم به راه شعر پست مدرن [فراتر از مدرن ] بود چنان که معماری، تئاتر و نقاشی از همين زاويه دگرگون شده است. اميد به بيست سالگان تا چه اندازه است. نظر شما چيست؟
اظهارنظرهای خود را به فارسی حداکثر تا يکصدوپنجاه کلمه از طريق همين صفحه برای ما ارسال کنيد تا به نام خودتان منتشر شود.در همين حال می توانيد نظرات شفاهی خود را برای پخش از برنامه صدای شما که روزهای جمعه در برنامه جام جهان نمای راديو بی بی سی پخش می شود، به شماره۰۰۴۴۲۰۷۵۵۷۲۵۴۶ روی پيامگيرمان بگذاريد.می توانيد سؤالها و نظرهايتان را هم با شماره ۰۰۴۴۲۰۷۲۴۰۴۶۳۸ برای ما فکس کنيد يا اگر مايليد ما به شما تلفن کنيم، لطفاً در ايميلتان شماره تلفن خودرا ذکر کنيد.
|
[1623] b.b.c 6:19:46 AM 12/16/2003 |
"مرگ با شاخه ي انگور مي آيد به دهان "
مرگ خوب است ، مرگ حق است ، زيبا و اهورايي است بازگشت به سرزميني كه از آن پاي بر پوچي اين ديار نهاده اي ....
شعار ميدهي ؟!
مي خواهي مرهمي باشي زخمم را ؟ رهايم كن ! بگذار بميرم با دردي براي او كه هميشه تنها بود و مهربان ، هميشه چادر نمازش عطر ياس ميداد و عشق ، دستان پيرش بي جان بود اما گرم ، چشمانش بي فروغ مي نمود اما ژرف و عميق ، صورت تكيده اش با آن دندان هاي عاريه و آن همه چروك و خط هاي موازي چه سختي هايي را در سكوت برايم حكايت مي كرد .
شعر هايم را كه مي خواندم برايش اشك مي ريخت آرام . گذشته ي پر رنجش را مرور مي كرد گويي ، در پس كلام من عشقي خاك خورده را جستجو مي كرد .
و ما مرغ مهاجر شديم سر آخر و جگر گوشه اش را به جرم پدر بودن از او جدا كرديم براي هميشه ...
چشم انتظار بود
بي تاب و نالان از دنياي پست و نامرد كه رهايش نمي كرد از غم و هجر
....
پريروز خاكستري بود كه خبر دادند در بستر است و بي هوش . بايد مي فهميدم آخرين بار است كه به خواب رفته است .
و ديروز سياه بود كه مرگش را با حنجره هايي سوخته و بي جان ،جار زدند بر همگان ...
چشم انتظاري تلخ زخمي است و چشم انتظار مردن از آن نيز صعب تر .
در زير تلي از خاك شايد آرام يابد روح بي قرار و زخم خورده اش .
شعار نگو برايم از دست ناجوانمرد تقدير كه خسته ام از تكراري بيهوده ، اما اگر مجال يافتي دعا كن كه مرگ نباشد پايان كبوتران پير
دعا كنيد مهربان بي جانم را ...
باران را ببخشاييد كه يا نمي بارد يا اگر مي آيد خون مي بارد و تلخي .
خزان است فصل سرد وجودم
شما اما سبز ترين باشيد و همواره جاري
همين ...
|
|
سايتي بسيار زيبا قابل تقدير از زحمات كساني كه اين سايت را راه اندازي كرده اند تا مردم بيشتر در مورد سهراب عزيز اطلاعات بيشتري كسب كنند.
با تشكر
از دوست داران سهراب |
|
برج و باروي شهر را
يك ورق مه گرفته است
همچنان اسير دريا ها،
روبرو دروغ و نيرنگ است |
[1626] نيما 2:11:03 PM 12/16/2003 |
از چه دلتنگ شدي
دلخوشي ها كم نيست |
[1627] براي باران 2:12:59 PM 12/16/2003 |
من |
[1628] Unknown 2:20:16 PM 12/16/2003 |
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.
|
[1629] Unknown 6:57:56 PM 12/16/2003 |
اين نسيم تازه ي جان آفرين ..
از كدامين باغ بر من وزيد؟
وز كدامين آسمان اين آفتاب
كلبه ام را نورباران كرد؟
در شبي اينگونه برفي، اين بهار
اين ستاره، اين سرود از سوي كيست؟ |
|
براي پخش در جام جهانماي b.b.c
در حين انقلاب و بعد از آن جوانان عاشق وشوريده ما را به قربانگاه فرستادند وبرايشان شعر سرودند از انسان بت زنده ساختند وبر او شعر سرودند وهر زباني كه در تمجيدشان نباشد محكوم وممهور است
بي بي سي خائن درد وركود شعر ما از بي دردي نيست . شعر در زمان وحكومت قرون وسطائي كشور ما كه محصول كشور خائن و كثيف شما انگليس است تبديل به نوحه شده ودر دست مديحه سرانهاي تربيت ديده شماست كه ميخواهند باقي مانده شيعه علوي را هم به بيراهه تزوير بكشانند . حال در كشور ما كه پرواز براي عاشقان ممنوع است اي خائن ركود شعر ما از بي دردي وآزادي و نبود استبداد است.
اين سايت محفل عاشقان است لطفا با كلمات نجسي چون بي بي سي آلوده نكنيد................. |
|
اين قافله امر اجب ميگذرد,,,,,,,
|
|
صدای آشنای دیرین BBC
نمی دانم از کدام منبع، متن شما توی سایت سهراب نقش بسته ؟ وهمچنین نمی دانم نیت شما از ابراز چنان احساسات و شاید واقعیت ها، از کجا سرچشمه گرفته است ؟
دیدگاه شما نسبت به شعر ایران بسیار واقعی است ... شاید فی الواقع در ایران شاعر توانایی که به قول شما 40 ساله باشد و در ذهن خاص و عام جایگاهی داشته باشد وجود ندارد
و شاید باز هم به قول شما ادامه سلسله شعر نیمایی در رگ و پی نسل جدید جریان ندارد !... به هر حال نظر این حقیر به عنوان یک ایرانی که مدتهاست بیست سالگی را پشت سر گذاشته ام ... و اصلا یک ایرانی ارمنی هستم ...و زبان فارسی، زبان
مادری من نیست ولی از زبان مادریم و حتی از جان عزیز تر می دارم احساس می کنم نگاه کوتاه و سطحی شما طبق آمار و عقاید اروپایی ، چندان قابل درک و پذیرش نیست....
شما کاملا بهتر از من می دانید که شعر خوب و شعر ناب برای پیدا کردن جایگاه خود در میان خاص و عام نیاز به زمان دارد همچنانکه در زمان مرحوم سهراب نیز منتقدان کوته فکری او را بچه بودای اشرافی لقب دادند ...و اکنون بعد از گذشت کمتر از دو دهه شاهدیم که شعر سهراب در میان خاص و عام جایگاه خاص خود را دارد و یا حتی در زمان حضرت حافظ (که مقبره وی بارها توسط ((دوستانی)) که وی را خمار و کافر می دانستند ) به آتش کشیده شد ولی اکنون بعد از گذشت سالها جایگاه خود را در ادبیات فارسی پیدا کرده است ...پس برای دریافتن شعرای معاصر نیز نیاز به فرصت مناسب و گذشت زمان داریم و شاید حربه تبلیغات (هر چند در بقیه موارد کاملا کارساز است ) در این مورد نارسا و ضعیف جلوه می کند و این کالا چیزی نیست که به ضرب (((لیبل)) بتوان آن را عرضه کرد ...به قولی (قدر زر زرگر شناسد قدر جوهر ،جوهری)...
و در ضمن این موج کمبود نامهای آشنای ادبیات، منحصر به ایران عزیز ما نیست ... بلکه گریبانگیر تمامی دنیای امروزی است ... و شما می توانید از دوستان اروپایی اتان سوال کنید که چرا در آغوش دموکراسی اروپا نامهایی مانند انوره دوبالزاک ...شکسپیر... فرانتس کافکا ... دانته ... ویکتور هوگو ...و خیلی های دیگررا نمی توان یافت ؟آیا دهه آنها گذشته ؟ یا نام آنها فراموش شده است؟کدام شاعر و یا نویسنده اروپایی را سراغ دارید(بحث سن و سال را هم کنار بگذاریم)که قدرت قلم شکسپیر را داشته باشد و یا حد اقل نامی پرآوازه و آشنا در حد شکسپیر؟ایا این نشان از سقوط ادبیات کلاسیک در غرب و اروپا نیست؟آیا افول ادبیات پست مدرن ، تنها در مورد ایران مصداق دارد؟ و در صورت امکان جهت ازدیاد دانش و اطلاعات مااسامی دوستان پرچمدار پست مدرنیست در ادبیات کنونی اروپا را نام ببرید تا بقیه دوستان خاوری هم از وجود ایشان بهره ببرند
(البته به جز دانیل استیل !!!!.چون در ویترین بازار!!!و کتابفروشان کنار جوی!!! ، جایگاه خاص خود را پیدا کرده است )
اگر نیاز به توضیح بیشتر داشتید ...بنده حقیر در خدمت شماهستم و شاید دوستان عزیز دیگرم در این سایت که من همیشه به وجود آنها افتخار می کنم بهتر و بیشتر از من جوابگوی سوال شما باشند ...
در سایه حق پایدار باشید
|
|
براي دوستان عزيزم ...
براي آنها كه لحظه لحظه بي آنكه بدانند در حسرت غيابشان اشك مي ريزم ....
اشكهاي خيس (باران) شانه هايم را تر كرد .... از چه غمناك تر از پيش مي باري؟...
یکنفر دیشب مرد ...و هنوز نان گندم خوب است .... باران .... مرگ در سایه نشسته است به ما می نگرد .... و همه می دانیم ریه های لذت پر اكسيژن مرگ است ... هنوز منتظريم ...منتظر كلام صريح و ساده باران در كوچه هاي بي واسطه تنهايي ...
و بيتا ... بيتا ، آشنای قدیمی ...
باید باور کنیم که هنوز قطر چرخ دوچرخه از دوبرابر شعاع چرخ گردون فزون تر است ... باید باور کنیم که هنوز بوی پنیر فضای تخت میان حیاط خانه امان را پر می کند ... باید باور کنیم سبزینگی سبزی، طراوت روح سبز ما را می جوید....باید باور کنیم انعکاس نور ماه در حوض حیاط خانه امان ، در پی حقیقت جوشش چشمه های چشمان توست ...باید باور کنیم بوی کاهگل از میان هق هق باران ، در پی شامه من و تو می دود...
باید باور کنیم این بادبادک ... حس بریدن نخ های کوچک پیوسته بر خاک دارد ... باید باور کنیم اوج
حقیر پرواز کوچک بادبادک ، فریاد رهایی از خاک دارد ،
احساس یکبار پرواز در بی نهایت ...
باید باور کنیم که خدا در این نزدیکی است ... لای این شب بوها....
و باید باور کنیم که ما در این عصر معراج پولاد قفسی می سازیم تا از او دور بمانیم ...
بیا با هم بدنبال کلید قفل این قفس باشیم ....
من زنده به کلام شما هستم .... |
|
امان از ..... كه پر است از فكر پوچ و حرف مفت
چه سردم بود ميان اين واژه ها
صدايي سيال از دور نقاشي ام ميكند
و در بعد آبيم رسوخ كردند
با عريانترين واژه ها.... |
[1635] بيتا به روبن 12:49:22 P 12/17/2003 |
با تشكر
بسيارعاليست.
سبزباشيد. |
|
وقتي خواهرت را به جرم حمل نشريه ... اعدام كردند
وقتي پدرت را به جرم داشتن عقيده تيرباران كردند. و با چهره ونگاه خونين مادرت زندگي كردي و شدي چله نشين شبهاي غربت تو هم
مثل من حرف پوچ و مفت ميزني . من ديگر ادامه نميدم وچيزي نخواهم نوشت غرض تذكر بود. |
|
بي ارزش است و پوچ شايد واژه ي تشكر در كنار مهر و لطافت مهرباناني كه همواره همراه و شريك درد ها و تلخي هايم و هر از گاهي شاهد بارش بي امان عشق و شور دل ديوانه ام بوده اند ...
غريبه ، نيما ، روبن ، سارا و تمام آنان كه لطيف اند و دلسوز، از حضور پر محبت و خالصتان سپاسگزارم .
هرگز از ياد نخواهم برد كه در سخت ترين شرايط مرا رهايم نكرديد در ميان باد هاي بي امان و نامرد اين روزگار دون و بي مايه ...
لحظه هايتان سبز باشد و به كام تا جاودان حيات
همين ... |
[1638] باران 1:46:44 AM 12/18/2003 |
درضمن فكر نميكردم b.b.c تو باشي چون تو فقط به..... عكس العمل نشان دادي. |
|
درضمن فكر نميكردم b.b.c تو باشي چون تو فقط به..... عكس العمل نشان دادي. |
|
اي خردمند ز ما دور كه ما مستان ايم ...
بيكي جرعه ز تو عقل و خرد بستانيم ...
عشقبازي و هوس كار خردمندان نيست ...
عاشقانيم و از اين بي خبر و حيرانيم ....
از ملامت چه خبر عاشق سرگردان را ...
بملامت سر از اين راه كجا كردانيم ...
مستمنديم از اين بيخبري مي طلبيم ...
دردمنديم از آن در طلب درمانيم ...
مردم از ورطه درياي ملامت ترسند ...
ما همه كشتي خود سوي ملامت رانيم ...
شمس تبريز بيا ناله مستانه بيار...
زانكه ديريست كه ما بلبل اين دستانيم ...
در انحناي احساسات ناب ما ... دانش و خرد نقش ((وزين))ي دارد ...
در هلهله سرما ، اجاق شقایقی ما را گرم می کند ...اگر واژه اصالت يابد ...
گاهي باید سرمای واژه ها را پذيرفت ... ودر حال از برف ميان دو هجا غافل نشد ....
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...
باور كنيم كه در سرما و يخبندان ... قفلها سخت تر گشوده مي شوند ...
و به دنبال شقايق باشيم ...
.... |
|
با تو بي پرده سخن ميگويم . به اين باور رسيده ام كه آدمها فقط بخاطر سو تفاهم ها و پيش داوريهاشونه كه از هم دور ميشن.بدون اينكه همديگه رو بشناسند بگذريم
منظورم از ...... خودم بود، حرفهاي تلخ خودم نه شما.............
و شما از كجا مطمئنيد كه من قسمت كوچكي از دردت رو نداشتم و طعم تلخش را نچشيدم.
انسان چيست؟ مشت مفلوكي از راز و رمز.
( آندره مالرو) |
[1642] بيتا به ..... عزيز 3:00:57 PM 12/18/2003 |
سلام ....
چقدز زود زود دلم براي اينجا تنگ ميشه ،انگار هر کدوم از ما اگه یه شب سری به این محفل دوستانه نزنیم چیزی رو گم کردیم ...
دوستان عزیز من ، من نمی دونم در مقامی هستم که بخوام در مورد شما حرف بزنم یانه؟... ولی نمی دونم چرا جسارت می کنم و به عنوان یه دوست دلم میخواهد بدونین که اکثر اتفاقاتی که تو دنیا می افته یه جور شوخیه ... گاهی این شوخی به مزاق ما سازگاره ...گاهی هم از این شوخی متنفر می شیم ... نمی دونم شاید هم اشتباه می کنم ... ولی باور کنید هر شب که میام اینجا دلم میخواد شعر دوستامو بخونم ، شاید هم باورتون نشه ... همین
بیتا جان ... من اگه متنی نوشتم و اسم تو رو به عنوان دوستم آوردم .... صرفا نگاهم بود نسبت به دنیای اطرافم ... سعی کردم مثبت باشه ... و سعی کردم این حس رو با تو تقسیم کنم ، گر چه شاید خنده دار باشه که آدم تو شب دنبال نور خورشید بگرده ... باور کنید من منظورم نه حتک حرمت بوده ، نه بحث و جدل ... شاید من هم بدم نیاد در مورد خیلی مسایل با دوستام حرف بزنم ، ولی حس کردم اینجا جای این صحبت نیست ...
دوست عزیزم که از اسم عزیزت فقط چند نقطه رو دیدم .... اینقدر سخت نگیرید ... من احساس می کنم بیتا حرفاش مثل گذشته ها از درد و اندوه درونش نشات گرفته ، که ما هم کمابیش با آن درد آشناییم ...
بیتا جان ... دلم میخواد نیمه پر لیوان رو ببینیم ... هر چند مثل این میمونه که آدم خودشو گول می زنه .
این بی بی سی رو هم رها کنید به حال خودش ... اون سوال کرد و نظر پرسید ما هم نظرمونو گفتیم ... شاید اصلا بهتر بود جوابشو نمی دادیم ... نمی دونم ... ولی دلم می خواد هر شب که بهتون سر میزنم اینجا پر از حرفای قشنگتون باشه ... انگار که اومدیم تو یه دنیای دیگه ...
شب و روزتون به خیر
روبن |
|
در جنگل من از درندگي نام و نشاني نيست......
دوستان عزيز كدام اجنبي.....فكر كردم اگر اين پيام را براي شما دوستاران عشق و ادب ارسال كنم از نظرات شما بهره مند خواهم شد....من اين متن را در سايت b.b.c ديدم و براي شما كپي كردم و جهت اينكه refrence را بيابيد با همين نام فرستادم من هيچ به جنبه سياسي قضيه نيانديشدم چون ذهنيت سيساسي ندارم و برايم كلام ادب و هنر گيراست هر كجا باشد و در نميبندم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت اين جپرها ميشنوم .
به هر حال از اين جهت بسيار شرمنده ام و از شنيدن صداي اندوهتان متاثر. و براي ختم كلام يادمان باشد:
گاه زخمهايي كه به پا داريم زير و بمهاي زمين را به ما مياموزد.
شرمنده از اوردن نامم.
برادر كوچك شما |
[1644] b.b.c 6:54:15 AM 12/19/2003 |
در جنگل من از درندگي نام و نشاني نيست......
دوستان عزيز كدام اجنبي.....فكر كردم اگر اين پيام را براي شما دوستاران عشق و ادب ارسال كنم از نظرات شما بهره مند خواهم شد....من اين متن را در سايت b.b.c ديدم و براي شما كپي كردم و جهت اينكه refrence را بيابيد با همين نام فرستادم من هيچ به جنبه سياسي قضيه نيانديشدم چون ذهنيت سياسي ندارم و برايم كلام ادب و هنر گيراست هر كجا باشد و در نميبندم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت اين چپرهاي صدا ميشنوم .
به هر حال از اين جهت بسيار شرمنده ام و از شنيدن صداي اندوهتان متاثر. و براي ختم كلام يادمان باشد:
گاه زخمهايي كه به پا داريم زير و بمهاي زمين را به ما مياموزد.
شرمنده از اوردن نامم.
برادر كوچك شما |
[1645] Unknown 6:56:35 AM 12/19/2003 |
يعني بايد سر انجام باور كنم كه پايان يافته است اين كابوس بي امان كه تمام وجودم را مي لرزاند هر دم از فشار درد و سختي ها ؟ نخند بر كلام سرشار از تكرار من و مترسانم از رنج و سختي كه در اين ايام تلخ باريده است هر لحظه دردي نو بر ما ...
بر مادري كه بهتر است از برگ درخت از آب روان و شايد هر از گاهي نزديك تر است از " او " . چه كرده است تا كنون برايم در اين سراب بي انتها و اين غربت بي امان و تاريك ، فقط خدا مي داند و بس !
يك سال و اندي از هجرت ما مي گذرد و هنوز غريبم با آسمانش ، با مردمش ، با زبانش ، با عشقش ، اينجا شك كرده ام به يكرنگ بودن آسمان انگار ! از غربت و بي هويت بودن برايم نسراي كه من خود كتابي قطورم و خاك خورده از اين روايات تكراري .
آرزو مي كنم و خدا را قسم مي دهم به لحظه هايي پاك ، قسمش مي دهم به خاك سهراب كه مي داند سرمه ي چشمان بي قرارم است ، قسمش مي دهم كه نگذارد هيچ يك از شما پشت خميده ي پدر را شاهد باشد و اشك هايش را ، كه برايم چون گوهري عزيز بودند و همچوي زهري جگر سوز ...
آه ....
چه ها ديده ام با چشمان ناباور خويش در اين زماني كه چندي نمي گذرد از عمر آتشينش .
كنايه هايم و اندوهم را نگاشتم كه بر خويش مژده دهم وصالي نزديك را ! غروب فردا نويد طلوع زيبايي است كه خورشيدش از پس خاك پاك و آشنايم بر خواهد خاست . آري" و من مسافرم اي باد هاي همواره " و مقصد چه مقدس است برايم . در ذهن ناباورم نمي گنجد كه سهراب را ببينم با اين ديدگان بي قرار و در آغوش گيرمش و شانه هايش مزار اشك ها و دلتنگي هايم گردد .
باور نمي كنم دستانم در خانه ي قديميمان را بگشايد ، مي دانم خالي است از هر آنچه ديري چند با آن روزگار مي گذرانديم ، مي دانم پيانوي كهنه ام را فروخته اند ، مي دانم ديوار هاي اتاقم عريان اند از تصاوير سهراب . اشكالي ندارد اما ! خانه ي مان است آخر ! كلبه اي كه در آن كودكي هايم را پشت سر نهادم ، در آن طعم عشق را چشيدم براي اولين بار و دور از آن درد مرغ مهاجر بودن را لمس كردم .
آري من مسافر ايرانم و بي تابم بسيار .
...
شرمنده از اين كه حرفهايم بي دليل اين گونه به درازا كشيد كه شايد براي چند هفته اي نتوانم بنگارم ديگر . دلتنگ مي شوم برايتان اما نزديك .
و ديدار دوباره ي همگيتان را آرزو مندم تا بگويم چه رفته است بر اين عاشق در دياري آشنا و گرم .
....
ميدانم : " دور ها آوايي است كه مرا مي خواند "
دعا كنيد باران را ...
سبز باشيد و جاري
خدانگهدار |
|
كاش مي شد آب را گل نكنيم!!!!!!!!
(هميشه سرسبز و پيروز باشيد.) |
|
مهسا كاشكي ميتوانستم . . . |
|
سايت زيبائي بود و من خيلي لذت بردم
ممنونم و موفق باشيد |
|
تا اخرين ستاره ي شب بگذرد مرا
بي خوف و بي خيال بر اين برج خوف و خشم
بيدار مينشينم در سرد چال خويش
شب تا سپيده خواب نمي جنبد به چشم...
شب در كمين شعري گمنام و نا سرود
چون جغد مينشينم در زيج رنج كور
مي جويمش به كنگره ي ابر شب نورد
مي جويمش به سو سوي تك اختران دور....
|
|
چه چيز را دشوار پنهان ميتوان داشت
اتش را كه در روز دودش از راز نهان خبري دهد و در شب شعله اش پرده دري كند؟
عشق نيز چون اتش است كه پنهان نمي ماند زيرا هرچه عاشق در راز پوشي بكوشد باز ناگاه دو ديده اش از سر ضمير خبر مي دهد
ولي انچه كه از اين دو دشوارتر پوشيده شود شعر شاعر است.....
زيرا شاعر كه خود دل در بند سخن خويش دارد ناچار جهاني را شيفته ي ان مي خواهد لاجرم انقدر براي كسانش مي خواند و تكرار مي كند كه خواه سخنش بر دل نشيند و خواه جان بفرسايد و همه ان را بشنوند و در خاطر نگاه دارند.....
|
|
به چشمكهاي او چون چادر شب مي كشد بر سر
كشيده ميشوم كم كم به تاريكي و تنهائي
شفق را تا قدح لبريز گردد از شراب شوق
سرود صبحدم سر شد به شور و مستي جاويد
طبيعت با همه ذرات دست افشان و پا كوبان
به پيشاپيش رخسارت كشيد ائينه ي خورشيد
به سايه روشني از اهتزاز برگها رقصان
فشاندي حلقه ي گيسو و زنجيرم به پا كردي
تكانم دادي و چشم از خمار غفلتم سنگين
بر اوردي به ز خواب و سر به هامونم رها كردي
به سوداي تو سرگرمم در اين شبهاي سودائي...
|
|
اي كساني كه در اين كشمكش عيد سعيد
سر خوش و بيخبر و ميزده با روي سپيد
غرق در شوكت و در مكنت و بد مستي و پول به سياهي شب بخت بدم ميخنديد
مي نپرسيد چرا ؟از چه اين هم وطن لخت با اين صورت زشت
رو سياه ساخته و كو بكو افتاده به راه
اخر اي هم وطنان!
سرگذشتيست مرا تيره در اين روي سياه .....
لحظه اي محض خدا خويش فراموش كنيد :داستان غم پنهاني من گوش كنيد...
مثل يه قطره سر شك از دل خون زندگي از لب چشمم غلطيد با سر اهسته زمين خورد و لب سرد زمين ! لاشه ي مرده ي روحم بوسيد ....
اه سينه ام چاك كنيد
اين غبار سيه از روي رخم پاك كنيد
به چه كار ايدم اين چشمه ي خون ؟!اين تن مرده ي مرگ
كه تن زنده ي من كرده چنين اواره
از كف سينه ام اريد برون
ببريد ! ببريد ! در بيابان سكوت زير مشتي لجن و سنگ سيه خاك كنيد...........
|
|
مرسي از زحماتتون عالي بود فقط اگه ميشه فونت فارسي سايت رو عوض كنيد
ممنونم |
|
آقاي كمال مجاوري خانم سارا فروهيده و غريبه عزيز كجائيد؟ دلم گرفت از فضاي خالي حضور سبزتان |
[1655] ليلا 8:46:19 PM 12/19/2003 |
تپه اي بلند! گورستاني كوچك! چند گور بي نشان ! گور خالي من ...تنها طپشهاي اين حجم سر خشكيده درختيست و قلب بي رنگ من ...به گور خالي خود مي نگرم . درخت پير سخت مي گريد ...نمي دانم از براي زنده بودن من اين چنين مي بارد يا از براي تنهاي كهربائي رنگ اين گور خالي ...اينجا تنها گور من بي كفن است ...به او مي نگرم تعبير زيبائي براي بي كسي اش يافته ام !: "چشم هميشه باز زمين" ... اري ! اري! اين گور خالي چشم زمين است مانده به انتظار مردن من ...
نزديك غروب است و از بالاي تپه چراغهاي كم سو ابادي نمايان است .هوا سرد است و اسمان حديث باران را مي خواند ...از كوله بارم دستمال سپيد رنگي را بيرون مي اورم كه لاي ان تعدادي برگ دارم . در حاشيه ي دستمال گلهاي سرخ و زردي دوخته شده است.دوخته شده است با دستان مادر ... با اشكهاي مادر.. گر چه به زيبائي گلهاي چادر دختران ابادي نيست ولي برايم بوي مادر را مي دهد...برگها را بيرون مي اورم و مي شمارم . يك. دو . ..دوازده ! دوازده برگ نيمه خشك و نيمه سبز!
روزي كه به ابادي امدم ثانيه ها برايم ترجماني بي مفهوم بود ...نمي دانستم به كدامين زمان نفس مي ارم ...تنها مي دانستم آذر ماه است! يك روز كهدر دشتهاي باران خورده ي ابادي قدم مي زدم و مي گريستم كودكي را ديدم كه چوپاني مي كرد . كودكي بود چهار ساله با گونه هائي سرخ و چشماني پر خنده ...چهره ي معصومانه اش مرا لحظه اي برد به كودكي ام ! به روزگاراني كه نفسها رنگ دگر داشت...ثانيه ها ترجمان ترانه اي ديگر بود ...
كودك فارسي را با لهجه اي شيرين سخن مي گفت . شمارش اعداد را نيز بلد بود ! برايم بسي عجيب بود . شايد در ميان ان ابادي مه گرفته او تنها كودكي بود كه فارسي مي دانست! هنگامي كه نامش را پرسيدم لبخند زيبائي زد و گفت : من قاسمم . قاسم!( نگاهش را به اسمان دوخت و با صدائي لرزان از شوق گفت: مي خوام وقتي بزرگ شدم علم (امام حسين) رو بلند كنم...
تمام وجودم از كلام سنگينش لرزيد...انعكاس نقره اي اشك تصوير زيبايش را در چشمانم تار كرد ... ان روز از قاسم پرسيدم: تا پايان ماه چه اندازه زمان باقي ست؟ بي درنگ گفت: پانزده روز! گفتمش ماه كه به نيمه نشست خبرم كن عزيزي در راه است...سري تكان داد و رفت . فرداي ان روز با برگ سبزي در دست پيشم امد و گفت :تا رسيدن به اخر مان هر روز برات يه برگ سبز ميارم! به برگ خيره شدم . سبز بود. سبز سبز!با خود گفتم در اين سرماي وحشت بار ايا هنوز درختي هست كه...گويا قاسم فكرم را خوانده بود چرا كه لبخند زيركانه اي زد و پيش از ان كه چيزي بگويم مرا با افكارم تنها گذاشت و رفت ...از ان لحظه دوازده روز مي گذرد ! دوازده روز است كه به ابادي امده ام ! قريه اي كوچك و صاف با خانه هائي كاه گلي و كوچه باغهايي باريك...
اينجا ديگر نه از خانه هاي فرش شده و عياني خبري است نه از مردان دريده ي پيپ به دهان و نه از زنان روسپي شهر با گوشواركهاي رنگين!!!!
اينجا هنگامه ي ان كه نسيم از ير درخت مي گذرد گوش مردمان قريه هوشيار است...اينجا مهتاب ان چنان پر فروغ است كه خورشيد پاره هاي رو سياه شهر خار و خس مزرعه ي چشمان اويند ...عطر نان . رنگ چاي! اينجا همه چيز نبض دارد ! نبض دارد و سخن مي گويد...اين جا صداي پاي اب ماندني ست . من طنين موزونش را مي فهمم ...كلامش را يافته ام...اينجا خدا بسيار نزديك است. ديروز سراغش را از پير زني قالي باف گرفتم . دستانم را گرفت و از كوچه باغهاي نارنج گذشتيم و به خانه اش رسيديم ...پير زن اشك مي ريخت و در را ارام كوبيد و زير لب گفتك برايت ميهماني اوردم ... اين را گفت و رفت...شانه هايش را ميديدم كه از ادراك اشك مي لرزيد ...پير زن رفت ...نا گاه در باز شد ...نور امد...خدا را ديدم...
بادي سرد تركه به دست نعره مي زند. از سوزش تازيانه هايش به خود مي ايم. ديگر غروب شده است ! در تاريك و روشن فضا سايه اي از دور مي بينم كه فانوسي بر دست دارد!
اري قاسم است كه با گامهاي كوچكش شتابان به سمتم مي ايد. چهره ي كودكانه اش زير نور فانوس چه بي اندازه زيباست!لبخندي ميزند و سيب سرخي را به همراه سيزدهمين برگ سبز را به دستم مي دهد. او قبلا گاز كوچكي به سيب زده است اما چنان ماهرانه انرا در فضا چرخانده كه سمت گاز خورده اش را نمي بينم! اشكي اميخت با لبخندي... هر دو را از دستانش مي گيرم . مي ايد و كنارم مي نشيند . به كوله بارم مي نگرد . موجي از غم در چشمان زيبايش مي شكند ...زير لب به تركي مي گويد: اخر ماه نزديك است!...چشمانش را ميبينم كه تر شده ست ...از او روي مي گيرم تا اشكهايم را نبيند...صدايش را مي شنوم كه زير لب مي گويد : نرو! نرو!به او نمي نگرم چرا كه مي دانم اين بار يقينا بغضم شكستني ست ...
به همان حال به زبان مادري اش مي گويم :بايد بروم ..بايد بروم به دياري كه با خون يتيم و بيوه زن از براي نماز كفر وضو مي سازند... بايد بروم ...( گلويم خشك است . سرفه هاي خونينم شدت مي گيرد...)نام خون و سرفه هاي دل خراشم كودك را مي ترساند...خود را در اغوشم پنهان مي كند.با گريه مي گويد: نرو...من مي ترسم...
تن كودك بي امان مي لرزد...او را به اغوش مي كشم و بي صدا مي گريم ...باران غريب و دل شكسته مي بارد ...شايد اين گونه بهتر باشد چرا كه قاسم نخواهد فهميد اين اشك است يا قطره ي باران...برايش ترانه اي تركي زمزمه ميكنم . اين همان لالائي ست كه مادر برايم زمزمه مي كرد:
لا لا لا لا گلگ لا لا ...چه شبي بود اون شب كه ماه اومد بالا...
قاسم در ميان هق هق و اشك ارام مي خوابد . برايش مي خوانم و مي گريم...روي بر مي گردانم چشم زمين نيز مي گريد....كودك ديگر خوابيده. فانوس كوچكش رو به خاموشي ست ...كوله بارم را بر دوش مي گيرم و به راه مي افتم قاسم سرش را بر شانه ام گذاشته و به خواب عميقي فرو رفته است . به سمت خانه يشان ميروم . به سيب مي انديشم ...به برگ سبز ...اه...فردا كه قاسم از خواب بر خيزد من ديگر نيستم !
او در خواب است ولي يقين دارم كه مرا مي شنود...در گوشش زمزمه مي كنم: اخرين برگهاي سبز را به چشم زمين هديه كن....
قطره اشكي از حريم بسته ي چشمانش به روي گونه اش مي بارد اه...به راستي كه مرا شنيده است...
به حق معصوميت تمام نيلوفران خفته در مرداب نباشد هيچ غروبتان غمناك.
با قلبهاي پاكتان براي من و او نيز دعا كنيد ..او بهترين من بود... يادش سبز...
يا حق...
سارا فروهيده
|
|
اه ...در باورم نيست...نيست كه التهاب ثانيه ها در پيشگاه ان انتظار شور و شيرين گذشت و رو سياه ماند ...هرگز در باورم نيست كه تا زمان _اغشته بر خون و فغان _بر پود گذر نشست و طلسم ننگينش شكست...
لحظه ي يكي شدن... هنگامه ي ديدار...
چشمانم را سنگ فرش قدوم سبزت كرده ام . اگر چه حقير و اگر چه بي ارزش ...بر ان پاي بگذار نازنينم!تا به ارزش برسم....
از من عبور كن ...از اين خسته ترين بزرگوارانه عبور كن و بدان كه انگاه يقينا خواهم رسيد ...
تو را دوست مي دارم با عشقي به سان دريا به اسمان ...دريا را سر انجام انتهائي ست ولي اسمان.....
اسمان مني !اسمان مني! اي اسمان من خوش امدي....
همه ي شما را دوست مي دارم ...ليلا...خواهر عزيزم تو را نيز...متشكرم.
يا حق ...
سارا فروهيده |
|
اه ...در باورم نيست...نيست كه التهاب ثانيه ها در پيشگاه ان انتظار شور و شيرين گذشت و رو سياه ماند ...هرگز در باورم نيست كه تار زمان _اغشته بر خون و فغان _بر پود گذر نشست و طلسم ننگينش شكست...
لحظه ي يكي شدن... هنگامه ي ديدار...
چشمانم را سنگ فرش قدوم سبزت كرده ام . اگر چه حقير و اگر چه بي ارزش ...بر ان پاي بگذار نازنينم!تا به ارزش برسم....
از من عبور كن ...از اين خسته ترين بزرگوارانه عبور كن و بدان كه انگاه يقينا خواهم رسيد ...
تو را دوست مي دارم با عشقي به سان دريا به اسمان ...دريا را سر انجام انتهائي ست ولي اسمان.....
اسمان مني !اسمان مني! اي اسمان من خوش امدي....
همه ي شما را دوست مي دارم ...ليلا...خواهر عزيزم تو را نيز...متشكرم.
يا حق ...
سارا فروهيده |
|
آشناي قديمي
كه ديريست غريبه گشته اي با من
بازآو
مرا زين درد وزين رها كن
نمي دانم، ديگر نميتوانم.
به هرچه فكر، ودر آن نگاه مي اندازم
حتي در عمق خواب چشمانم
ترا مي بينم .... كه آمده اي
مي دانم دوباره قلبت با قلبم آشنا مي گردد
ميدانم مي آيي ودوباره
خانه از شوق وناباوري مي لرزد!
پرنده هايقفسم به يمن آمدنت
سرود عشق مي خوانند..
انتظار.... آه از اين انتظار كه رقص عقربه هاي ساعت را كند مي كند
بيا و اين انتظار را به پايان برسان.
|
|
-برج و باروي شهر را
يك ورق مه گرفته است
سكر يادت درون اندوهم
در مسير زمان پديدار است
همچنان اسير درياها
روبرو دروغ و نيرنگ است
مرگ در سطح انديشه
آرزو دفن در ماتم
چشمه ها خشك و رودها لرزانند
آسمان در شفق پيدا
مرد در بند يك نگاه سنگ
دستها بسوي تزويرند
مردها كشته در زنجير
يك سبد دل عاشق در كوير مرگ ياس
يا نفس برابر گشت
زير يك كومه قفس
دستهاي يك قناري بسته است
ماه مي ميرد
آسمان ماتمسراست
چشمها گريان
و تبر آكنده از خون پرستوهاست
نيما |
|
تا شقايق هست زندگي بايد كرد |
[1661] محمد 10:01:37 P 12/20/2003 |
موهايي سياه و بلند، چشماني خمار و جذاب، لبهايي پر از حس مكيدن و نگاهي كه جادو ميكرد به من خيره بود با همان حرفهاي هميشگي. هيچ نگاهي مرا تا به امروز در اين حد جادو نكرده بود، نميدانم شايد اين حرفهاش بود، كمند سياهش رنگ از رخسارم را برميگرفت؛
روبرويم ايستاده بود، نميدانم شايد نشسته بود، با عشوهاي كه فقط ميشد از بوگام داسي رقاصه معبد شيوا سراغش را گرفت، شراب بالاي رف بود، كاش ميشد كمي از آنرا مثل هدايت در دهانش ميريختم. اما آيا او مرده بود؟ گناه من دوست داشتن بود و اين مجازات مرا كاهش ميداد.
ثنويت و انشقاق مرا تا حد جنون در خود فرو برده بود، بايد راهي پيدا ميكردم، هيچ گاه نتوانستم صورت مثالي انسان نخستين را براي خود تصوير كنم، اگر با اين رقاصه يكي ميشدم تا هميشه بر لبهايش كلبهاي چوبي به پا ميكردم!
اصلا كارم اين شده بود كه از زمان ورودش به او نگاه كنم:
موهايي سياه و بلند، نگاهي چرخيده كه فقط مرا ميديد، لبهايي پر از جاذبه كه هر انسان پاكي را آلوده ميكرد و چشماني كه قدرتش ميتوانست يك تثليث ديگر را شايد به ارمغان آورد…
از زاويهاي كه نشسته بود موهاي سياهش ديده نميشد اما مطمئن بودم كه آن موها آنچنان هست كه بتوانم براي خود يك شب تاريك را تصوير كنم در همان كلبه چوبي..
اما از همين زاويه روشنايي جسم اثيريش هويدا بود برايم جالب بود، همانند اين بود كه سياهي شب و روشنايي روز در كالبد اختريش در يك جماع جادويي به وحدت رسيده باشند، نگاه كردن به لبهاي كبودش و همان حالتي كه از اول نمي دانم نشسته بود و يا ايستاده در من نداي رفتن را سر ميداد، انگار كسي ميگفت: غريبه
“آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ”
“زن دم در گاه بود، با بدني از هميشه” من هم مثل سهراب رفتم تا كمي در آفتاب بگردم، تا وسط اشتباههاي مفرح…
اگر از من بپرسيد ميگويم اين جسم اختري، صورتِ مثالي يك موجود دوجنسي است،
هر چه دنبال خودم گشتم كسي نبود..
نگاه كردم…
انگار يك نفر بيشتر نبود…
..
حال ساعتها از آن واقعه ميگذرد…
و من همچنان روبروي آن قاب نشستهام.
موهايي سياه و بلند، نگاهي چرخيده كه فقط مرا ميديد، لبهايي پر از جاذبه مكيدن ..
“اي رهيده جان تو از ما و من
اي لطيف روح اندر مرد و زن
مرد وزن چون يك شود آن يك تويي
چون كه يكها محو شد آنك تويي”
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
|
تو را به اون چشات قسم
نگو بهت نميرسم
|
|
سلام... |
|
هنوز حرف مي زد
نمي دونم شايد ديگه نمي خواستم بشنوم
صداش قشنگ بود اما حرفاش تكراري
با اين همه وقتي بين حرفاش مكث ميكرد
با تمام وجود در خودم گم مي شدم
اون براي من مثل يك دست آويز ناخواسته بود
يكي كه از سكوت نجاتم ميداد
...
احساس سبكي ميكنم
آره شايد يك روزي اون قدر سبك شم
كه با دوست ناخواسته خودم نسيم ...
شايد...شايد پرواز كنم.
حامد... |
|
در اين سرما به اين دلخوشم كه هنوز دل پرنده گرم است به شوق پريدن
دوستان عزيز در اين شب يلدا لحظه هاي سبز و گرمي برايتان آرزومندم
برادر كوچكتان___مجاوري |
|
پرواز را بخاطر بسپار پرنده رفتنيست...بدرود |
|
آنكه ميگويد دوستت دارم دل تير خورده شبيست كه:مهتابش را ميجويد,,,,,, |
|
زندگي يعني معصوميت سهراب |
|
امشب شب یلدا می اید ....
ودر کرانه ی خیالات پریشانم ...به روزی می اندیشم ....کسی در من حس زندگی دمید و رفت .
هیچ شبم بی یاد او نبوده نیست و نخواهد بود . |
|
تقديم به دوست و برادر بسيار عزيزم جناب اقاي كمال مجاوري و تقديم به تمام هموطنان خوبم به خوصوص دوستان عزيز اذري زبانم.......
************************************************************************
*حيدر بابا نام كوهي ست در خشگناب از قرا قره چمن كه استاد (شهريار) كودكي خود را در ان جا گذرانده اند.
*حيدر بابا ! ايلد يليملار شاخاندا (حيدر بابا ان زمان كه رعد و برقهايت شمشير بازي مي كنند ...)
سلر سولار شاگيلديوب آخاندا (و امواج رود خانه هايت غرش كنان روي هم مي غلطند و مي روند...)
گيزلار اونا صف باقليوب باخاندا (و دخترانت صف بسته و به تماشاي امواج دل داده اند...)
سلام اولسون شوكتوز و الوزه (سلام بر شما و بر شوكت و قبيله ي شما...)
منيم ده بير آديم گلسون ديلوزه (چه مي شود كه نامي از من هم بيايد بر سر زبان شما...)
حيدر بابا ! كهليكلرون اوچاندا (حيدر بابا ان زمان كه جوجه كبكهايت مشق پرواز مي كنند ...)
كول ديبينن دوشان گالوخب گاچاندا (و بچه خرگوشها از پاي بته ها خيز بر مي دارند...)
باغچالارون چيچك لنوب آچاندا ( وقتي كه باغچه هايت غرق گل و شكوفه شده اند...)
بيزدن بير ممكن اولسا ياد ايله (اگر ممكن بود يادي هم از ما بكن...)
آچيلميان اوركلري شاد ايله (بلكه دلي را هرگز وا شدني نيست را شاد كني....)
حيدر بابا! بايرام يلي چارداخلاري يخاندا (حيدر بابا ان زمان كه باد نوروزي الونكهاي چوپانان را به هم مي ريزد ...)
نوروز گلي گار چيچكي چيخاندا (و گلهاي نوروزي و گلهاي برف سر از گريبان خاك بر مي دارند...)
آق بولوتلار كوينكلرين سيخاندا (و ابرهاي سپيد پيراهن هاي تر خود را مي چلانند ....)
بيز دن بير ياد ايلين ساق اولسون (هركه از ما ياد كند سلامت باشد ...)
درديزلري گوي ديكلسون داغ اولسون (بگذار غمهاي ما روي هم انباشته شود و كوهي بسازند...)
حيدر بابا! گون دالووي داقلاسون (حيدر بابا الهي كه پشت گرميت به افتاب باشه...)
اوزون گلسون بولاخلارون داغلاسون (الهي كه چهره ات خندان و چشمه هايت گريان باشند....)
اوشاخلارون بير دسته گل باغلاسون (بگذاز كودكانت دسته ئي از گلهاي وحشيت درست كنند ...)
يل گلنده ور گتيرسين بويانا ( تو بدست نسيم بسپار و بگو بمن ارد...)
بلكه منيم ياتميش بختيم اويانا (بلكه بخت خفته ي من به بوي ان سر از خواب سنگين خود بردارد...)
قطعه اي بود از منظومه شور انگيز و بسيار زيباي "حيدر بابا سلام" سروده ي _شاعر بزرگ_ مرحوم استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به (شهريار).روحش شاد...
سبزترين باشيد
يا حق...
سارا فروهيده |
|
تقديم به دوست و برادر بسيار عزيزم جناب اقاي كمال مجاوري و تقديم به تمام هموطنان خوبم به خوصوص دوستان عزيز اذري زبانم.......
************************************************************************
*حيدر بابا نام كوهي ست در خشگناب از قرا قره چمن كه استاد (شهريار) كودكي خود را در ان جا گذرانده اند.
*حيدر بابا ! ايلد يليملار شاخاندا (حيدر بابا ان زمان كه رعد و برقهايت شمشير بازي مي كنند ...)
سلر سولار شاگيلديوب آخاندا (و امواج رود خانه هايت غرش كنان روي هم مي غلطند و مي روند...)
گيزلار اونا صف باقليوب باخاندا (و دخترانت صف بسته و به تماشاي امواج دل داده اند...)
سلام اولسون شوكتوز و الوزه (سلام بر شما و بر شوكت و قبيله ي شما...)
منيم ده بير آديم گلسون ديلوزه (چه مي شود كه نامي از من هم بيايد بر سر زبان شما...)
حيدر بابا ! كهليكلرون اوچاندا (حيدر بابا ان زمان كه جوجه كبكهايت مشق پرواز مي كنند ...)
كول ديبينن دوشان گالوخب گاچاندا (و بچه خرگوشها از پاي بته ها خيز بر مي دارند...)
باغچالارون چيچك لنوب آچاندا ( وقتي كه باغچه هايت غرق گل و شكوفه شده اند...)
بيزدن بير ممكن اولسا ياد ايله (اگر ممكن بود يادي هم از ما بكن...)
آچيلميان اوركلري شاد ايله (بلكه دلي را هرگز وا شدني نيست را شاد كني....)
حيدر بابا! بايرام يلي چارداخلاري يخاندا (حيدر بابا ان زمان كه باد نوروزي الونكهاي چوپانان را به هم مي ريزد ...)
نوروز گلي گار چيچكي چيخاندا (و گلهاي نوروزي و گلهاي برف سر از گريبان خاك بر مي دارند...)
آق بولوتلار كوينكلرين سيخاندا (و ابرهاي سپيد پيراهن هاي تر خود را مي چلانند ....)
بيز دن بير ياد ايلين ساق اولسون (هركه از ما ياد كند سلامت باشد ...)
درديزلري گوي ديكلسون داغ اولسون (بگذار غمهاي ما روي هم انباشته شود و كوهي بسازند...)
حيدر بابا! گون دالووي داقلاسون (حيدر بابا الهي كه پشت گرميت به افتاب باشه...)
اوزون گلسون بولاخلارون داغلاسون (الهي كه چهره ات خندان و چشمه هايت گريان باشند....)
اوشاخلارون بير دسته گل باغلاسون (بگذاز كودكانت دسته ئي از گلهاي وحشيت درست كنند ...)
يل گلنده ور گتيرسين بويانا ( تو بدست نسيم بسپار و بگو بمن ارد...)
بلكه منيم ياتميش بختيم اويانا (بلكه بخت خفته ي من به بوي ان سر از خواب سنگين خود بردارد...)
قطعه اي بود از منظومه شور انگيز و بسيار زيباي "حيدر بابا سلام" سروده ي _شاعر بزرگ_ مرحوم استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به (شهريار).روحش شاد...
سبزترين باشيد
يا حق...
سارا فروهيده |
|
... تا شقايق هست زندگي بايد كرد. |
|
در اين يلدا شب طولاني چقدر خاليست جاي سيب خورشيد تا به طمع زندگيش روشن ميشد دلهامان. |
[1674] ا.ح.م 6:14:33 AM 12/22/2003 |
به نام پروردگار بهار نارنجهايي كه در باغچه ي دلمان كاشته ايم.
به نام پروردگار شكوفه هاي گيلاس.
به نام پروردگار ياسها و اقاقي ها.
و به نام پروردگار من
تو
و...
چمن با عطر شببو ...(چند نقطه)
قناري با پرستو ...
نميداني چه حالي داشت ان شب
كنارهم من و او ...
فرشيد.ب |
|
ما را ز جام باده ي گلگون خراب كن. |
|
بنام دوست
چه اهميت دارد كه بميرد من
آب زلال ميماند
او هم هست
همه هستند
مهم فرياد است
اشك
ايمان
لمس نطق يك ياس سفيد
بر منبر عشق
لقمهاي نان و پنير
بر سفره اي از احساس
نگاه
و ديگر هيچ
رويا
|
|
مرد ميخواست كه بميرد
زن ميخواست كه زندگي كند
زن به خاطر مرد مرد و مرد براي زن زندگي كرد. |
[1678] ا.ح.م 4:47:32 AM 12/23/2003 |
من تسليمم
همچون سهراب مسلمان
كاش سوره تماشا را وقتي بدنيا امدم درگوشم ميخواندند.
كاش برايم در دشت سجاده پهن ميكردند و سمت گل سرخ را نشانم ميدادند.
كاش دستان كوچكم را در چشمه دلم تطهير ميكردند تا ميدانستم كه مسلمان بودن چه ساده است وقتيكه خدا به اين نزديكي است.....
در دستان كودك من. |
|
فضا تاريك و وحشتزا
زمين آبستن شرم است
پرستوها درون خم
غبار مي بسر دارند
واينجا در صداي روح
اهوراي فلك مست است
زمين ديوانه كيوان
سحر مست غرور شب
چكاوكها درون شب
لباس مرگ ميپوشند
در اينجا عشق حيران است
نفس پسمانده يك ذره احساس است
در اينجا خسرو شيرين
اسير دست فرهاد است
در اينجا مرگ مي تازد
و عاشق با دلي خسته
درون مي گريزان است
زمين محو تماشاي
غرور سبز درياهاست
زمان از قعر گندمزار
صداي مرگ مي خواند
و او در اين همه ماتم
سوار اسب تزوير است
دلم را در جنون مرگ
بجاي ذره اي آهن
درون نعل اسبي ترك
فداي رقص گس كرده ست
نمي دانم جواب رقص ماهيها
سرود زشت صياد است
نمي دانم گل قرمز
جواب صولت ياس است
نمي دانم شب ميخك
اوستاي كدامين مرد ديوانست
نميدانم زمين گرد است يا گردون
نمي دانم ، نمي دانم
براي من سوال اين است
خدايي هست ، مردي هست
و عفريتي كه او را در دم تيغ ازل گيرد؟
نيما |
|
اي حضور بي نهايت در شب تنهايي!
ما بيكران غفلتيم.
بادي بوزان بر سر ما ، رو به سمت بودن
و بتابان خورشيد و بياور باران
باشد كه راه افتيم زير طاق رنگين.
اي نهايت بيدار بر چشمان خواب!
دست ما در نوازش تو سخت بي جان است
و پاهامان در راه خورشيد لرزان
شوري بوزان در ما ، در خور رفتن.
و اي باطن ما از تو لبريز!
روح من در حسرت نوازشت از هوش رفت.
... |
[1681] مرتضي 11:48:17 A 12/23/2003 |
سلام |
[1682] مرتضي 3:56:41 PM 12/23/2003 |
با كلام دوستي ها را حفظ كردن آسان است....معنا دار كردن دوستي ها مشكل....بدرود |
|
بيا تا جبران مهبتهاي نا كرده كنيم |
|
اشك ريختن بر سر عشق از دست رفته آسان است...نگه داشتن عشق كسي در دل طوري كه از دست نرود مشكل.
|
|
عمري غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره تو ميدوني
هرچي بهش ميگم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني |
|
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت ،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر بدر مي آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي ،
دو قدم مانده به گل ،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.
در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
|
[1687] نيما 7:28:44 PM 12/23/2003 |
سلام به همه ي شما
و تقديم به خوبان
چشمانش مكث كرد و من حيران
غريب
اوهم غريب
تنهايي را دانستم
سايه ترس بود و من
گريستم
بي آنكه بفهمد كس
شهر من گم شده است
من كيستم؟
گر قرار است او نباشد من نيستم.
فرشيد.ب |
|
بي تو مهتاب شبي باز از آنكوچه گذشتم... |
|
تقديم به كبري خواهر گلم:
يك نگاه خسته از روز ازل
هديه ي چشمان ماهت اي غزل |
|
با تو دريا با من مهرباني ميكند
اسير لحظه هاي ترديد
|
|
فرشيد يا زهرا لطفا با يك امضا ...
متوجه باشيد كه مبادا به قانون گل سرخ بي احترامي شود اينجا محل دل است نه ... |
[1692] ...... 2:08:35 AM 12/24/2003 |
من تسليمم
همچون سهراب مسلمان
كاش سوره تماشا را وقتي بدنيا امدم درگوشم ميخواندند.
كاش برايم در دشت سجاده پهن ميكردند و سمت گل سرخ را نشانم ميدادند.
كاش دستان كوچكم را در چشمه دلم تطهير ميكردند تا ميدانستم كه مسلمان بودن چه ساده است وقتيكه خدا به اين نزديكي است.....
در قلب كودك من. |
[1693] امير 5:20:41 AM 12/24/2003 |
هر كسي شعري گفت
يادي كرد
عشقي زنده كرد و مهري كشت
اما اين دل با گريه هاتان گريست
---------------------------------------------------
سهراب
مي خواستم برايت هديه اي بفرستم
باد گفت مرا بفرست تا گيس هايش را نوارش كنم
باران گفت مرا بفرست تا چهره اش را شاداب كنم
آفتاب گفت مرا بفرست تا اشك هايش را خشك كنم
اما قلبم گفت مرا بفرست تا در كنارش به ارامش برسم .پس قلبم را تقديم شب هاي خاموشي تو مي كنم. |
|
ديگر در امتداد چشمانم پيدا نيست ماه
ديگر تمام شد
آري اي سراينده ي زمستان
هميشه قبل از آنكه فكر كني اتفاق ميافتد...
ابرهاي لجوج
قطعه هاي مرموز
سايه هاي سنگين
بالاي دارم ميكشند.
هوسي نيست
هرچند ديگر قفسي نيست
ديگر حتي خبر از ساعت پنجي هم نيست.
چرخ درشكه ي مفلوج
سالها بودكه ميگفت ديگر تمام شده است.
آري تمام شده بود
تمام
و من باور نميكردم.
ابرها فقط ادعا داشتند
و من باور نميكردم
ولي ديگر دانستم
نگاه خشتهاي گلي چقدر صادقانه
و گريه ي علفها چقدر بي رياست
ديگر از لالايي هم خبري نيست
قصه هست اما
كلاغي در كار نيست
من دلم براي صداي كلاغها تنگ شده است
و براي جيرجيركها نيز هم
...
هاي
فرشيد.ب |
|
آخر،تو نيز با منت از عشق گفتگوست! |
|
سلام به همه دوستاران سهراب و به دوستان خوبم غریبه باران مرتضی رویین و ......
از هنگامی که دستهایم را در این باغچه کوچک کاشتم مدتها میگذرد خیلی وقت است ک دیگر از دلتنگیهایم چیزی در اینجا ننوشتم ولی همیشه نوشته های باران خورده شما را که بوی عشق و دوستی میدهد را میخواندم و با اشکهایم بند بند کلمات قشنگتان را ورق میزدم و با قلبم همه شما را ستایش میکردم.
کاش می شد! نیمی از سنگها صخره ها کوهستانها را به شما ها داد با دره هایش پياله های شیر...
کاش! نیمی از کوهستان وقف باران میشد و دريای آبی بیکران و موجهایش با فانوس روشن دریائی و شبهای آرامش به غریبه سپرده میشد
و رودخانه زیر پل با دلشوره ماهی ها به دوستان دوران مدرسه ام که حا لا دیگر خیلی بزرگ شده اند داده میشد.
کاش! غروب دريا مال رضا بود با آن دل آبی و بیتابش تا از انعکاس ساز و صدایش ابر ها بغضشان بترکد.
کاش! می توانستم هر مزرعه درخت کشتزار و علف را به کویر بدهم شش دانگش را به دانه های شن زیر آفتاب!!! و ریگهای بیابان را هم به او میدادم تا گرمی عشق را از یاد نبرد. ریگهای بیابان خوب میدانند که عشق نه دادن است نه گرفتن... شراکت است.
کاش میتوانستم! از صدای سه تارم پاره های موسیقی آن را بردارم و در شیشه های گلاب بریزم و یک سهم به حافظ یک سهم به شمس دو سهم به نی و بقیه اش را به هشت کتاب سهراب بدهم.
و ای کاش می توانستم!!! ترانه ها و دلواپسی های آسمان را به زمین بخشم تا مادرم از زیر خاک برخیزد و ترانه ای تازه برای آسمان بخواند آن وقت دستهایم را در باغچه تنها ئی ام ميكاشتم تا پرندگان لای انگشتانم تخم بگذارند...
و ببخشم به پرندگان رنگها کاشی ها گنبد ها و غار و قند یلهای آه و تنهائی و بوی باغچه و فصل هائی که می آیند بعد از منو میروند را ... به تمامی دوستان سهراب......به مرتضی رویین کمال حامد و آرزو که نمیدانم حال مادرش چطور است؟ و ......
کاش می شد!!!
تپش سایه دوست را از یاد نبرید
میترا بهداد
|
|
من ان گلبرگ مغرورم كه ميميرم ز بي ابي ولي با خفت و خواري پي شبنم نمي گردم..... |
|
سلام... |
|
بچه ها بنظرتون ميشه يك قناري تو بقزش آواز بخونه
؟ |
|
با تو تمام رنگهاي اين سرزمين را آشنا ميبينم.
|
|
من هم اهل كاشانم
روزگارم هم بد نيست
شعرهايت را دوست دارم
من هم تنهاييم بزرگ است |
|
لحظه لحظه زندگي مسيح جدال و پيروزي است. او جادوي شكست ناپذير لذتهاي ساده انساني را تسخير كرد. او بر وسوسهها چيره شد و با تبديل كردن ذره ذره گوشت تن به خون جان عروج كرد……
مادرش كه به چهارچوب در تكيه داده بود، او را مينگريست كه به آرامي، همانگونه كه از تپه بالا ميرود، پايش را از سنگي به سنگ ديگر مينهد؛
بعدازظهري را بياد آورد كه در حياط كوچك خانه نزديك چاه او را شير ميداد. تابستان بود و بالاي سرش انگورها چفته مو را خم كرده بودند. در حاليكه نوزاد پستانش را ميمكيد، بخوابي سنگين فرو رفت. ديري نگذشت كه رؤيايي بيپايان را ديد. به نظرش آمد كه فرشتهاي در آسمان، با ستارهاي در دست، ستارهاي بسان يك چراغ پيش آمد و زمين را منور كرد. جادهاي هم با پيچ و خمهاي زياد وجود داشت كه در تاريكي چون جرقه آذرخش ميدرخشيد. جاده بسوي او خزيدن گرفت و در كنار پاهايش پايان گرفت و در حاليكه با شيفتگي خيره شده بود و از خويشتن ميپرسيد كه محل آغازين جاده كجا ميتواند باشد و چرا در كنار پاهاي او پايان گرفته است، ديدگان خود را از زمين برداشت. باللعجب، ستاره بر بالاي سرش متوقف شده بود. سه تن اسب سوار در انتهاي جاده نقرهفام پديدار شدند كه سه تاج طلايي بر تاركشان ميدرخشيد. لحظهاي توقف كردند، به آسمان نگريستند. توقف ستاره را ديدند، آنگاه اسبهايشان را شلاق كشيدند و به تاخت سوي او آمدند. مادر اينك ميتوانست بوضوح صورتهايشان را ببيند. نفر وسطي بسان گلي سپيد بود، جواني زيبا و خوش موي با گونههايي كه هنوز با كرك پوشيده شده بود. در سمت راست اين جوان مردي زرد چهره با ريش سياه تيز و چشماني كشيده ايستاده بود. سياه پوستي هم در سمت چپ بود كه موهاي سفيد مجعد داشت، با گوشواره هائي طلائي و دندانهايي براق.
شاهزاده سپيد اولين نفري بود كه پيش آمد، نوزاد پستان را رها كرده و بر روي زانوان مادرش تمام قد ايستاد، شاهزاده تاجش را برداشت و با فروتني آنرا پيش پاي نوزاد نهاد، آنگاه سياه پوست با زانوانش به پيش خزيد و از زير پيراهنش مشتي زمرد و ياقوت بيرون آوردو با مهرباني بسيار بر روي سر كوچك نوزاد قرارشان داد. آخر از همه مرد زرد چهره دستان خود را پيش آورد و دستهاي پر بلند طاووس در كنار پاهاي طفل نهاد تا با آنها بازي كند….
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[1703] غريبه 12:11:08 P 12/25/2003 |
لحظه لحظه زندگي مسيح جدال و پيروزي است. او جادوي شكست ناپذير لذتهاي ساده انساني را تسخير كرد. او بر وسوسهها چيره شد و با تبديل كردن ذره ذره گوشت تن به خون جان عروج كرد……
مادرش كه به چهارچوب در تكيه داده بود، او را مينگريست كه به آرامي، همانگونه كه از تپه بالا ميرود، پايش را از سنگي به سنگ ديگر مينهد؛
بعدازظهري را بياد آورد كه در حياط كوچك خانه نزديك چاه او را شير ميداد. تابستان بود و بالاي سرش انگورها چفته مو را خم كرده بودند. در حاليكه نوزاد پستانش را ميمكيد، بخوابي سنگين فرو رفت. ديري نگذشت كه رؤيايي بيپايان را ديد. به نظرش آمد كه فرشتهاي در آسمان، با ستارهاي در دست، ستارهاي بسان يك چراغ پيش آمد و زمين را منور كرد. جادهاي هم با پيچ و خمهاي زياد وجود داشت كه در تاريكي چون جرقه آذرخش ميدرخشيد. جاده بسوي او خزيدن گرفت و در كنار پاهايش پايان گرفت و در حاليكه با شيفتگي خيره شده بود و از خويشتن ميپرسيد كه محل آغازين جاده كجا ميتواند باشد و چرا در كنار پاهاي او پايان گرفته است، ديدگان خود را از زمين برداشت. باللعجب، ستاره بر بالاي سرش متوقف شده بود. سه تن اسب سوار در انتهاي جاده نقرهفام پديدار شدند كه سه تاج طلايي بر تاركشان ميدرخشيد. لحظهاي توقف كردند، به آسمان نگريستند. توقف ستاره را ديدند، آنگاه اسبهايشان را شلاق كشيدند و به تاخت سوي او آمدند. مادر اينك ميتوانست بوضوح صورتهايشان را ببيند. نفر وسطي بسان گلي سپيد بود، جواني زيبا و خوش موي با گونههايي كه هنوز با كرك پوشيده شده بود. در سمت راست اين جوان مردي زرد چهره با ريش سياه تيز و چشماني كشيده ايستاده بود. سياه پوستي هم در سمت چپ بود كه موهاي سفيد مجعد داشت، با گوشواره هائي طلائي و دندانهايي براق.
شاهزاده سپيد اولين نفري بود كه پيش آمد، نوزاد پستان را رها كرده و بر روي زانوان مادرش تمام قد ايستاد، شاهزاده تاجش را برداشت و با فروتني آنرا پيش پاي نوزاد نهاد، آنگاه سياه پوست با زانوانش به پيش خزيد و از زير پيراهنش مشتي زمرد و ياقوت بيرون آوردو با مهرباني بسيار بر روي سر كوچك نوزاد قرارشان داد. آخر از همه مرد زرد چهره دستان خود را پيش آورد و دستهاي پر بلند طاووس در كنار پاهاي طفل نهاد تا با آنها بازي كند….
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
[1704] غريبه 12:13:22 P 12/25/2003 |
مي بويم، بو آمد.
از هر سو، هاي آمد،هوآمد.
او آمد ، او آمد.
ميلاد بزرگ مظهر صلح و دوستي مبارك.
... |
[1705] مرتضي 4:32:22 PM 12/25/2003 |
همدم من يك قلب پاك و بي رياست |
|
دلم تنگ شده......خيلي |
|
امشب دل من گرفته و خسته است
زيرا دل من گرفته و خسته است
نه مهر فسون نه ماه جادوگر
نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد... |
|
امشب دل من گرفته و خسته است
زيرا يكي از دريچه هابسته است
نه مهر فسون نه ماه جادوگر
نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد.... |
|
آقاي روبن عزيز دوست خوبم
ميلاد حضرت مسيح (ع) را برشما و تمام هم وطنان مسيحي عزيز و همه عاشقان تبريك عرض ميكنم./ |
|
هرچه مي بيند، مايه ي سختي ست
هرچه مي خواند، لحن بدبختي ست
ليك كس نمي خواهد
ذره اي از فقر، وز غمش كاهد
زيبا ديدن را از سهراب بياموزيم. |
|
سلام به همگي
اميدوارم حال همگي خوب باشه من يكي از خواننده هاي پر و پا قرص اين سايت هستم
فقط گله ام اينست كه چرا اجازه ميدهيد بضي افراد با نوشتن مطالبي كه اصلا" شايسته نيست اين سايت را خراب كنند
خانم ميترا لطفا" جائي ديگر براي بذل و بخشش هايتان پيدا كنيد شما حق نداريد با نوشتن اين مطالب
مزخرف سايت را خراب كنيد.
در ضمن فرشيد و عرفان مطالب شما خيلي كليشه اي و تكراري هستند البته اين نظر تنها من نيست فكر ميكنم خيلي ها با من هم عقيده باشند
اميدوارم اين سايت هر روز بهتر شود
با ارزوي موفقييت براي همگي |
|
...
عبوربايد كرد
... عبور |
|
فاجعه تاسف بار بم را به همه هم وطنانم تسليت عرض ميكنم در ضمن عزيزانمان در بم محتاج ياري شما هم وطنان عزيز هستند |
[1714] كمال مجاوري 1:58:26 AM 12/27/2003 |
من از بهت سخن ميگويم...از مرداني كه ميگريند
از زناني كه شوك زده روي آوار زندگيشان شيون ميكنند
و از كودكاني كه در آتش خشم طبيعت ميسوزند
از يك مرگ سرد...از جايي كه انسانها چون اشباح در سكوت به پايان ميرسند
از دستي كه ميسازد و ويران ميكند
جايي كه زندگي ميكنيم ايماني به روز ديگر نيست
ما همه قربانيم ...قرباني قانون خدايان
نامحرم رازها و معماها، بيهيچ چاره اي
دوستان! زمين در حال ترك ماست
بگذار بستاند آنچه را كه متعلق به اوست
من انسان پاياني ندارم.
و در فضايي ابدي شناور خواهم بود.
كافيه.. ديگه نميتونم تايپ كنم. |
[1715] ب ي ت ا 4:21:12 AM 12/27/2003 |
دستها را باز در شبهاي سرد
ها كنيد اي كودكان دوره گرد
مژدگاني اي خيابان خواب ها
مي رسد ته مانده بشقاب ها
در صفوف ايستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
گير خواهد كرد روزي روزيت
در گلوي مال مردم خوارها
من به در گفتم وليكن بشنوند
گفته هارا مو به مو ديوارها
اينجا ايران است
ما براي زنده ماندن بايد خود به فكر يكديگر باشيم
و گر نه......
باور كنيد كه مجروهان را مردم با اتوبوس به شهرهايي كه شايد 200 كيلومتر با بم فاصله دارند منتقل ميكنند
در صورتي كه شايد مي شد ....
اينجا ايران است.....
بياييد به فكر يكديگر باشيم. |
[1716] مرتضي 12:04:41 P 12/27/2003 |
به قاعده يه ديزي بر goosht hal kardam!!!! |
|
نخلها مي گريند ...كوچه هاي كاه گلي ديگر خالي از صداي زنگ دوچرخه هاست....
يا ابولفضل....يا ابولفضل...اين چه هذياني ست كه بر كلامم جاري ست! ديگر اكنون نه تنها از زنگ دوچرخه ها خبري ست اي واي من....زنگها بي صداست...
نخلها مي گريند بر بالين كودكان بي جان
مادري اسنك سجده برده بر نماز مرگ . خسته مي سايد چهره به چهره ي كودك رفته اش....
شانه ها مي لرزد ...بغضها مي كوبد مشت بر چهار چوب تن...
نو عروسي خيره بر ان افاق خونين به ويراني عشقش مينگرد و بر بالين رفته اش اه... خاك ان كوچه باغ ويران را بر سر روي مي ريزد....
مرده چوپان ... نشسته به خاك و خون ساز خاموشش ...اينك اوست كه از دل چه جگر سوزانه مي نالد ...
شانه ها مي لرزد ...بغضها مي كوبد مشت به چهار چوب تن....
باز مي پرسيد كه ها مرده اند ؟ بگوئيد كه زنده ست...
اي واي من ....اي واي من....
تا به كجا مي ازمائي خدا اين سرزمين را....
شماره حساب 33 33 بانك ملي شعبه ي پيام انقلاب براي هم وطنان عزيز داخل ايران و شماره حساب ارزي 200227 و حساب ريالي 90190 بانك ملي شعبه ي حافظ اماده ي دريافت كمكهاي سبز شما عزيزان مي باشد....
به بم بيانديشيم و به ...
التماس دعا...
يا حق ...
فروهيده |
|
هرچه مي بيند، مايه ي سختي ست
هرچه مي خواند، لحن بدبختي ست
ليك كس نمي خواهد
ذره اي از فقر،وز غمش كاهد.
چه خوبست كه به زندگي با نگاه آبي بنگريم وسپيد بگوييم. |
|
زمين ديگر گنجايش سهراب را نداشت.قايقسهراب به ساحل خدا رسيد و ما هنوز قايقي نساختيم. |
|
سهراب اهل كاشان نبود
اهل كرمان بود
نه اهل كرمان نبود
اهل بم بود |
|
---سلام---سايتتون واقعا محشره---فقط من نتونستم فايل بگيرم--- |
|
زندگي بخشش خداست.
دوستان سلام
مردمان خوب كرمان ما را در غم خود شريك بدانيد.
...
از چه دلتنگ شدى؟
دلخوشيها كم نيست. |
|
روى قبرم بنويسيد مسافر بوده است.
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است.
بنويسيدزمين كوچه ى سرگردانيست.
او در اين معبر پر حاثه عابر بوده است. |
|
در اين سرماي زمستان در اين شب ماتم گرفته
بم چشم به ياري شما عزيزان دارد |
[1725] كمال مجاوري 1:27:42 AM 12/28/2003 |
زلزله
لبخند ها را فسرد پيو ند ها را گسست و آواي لالائي مادران را در گلو شكست. گلبرگ آرزوي جوانان به خاك ريخت وجغد فراق بر سر ويرانه ها نشست. از خشم زمين عشق و اميد مرد و كودكان افسرده در پي مادران خويش مي نالند. چه بسيار كودكاني كه رنگ يتيمي گرفته اندو چه بسيار مادراني كه به خاك غريبي نشسته اند و شهر...كه گور هزاران اميد شد در سوگ نشست.
آه!!! غربت غمزدگان شكسته دل بالا گرفت بناليد كه غم بي مادري و بي پدري و بي فرزندي هويداشد. ديگر حديث تنها نشستن و گريستن است ديگر كساني كه داستان عشق بر لبانشان جاري بود همگي خود داستان شدند.
آه!!!هر سبزه اي كه برويد از دامن كوير گيسوي دختري ست كه در خاك خفته . هر قاصدكي كه از دشت برويد داغ دل زنيست كه غمناك خفته است.
...
اين گفته بر زبان همه بازمانده ها جاريست
آه!!! اي زمين ما را تو در فراق عزيزانمان نشانده اي
. مارا تو در بلاي غريبي كشانده اي ما داغداريم و از اينجا نميرويم اين دشت خوابگاه جوانان ما است. ما با خلوص بر همه جا بوسه ميزنيم و ميدانيم اينجا مقدس
است اينجا دشت پاكي هاست عشقهاست...
اما تو اي زمين ما با تو دوستيم اين كلبه ها كه خانه اميد ماست را ويران مكن. اگر هم خشم ميكني ويران كن هر عمارت و خانه را...
ولي ما را از كودكان و عزيزانمان جدا نكن.
تپش سايه دوست را از ياد نبريد
ميترا بهداد
|
|
شب سرچي است و من افسرچه |
|
كاش خدا ميامد....با لبخندي بر لب...
كاش كودكان گريان ر ا ميگفت: نترسيد همه خواب بود......كابوس عدم.
كاش به اشارتي همه مادران از آوار شعر من بيرون ميامدند ....مبهوت نظاره اش ميكردند.....
كاش پدران كودكانش را زنده و سالم بر سر قافيهايم ميديدند كه تاب ميخورند.....
كاش كودكان ميچشيدند دوباره ...طمع در آغوش بودن را.... و سبكتر از وزن من....
كاش من آنجا بودم .... ميديدم آنهمه گريه شوق.....آنهمه اشك عجب...
كاش خدا اينجا بود.... |
[1728] ا.ح.م 5:23:06 PM 12/28/2003 |
بنويسيد ديگر بابا نان ندارد.....
دوستان سلام
امشب سومين شبي است كه چشمانم خواب ندارد.
دورها آوايى است كه مرا ميخواند.... |
|
بسيار سايت خوبي است. دست پديد اورندگان درد نكند.
من نميدانم چرا ميگويند اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيبا است. |
|
بسيار سايت خوبي است. دست پديد اورندگان درد نكند.
دوستان سلام
اين نيمجه شعر تقديم به شما
من نميدانم چرا ميگويند اسب حيوان نجيبي است كبوتر زيبا است. |
|
شبي ديگر، بدون تو اى همسايه... |
|
تلخ تر از اين را به ياد ندارم
فقط دستان ياريگر تو ميتواند اين كابوس را به پايان نزديك كند
|
|
سهراب گريه كن
ماريتا مرد
و من هم مي ميرم |
|
وبلاگي درباره ي سهراب
www.shervan.cjb.net |
|
اينجا كرمان است .
مرگ فرياد مي زند و مرا با خود مي كشاند تا به كجا نمي دانم....
انگار همين چند دقيقه پيش بود كه آ قاي ميرزايي سرم داد مي كشيد كه بچه پا شو تنبلي بسه...
حالا ديگه هيچكي نيست نه علي ، نه حميد ، نه آزاده
همه زير خروارها خاك مردن
حتي آقاي سيدي هم مرده
حتي خدا هم مرده
نيما |
[1736] نيما 4:46:17 PM 12/29/2003 |
تا دلي نسوزد
اشكي نميريزد... |
|
سلام...
و يك دقيقه سكوت به احترام شقايقهاى شهر انار... |
|
امشب از رقص زمين ماتمسراست
كودكي در حسرت آه پدر
مادران گريان
كوچه ها شبگرد يك روح پليد
ارگ ماتم در بيابان زمين
نخلهاي مرده را آتش زده ست
بو علي حيران يك ذره نگاست
كودكي در زير هرم بيدلان
خفته در آغوش خاك
يادگار مادرش را ميكشيد
يادگار مادرش را مي كشيد
يادگار جسم بي روح پدر بود
ديگر نمي توانم توصيف كنم لحظاتي را كه در هجوم ...
|
|
از حادثه بم طبع شعر بعضي ها گل كرده
به فكر عمل باشيد به فكر سرماي شب كوير نه نثر و شعر و هجوم احساسات كه تاديروز نقطه جغرافياي بم را هم نميشناختيد عزيزانمان زير آوارند.
بعضي از دوستان كه در اين سايت آشنا شدم و نميخواهم اسمشان را ببرم جهت كمك و ياري به بم رفته اند كه از غيبتشان ميشود فهميد ياران در پناه حق... |
[1740] ...... 2:11:45 AM 12/30/2003 |
روى قبرم بنويسيد مسافر بوده است.
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است.
بنويسيدزمين كوچه ى سرگردانيست.
او در اين معبر پر حاثه عابر بوده است. فرشيد...شب
10:51:40 P
12/27/2003
زندگي بخشش خداست.
دوستان سلام
مردمان خوب كرمان ما را در غم خود شريك بدانيد.
...
از چه دلتنگ شدى؟
دلخوشيها كم نيست.
|
[1741] Unknown 2:17:58 AM 12/30/2003 |
نميدانم آقاي..... منظور شما از بعصي ها كيست ولي اين قدر ميدونم كه پريشب تو سرماي زير صفر درجه بخاطر همين مردم لرزيدم ، و ديروز با همين دستام دهها جسد را از خاك بيرون آوردم اونوقت تو ميگي من طبع شعريم گل كرده
نه آقا من از عمق فاجعه ميام |
[1742] براي... 3:26:01 AM 12/30/2003 |
نيماي عزيز منظورم شما نبوديد |
[1743] ...... 3:37:06 AM 12/30/2003 |
بدون رفتن به بم هم ميشود كمك كرد...با دعا....با كمكهاي نقدي....حتي باشعر كه تو از اون هيچي نميفهمي هيچي.....در چراگاه نصيحت ديدم گاوي سير.......اينقدر به بچه ها بيخودي گير نده.... |
[1744] براي..... 3:41:19 AM 12/30/2003 |
اينجاست ، آييد، پنجره بگشاييد، اي من و دگر من ها:صد پرتو من در آب!
مهتاب ، تابنده نگر ، بر لرزش برگ، انديشه من ، جاده مرگ.
آنجا نيلوفرهاست، به بهشت، به خدا درهاست.
اينجا ايوان ، خاموشي هوش ، پرواز روان.
در باغ زمان تنها نشديم. اي سنگ و نگاه ، اي وهم و درخت ، آيا نشديم؟
من " صخره - من" ام، تو " شاخه - تو" يي.
اين بام گلي، آري، اين بام گلي ، خاك است و من و پندار.
و چه بود اين لكه رنگ ، اين دود سبك ؟ پروانه گذشت؟ افسانه دميد؟
ني ، اين لكه رنگ ، اين دود سبك ، پروانه نبود، من بودم و تو. افسانه نبود،
ما بود و شما. |
[1745] يغما 12:13:08 P 12/30/2003 |
فقط دعا كاري رو درست نمي كنه.
بايد رفت .
بايد ديد
تا نبيني درك نمي كني نميفهمي.
خدا كمكشون كنه.
|
[1746] يغما 12:19:21 P 12/30/2003 |
اين خاك چه مي گويد با نعره خاموشي؟
اين طفل چه می جويد، از مرز فراموشی؟
اين پشته پشتا پشت، از پشت که روييده؟
سنگان بلند و پست، از مشت که روييده؟
اين برق شرر افزا، از آتش نيز کيست؟
زلف خم مجنون بيد، چل کاکل سبز کيست؟
اين رعد خروشنده، از خشم که نالان است؟
اين چشمه بی صاحب، از چشم که گريان است؟
اين عرچه بی ريشه، از جان که سبزيده؟
در تگمچه قاقو، مژگان که سبزيده؟
مرجان عروس کيست، در گردن مرمنجان؟
کی نيش زند زين خاک، تخم علم انسان؟
|
[1747] Unknown 3:11:39 PM 12/30/2003 |
امشب شنيدم
مردي هزار ساله
به خاك افتاده است
مردي با هويت ايراني
بگذاريد گريه كنم
اه،ارگ بم بي جان اافتاده است
سهراب بيا با هم گريه كنيم
|
|
امشب شنيدم
مردي هزار ساله
به خاك افتاده است
مردي با هويت ايراني
بگذاريد گريه كنم
اه،ارگ بم بي جان اافتاده است
سهراب بيا گريه كنيم
|
|
امشب شنيدم
مردي هزار ساله
به خاك افتاده است
مردي با هويت ايراني
بگذاريد گريه كنم
اه،ارگ بم بي جان اافتاده است
سهراب بيا گريه كنيم
|
|
امشب شنيدم
مردي هزار ساله
به خاك افتاده است
مردي با هويت ايراني
بگذاريد گريه كنم
اه،ارگ بم بي جان افتاده است
سهراب بيا گريه كنيم
|
|
دلم تنگ شده... |
|
من و تو چله نشين شب پر اندوهيم
من و تو سايه غمگين غروب امروزيم
چراغ سفره ما ديگر نشاني از نان نيست
به خاك غم زده شهرم نويد باران نيست
چشمات مثل شب باروني
دلت اسير غم پنهوني
ببين كه قايق اميدم نشسته بي تو به گل |
|
درگذشت هنرمند برجسته عرصه موسيقي " ايرج بسطامي" بر همه هنر دوستان تسليت باد |
[1754] رويا 2:39:46 AM 12/31/2003 |
دوستان عزيزم سلام...1
مدتي هست كه من تو اين سايت چيزي نمي نويسم ...يعني چيزي ندارم كه بنويسم ...احساس مي كنم ...هر كس به نحوي و به اندازه خودش از دنيا سهمي برده و تو اين سايت هم سهم كوچيكي از اندوخته هاش رو مي نويسه ...و من با خوندن اونا دل خوشم ... پس ديگه نيازي نيست چيزي بنويسم .....
دوستان قديمي من، تو اين سايت كه از ديرباز با هم شبهايي رو به سحر رسانديم منو ميشناسن ... ساده بگويم ... من بقول يكي از مهمانان اين سايت (چوب نصيحت ) و تركه تذكيه اين سايتم ...و هميشه ، مثل همیشه ..... دنبال حرفی هستم که باب طبع من نباشه و تو هوا بچرخم و ضربه بزنم ...
الله اعلم ...
هنوز هم همانم ...و بعد از خواندن مطالب بعضی دوستان که وجود والایشان اجازه نمی داد اسم عزیزشان را به ما بگویند ...و شاید هنوز در وجودشان این حس متراکم نشده که اگر حرفی می زنند پایش را امضا کنند ...و در خود جرات تعهد حرفهایشان را پیدا کنند .... مثل گذشته ها احساس کردم که باید حرف زد ....
دوست عزیزم ... نقطه چین .................
قبل از هر چیز ، احساس می کنم اینجا جای قایم باشک بازی و من من ...کشیدم کی را... نیست ... و هرگز حتی یک لحظه با خودت فکر نکن که تو درست فکر می کنی و بقیه در اشتباه اند...و هرگز فکر نکن که تو اهل عملی و بقیه در خواب غفلت اند..... تو اگه اهل عمل بودی دنیا آنقدر تیره و تار نمی شد که مرگ آخرین یوزپلگ ایرانی رو فراموش کنی و به سراغ نجات آدم هایی بری که شاید خیلی هاشون جز آبگوشت خوردن و آروغ زدن و با چوب تو سر توله یوز پلنگ زدن کاری بلد نیستند ...
دوست من ....... نقطه چین ،
عمق فاجعه اینجا نیست که تو بم زلزله اومده انسان هايي بالغ بر 30000 نفر مدفون شدن و به رحمت الهی پیوستن....
عمق فاجعه اینجاست که هنوز اینمملکت توان مدیریت (نه پیش بینی) یه زلزله 6 ریشتری رو نداره .... و کاسه گدایی بسوی مردم دراز کرده در صورتیکه جزو ثروتمند ترین کشور های آسیای میانه است... و با این حال دم از اتحاد اسلام میزنه و واسه اروپا دندون تیز میکنه و تروریست پرورش میده ...میلیادها خرج تبلیغ اسلام تو اروپا میکنه در حالیکه با میلیونها می شد بم رو که رو گسل قرار داره و جزو مناطق زلزله خیزه به ساختمانهای ضد زلزله تجهییز کرد ( یا لااقل بیمارستان های بم رو )....
عمق فاجعه اينجاست كه آدم هاي احمق اي مثل تو با نجات دادن چند نفر از زير آوار احساس ميكنن كه دنيا رو فتح كردن و بهشت رو خريدن ...درحاليكه بقيه همه گناهكارند و به جهنم مي روند...عمق فاجعه اينجاست كه آدم هايي مثل تو فكر مي كنن كه كار يدي در اين شرايط جزو والاترين حركت هاست ... در حاليكه ابن كار رو يه كارگر ساده ساختماني بهتر از تو انجام مي داد....
عمق فاجعه اينجاست كه تو به بيرون كشيدن جنازه ها از زير خاك سرد افتخار مي كني ...در صورتي كه اكيپ ايتاليايي ها قبل از اينكه تو توي خونه ات جورابتو پيدا كني به اونجا رسيدن و آدمهاي (((زنده))) از زير آوار بيرون كشيدن ....
عمق فاجعه اينجاست كه تو هم تا ديروز طول و عرض جغرافيايي بم رو نمي دونستي و فكرمي كني همه باور مي كنند تو از تنها كافي نت باقي مانده از بم به اينترنت وصل شدي و دم از انسانيت مي زني...
عمق فاجعه اينجاست كه تو مسئول نجات جان انسانهاي زير آوار هستي ...و خداوند تو را به عنوان انسان برگزيده آفريد تا ديگران را كه گمراهند، به راه راست هدايت كني ...
عمق فاجعه اينجاست كه تو هنوز ماريتا را نميشناسي... و نمي داني وجود آدم هايي مثل تو عرصه را به يوزپلنگ ايراني تنگ كرده ...كه خدا ايران رو مكان زيست و رشد اين حيوان قرار داده بود ...و وجود تو موجب شد كه ((پلنگ از در خلقت)) برود بيرون !!!
و عمق فاجعه اينجاست كه تو خودت رو اشرف مخلوقات مي دوني و بد تر از اون ، خودت رو برتر از همنوعانت مي دوني ...
و عمق فاجعه اينجاست كه تو هنوز تاثير شعر و شاعر ايراني رو تو تاريخ ايران نمي دوني ....
و عمق فاجعه اينجاست كه هنوز آدم هايي مثل تو هواي تازه رو تلف مي كنن ...در حاليكه يوزپلنگ ايراني در پي يك جرعه آب از ترس كشته شدن به دست امثال تو به هيچ قريه اي نزديك نميشه ....
عمق فاجعه ايجاست كه تو هنوز نفس مي كشي و آخرين يوزپلنگ ايراني در بند مرد ....
عمق فاجعه اينجاست كه تو با اينكه مي داني هيچ كاري نكردي از بقيه ايراد مي گيري و خودت رو آدم حساب مي كني....
عمق فاجعه اينجاست كه كمكهاي مردم از همه جاي دنيا زود تر از مردم خود ايران به بم ميرسه ....
عمق فاجعه اينجاست كه همه تو صدا و سيما جلوي تلويزيون اشك ميريزن و همه با خودشون فكر مي كنن مرگ ماله همسايه است ...
عمق فاجعه اينجاست كه كشور ما رو يكي از بزرگترين گسلهاي دنياست ولي ما مردن هزاران هزار آدم رو به عنوان (((مشيت الهي)) قبول مي كنيم ....
عمق فاجعه اينجاست كه ما تو مملكتمون مدير نداريم ... ولي مثل تو نقطه چين .....مدعي زياد داريم ......
اگه هنوز چيزي تو اين سايت مي نويسم بخاطر اينه كه اسم سهراب بالاي سرشه .... نه بخاطر اونخا كه تو سايت تركي مي نويسن و واسه همديگه هندوونه قاچ مي كنن ... نه به خاطر اونا كه شماره حساب كاسه هاي گدايي رو ميدن ... نه به خاطر اونا كه زير حرمت اسم سهراب هر چي دلشون ميخواد مي ن ... دورو برتون رو نگاه كنين ...((غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست))...
يا او
روبن
|
|
خداوندا در اين سرماي جاويدان
سكوت مرگ مي تازد
صداي طبل كوليها
نداي آهن وسنگ است
مريدان سحر اينك
درون خاك مي غلتند
(دو سه روز پيش يه پير زن رو پيدا كرده بودند كه در حالت سجده و در حالي كه تسبيح تو دستش بوده آوار رو سرش اومده بود)
خداوندا مگر اينجا خدايي نيست
خداوندا مگر آتش سراغاز جهنم نيست
خداوندا مگر خورشيد سرود گرم ماندن نيست
خداوندا مگر مادر دواي درد كودك نيست
خداوندا چرا اينجا خدايي نيست
چرا مادر سكوت مرگ فرزند است
چرا خورشيد سوزنده
هم آواز الست باد و باران است
خداوندا نميدانم
بهشت وعده هايت مرگ مردار است
چرا اينجا سحر
خواننده مرگ عزيزان است
خداوندا در اين غربت
به چشم نازك احساس
خودم ديدم
كه فرزندي بجاي بوسه بر پستان مادر
زمين خشك را مي بلعيد
خداوندا غبار رقص فرزندان تاريخ
ميان نخل و چوب و تاريانه
هم آواز غروب سرد ماتم شد
خداوندا چرا ماتم مگر اسطوره شاهان اشكاني سزاوار چنين مرگيست
خداوندا بيا با هم
براي درد ماهيها
خليج زرد ماتم را
دوباره قرمز و ابي بسازيم
نيما |
|
تركه ي تزكيه؟
فكر نكنم..................................................
حرفات بعضيهاشون قبول.......ولي الان چه بايد كرد؟
بايد آنها را بخاطر سهل انگاريهاي روباهان كف در دهان
و سياستهاي غلط اين كشور بحال خود رها كرد؟
بايد شعار داد ؟ بايد نق زد؟ الان وقتشه؟
بايد بخاطر اينكه فلاني 100 ميليون كمك كرده يا فلان سازمان با اون همه در آمد فقط 10 روز آذوقه ي 3000نفر رو قبول كرده،يا نبود مديريت و امثال اون ...دست روي دست گذاشت ....
من و تو هيچوقت عمق فاجعه را درك نخواهيم كرد...مگر در آن شرايط باشيم الان وقتش نيست.....انتخابات نزديكه اونجا خودتون رو نشون بدين..
بايد برخاست ،كفش بپا كرد.....
من بي ادعام....جز اندك كمكي و دعا كاري نكردم اما..........
تعظيم خواهم كرد در مقابل نيازمندي كه بخاطر ديگران كاسه ي گدايي به دست گرفته .
و بوسه خواهم زد بر انگشتهاي كاوشگر اون احمقي كه ،به دنبال حس كردن گرماي نفس يك انسان شب را در سرماي زير صفر درجه به صبح ميرساند.
*من او را اشرف مخلوقات مينامم*
روبن جان ،
ايروني و عاشق بودن اونها باعث شده، كه در خانه دنبال جورابهايشان بگردند
بدون فكر كردن به اينكه او چه كرد ، من چه كردم.
هر كس كه قطره اي از خون اصيل ايراني در رگهايش جاريست اشك ريخت ....دعا كرد .....شعر گفت.....كمك كرد.........و رفت
من دوست دارم نيمه پر ليوان را ببينم
من دوست دارم.........
|
[1757] بيتا به روبن 2:07:55 PM 12/31/2003 |
اي دل از مرگ عزيزان زجه كن
مويه هاي مردگانت رنده كن
در افق با رويش يك خاطره
بر سرير خاك ياران بوسه كن |
[1758] نيما 2:11:25 PM 12/31/2003 |
يسيسيسيس |
|
سلام روبن عزيز دوست خوبم
كاش چيزي نمينوشتي تا سكوتت جلوه گر سنگينيت ميشد
من همون احمقي هستم كه شايد باعث مرگ يوزپلنگي شدم يا همون احمقي كه باعث نجات انسان آبگوشت خوري شده باشم
روبن عزيز دوست خوبم عيدت مبارك
روبن عزيز من احمقم ولي چرا به خانم س ف كه شماره حساب نوشته بود يا به آقاي ك م كه ميداني تركه توهين كرده بودي من مقصرم روبن عزيز خواهش ميكنم متني كه نوشته اي دوباره مرور كني
با اين حال من حرفم با يكي ازدوستان سايت بود كه واقعا مزخرف بودكه نميخواهم اسمش را بياورم فقط ميدانم كه (61...) همه جاي سايت رو با چند امضا وبا چند اسم خراب كرده بود و يك بارهم برايش تذكر داده بودم در ضمن براي هميشه خداحافظ ديگر من نادان
من احمق من قاتلا مني كه به فكر نجات انسان آبگوشتخوري هستم با جورابهاي لنگه به لنگه ديگر سهراب را در هشت كتابش خواهم خواند نه در اين سايت دوباره در ضمن تو حق نداري راجع به اسلام و تبليغش نظر بدي هموطن ارمني همون ايتاليايي كه ميگي مركز تمام ...
براي هميشه خداحافظ
روبن جان لطفا خودت را براي جواب دادن جملات احمقانه من هم خسته نكن چون من براي هميشه با اين سايت خداحافظي كردم وحتي نگاهم نخواهم كرد..
ياحق امضا احمق دربه در |
[1760] مهدي ... 10:47:03 P 12/31/2003 |
خاك خون و ناله شب.
آب تلخ و آتش سرد.
غم شادئ دل مىشكند.
اما اما اما بايد زيست دوباره همچو آفتاب.
خاك خون و ناله شب.
آب تلخ و آتش سرد.
غم شادئ دل مىشكند.
اما اما اما بايد زيست دوباره همچو آفتاب.
خاك خون و ناله شب.
آب تلخ و آتش سرد.
غم شادئ دل مىشكند.
اما اما اما بايد زيست دوباره همچو آفتاب. |
|
وقتي مي شيني پشت پنجره فقط مي توني نگاه كني و هيچي نگي . مي توني زل بزني به خونه ها ... به ماشينا ... به آدما و بچه هاشون ... به كوه و درختا و آسمون و لكه ابراي دودي و ولگرداي قد و نيم قد ...
خونسرد و بي هيچ خيالي تو كلت ... خيره شي به مسير بي هدف ماشينايي كه مي رن و مي رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن يه لكه ي محو و تيره ي ديگه ... رو چهره ي آسمون اون دوردورا ...
مي توني بشي يه سرنشين ... واسه تك تك سوارياي آواره و ... خودتم كه آواره تر از همشون ...
بري پشت نگاه رهگذرا جا خوش كني ... دست بكشي به دستاي خالي و پينه بسته ي گداي كنار جوب ... يا رو چشماي هميشه خاموش پيرمرد فال فروش كه هيچ وقت نفهميدي غروب كه شد ... خونه شو چه جوري پيدا مي كنه...
قشنگ تر ! ... مي توني بشي خود چشماي شيطون و كنجكاو بچه ها ... به همون شفافي ... همون لطافت ...
مي توني جاري شي ميون شيهه ي زندگي ... غلت بزني و با آدماش رو پوست شهر بافته شي ... مثل پيچك پر پشت و سرسبز پشت حياط ... كه يه روز ديدم آغوششو پر كرده از ديوار و ستوناي چوبي تاب من ... مثل اون قلبي كه تازه مي شه و ... مي تونه خودشو لابلاي اون دلي كه واسش عزيزه ... مثل بافتني من كه تو دستاي خوشبوي مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبي و آبي تر ...
حاشيه رفتم ...
بايد گذشت از ظرافتاي قشنگي كه تو حاشيه ها منتظرن ...
وگرنه مدام دور مي شه از شهر ... خيلي دور ... مثل اون دخترك بي مادر كه تنها سهمش از همه بخشندگي لاجورداي دريا ... به جاي خنكي بادا و سفيدي موجا و امنيت سايه هاش ... شد يه فاصله ...
يه فاصله به وسعت يخ زده ي اون غربتي كه معناش واسه اون هيچي شده... نياز به نوشتن ... ولع فريادي است كه شايد ... تو گلو پيچيده .
شهرمو مي گفتم كه باز گم شدم ...
زادگاهي كه اگه روزي مثل احساس تر بارون ... بگيرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و نوشته هام... به من و ديوونگيهام ... من و خيالاي سبز و و دورم ... و به من و غربت تلخ اينجا.
شهر من ... شهري كه دود و شلوغ و پر سر و صداست
كه پر از ماشين و بوق و گدا و گمشد ه ست ...
پرفرياد ... پر پاييز ... پر عطر و نم خاك و خيسي و نشاط آور باروون ...
ايران ... قشنگ ترين وجوون ترين گوشه ي اين دنيا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگي و با يد
ايمان بياوريم به زندگي
ميترا بهداد
|
|
روبن جان
در چراگاه نصيحت ديدم گاوي سير...
فقط جاي نازي خالي
كوچك ترين ذره خدا:غريبه
|
[1763] غريبه 11:38:08 P 12/31/2003 |
با سلام خدمت همه سبز انديشان:
هيچ وقت در خودم اين جسارت رو نميبينم كه در مورد سهراب، شخص و يا موضوع خاصي بحث كنم چون اونقدر بيسواد هستم كه خودم به اون اعتراف كنم، اما به اندازه سر سوزني هم در كولهبارم ادب اندوخته دارم كه به دوستانم توهين نكنم.
دست اون شخصي رو كه از زبان من براي روبن نوشته ميبوسم!!!!
از كسي كه اين كار رو كرده گلهاي ندارم ...
هميشه تا الان فكر ميكردم خيلي بياهميت هستم ولي خوشحال هستم از اينكه حداقل يك نفر من رو توي اين جمع قبول كرده...
از تو سپاسگزارم، مرسي عزيزم.
بگذريم،
...
”آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت ...“
كوچكتر از تو دوست عزيز: غريبه |
[1764] غريبه 12:46:53 A 1/1/2004 |
روبن عزيز
اون چيزي كه من و امثال منو از تو و امثال تو جدا ميكنه همون چيزيه كه بهش ميگن عقيده، بهش ميگن وجدان و بهش ميگن عاطفه.
دنيايي كه ما توش زندگي مي كنيم براي شما ناشناخته است و حتي تعريف نشده
اگه من مي رم و از رفته ها حرف ميزنم به خاطر عقايدي است كه دارم و به من خورانده شده است
شب سردي كه من با تمام وجود اونو حس كردم براي تو يه موجود ناشناخته است كه راحت مي توني به اون بخندي وبراي خودت دلايل فلسفي زيادي مي توني بياري كه ما تو دنياي احمقانه اي سير مي كنيم كه براي عالم بزرگي مثل شما حقير و مضحك به نظر مي رسه.
خيلي دلت مي خواد خودتو وارد ماجرا بكني ولي سعي نكن با احساسات ديگران بازي كني
عقايد من و ما به خودمون مربوط مي شه و هيچ كس نمي تونه اونا رو مسخره بكنه .
براي من مردمم مهمن و نه تو ونه اينكه چرا سياستمدارا فلان كارو كردن .
اگه عاطفه و انسانيت منو ملزم مي كنه كه براي زجر ديده ها كاري بكنم دليل بر حماقت من نيست
پس تو هم با اين طرز تفكرت سعي كن حتي اين سايت رو هم فراموش بكني |
[1765] نيما 1:20:48 AM 1/1/2004 |
من مسلمانم قبله ام يك گل سرخ
به آقا روبن
از شما انتظار نداشتم يك كودك 7 ساله هم ميفميد كه منظور آقاي نقطه چين به چه كسي بود كه سايت رو به مسخره گرفته بود آقاي گاليور عزيز كه بقيه رو آدم كوچك حساب ميكني وبر خلاف گفته هات ادعاي خود شما بيشتر از همه است سفارش كن بابا نوئل
تركه تزكيه بهت بده كه به سر خودت بزني حرفهاي آقاي نقطه چين ... توهين به شما يا شعر نبود.
1200000 نفر آمار شهداي جنگ تحميلي هستند آمار كساني كه در راه استقلال وطن چه درست چه غلط به شهادت رسيدند موقعي كه ايتاليا و اروپاي شما خواب بود. كمتر كوچه اي مانده كه به اسم عزيزان نباشد . بگذريم كه مرگ يوزپلنگ باعثش همون شكارچي از طبقه اشراف بود نه انسان عاشقي كه قلبش به همنوعش ميطپد .
در ادامه اينو ميگم كه خودت رو درست بشناس كه برخلاف گفته هات خود شما هم غير از خودت هيچكس رو آدم حساب نميكني
درضمن آقاي نقطه چين يا همون آقا مهدي منو ببخش كه در كار شما دخالت كردم هرچند ميدونم كه خداحافظي كردي و اينارو نميبيني
تقديم به دوستان
چه جنگ باشد و چه نباشد راه منو تو از كربلا ميگذرد
باب جهاد اصغر بسته شد & جهد اكبر كه بسته نيست
|
|
سلام روبن عزيز دوست خوبم
كاش چيزي نمينوشتي تا سكوتت جلوه گر سنگينيت ميشد
من همون احمقي هستم كه شايد باعث مرگ يوزپلنگي شدم يا همون احمقي كه باعث نجات انسان آبگوشت خوري شده باشم
روبن عزيز دوست خوبم عيدت مبارك
روبن عزيز من احمقم ولي چرا به خانم س ف كه شماره حساب نوشته بود يا به آقاي ك م كه ميداني تركه توهين كرده بودي من مقصرم روبن عزيز خواهش ميكنم متني كه نوشته اي دوباره مرور كني
با اين حال من حرفم با يكي ازدوستان سايت بود كه واقعا مزخرف بودكه نميخواهم اسمش را بياورم فقط ميدانم كه (61...) همه جاي سايت رو با چند امضا وبا چند اسم خراب كرده بود و يك بارهم برايش تذكر داده بودم در ضمن براي هميشه خداحافظ ديگر من نادان
من احمق من قاتلا مني كه به فكر نجات انسان آبگوشتخوري هستم با جورابهاي لنگه به لنگه ديگر سهراب را در هشت كتابش خواهم خواند نه در اين سايت دوباره در ضمن تو حق نداري راجع به اسلام و تبليغش نظر بدي هموطن ارمني همون ايتاليايي كه ميگي مركز تمام ...
براي هميشه خداحافظ
روبن جان لطفا خودت را براي جواب دادن جملات احمقانه من هم خسته نكن چون من براي هميشه با اين سايت خداحافظي كردم وحتي نگاهم نخواهم كرد..
ياحق امضا احمق دربه در مهدي ... |
|
دستهايم سردند،
بادهم ميآيد و صدايي انگار روي تنهايي شب يخ بسته است،
مي روم تنها من در دل شب،
مي سپارم خود را به صدايي كه مي آيد از دور
از ميان شب يخ بسته و سرد
آن صدايي كه زآغاز زمين قصه ها مي داند
آن صدا دلتنگ است
مثل من
مثلا تگرگ
مثل دستي پي برگ
و من يخ زده روي تن شب پي گر ما پي آواز زمين ميگردم
هفتهها مي گذرند
و هنوز دستهايم سردند
و هنوز آن صدا مي آيد
نكند يخ زده ام
نكند يخ زده ام
همسايه |
[1768] همسايه 1:38:09 AM 1/1/2004 |
توجه :
من حرفهاي آقاي نقطه چين يا آقا مهدي رو از زير كپي
كردم و براي مطالعه مجدد بعضي ها دوباره past كردم |
|
كلامم با همه دوستان است
اينجا محل تلاقي احساس با شعر است
اينجا آقا بالا سري نميخواهد
اينجا تركه تذكيه نميخواهد
اگه به فرض توهيني هم شد لااقل فقط در اين مكان به خاطر سهراب عزيز سكوت بايد كرد. كه عبور بايد كرد هميشه خراشي است روي صورت احساس
در ضمن نبايد تركي نوشتن شعري از شهريار يا لفظ عاشقانه كسي را هندوانه قاچ كردن به هم ناميد آقاي.. |
[1770] ليلا 3:10:12 AM 1/1/2004 |
بنام دوست
بر او ببخشاييد
بر او كه گاهگاه
پيوند دردناك وجودش را
با آبهاي راكد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
كه حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يك تصوير
كه آرزوي دور دست تحرك
در ديدگان كاغذيش آب مي شود
بر او ببخشاييد
بر او كه در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهاي منقلب شب
خواب هزار سالة اندامش را
آشفته مي كند
بر او ببخشاييد
بر او كه از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي ساكنان سرزمين سادة خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا كه مسحور است
زيرا كه ريشه هاي هستي بار آور شما
در خاكهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در كنج سينه اش متورم مي سازند
|
[1771] رويا 4:16:12 AM 1/1/2004 |
پيش از اينها حال ديگر داشتم
هر چه مي گفتند باور داشتم
باز هم حرف عقيل و مرتضاست
آهن تفتيده مولا كجاست؟
نه فقط حرفي از آهن مانده است
شمع بيت المال روشن مانده است
در صفوف ايستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
دست ها را باز در شبهاي سرد
ها كنيد اي كودكان دوره گرد
مژدگاني اي خيابان خوابها
مي رسد ته مانده بشقابها
من به در گفتم وليكن بشنوند
گفته ها را مو به مو ديوار ها
... |
[1772] مرتضي 5:05:33 AM 1/1/2004 |
بنام دوست
حجم دلتنگيم امشب آنقدر وسيع بود كه ديگر در التهاب اين تن خسته ام نمي گنجيد
تك تك سلولهاي وجود حقيرم خبر از يك انفجار ميدادند
ترجمه سكوت وار خواب در ذهنم مانند كودكي سرگردان از اينسو به آنسو مي رفت
و هر بار با مشتهاي سنگينش به ديوارهاي نازك آن مي كوبيد
فكر مي كردم ... ولي به چه نمي دانم
ناگهان قلم از دستان بي حسم لغزيد و به زمين افتاد
گويي يك جعبه مداد رنگي از دستم افتاده
و صدا در گوشم پيچيد
به دستهاي زمختم خيره شدم
مي شنيدم
خوب مي شنيدم
صدا آشنا بود
مثل هوا با تن برگ
ـ من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم حرفي از جنس زمان نشنيدم ـ
كتاب را همانطور باز كنارم گذاشتم و دراز كشيدم
***
چشمانم را كه باز كردم
گونه هايم خيس بودند
گويا خوابي ديده بودم ... نمي دانم
شايد خواب يك ستاره قرمز
هنوز هشت كتاب كنارم بود
.
.
.
|
[1773] رويا 5:09:47 AM 1/1/2004 |
خدايا
به من زيستني عطا كن كه درلحظه مرگ
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم
... |
[1774] مرتضي 5:25:43 AM 1/1/2004 |
دكتر علي شريعتي:
خدايا
به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است
حسرت نخورم
و مردني عطا كن كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم
... |
[1775] مرتضي 5:29:52 AM 1/1/2004 |
عيدت مبارك روبن...سال خوبي داشته باشي.
|
[1776] بيتا 6:43:06 AM 1/1/2004 |
روبن جان
دوست بسيار عزيزم
عيدت مبارك
اميدوارم هميشه موفق باشي
ما رو هم دعا كن.
... |
[1777] مرتضى 7:04:21 AM 1/1/2004 |
اى پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي
... |
[1778] مرتضى 1:55:39 PM 1/1/2004 |
سبزانديشان عزيز...
بسه ديگه خسته شدم اين همه قيل و قال براي يك زلزله؟؟؟؟؟
دوستان من كجا هستند؟؟؟ دشمنان من كجا هستند؟؟؟؟بياييد تا سهراب را ز نو بسازيم
كوچكترين ذره خدا : الكترون |
[1779] غريبه 2:35:30 PM 1/1/2004 |
فكر مي كردم در حضور شمعداني ها
شقاوت آب خواهد شد
... |
[1780] مرتضي 2:59:18 PM 1/1/2004 |
فكر مي كردم در حضور شمعداني ها
شقاوت آب خواهد شد
... |
[1781] مرتضي 3:03:22 PM 1/1/2004 |
دوست عزيزم لطفا بس كنيد اين كه از امضاي ديگران استفاده ميكني اسمشو من ميذارم دزدي ، رذالت، پستي .
دشمنان من كجا هستند ؟ همينجا ...دشمن من تو هستي ......تو
كوچكتر از الكترون : غريبه |
[1782] غريبه 3:16:14 PM 1/1/2004 |
سهراب مرا ببر
تا باميان |
|
...
س
هر
اب........... |
|
سهراب بخند
تا در نگاهت شناور شويم
........................
سهراب درياي عشق ماست
پس بيا دريايي شويم |
|
ياد من باشد تنها هستم.مرسي سهراب كه گاهي تو هستي. |
|
خدايا چگونه زيستن را به من بياموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
جاده هاي سرد...نگهبان سكوت |
|
اگر تنهاترين تنهايان شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتن هاست
نفرين و آفرينهابي ثمر است
اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند واز آسمان هول و كينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب ناپذيرمن هستي
اي پناهگاه ابدي تو ميتواني جانشين همه بي پناهان شوي./
جاده هاي سرد...پسدار شب |
|
زندگي سيبي است گازي بايد زد... |
|
زندگي در نسيان
زندگي در هذيان
زندگي مشق شب بچه يك اواره
زندگي تاب وتب بيوه ي يك آواره
زندگي خواب خوش آواره
زندگي در گرو آزادي
زندگي روزنه ي آزادي
زندگي لقمه ي آباداني
زندگي دلهره ي ويراني... |
[1790] نگار 4:49:16 AM 1/2/2004 |
نمي دونم از كجا بگم
اين جوري بگم كه من مسوول اين كار جالب آخر هستم.آره من به جاي غريبه نوشتم.آخه ديگه حوصلم سر رفته بود.اين همه مدت متنهاي دزدي نوشتم هيچ كس توجه نكرد.انگار نه انگار يه نفر داره متن مي نويسه.منم از كوره در رفتم .خواستم همه رو خراب كنم .اوليش هم غريبه .گفتم هم همه به اون شك مي كنن و هم اون به بقيه.كار جالبي براي ارضاي خودم بود.ديگه حالم از اين سايت بهم ميخوره
يه مشت آدم مغرور كم سواد يه روز برا هم در نوشابه باز مي كنن يه روز به سرو كله هم مي پرن و تنها چيزي كه اهميت نداره سهرابه
مي دونم از فردا صبح همتون شرو مي كنين براي من دري وري مي نويسين.ما هممون مثل هميم.
بازي جالبي مگه نه؟
اما من چون ديگه از بوي تعفني كه خودم وبعضيا رو گرفته بدم مياد تو اين بازي نميام.
آره من ميرم ولي چون هممون يه اندازه گناهكاريم و اصلا احساس گناه ندارم هبچ تضميني نمي دم دو باره نيام به جاي غريبه يا هر كس ديگه ننويسم.
نمي دونم از قديم گفتن شنونده بايد عاقل باشه
به من چه.
ضمنا به خداي همه ما گنهكارا من خود همسايه هستم نه مثل غريبه اي كه ساختم.
همسايه اصلي كه بعد معلوم شد تقلبي بوده |
|
همسايه عزيز نميدونم كارت درست بود يا نه ولي منو خيلي تحت تاثير قرار دادي و مجبورم اون فرد رو معرفي كنم ولي لطفا زياد اذيتش نكنيد گناه داره ...
اون فرد بيتاي مارمولكه ..
ولي قول بديد كه بهش نگيد كه من گفتم.
جاده هاي سرد......نگهبان سكوت |
[1792] كمال مجاوري 12:40:56 P 1/2/2004 |
همسايه عزيز نميدونم كارت درست بود يا نه ولي منو خيلي تحت تاثير قرار دادي و مجبورم اون فرد رو معرفي كنم ولي لطفا زياد اذيتش نكنيد گناه داره ...
اون فرد بيتاي مارمولكه ..
ولي قول بديد كه بهش نگيد كه من گفتم.
جاده هاي سرد......نگهبان سكوت |
[1793] كمال مجاوري 12:49:06 P 1/2/2004 |
راستي اين كه از زبون كمال مجاوري نوشتم چتور بود
پسنديديد.
باز هم يادتون باشه شنونده بايد عاقل باشه.
ديديد باورتون شد.
همون همسايه تقلبي شما |
|
سلام غريبه تقلبي
همسايه عزيرم
زندگي رو ... مي شه ذره ذرشو گريه كني ... مي شه ... آسونه ...
از ميون دستاش بپري و ... راحت ...
فراري بشي و ديگه پشتتم نگاه نكني ... تا شايد ديگه دست هيچ كس و هيچ چيزي نرسه بهت ...
مي شه بشكني ... اونقد كه صدتيكه شي ...مثل نحسي تلخ يه آيينه ي شكسته ... مي شه غصه بخوري ... گريه كني واشكاتو ... قطره به قطره شو فداي سياهياي زندگي كني ... بريزيشون پاي اشكاي شور بچه ها ... پاي مرگ عزيزي كه رفتنش دل و قلب و روده ها تو مي پيچونه و گلوتو از درد بغضاي كبود و سمج بيچاره مي كنه ... پاي روحاي گمشده ي آدما ... پاي دو تا بال آبي شكسته كه يادت دادن عشق صداشون كني ...
زندگيو ولي ...
مي شه باورش كني ... باهاش بسازي ... گريه كني پس گريه كن عزيزم... اما گاهي ... اونم فقط به حرمت نفساي اهورايي و جاويد ... به حرمت اون حساي گنگ و بي نظيري كه
گاهي گوشه ي ذهن و ميون دلت مشغول پرسه زدنن كه ... گيرشون مي ندازي ... به حرمت رفته ها ... حرمت حقيقت ...
آره ...گريه قشنگه !
چشم ها را بايد شست ... آره ... بشوي تا جور ديگر ببيني ... همه چيزو ... حتي آدما رو ... دوستي و عشق رو كه هيچ ... حتي عطش و التهاب و خواهشو ... آره ... همشونو يه جور ديگه ميبيني روشن و آبي و زلال باور كن !
مثل اون نجيب غريبه ... كه نه اسمشو مي دوني ... نه نشونيشو ... نه حتي رنگ چشماشو .
اونقد اشك بريز تا لبات ... حلقت ... ذره ذره ي وجودت ... از هوس قهقهه بي طاقت بشن ... اون وقته كه به خنده ايمان ميا ري ... به جادوي هق هقايي كه عجيب روشن از اشك ...
ايمان بيار به زندگي ... به نيكو شدن ... به نيكو موندن ... اون وقت ببين ... لبريز مي شي از اطمينان ...
گريه مي كني و بعد ...
مي خندي به اشكات ...
باور كن ! ...
اون وقت دلت راحت وخاليه ... چشمات پاكه ... حالا بخند و آروم آرون واسه روح سهراب دعا بخون ...
سهراب روحت شاد مرد مهربون ... روحت سبز ... مثل شعرات ...“
همسايه عزيز اين جام پوچ را بشكن چشمت را باز كن و دفتر عشقت را از نو باز كن.
ميترا بهداد |
|
من اعتراف وحشتناكي مي خواهم بكنم ....همسايه خيلي با مرامي داريد..نميدانم چرا
با اين همه فداكاري مسئوليت زلزله بم رو قبول نميكنه والله ثواب داره بالله ثواب داره
....كمال مجاوري حق داشت خود مارمولكم بودم ولي كمال يادت باشه بهت اعتماد كردم نامرد روزگار...ولي كمال به بچه ها گير نده من خودم فهميدم تو گفتي بچه هاي طفلكي هيچي نگفتن.
|
[1796] بيتا 5:04:53 PM 1/2/2004 |
بازي قشنگي نه
همسايه
همون همسايه |
|
من از عمق فاجعه از تنها كافي نت بم كه عيسي مسيح آن را نگه داشته است با شما تماس ميگيرم
با تو هستم همسايه خجالت بكش ... من دارم با انگشتهاي كاوشگرم خاكهاي سرد را كنار ميگذارم و در انتظار بوسه بيتا بر دستانم هستم و تو همسايه در پي آزار و اذيت هستي
شما را به مسيح قسم ميدهم كه از اين كارت دست برداري وگرنه تركه تزكيه ام را دوباره برميدارم ها ....
راستي كمال فضوله حالت چطوره....بم نمياي ....اينجا خيلي عميق است اينجا عمق فاجعه است من و كامپيوترم تو گسليم موندم بيتا چطور ميخواد دست منو ببوسه
|
[1798] روبن 9:39:49 PM 1/2/2004 |
خدايا به هركه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است
و به هركه دوست تر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر
جاده سرد... پاسدار لحظه هاي بي كسي |
|
ديگري جون تو مرا اين همه خوار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار ستم پيشه نكرد
نميدانم اين چه ترفند شومي است اين محل تنها مكان براي رها شدن از تنهائي رها شدن از آوار سكوتم بود دوست عزيزي هرچند كه باز برايم عزيز خواهم ماند با اسم و امضاي من هرچه خواسته بود كرد
اگر توهيني به دوستان عزيزم شده من زير پاي دوستان خاشاكي بيش نيستم از همه معذرت ميخواهم و براي همه شما آرزوي موفقيت و سعادت دارم وهيچ كينه اي هم نسبت به كسي كه با اسم من تاخت ندارم
خداحافظ... اسير شبهاي ظلمت |
|
ديگري جون تو مرا اين همه خوار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار ستم پيشه نكرد
نميدانم اين چه ترفند شومي است اين محل تنها مكان براي رها شدن از تنهائي رها شدن از آوار سكوتم بود دوست عزيزي هرچند كه باز برايم عزيز خواهم ماند با اسم و امضاي من هرچه خواسته بود كرد
اگر توهيني به دوستان عزيزم شده من زير پاي دوستان خاشاكي بيش نيستم از همه معذرت ميخواهم و براي همه شما آرزوي موفقيت و سعادت دارم وهيچ كينه اي هم نسبت به كسي كه با اسم من تاخت ندارم
خداحافظ... اسير شبهاي ظلمت |
|
ديگري جون تو مرا اين همه خوار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار ستم پيشه نكرد
نميدانم اين چه ترفند شومي است اين محل تنها مكان براي رها شدن از تنهائي رها شدن از آوار سكوتم بود دوست عزيزي هرچند كه باز برايم عزيز خواهم ماند با اسم و امضاي من هرچه خواسته بود كرد
اگر توهيني به دوستان عزيزم شده من زير پاي دوستان خاشاكي بيش نيستم از همه معذرت ميخواهم و براي همه شما آرزوي موفقيت و سعادت دارم وهيچ كينه اي هم نسبت به كسي كه با اسم من تاخت ندارم
خداحافظ... اسير شبهاي ظلمت |
|
آدمي را آدميت لازم است. |
[1803] بيتا 3:52:44 AM 1/3/2004 |
كاش مي شد عشق را توضيح داد.
كاش مي شد درد را تشريح كرد.
كاش مي شد گريست.
فقط گريست و تما شا كرد تا تمام برگ ها تمام شوند.
كاش مي شد خفه شد .
كاش مي شد .حد اقل مبارزه نكرد.
و گذاشت قاصدكها بپرند.
همسايه
همو ن همسايه |
|
من به فكر خستگيهاي پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام
آخرين ضربتو محكم تر بزن.
همسايه
همون همسايه |
|
همسايه جان ميبينم كم آوردي بازي ديگه قشنگ نيست ؟ اما كارت خوب بود خوشم اومد حيف كه طاقتت كم بود .....كمال جان نوحه خوني ات رو يه بار هم ميفرستادي كافي بود خيلي گريه كردم ....نميخواد زياد نگران باشي چون متنهاي من مشخصه كه از طرف تو نيست ...
همسايه جان به پست قبلي ات برگرد دلم برات تنگ شده . من فكر ميكردم تا آخر پا هستي . |
[1806] خودم 12:09:14 P 1/3/2004 |
باهمه هستم مخصوصا با تو داري عصبانيم ميكني ...جرات داري خودتو نشون بده تا شخله پخلت كنم سهراب جان ميبيني دارن چكار ميكنند ميبيني يا نه ...با تو هستم مگه كري .... هي با توام چرا جواب نميدي .. ميزنم شخله پخلت ميكنم ها...
اصلا براي شما روبن خوبه با تركه تزكيه اش ...
اين غريبه موش مرده كجاست چرا حرف نمي زنه
.... با دشمن بايد رو در رو جنگيد قايم شدن فايده اي نداره..... |
[1807] مرتضي 1:06:11 PM 1/3/2004 |
من نميدونم اينجا چه خبره
يكي توضيح بده |
[1808] نيما 5:56:36 PM 1/3/2004 |
سلام بر همه دوستانم....اين چه بساطيه راه انداختين ....خجالت داره...من دارم در بم ، اجساد رو از زير آوار بيرون ميكشم اونوقت شما؟.....من براي اعضاي اين سايت متاسفم....يه خورده ازم ياد بگيرين اين غرور احمقانتون شما رو نابود ميكنه...بوي تعفن همه جا رو گرفته....روبن راست ميگفت ديدمش تو گسل بود حسابي تو عمق .ولي اينجا يه چاه هست...عمق فاجعه اينجاست. باور كنيد.من و كامپيوترم در اونجا سقوط كرديم.
|
[1809] نيما 9:19:27 PM 1/3/2004 |
من دوستي را
كه بوسيده ام
هرگز فراموش نخواهم كرد
و مي دانم
صداي گريه هاي مرا شنيده اي
و تو به من لبخند زدي
مثل مسيح به يك كودك |
|
من دوستي را
كه بوسيده ام
هرگز فراموش نخواهم كرد
و مي دانم
صداي گريه هاي مرا شنيده اي
و تو به من لبخند زدي
مثل مسيح به يك كودك |
|
هاي...
كسي صداي مرا نمي شنود. |
|
همسايه، شبهايي كه هميشه وزن بودن خود را بر روي آسفالت خياباني كه تا منتهياليه درختان كشيده نشده بود را به خاطر دارم، يادت هست آنقدر شعرت را دوست داشتم كه شبي با هم در عرض خيابان لي لي بازي كرديم… خندهدار بود، بچههايي كه سيگار بر لب داشتند…
خياباني خاطرهانگيز بود، خياباني كه هميشه عبور احساس ما از عرض آن با خنده و گريه من و تو همراه بود، يك شب هوا سرد بود، خواستيم تا هواي سرد را هر چه بيشتر تجربه كنيم،آنگاه يك دست لباس بر روي دستانمان بود!! يادت هست كه من ميخواندم:
“دلم مثل دلت خونِ شقايق، چشام دريايِ بارونِ شقايق
مث مردن ميمونه دل بريدن ولي دل بستن آسونه شقايق
شقايق اينجا من خيلي غريبم، آخه اينجا كسي عاشق نميشه
اسير قفل سنگين سكوته، لبي كه قصهگو بوده هميشه”
من به تو نگاه كردم . تو را در آغوش كشيدم و گونههايت را بوسيدم، يادت هست كنار رود، گريههاي دم صبح و بيتابي تو از پشت يك گوشي سياه…
دلم برايت تنگ ميشود، دلم برايت تنگ ميشود..
تو بار گناه ديگري را بر دوش كشيدي، بخدا دلم براي گريه كردن در كنارت تنگ ميشود، دلم براي پايكوبي در كنارت تنگ ميشود، دلم براي خواندن سهراب در كنارت هميشه تنگ ميشود…
تو همه را ميدانستي، همه را و امشب به مثال آخرين شعر سهراب وزش دوست در كنارت ساقه معني را تكان خواهد داد!!
امشب هواي اتاقم عجيب باراني است.. اما بارون نميياد، چند گاهي است كه بغضم سبد سبد ابر دارد، راستي چرا آسمان شهر ما برف نميبارد؟ كاش باراني آيد…
همهتان را دوست دارم، گلهاي نيست گر هم گلهاي هست دگر حوصلهاي نيست..
حال با شمايم..
ميترا، روبن، كمال، سارا، بيتا، باران، حامد، نيما، ليلا، مرتضي، آريا، …
سهراب را مثل هميشه در قلب خود نگه داريد مثل كلام آسماني… چرا كه سهراب عشق را به ارمغان آورد.. دچار باشيد و از زمزمه حيرت ميان دو حرف خوشايند و بكاريد نهالي سر هر پيچ كلام، بدويد تا ته دشت.
و در آخر با تو هستم :
“پلكها را بتكان، كفش به پا كن و بيا، چشم تو زينت تاريكي نيست”
زيرا:
“بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است”..
كوچكترين ذره خدا: غريبه |
|